37.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔹تو چطور پژمانی هستی؟
🔻روایتی از شهید #حسین_بابری
🔸 نویسنده: محمدجواد رحیمی
🎙️گوینده: حسین جهاننژادی
🎥 تصویر و تدوین: فاطمه عزیزی
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#آشوب_در_مشهد قسمت دوم ♦️ زیرِ بغل شبنم را گرفته بودم و تکیهاش داده بودم به خودم. خیابان خلوت بود
#آشوب_در_مشهد
قسمت سوم
♦️ دستپاچه وارد اتاق دکتر شدم و گفتم: «بهخاطر خدا یه کاری کنید. دوستم حالش خوب نیست.» دکتر که مرد مسنی بود بلند شد و گفت: «چی شده دخترم؟» گفتم: «ما مسافریم. دوستم حالش خوب نیست. دستگاه، پذیرش نمیده. توروخدا بیاید معاینهش کنید.» بدون هیچ حرفی پشت سرم آمد و معاینهاش کرد.
♦️ دستور داد او را به اتاق خودش ببرند. به یکی از پرستارها هم برگهای داد و گفت: «سریع این داروها رو از داروخانه بیار.» به من هم گفت بنشینم و نگران نباشم. اما آرام و قرار نداشتم. چشمم به عقربه ساعت بود که داشت به دوازده نزدیک میشد.
♦️ از دکتر خواستم دوستم آنجا بماند تا بروم و برگردم. ماجرای آمدن سمانه را برایش تعریف کردم. گفت: «خیابونا شلوغه. ممکنه خطرناک باشه تنها بری!» گفتم: «با تاکسی یا اسنپ میرم. این دو نفر دست من امانتن؛ نمیتونم رهاشون کنم.»
♦️ توی آن وضعیت، انگار دکتر فرستاده خدا بود برای کمک به من. یکی از کارکنان را صدا زد و گفت: «این خانم رو با ماشین میبری راهآهن، دوستش رو با خودش بیاره و برش میگردونی اینجا.» طرف هم فقط گفت: «چشم دکتر.» جای حرفی برایم باقی نگذاشت. فقط گفتم: «انشاءالله خیر ببینید دکتر.» با لبخندی بدرقهام کرد.
♦️ راه افتادیم سمت راهآهن. خیابانهای اطراف حرم تقریباً آرام بود. کمی که گذشت، از دور شعلههای آتش و دود غلیظی را دیدم. سروصداهایی هم به گوشم رسید. به راننده گفتم: «آقا چه خبره؟ اون آتش مال چیه؟» گفت: «انگار امشب فراخوان زدن. شهر خیلی شلوغه. بعضی جاهارو آتش زدن.» هی گفت و گفت و من، فقط از خدا و امام رضا طلب کمک میکردم.
♦️ گفتم: «قتل و غارت و آتیش زدن هم شد اعتراض به گرونی؟!» سروصداها زیادتر شد؛ جیغ و داد و حرفهای نامفهوم، اتوبوس آتش گرفته، ماشین چپ شده، سطل آشغال مشتعل... . ساختمانی کاملاً سوخته بود. مشخص نبود بانک است، فروشگاه است یا خانه شخصی. فقط سیاهی و دود و آتش پیدا بود. به سرفه افتادم.
♦️ چند نفر جلوی ماشین را گرفتند. راننده هول کرد. نفهمیدم آشوبگر بودند یا مردم عادی، ولی به شیشه میزدند. وسط آن شلوغیها، صدایشان نامفهوم بود. گفتم: «آقا توروخدا واینسا؛ برو؛ جان عزیزات فقط برو.» انگار وسط شهری بودم که زامبیها بهش حمله کردهاند. تصور این صحنهها را هم نمیکردم، اما حالا وسطش گیر افتاده بودم. به فکر خودم نبودم، تمام فکرم پیش مادر شبنم و سمانه بود که گفته بودند دخترهایشان را بعد از خدا، به من میسپارند.
♦️ماشین وارد کوچه باریکی شد. چند تا کوچه را رد کردیم. برای اینکه راننده هول نکند، زبان به دهن گرفتم و حرفی نزدم. توی دلم خدا و امام رضا را با صفتهای مختلف صدا میزدم و کمک میخواستم؛ کمک برای این شهر، برای مردم، برای آتشی که زبانه میکشید، برا خونهایی که داشت ریخته میشد، برا بچهها و زنهایی که ترسیده بودند.
♦️ صحنههای دردآوری دیدم که نمیتوانم توصیفشان کنم. چشمم را بستم و فقط دعا کردم. با صدای راننده که گفت: «خانم رسیدیم راهآهن.» چشمم را باز کردم. «خیر ببینی» ِبلندی گفتم و از ماشین پیاده شدم. قرار شد بماند که زود برگردم. از اطلاعات پرسیدم قطار همدان رسیده یا نه! خانمی که آنجا بود، گفت: «نه با تأخیر میرسه!» ساعت از یک گذشته بود. با تعجب گفتم: «قرار بود ساعت ۱۲ برسه! مگه پروازه که با تأخیر بیاد! چی شده؟» گفت: «اطلاعی ندارم، وسط راه توقف داشته. مشخص نیست، شاید چند ساعت دیگه بیاد.»
♦️به دیوار تکیه دادم. گیج و هاج و واج بودم از این همه بلاتکلیفی و اتفاقاتی که فکرش را هم نمیکردم. راهی به هیچ کجا و هیچکسی نداشتم جز خدا.
ادامه دارد...
🔹فرحزاد جهانگیری
19دی1404
#داعش_در_شهر
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
گُلِ شهادت
اینبار رفته بودیم از یگان ویژههای حاضر در مساجد تقدیر کنیم. مقصدمان شد «مسجد صاحب الزمان» چهارراه فرهنگ؛ مسجدی که به گفتهٔ قدیمیها خاطرات خوش زیادی از سر و رویش میبارد.
دستهای از نیروهای یگان ویژه، دم در و دسته دیگر داخل مسجد و مستقر بودند. داشتند از دژ محکم مسلمانان حراست میکردند، بلکه دست آشوبگران و تروریستها به آن نرسد.
مسئولیت پخش گل را به عهدهٔ من گذاشتند. حواسم بود که کسی از قلم نیفتد.
ذوق بعد از گرفتن گل در چشمانشان دیدنی بود.
یکیشان گفت: «من اون رز قرمز رو میخوام.» دیگری گفت: «به من دوتا گل بده.» نفر بعد گفت: «میشه یکی از من یکی با این گلا عکس بگیره!» میان این هیاهو، جملهٔ یکیشان بیشتر به گوشم آمد؛ بهتر بگویم، صدایش توی سرم پیچید.
گل را که گرفت به یکی از آقایان همراهمان گفت: «حاجی این گل شهادتمه!»
حاجی هم جواب داد: «نه انشاءالله که همیشه سلامت باشی.»
_ نه حاجی نه. چی بهتر از شهادت؟!
برایم جالب بود که یکی، همین حوالی، دارد آرزوی شهادت میکند. در شهادت چه دیده بود که اینطور با حسرت از آن میگفت و نشانهاش را میدید!
مظلومیت توی چهرهاش، دل آدم را میسوزاند و خبر میداد که او یک شهید زنده است. شهیدی در همین حوالی...
🔹رمصیا عالیزاده
#داعش_در_شهر
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
عبور خطرناک
شب قبلش درگیری سختی توی خیابان رازی اتفاق افتاده بود. در تقسیمبندی اول، اعلام کردند امشب بسیج و مردم یک سمت شهر باشند، نیروی انتظامی سمت دیگر، در میدان کیو و خیابان انقلاب. به نظرم اشتباه بود. تجربه میگفت بودن اینها کنار هم، آشوبها را میخواباند. اما تصمیم گرفته شده بود.
بچهها جمع شدند دور میدان امام. اوضاع آرام بود. چهار نفر را سوار ماشین کردم و از مسیر ساحلی رفتیم تا ببینیم آنطرف شهر اوضاع چطور است.
نرسیده به پل انقلاب، سطلهای زباله را انداخته بودند وسط خیابان. مردم، خودجوش آنها را میکشیدند کنار تا راه عبور ماشینها باز شود. سمت کیو، ترافیک سنگین شد. جمعیتی را دیدیم که از سر و وضعشان معلوم بود آماده شورشاند. همه با ماسک، لباس راحت و کیف کوچک! مشخص بود این سمت شهر، فضا ملتهب است.
رفتیم جلوتر. عدهای از سمت آراستهها جلوی ماشینها ظاهر شدند! پشتشان به ما بود. شصت هفتاد نفری میشدند. بسیار فحاش، خشن، سنگ به دست و بعضاً با سلاح سرد.
یک نفرشان که معلوم بود لیدر است، با صدای بلندی گفت: «ماشینا رو بگردید، ببینید کسی داخلشونه یا نه؟»
از پشت سرمان، صدای آژیر آمبولانس آمد. راهش بسته شده بود. مردم شاکی شدند و رو به اغتشاشگرها گفتند: «بابا راهو باز کنید آمبولانسا برن! مگه شما کی هستین این کارها رو میکنید...»
اعتراض رانندهها که بالا گرفت، راه را باز کردند. ما هم حرکت کردیم و از بینشان گذشتیم.
رسیدیم سر خیابان دلفان. سه تا از بچهها پیاده شدند. نیروهای امنیتی بعضی افراد را به صورت موردی بررسی میکردند. دختری را گرفته بودند که مورد داشت. پیرمردی میگفت پدرش است. بهش نمیخورد. وساطت دختر را میکرد و میگفت کاری نکرده.
حواسم به صحبتهای دختر و پیرمرد بود که اوضاع تغییر کرد. دوباره راه ماشینها را بستند. از دو طرف خیابان انقلاب هیچ ماشینی رد نمیشد.
پرتاب سنگ از سمت جمعیت شروع شد. بچههای نیروی انتظامی، کشیدند عقب و آمدند سمت ماشینم. سنگ بود که میآمد سمتمان. مردم عادی پراکنده شدند و فرار کردند توی پسکوچهها. هر سنگی که به شیشه و بدنه ماشین میخورد صدای وحشتناکی توی اتاق ماشین میپیچید. دوستم که جلو نشسته بود، دستهایش را سپر سر و صورتش کرد.
هیچ کاری نمیتوانستم بکنم. آفتابگیر ماشین را دادم پایین. از این کار وسط آن سنگباران خندهام گرفت!
چشم انداختم دنبال بچهها. پیدایشان نکردم. اگر میماندم خوراک آشوبگرها میشدیم. دنده عقب گرفتم. اما میزدم به ماشینهای عقبی. یاد فیلمهایی افتادم که سوار بر اسب به دل دشمن میزنند!
ماشین را گذاشتم دنده یک؛ دور موتور را بالا بردم و با سرعت رفتم سمت بیمارستان عشایر. از دو طرف، سنگ میانداختند سمتمان. هر لحظه منتظر شکستن شیشههای ماشین و زخمی شدنمان بودیم! گازش را گرفتم و رفتیم سمت سهراه مطهری. نیروهای انتظامی آنجا هم مستقر بودند.
به منطقه امن که رسیدیم آرامتر به طرف مسجد دولتیاری رفتیم. وضو گرفتیم و نماز خواندیم. بعد با بچهها تماس گرفتم و جلوی یکی از پسکوچههای بیمارستان عشایر قرار گذاشتیم.
با علم به هجوم دوباره جمعیت آشوبگر، خطر کردیم و رفتیم دنبالشان. پیدایشان که کردیم، گفتند به «عباسیه» حمله شده!
سریع حرکت کردیم. اولین گروهی بودیم که رسیدیم آنجا. خبری از اغتشاشگرها نبود.
در حسینیه را کنده و انداخته بودند توی رودخانه. تمام شیشهها شکسته بودند. آثار پرتاب کوکتل مولوتوف هم روی دیوارها بود. قصد داشتند با آنها حسینیه را آتش بزنند ولی به دیوارها خورده و اتفاقی نیفتاده بود.
یک خانم مسن، همراه پسرش بانی و خادم حسینیه بودند. پیرزن که توانایی راه رفتن نداشت، خیلی ترسیده بود.
گلایه میکرد چرا کسی نرفته کمکشان. اغتشاشگرها را نفرین میکرد که چرا این بلا را سر حسینیه آوردهاند!
صحنه تلخی بود. اگر حسینیه را میسوزاندند پیرزن هم آنجا میسوخت.
بچههایی که دست به دوربین بودند رسیدند و تصویرهایی گرفتند. بعد از چند دقیقه، مردم محله، جلوی حسینیه جمع شدند.
در بهت و ناباوری به جنون افسارگسیخته یک مشت مست و لایعقل نگاه میکردند.
🔹تدوین: نسرین دالوند
17دی1404
#داعش_در_شهر
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
بوق و سنگ.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
🎧 #بشنوید
بوق و سنگ
🔸 راوی: یک شاهد عینی
🎙️گویندگان: دنیا اشکانفر/ سید طاها موسوی
🎬 تدوین: فاطمه گنجی
#داعش_در_شهر
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
شهر به شهر ناامنی
فکر کردم فوقش خیابانها شلوغ بشود و کار با سوزاندن چند لاستیک و دادن شعارهای تند، تمام. اینترنت را که قطع کردند، معلوم شد وضعیت جدیتر از این حرفهاست. تا دو ساعت با پیام کوتاه اوضاع محلهها را از بچهها پرسیدم که سرویس پیامک هم قطع شد. تماس هم.
قطعی همان و دلشوره عمیق همان. فکر میکردم صبح با کوهی از کشتههای دو طرف مواجه شویم. هرچه کردم خوابم نبرد. فکرم هزار جا میرفت. اگر اوضاع بد میشد باید قید زندگی سالم و امن را میزدیم و مثل مردم لیبی و سوریه آواره میشدیم. بالاخره در شرق و غرب کشور گروههای تروریستی کم نداشتیم. فراخوانشان هم در اتحاد با پهلوی پخش شده بود.
چه کسی گفته بیخبری، خوشخبری است؟ من که مردم و زنده شدم از این بیخبری.
صبح بعد از نماز، تلویزیون را روشن کردم. هیچ علایم حیاتی زندهای از تلویزیون دریافت نکردم. همه برنامهها و حتی پخش شبکه، آرشیوی بود و این حالم را بدتر کرد. ساعت 8:30 دقیقه تماسها وصل شدند. اول حال خواهرها و برادرها را پرسیدیم. همه سالم بودند. پدر و مادر اندیمشک بودند؛ برای شرکت در مراسم ختم یکی از اقوام نزدیکمان.
گفتند راه افتادهاند سمت خرمآباد. ساعت ده صبح رسیدند. راننده را هم دعوت کردند بیاید یک چایی بخورد و استراحتی بکند. اهل چهارمحال و بختیاری بود. گفت زوج جوانی با بچهشان از لردگان مسافرش بودهاند. زن گفته هر چه بخواهی میدهم فقط ما را از این اوضاع دور کن. او هم راه میافتد و میرساندشان اندیمشک. گفت: «رسیدنم به اندیمشک همزمان شد با آخرین لحظههای غارت و سوزاندن یک فروشگاه افق کوروش. صاحبش التماس میکرد هرچه میخواهید ببرید اما آتش نزنید.»
خرابیها که آرام گرفته، جایی را نداشته شب بماند؛ برای همین تا صبح توی ماشین بیدار مانده که یک وقت ماشینش را آتش نزنند. دلش پر بود از اوضاع اقتصادی. گفت 30 سال برای کشور خدمت کرده و از این وضع ناراضی است؛ اما این آتشزدنها به چه؟ این همه شهر به شهر را ناامن کنند که دیگر همه باید توی خیابان از سایه خودشان هم بترسند!
🔹رعنا مرادینسب
۱۹دی۱۴۰۴
#داعش_در_شهر
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#آشوب_در_مشهد قسمت سوم ♦️ دستپاچه وارد اتاق دکتر شدم و گفتم: «بهخاطر خدا یه کاری کنید. دوستم حالش
#آشوب_در_مشهد
قسمت آخر
♦️ «یا غریب الغربا ما برای مراسم شهدای غریب اومدیم مشهد. خودمونم اینجا غریبیم. غریب در غریبی شده حکایت این سفر ما. خودت آبی روی این آتش بریز که امنیت و آرامش برگرده به ایران، به این شهر.» تنها چیزی که میتونستم بگم همین دعاها بود. وقت درماندگی نبود. بلند شدم و با چند نفر از مسئولین راهآهن صحبت کردم. ولی همه حرفشان یک چیز بود: «قطار بین راه توقف کرده و مشخص نیست کی برسه.»
♦️ ماندن فایدهای نداشت. تصمیم گرفتم، برگردم دارالشفا. در راه برگشت، باز همان صحنههای قبلی تکرار شد. شهر پر از دود سیاه بود. چیزهایی روی آسفالت میسوخت که مشخص نبود چه هستند. چندتا ساختمان هم گُر گرفته بود و همچنان میسوختند. بعضی جاها روی زمین، خون هم دیدم. راننده مدام فحش میداد به آشوبگرها، من ولی زبانم قفل شده بود. فقط با خودم حرف میزدم؛ نمیخواستم حواسش را پرت کنم. از کوچه پس کوچهها رسیدیم به خیابان طبرسی و دارالشفا.
♦️ شبنم روی تخت خوابیده بود. چهرهاش نشان میداد درد ندارد. دکتر که مرا دید، گفت: «خیالت راحت؛ حالش خوبه. اون دوستت رو آوردی؟» نفس راحتی کشیدم و گفتم: «نه قطارش تأخیر داره. مشخص نیست کی برسه. مجبور شدم برگردم.» لیوان آبی دستم داد و گفت: «توکل به خدا کن. انشاءالله اونم میرسه.»
♦️ حدود ساعت سه صبح بود. دوستم را بیدار کردم که برگردیم هتل. تشکر ویژهای از دکتر و پرسنل آنجا کردم و رفتیم طرف صحن طبرسی. یکی از خادمها ویلچر آورد؛ دوستم رویش نشست و وارد حرم شدیم. باز هم سلام آقا...
♦️حرم خلوتتر از ساعتی بود که آمده بودیم. صحن به صحن رفتیم و من با هر قدم دلم را به حرم و پنجره فولاد و ضریح امام رضا گره زدم. اشک امانی برایم نگذاشته بود. سکوت آن شب داخل حرم، آرامش خاصی به آدم میداد. دلم نمیخواست از آن آرامش، فاصله بگیرم و وارد آشوب شوم. کاش زمان آنجا قفل میشد.
♦️تا به خودم آمدم داخل اتاق هتل بودیم. شبنم را که روی تخت دراز کردم، خوابش برد. شروع کردم به زنگ زدن؛ یکبار، ده بار، صدبار، نمیدانم چند بار شد که یکدفعه صدای سمانه را شنیدم که گفت: «الو، الو. جهان خوبی؟ کجایی؟» فکر کردم خوابم، ولی نه؛ بیدار بودم. هول شدم و گفتم: «کجایی سمانه؟ رسیدی؟» گفت: «آره. الان قطار وارد مشهد شد. کجا بیام؟» گفتم: «سریع با سرویسای راهآهن بیا بابالجواد، روبروش هتل قدسه. با پذیرش هماهنگ کردم، بیا اتاق ۱٠۱.» «باشه باشه»ای گفت و تلفن قطع شد.
♦️دوباره که شمارهاش را گرفتم. بوق نخورد. ساعت ۴صبح بود. باز هم گرفتم ولی بوق نخورد. شماره دیگری را گرفتم، آن هم بوق نخورد. نت قطع بود؛ پیامک ارسال نمیشد. گفتم شاید خواب دیدهام. وارد سابقه تماسها شدم. نه، خواب نبود. ۴۳ ثانیه مکالمه داشتیم. از پشت پنجرهای که منارههای حرم از آن مشخص بود نگاهی به آسمان کردم و گفتم: «بزرگیت رو شکر که میدونی کجا و چطور به داد بندهات برسی.»
♦️اذان صبح که از حرم پخش شد، وضو گرفتم و نماز خواندم. چند دقیقه به ساعت پنج بود که کسی تقتق به در کوبید. با عجله بلند شدم و در را باز کردم. سمانه را پشت در دیدم. محکم بغلش گرفتم و فقط گریه کردم. او هم حرفی نمیزد. انگار هر دو میدانستیم چه بهمان گذشته. وارد اتاق شد و بدون هیچ حرفی لباساش را عوض کرد و روی تخت دراز کشید. اتاق تاریک بود. من هم دراز کشیدم و چشمم را بستم.
♦️نمیدانم چند ساعت گذشت، ولی چشمم را که باز کردم، سمانه، روی تخت سمت راستم خوابیده بود و شبنم روی تخت سمت چپم. حالا خیالم از بابت هر دو نفرشان راحت بود. خدا را شکر کردم و از پشت پنجره زل زدم به حرم: «خوب غریب نوازی کردی؛ مدیونتم...» دردودلها بماند بین خودم و خودش.
♦️ عصر جمعه، شورای تأمین مشهد، تصمیم به لغو اجلاسیه ملی شهدای غریب اسارت گرفتند. سه سال برای برگزاری این اجلاسیه زحمت کشیده بودیم و حالا... چارهای نبود، جز قبول شرایط. چند ساعتی را سهتایی در حرم زیارت کردیم و بعد، هرکسی رفت سمت شهر خودش.
♦️وارد خانه شدم. همه از دیدنم خوشحال شدند. بیشتر از دو هفته از آن شب میگذرد، ولی مادرم بهخاطر شرایط سنی و جسمیاش، هنوز بیمار است. همهاش ناشی از آن اضطراب و دلهرهای است که در آن چند روز بهش وارد شد. هزاران مادر مثل مادر من، حالشان خراب شده و این را هم باید گذاشت کنار خسارتهای زیاد مالی و خونهای بیگناهی که ریخته شد و ضررهای جبرانناپذیری که نادانی و حماقت یک عده فریب خورده و گمراه، به بار آورد.
🔹فرحزاد جهانگیری
9بهمن1404 از 19دی1404
#اغتشاشات_1404
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
35.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ببینید
🔻سرودی برای ایران
🔸 نویسنده: رمیصا عالیزاده
🎙️گوینده: نازنینزهرا نظریان
🎥 تصویر و تدوین: فاطمه عزیزی
#داعش_در_شهر
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
20.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⛔ #کف_میدون
روایتی واقعی از یک ناآرامی...
#قسمت_هشتم
🎬 کاری از فاطمه عزیزی
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
سینهسپران بینام، فرزندان خاموش انقلاب سلام… من هارونم. اینبار نه آمدهام از شهدا بگویم و نه از ه
🔸سربازان کفن پوش
اینبار وعدهگاه رفقا، مثل روزهای پرالتهاب آن جنگ دوازدهروزه، نه گلزار شهدا بود و نه میان دیوارهای سرد غسالخانه.
اینبار میعادگاه ما کف خیابان بود؛ درست ابتدای خیابان شهید دلفان.
عقربههای ساعت که جلو میرفت، رفقا کمکم از راه میرسیدند. بسیاریشان را آخرینبار در غوغای سال ۱۴۰۱ و ماجراهای مربوط به مهسا دیده بودم. میان آن چهرههای آشنا و قدیمی، صورتهای تازهای هم به چشم میخورد؛ جوانهایی که بیشترشان آنقدر کمسنوسال بودند که هنوز پشت لبشان سبز نشده بود. کنارشان، رفقای قدیمیتری ایستاده بودند؛ آنها که از سال ۷۸ در جمعکردن تمام اغتشاشات حضور داشتند و حالا محاسنشان به سپیدی نشسته بود.
کمی بعد، تیمی چنددهنفره از راه رسیدند؛ مردانی که همگی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس بودند و از نوجوانی تا امروز که گردِ پیری بر چهرهشان نشسته، همواره جانفدای کشور ماندهاند. تماشایشان در آن میانه، خودش حدیث ایستادگی بود.
در جمع، رفیق مغازهداری را میدیدم که با وجود اینهمه گرانی، کسادی بازار و کرایههای سنگین، کرکرهی مغازه را پایین کشیده و آمده بود.
یا رفیق کارمندی که به قول خودش حقوقش کفاف زندگی را نمیدهد و مجبور است عصرها سراغ شغل دوم برود و اسنپ کار کند؛ اما حالا اینجا بود.
رفیق هنرمندی هم بود که همه او را به هنرش میشناختند، اما خودش دوست داشت به انقلابیبودنش شناخته شود.
چشمم افتاد به رفیقی که هنوز جراحت جنگ دوازدهروزه را در تن داشت، اما به قول خودش غیرتش اجازه نمیداد نیاید و کنار بچهها نباشد.
یا آن رفیق جوانی که همیشه فکر میکردم مهمترین کارِ زندگیاش، درسخواندن و مدرکگرفتن است؛ اما حالا در صف اول ایستاده بود و پیش از همه، به دل اغتشاشگرها میزد.
رفیق دیگری که تازه مدرک پزشکیاش را گرفته بود، با یک کولهپشتی کمکهای اولیه، خودجوش آمده بود تا اگر کسی زخمی شد، یاریاش کند.
آن رفیقی که وقتی میخندید لپش گل میانداخت، با موتور ۱۲۵ خستهاش برای امدادرسانی آمده بود تا بچههای زخمی کف میدان را به بیمارستان برساند.
یا آن رفیقی که مثل همیشه گوشیبهدست بود، آمده بود تا وقایع را ثبت کند، از صحنههای داغ فیلم بگیرد و اطلاعرسانی کند.
کنارش، رفیق دیگری را دیدم که تا امروز فقط دوربین در دستش دیده بودم، اما حالا سنگ در دست گرفته بود و از کشورش دفاع میکرد.
جوانهایی هم بودند که به معنای واقعی کلمه «آچارفرانسه» بودند؛ از دیوار بالا میرفتند؛ هر جا ماشین لازم بود جور میکردند؛ وقت درگیری دفاع میکردند و بعد از فروکشکردن اغتشاش، در رسانهها روایت مینوشتند یا کلیپ و انیمیشن میساختند.
رفقایی هم که محاسن سفید کرده بودند فرماندهی میدان را برعهده داشتند؛ اما خودشان نفر اول و جلوتر از همه حرکت میکردند و از جان و دل برای حفاظت از بچهها مایه میگذاشتند.
رفیقِ خبرنگاری که تا امروز فقط به قلمش میشناختمش، حالا با جان و دل کفِ میدان بود.
حتی آن رفقایی که مسئولیت داشتند، بهجای نشستن پشت میز، آمده بودند کنار بقیه؛ درست وسط ماجرا.
اینها همان «سنگرسازانِ بیسنگرند». همانها که در جنگ دوازدهروزه، برای تشییع شهدا سنگ تمام گذاشتند و حالا، سربازان کفنپوش انقلاب اسلامی شدهاند. مردانی که دستخالی، کف خیابان، تا پای جان برای انقلاب ایستادند.
این رفقای من، از همه قشرند.
و من قسم جلاله میخورم که نه برای نام آمدهاند، نه برای جایگاه، نه برای پول و نه برای هیچ چیز دیگر.
آنها فقط برای آرمانشان آمدهاند؛
و آن آرمان، چیزی نیست جز انقلاب اسلامی.
۲۰دی۱۴۰۴
#داعش_در_شهر
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
30.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸ترکشهای سرما
جمعه ۱۲ دی از سفر یک روزه به قم برگشتم. ساعت حوالی ششونیم عصر بود. در ترمینال، هوا آن شب خیلی سرد بود و سرماش مثل ترکش وارد بدن میشد. قبل از اینکه تلفنم خاموش شود، با مادرم تماس گرفتم و گفتم: «سلام، من رسیدم ولی به بابا نگو حتماً خستهست».
مادرم در جواب گفت: «باشه. چطوری میخوای برگردی؟ با اسنپ یا تاکسی؟»
جواب دادم: «یه کاریش میکنم. فعلاً خداحافظ.»
خداحافظی کرد و قطع کردم.
پیاده از ترمینال راه افتادم سمت چهارراه بمبئی. خیابانها خلوت بود. انگار که همه جایی قایم شده بودند تا کسی را غافلگیر کنند. هرچه فکر کردم عقلم به جایی قد نداد.
به چهارراه که رسیدم، خانوادهای سر پایینی چهارراه را پرده سیاه بسته و چراغانی کرده بود برای گرفتن جشن عروسی. یک سکو هم پشت پرده درست کرده بودند و زن و مرد با لباسهای محلی، داشتند میرقصیدند.
خواستم عکس بگیرم، اما جرئت نکردم.
از خیابان فرعی بالای مصلی، که چهارشنبه بازارها آنجا برگزار میشود، به راهم ادامه دادم. هوا آن شب خیلی سرد بود و سرماش مثل ترکش وارد بدن میشد.
از میدان ناصر خسرو، به خیابان جلال آل احمد، به سمت بازارچه و بعد مستقیم به سمت میدان کیو.
نیروهای پلیس و بسیجیها صف کشیده بودند. نمیدانستم چرا حال و هوای شهر به این شکل درآمده. روبروی خیابان دلفان که رسیدم، صدای «هُو» کشیدن بلندی آمد. جمعیتی را دیدم که توی هم میلولیدند. چند لحظه همانجا خشکم زد.
مغازهدارها با پوزخندی به هم گفتند: «هَم شِرو بی...»
بخشی از مردم ایستاده بودند به تماشا و دستهی دیگری راه خودشان را میرفتند.
به پیادهروی کنار پارک که رسیدم، یک ماشین عروس و کاروان همراهش، در جهت مخالف مسیر من در حرکت بودند. هوا آن شب خیلی سرد بود و سرماش مثل ترکش وارد بدن میشد.
چند وقتی از آن شب گذشته، از بین «اغتشاشگرها» و «حافظان امنیت»، فقط دسته دوم، روی حرف و ایمان و اعتقاد خودشان ایستادهاند.
من ترکشهای سرما را فقط همان شب تحمل کردم تا به خانه برسم؛ اما حافظان امنیت روزها و شبهای زیادی است که ترکشهای سرما را تحمل میکنند تا مردم به خانههایشان برسند.
هوا آن شب خیلی سرد بود.
🔹حسن احمدوند
12دی۱۴۰۴
#داعش_در_شهر
#تا_پای_جان_برای_ایران
#خانه_روایت_ماه
#راوی_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah