eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸راهپیمایی با راهپیمایی نیامده‌ها صبح که از خانه بیرون زدیم قرار بود برویم دنبال بابا، خواهرها و خواهرزاده‌ام. پیام داده بودند که می‌خواهند بیایند راهپیمایی؛ کاری که هیچ سالی انجام نمی‌دادند. خواهرهایی که همیشه درس داشتند و سرشان توی کتاب‌هایشان بود. هیچ‌چیز هم طی این همه سال نتوانست آن‌ها را از این همه درس جدا کند؛ چه سیزده به در، چه عروسی اقوام و چه راهپیمایی! پدرم هیچ سالی راهپیمایی نیامده بود. خواهرم مرجان، سابقه راهپیمایی‌اش فقط دو بار بود؛ یکبار بعد از شهادت آرمان علی‌وردی و یکبار هم روز قدس سال قبل. خواهرم مهوش که همیشه می‌چسبید به درس و مشقش و خواهرزاده شش ساله‌ام که یک ماه بود از من قول این راهپیمایی را گرفته بود! بابا بعد از اغتشاشات، روز ۲۲دی گفته بود می‌روم راهپیمایی، اما نیامد که نیامد. این‌بار اما آمده بود. باورم نمی‌شد این همان بابای درون‌گرای ماست! همان آدم سفت و سختی که معمولاً از چیزی متأثر نمی‌شود، همین هفته‌های اخیر چقدر برای ملینای سه ساله غصه خورد؛ چقدر دلش به حال بسیجی و پلیس و پاسدار سوخت. با اینکه مثل همیشه او خط مقدم مواجهه با وضعیت بد اقتصادی است، چشمانش را روی حقیقت نبست. خودش می‌گفت به یک بسیجی توی خیابان گفته‌ام: «مه هم دِ خوتونم. بسیجی‌ام.» همان بسیجی عشایری قدیمش را می‌گفت. به همان واسطه هم ایام جنگ ۱۲ روزه رفته بود سپاه بگوید که اگر کمکی از دستش برمی‌آمد خبرش کنند. بابا را بین راهپیمایی گم کردیم. هنوز نمی‌دانم شعار داده یا نه! اما او خیلی انقلابیست؛ با اینکه اولین راهپیمایی‌اش را در ۶۷ سالگی می‌رود! این ده سالی که راهپیمایی می‌روم، هیچ سالی حال و هوای امسال را نداشتم. راهپیمایی ۲۲ بهمن، خانوادگی‌اش می‌چسبد! 🔹معصومه عباسی ۲۲بهمن۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
29.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تبر طوفان، به تو ای ایران، نرسد هرگز... راهپیمایی ۲۲بهمن در خرم‌آباد 🎬فاطمه گنجی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸قرار قدیم‌ترها اکثر راهپیمایی‌ها را نمی‌رفتم. برای منِ شب‌زنده‌داری که تا دیروقت، یا «رادیو هفت» و «پارک‌ ملت» می‌دیدم یا فیلم‌های شبکه نمایش را، صبحِ هر روزِ تعطیل، فرصتی بود برای بیشتر خوابیدن. اگر گهگداری هم به ضرب و زور مدرسه، مجبور به رفتن بودم، به میدان پلیس نرسیده، انگار که پشت سر مُسلم در کوچه‌های کوفه باشیم، توی کوچه‌های چهارراه ‌فرهنگ، همراه بقیه دانش‌آموزها خودمان را گم‌وگور می‌کردیم. و من دوباره برمی‌گشتم سراغ ادامه‌ی خواب. اولین‌باری که به میل خودم رفتم، هجده‌نوزده ساله بودم. تازه افتاده بودم به گوش‌دادن رائفی‌پور و حسن عباسی و پناهیان و بقیه. (برخلاف حالا) از آن سال قرارمان با نصرتی و مریدی (که نمی‌شناسیدشان) برای روز قدس، ۲۲بهمن یا هر راهپیمایی دیگری، شد جلوی کتا‌بفروشی مجلسی. قراری که اقلاً چندباری همان خواب، اجازه عملی شدنش را نداد. (از سمت من البته) در بقیه قرارها، اما سر ساعت حاضر بودم. تا جمعیت بیاید، توی میدان شهدا اینطرف و آنطرف را نگاه می‌کردیم و من هر بار چشمم می‌افتاد به پیرمردی با کاپشن قهوه‌ای و کلاه بافتی، ایستاده در ضلع جنوبی میدان، با دوچرخه‌ی گُل‌کاری شده‌اش. بعد تک‌تیراندازهای روی ساختمان‌ها را نشان هم می‌دادیم؛ سراغی از کشوری و احمد (که آن‌ها را هم نمی‌شناسید) می‌گرفتیم و جمعیت که حرکت می‌کرد، ما هم می‌افتادیم پشت سرشان. خیلی اهل شعار دادن نبودیم. و من بیشتر چشم می‌انداختم توی جمعیت، دنبال پیداکردن چهره‌های آشنا. انگار که فرصتی باشد برای تازه کردن دیدار. تعداد دوربین‌ها کمتر از حالا بود و خبری هم از هلی‌شات نبود. گاهی وزنِ نداشته شعارها و گاهی مضمونشان، روی مخ بود (مثل حالا) و گاهی هم صدای گرفته و جیغ شده وزیر شعار، اسباب خنده (باز هم مثل حالا). آخرش بی‌توجه به شعارها و موکب‌های بین راه (بجز آن‌هایی که خوراکی می‌دادند) و تنوع آدم‌ها، می‌رسیدیم به میدان کیو. میدان 22 بهمن در اصل. بعد بی‌توجه به سخنران مراسم، با هم حرف می‌زدیم، سلفی می‌گرفتیم، خداحافظی می‌کردیم و می‌رفتیم خانه. امسال اما اینطوری نبود. شب قبلش با همسر، دربه‌در مغازه‌ها را گشته بودیم دنبال پوشکی که 300 تومنی از مای‌بیبی 700 تومنی ارزان‌تر است و البته کیفیتش هم پایین‌تر. خیلی هم سخت پیدایش کردیم. بعد کلی لعنت فرستادیم به گرانی و پدرِ باعث و بانی‌اش. اما قرارمان را هماهنگ کردیم که او سر فلان ساعت، همراه زینب میدان کیو باشد و من بروم میدان شهدا، پیش نصرتی و مریدی. میدان، کیپ‌تاکیپ پوشیده از جمعیت بود و جلوی کتابفروشی مجلسی هم جایی برای ایستادن پیدا نمی‌شد. تک‌تیراندازها سر جایشان بودند اما چشم من جای خالی پیرمرد و دوچرخه‌اش را می‌دید که چندسالی می‌شود خبری ازشان نیست! تا نصرتی و مریدی برسند، جمعیت راه افتاد، اما آنقدر دنباله داشت که با چند دقیقه تأخیر هم، باز در میانه قرار بگیریم. این‌بار از میدان شهدا، تا میدان 22 بهمن، هر شعاری دادند، سر دادم؛ حتی بی‌وزن‌هایش را. بی‌توجه به موکب‌ها (حتی آن‌هایی که خوراکی می‌دادند) چشم انداختم بین جمعیت برای دیدن تنوع آدم‌ها. دختری که موهایش بیرون بود، خانمی با عمل‌های آنچنانی که عکس آقا را دستش گرفته بود، پسر جوانی با موهای پرپشت و فر که از پشت بسته بودشان، تصویر شهدای جنگ اخیر در دست آدم‌ها، مادری که روی ویلچر آمده بود، پیرزنی که همراه نوه‌اش بود، پیرمردی که با عصا می‌رفت، آدم‌های کت و شلواری، بچه‌های کوچکِ پرچم به ‌دست، چند نفری با شال و ستره، چهره‌های ناآشنا... چقدر ایران بود، این جمعیت. آدم‌های دور از هم و نزدیک بهم. آدم‌هایی که خسته از گرانی و هر مشکلی فقط آمده بودند «دشمن را مأیوس کنند». آمدنشان هم ربطی به پیام رئیس فلان دستگاه نظامی و غیرنظامی یا فلان مسئول و فلان نماینده (که پیدایشان هم نیست) ندارد که حالا بخواهند پیام تشکر بدهند. تراکم جمعیت، قدم‌ها را کوتاه کرده بود؛ برای همین راهپیمایی بیشتر از همیشه زمان برد. اما آخرش باز هم رسیدیم به میدان 22 بهمن! و باز بی‌توجه به سخنران، با هم حرف زدیم، سلفی ‌گرفتیم، خداحافظی ‌کردیم و ‌رفتیم خانه. 🔹امین ماکیانی 22بهمن1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸دعا می‌رویم گلزار شهدا. نمی‌دانم چطور می‌شود که می‌رویم سمت غسالخانه؛ همان‌جایی که در جنگ ۱۲ روزه، آخرین محل وداع با رفقای شهیدمان بود. آمبولانس نظامی را جلوی غسالخانه می‌بینیم. یکی از دوستان می‌گوید: «ای بابا! مثل اینکه شهید امروز صبح نیروانتظامی را آورده‌اند!» از ماشین پیاده می‌شویم. با کادر نیروی انتظامی سلام و علیک می‌کنیم. کمک می‌دهیم و پیکر مطهر شهید را از آمبولانس منتقل می‌کنیم. متوجه می‌شویم برنامه خاصی برای غسل و کفن پیکر شهید ندارند. به سرهنگی که آنجاست می‌گویم اگر تمایل داشته باشند در تغسیل و کفن و تشییع کمک می‌دهیم. کادر غسالخانه می‌شناسندمان. حال و احوال گرمی می‌کنند و می‌گویند: «بعضی از تابوت‌هایی که برای شهدا ساختید هنوز هم هست. از آنها می‌توان استفاده کرد‌.» با دیدن تابوت‌ها، پرتاب می‌شوم به میانه جنگ؛ شب چهارم. صبحش، اولین مراسم تشییع شهدا بود و ما از نُه شب تا هفت صبح مشغول تابوت‌آرایی شهدا بودیم. تشنه‌ام می‌شود. می‌روم سمت آبسردکن و کمی آب می‌خورم. طبق عادتی که دارم دستی به ریش‌هایم می‌کشم. یکی از دوستان با دست به سرش می‌کوبد و بعد از گفتن «آخ»ی می‌گوید: «علیرضا سبزی‌پور روزهای اول آمد همین‌ جا. آب خورد و دستی به ریش‌هایش کشید و گفت: "بچه‌ها دعا کنید منم شهید بشم." خندیدیم و گفتیم: "پسر اجازه بده دو سال از استخدامت بگذرد، بعد دعای شهادت کن." اما مثل اینکه دعایش گرفت.» حالا دعا می‌کنم بازهم خدا روزی‌ام کند و بتوانم کمک کنم به تشییع شهدا؛ به تابوت‌آرایی شهدا؛ به... 🔹امیرمهدی جعفری ۲۳بهمن۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔺روایت‌های مربوط به رزمندگان لرستان را در «راوی‌ماه» بخوانید: https://B2n.ir/kh6456 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸راهیان نور خودمانیم، طلاییه عجب طلاییه. این روزها که بازار راهیان نور داغ است، حس مسلمِ فیلم «خداحافظ رفیق» را دارم. آن‌جا که جا مانده بود و با داد و گریه می‌گفت: «حالا ببینین، رفیقتون توی این شهر شلوغ جامونده، داره زیر دست‌وپا له میشه…» چشم‌هایم را می‌بندم و برمی‌گردم به سه سال پیش؛ جای که برای اولین بار یک دختر نازک‌نارنجی که تا ۱۸سالگی بدون خانواده جایی نرفته بود، می‌خواست سه روز از پدر و مادرش دور شود و برود راهیان نور. آن هم با اسما و فاطمه و گروه دختران انقلاب تهران؛ همراه خواهر شهید ابراهیم هادی و پدر شهید رسول خلیلی. تردید داشتم. اگر مادرم می‌گفت بمان، نمی‌رفتم. حتی ذره‌ای برایم مهم نبود که اسما و فاطمه این همه راه تا تهران آمده‌اند. مادرم پای اتوبوس نیامد؛ می‌دانست اگر بیاید، نمی‌روم؛ خودش هم طاقت دوری‌ام را نداشت. پدرم ما را رساند. محل اعزام کاروان، بزرگ بود. چند اتوبوس، هرکدام به نام شهیدی: اتوبوس شهید آرمان علی‌وردی، ابراهیم هادی، سلمان امیر احمدی و اتوبوس حاج قاسم. اتفاقی، سوار اتوبوس حاج قاسم شدیم؛ نام گروهمان هم حاج قاسم بود. شب اول، در دوکوهه ماندیم. من که اصلاً نمی‌دانستم کجا آمده‌ام و قرار است چه شود، حال عجیبی داشتم. از بقیه پرسیدم؛ انگار آن‌ها هم همین حال را داشتند. از شانس بد، اسما بد مسافرت بود. بعد از شام رفتیم دکتر. بعدش هم خلوت کردیم و تا آخر شب از فضا استفاده کردیم؛ غافل ازاین‌که پادگان ساعت مشخص دارد و نباید آن‌قدر بیرون می‌ماندیم. فردایش رفتیم سمت کانال کمیل. به اسما و فاطمه گفتم خودمان را به خواهر شهید ابراهیم هادی نزدیک کنیم و هرجا می‌رود، دنبالش برویم. خوش‌شانسی‌مان این بود که خواهر شهید، همراه گروه بود. کانال را باز کردند و رفتیم داخل؛ نشستیم؛ خواهر، از حاج ابراهیم گفت، ما گریه کردیم. باران، آرام‌آرام خیسمان می‌کرد. یکی از مسئولین اجازه خواست که برویم، خواهر شهید گفت بمانیم. ادامه داد تا بفهمیم شهدا چه کشیده‌اند. گفتند باران‌های اینجا یک‌دفعه شدید می‌شود. آن‌قدر در حال‌وهوای خودمان بودیم که نفهمیدیم کی باران تند شد. به خودمان که آمدیم، دیدیم وسط کانالیم و خاک دارد گل می‌شود و از سرازیری می‌آید سمتمان. در این گیرودار، خانمی که کنار من داشت به خواهر شهید گوش می‌داد، گفت: «خیلی سخته» و از هوش رفت. منِ ۱۸ساله فکر کردم مرده! در آن بُهت، یکی از دغدغه‌هایم این بود که به او دست زده‌ام و غسلِ لمس میّت بر من واجب شده! دغدغه‌های یک دختر ۱۸ساله را ببین! اسما و فاطمه کنارم بودند. با کمک خانم دیگری، خانمِ بی‌هوش را بلند کردیم و تا جایی که کسی آمد و او را برد رساندیمش. بقیه؟ در حال فرار بودند. آن‌هایی که از اول کفش‌هایشان را درآورده و پابرهنه آمده بودند، نمی‌دانم چه شدند. انگار خدا می‌خواست قبل از سفر، پدرم بگوید: «رفتید آنجا کفش‌هایتان را درنیاورید.» و من خوشحال بودم که به حرفش گوش داده‌ام. سوار اتوبوس شدیم. داخل اتوبوس جوی آب راه افتاده بود؛ راننده اجازه نمی‌داد بنشینیم تا صندلی‌ها خیس نشود. گوشی دوستم سوخت. به من گفت. گفتم: «الحمدلله.» از آن به بعد، هرجا می‌دیدم، می‌گفت: «الحمدلله» و من خوشحال از اینکه روزی چند بار این ذکر را می‌گوید. شب بردنمان پادگان مسعودی؛ اما چه فایده! سرما خوردم و اسما که بد مسافرت بود، حالش بدتر شد. صبح رفتیم یادمان علقمه. نتوانستیم روایت حاج‌آقا را گوش بدهیم؛ چون باز اسما را بردیم دکتر. یکی از بچه‌ها از آنجا برایم یادگاری آورد؛ هنوز هم لای قرآنم نگهش داشته‌ام. شب رفتیم شلمچه. درگیر نماز اول وقت بودم. اسما حالش بدتر شد؛ آن‌قدر که می‌خواستیم دست به دامان آمبولانس‌ها شویم تا ما را ببرند خانه. سر از شب‌های «بله برون» حاج حسین یکتا درآوردیم. نمی‌دانستم جریان چیست، اما همان‌جا بود که به امام زمانم (عج) بله را گفتم. بعضی‌ها از شدت حال بد، از هوش می‌رفتند. به اسما و فاطمه گفتم زیاد گریه نکنند. انگار بعد از کانال کمیل، فوبیا گرفته بودم. خودم هم زیاد گریه نکردم که از هوش نروم. سفرمان قرار بود سه‌روزه باشد؛ خیلی جاها را نرفتیم و بیشترش درمانگاه بودیم. با‌این‌حال، من و اسما و فاطمه آن‌قدر خاطره تعریف کردیم که انگار بارها راهیان رفته‌ایم. کسی نمی‌داند... سه روز، هم سه روز است؛ برای ما. به قول شهید سیدمجتبی علمدار: «چقدر سخت است حالِ عاشقی که نمی‌داند محبوبش نیز هوای او را دارد یا نه.» امسال، شهید علمدار را بیشتر درک می‌کنم. او هم روزی از قافله جا مانده بود؛ اما مثل مسلمِ خداحافظ رفیق، به قافله رسید. ان‌شاءالله من هم، خودم را به قافله برسانم. زهرا زادسری ۲۴بهمن۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸رود خروشان ۲۲بهمن امسال متفاوت بود؛ خیلی متفاوت، خیلی پرشور. با حضور فنچ و فندق‌هایی که در کالسکه‌ها بودند و پرچم ایران در دستشان. وقتی رسیدم میدان شهدا، چند ثانیه‌ای می‌شد که جمعیت حرکت کرده بود. مردم از شهدای غربی و شرقی و چهار‌راه بانک، همچنان خودشان را به انتهای جمعیت می‌رساندند. انتهای جمعیت دور میدان شهدا بود و ابتدای آن از جلوی دادگستری هم گذشته بود؛ همچون رودی خروشان. دوستم را نزدیک میدان شهدا پیدا کردم و به سرعت خودمان را رساندیم میانه‌ی جمعیت. امسال دل و دماغ عکاسی نداشتم. خیلی وقت است که هر سوژه‌ای ترغیبم نمی‌کند به زدن دکمه شاتر. البته شب قبلش هم دوربین عکاسی‌ام را گم کرده بودم. پس ترجیح دادم با رفیقم هم کلام شوم و از مسیر لذت ببرم. معتقدم ثبت هر عکس، نوشتن هر متن، یا خلق هر اثری، در هر قالبی، رزقی است که شامل شخص می‌شود. برای همین راضی هستم به رضای خدا. اگر هم چیزی برای عکاسی یا نوشتن پیدا نمی‌کردم، ناراحت نمی‌شدم. از پارک صخره‌ای گذشتیم و به پل انقلاب رسیدیم. هوا خوب بود؛ خنک و مطبوع. به رفیقم گفتم: دکتر چقدر هوا خوبه! بنظرم این مردم لایق این آب و هوا هستن. تأیید کرد. داشتیم به انتهای پل نزدیک می‌شدیم. احساس کردم، در سمت چپ پل چیزی تکان می‌خورد؛ جایی خارج از میدان دید. سر چرخاندم و با دقت نگاه کردم. در میان ساختمان‌های سمت چپ پل، دو دست به سختی از داخل پنجره بیرون آمده و یک عکس را بالا گرفته بودند. دست‌ها راحت نبودند. احساس کردم زیر پای صاحبش لق باشد. به کناره پل نزدیک‌تر شدم تا با دقت بیشتری ببینم. دو دستی که تعادل نداشتند، سعی می‌کردند تصویری از سردار سلیمانی را بیرون از پنجره نگه‌دارند. نمی‌دانم چرا این دست‌ها میان جمعیت نبودند! نمی‌دانم اگر در جمعیت بودند، باز تصویر سردار سلیمانی را در دست می‌گرفتند، یا پرچم ایران را! دست‌ها مرد بودند یا زن! بعید می‌دانم صاحب دست‌ها پیر بوده باشند. در این دنیا، نمی‌دانم‌ها زیادند و ما غرق در نمی‌دانم‌ها. این هم مثل بقیه. سردرد و حالت تهوع و بازو‌درد، ناشی از واکسن دیروز، راهپیمایی را برایم سخت کرده بود؛ اما لذت می‌بردم از بودن کنار همشهری‌هایم؛ از اینکه می‌دیدم نسل آینده که در گهواره‌اند، به ما بزرگتر‌ها افتخارِ دیدار و همراهی داده‌اند. فنچ و فندق‌ها را می‌گویم. 🔹حسن احمدوند ۲۲بهمن۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
بعد از پیروزی در مقابل عراقی‌ها و فتح تپه‌های مهران، موقعیتمان را تثبیت و هدف را تحکیم کردیم. عراق
🔸یادداشتی درباره کتاب «کهنه سرباز» با کمی اکراه، 160 هزار تومان پرداخت می‌کنم. در این اوضاع آشفته کی کتاب می‌خرد! تا حالا در این موضوع کتابی نخوانده‌ام. عکس روی جلد و اسم شخصیت اصلی را که می‌بینم چند کلمه در ذهنم می‌چرخد: ارتش؛ لرستان؛ دوران شاه. چند روز بعد از خریدنش، بالاخره خواندنش را شروع می‌کنم. کلمات و جمله‌بندی‌ها انگار، خوب و روان هستند. شوقم برای خواندن بیشتر می‌شود. اسکندر بیرانوند از تولد و خانواده‌اش شروع کرده. از همان ابتدا، تیپ شخصیتی پدرش برایم مشخص می‌شود؛ اصطلاح لری‌اش می‌شود «کدخدا پیا». آدمی که دایره‌ی دغدغه‌هایش از خانه‌اش فراتر رفته، به اجتماعش فکر می‌کند و برای رفع نواقص و گستردن دایره زندگی در محیط کوچک روستا، همتی دارد. چنین شخصیت‌هایی در هر جمعی که باشند، محور می‌شوند؛ کدخدا؛ بزرگ؛ پدر. در ادامه خواندنم می‌بینم تاثیرپذیری قهرمان قصه از شخصیت پدرش، چقدر زیاد است و شاید شخصیت «پدر»، در همه سطور کتاب خودنمایی می‌کند. خاطراتش از زندگی یا بهتر بگویم سرزندگی روستاییش در سراب الیاس، دل و ذهنم را گرم می‌کند. جلوتر می‌آیم و قهرمان به شلوغی شهر پا می‌گذارد. محلات خرم‌آباد را که توصیف می‌کند و از مردمان و کوچه‌ها و رفت‌وآمد‌ها و مکتب‌خانه و درس قرآن که می‌گوید، انگار قدم به قدم با او هستم و بوی همه‌ی فضاها را استشمام می‌کنم؛ پشت‌بازار؛ میدان سه سیک؛ زید ابن علی. با بزرگتر شدن قهرمان، می‌یابم که استخوانبندی وجودش- جسمی و ذهنی- راست کار نظامی‌گری است. همچنان که خودش نیز اذعان دارد. در ارتش جذب می‌شود. از همان اوایل مشخص است که فرمانده است، اما نه صرفاً سخت مثل سنگ. هرچند ساختمان روانش جدی و محکم است اما پدری او نسبت به فرزندانِ سربازش در گفتار و رفتارش هویداست. در مراحل خدمتش در ارتش اما ذهنم کمی ناآرام است. گویی از مرحله‌ها و حوادثی خبر دارد و شتابان به سمتشان می‌دود؛ انقلاب؛ جنگ؛ عملیات. از انقلاب با سرعت می‌گذریم (گویی خود او هم خیلی درگیرش نباشد) و به جنگ می‌رسیم. قهرمان، شجاعت و رشادت خودش را در اتفاقات قبل از انقلاب به من اثبات کرده. در «فتح‌المبین» منتظرم تا دوباره سلحشوری‌اش را ببینم. اما انگار چیزی در ذهنم مبهم است: «ارتش چقدر در جنگ نقش داشته؟» صادقانه بگویم، تصویرگری کتاب از عملیات‌ها، خصوصا فتح‌المبین، نگاهم را نسبت به سهم ارتش در آن هشت سال عوض می‌کند. فکر نمی‌کردم تا این اندازه بخش‌های مختلف سپاه و ارتش در یکدیگر حل شده باشند و دوشادوش یکدیگر، بار دفاع از کشور را به دوش کشیده باشند. نکته‌ی جالب‌تر اما ادغام تیپ 84 خرم‌آباد (ارتش- به فرماندهی قهرمان داستان) و لشکر 41 ثارالله کرمان (سپاه) بود. فرمانده 41 ثارالله «قاسم سلیمانی» است. نام سردار دلها، سرباز دلم را آماده رزم می‌کند. البته چون نظامی نیستم، معانی این کلمات را خیلی خوب نمی‌فهمم: یگان؛ گردان؛ تیپ. عکس‌های پایان کتاب برایم بیشتر سرگرم‌کننده‌اند. گرچه تصویری دقیق‌تر از قهرمان داستان هم برایم درست می‌کنند. گرمی و خوش‌مشربی اسکندر حالا برایم واضح‌تر می‌شود. به عکس پایانی می‌رسم؛ «نشان درجه 2 فتح از رهبر معظم انقلاب» که مانند مدالی بر سینه افتخاراتش می‌درخشد. لباسی به اندازه 500 کلمه برای تن تنومند افکار و احساساتم درباره این کتاب، خیلی تنگ است. ولی شاید «کهنه سرباز» یعنی: لر؛ ارتش؛ افتخار. 🔹احمدرضا خادمی دانشجوی کارشناسی روان‌شناسی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah