eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸راهیان نور خودمانیم، طلاییه عجب طلاییه. این روزها که بازار راهیان نور داغ است، حس مسلمِ فیلم «خداحافظ رفیق» را دارم. آن‌جا که جا مانده بود و با داد و گریه می‌گفت: «حالا ببینین، رفیقتون توی این شهر شلوغ جامونده، داره زیر دست‌وپا له میشه…» چشم‌هایم را می‌بندم و برمی‌گردم به سه سال پیش؛ جای که برای اولین بار یک دختر نازک‌نارنجی که تا ۱۸سالگی بدون خانواده جایی نرفته بود، می‌خواست سه روز از پدر و مادرش دور شود و برود راهیان نور. آن هم با اسما و فاطمه و گروه دختران انقلاب تهران؛ همراه خواهر شهید ابراهیم هادی و پدر شهید رسول خلیلی. تردید داشتم. اگر مادرم می‌گفت بمان، نمی‌رفتم. حتی ذره‌ای برایم مهم نبود که اسما و فاطمه این همه راه تا تهران آمده‌اند. مادرم پای اتوبوس نیامد؛ می‌دانست اگر بیاید، نمی‌روم؛ خودش هم طاقت دوری‌ام را نداشت. پدرم ما را رساند. محل اعزام کاروان، بزرگ بود. چند اتوبوس، هرکدام به نام شهیدی: اتوبوس شهید آرمان علی‌وردی، ابراهیم هادی، سلمان امیر احمدی و اتوبوس حاج قاسم. اتفاقی، سوار اتوبوس حاج قاسم شدیم؛ نام گروهمان هم حاج قاسم بود. شب اول، در دوکوهه ماندیم. من که اصلاً نمی‌دانستم کجا آمده‌ام و قرار است چه شود، حال عجیبی داشتم. از بقیه پرسیدم؛ انگار آن‌ها هم همین حال را داشتند. از شانس بد، اسما بد مسافرت بود. بعد از شام رفتیم دکتر. بعدش هم خلوت کردیم و تا آخر شب از فضا استفاده کردیم؛ غافل ازاین‌که پادگان ساعت مشخص دارد و نباید آن‌قدر بیرون می‌ماندیم. فردایش رفتیم سمت کانال کمیل. به اسما و فاطمه گفتم خودمان را به خواهر شهید ابراهیم هادی نزدیک کنیم و هرجا می‌رود، دنبالش برویم. خوش‌شانسی‌مان این بود که خواهر شهید، همراه گروه بود. کانال را باز کردند و رفتیم داخل؛ نشستیم؛ خواهر، از حاج ابراهیم گفت، ما گریه کردیم. باران، آرام‌آرام خیسمان می‌کرد. یکی از مسئولین اجازه خواست که برویم، خواهر شهید گفت بمانیم. ادامه داد تا بفهمیم شهدا چه کشیده‌اند. گفتند باران‌های اینجا یک‌دفعه شدید می‌شود. آن‌قدر در حال‌وهوای خودمان بودیم که نفهمیدیم کی باران تند شد. به خودمان که آمدیم، دیدیم وسط کانالیم و خاک دارد گل می‌شود و از سرازیری می‌آید سمتمان. در این گیرودار، خانمی که کنار من داشت به خواهر شهید گوش می‌داد، گفت: «خیلی سخته» و از هوش رفت. منِ ۱۸ساله فکر کردم مرده! در آن بُهت، یکی از دغدغه‌هایم این بود که به او دست زده‌ام و غسلِ لمس میّت بر من واجب شده! دغدغه‌های یک دختر ۱۸ساله را ببین! اسما و فاطمه کنارم بودند. با کمک خانم دیگری، خانمِ بی‌هوش را بلند کردیم و تا جایی که کسی آمد و او را برد رساندیمش. بقیه؟ در حال فرار بودند. آن‌هایی که از اول کفش‌هایشان را درآورده و پابرهنه آمده بودند، نمی‌دانم چه شدند. انگار خدا می‌خواست قبل از سفر، پدرم بگوید: «رفتید آنجا کفش‌هایتان را درنیاورید.» و من خوشحال بودم که به حرفش گوش داده‌ام. سوار اتوبوس شدیم. داخل اتوبوس جوی آب راه افتاده بود؛ راننده اجازه نمی‌داد بنشینیم تا صندلی‌ها خیس نشود. گوشی دوستم سوخت. به من گفت. گفتم: «الحمدلله.» از آن به بعد، هرجا می‌دیدم، می‌گفت: «الحمدلله» و من خوشحال از اینکه روزی چند بار این ذکر را می‌گوید. شب بردنمان پادگان مسعودی؛ اما چه فایده! سرما خوردم و اسما که بد مسافرت بود، حالش بدتر شد. صبح رفتیم یادمان علقمه. نتوانستیم روایت حاج‌آقا را گوش بدهیم؛ چون باز اسما را بردیم دکتر. یکی از بچه‌ها از آنجا برایم یادگاری آورد؛ هنوز هم لای قرآنم نگهش داشته‌ام. شب رفتیم شلمچه. درگیر نماز اول وقت بودم. اسما حالش بدتر شد؛ آن‌قدر که می‌خواستیم دست به دامان آمبولانس‌ها شویم تا ما را ببرند خانه. سر از شب‌های «بله برون» حاج حسین یکتا درآوردیم. نمی‌دانستم جریان چیست، اما همان‌جا بود که به امام زمانم (عج) بله را گفتم. بعضی‌ها از شدت حال بد، از هوش می‌رفتند. به اسما و فاطمه گفتم زیاد گریه نکنند. انگار بعد از کانال کمیل، فوبیا گرفته بودم. خودم هم زیاد گریه نکردم که از هوش نروم. سفرمان قرار بود سه‌روزه باشد؛ خیلی جاها را نرفتیم و بیشترش درمانگاه بودیم. با‌این‌حال، من و اسما و فاطمه آن‌قدر خاطره تعریف کردیم که انگار بارها راهیان رفته‌ایم. کسی نمی‌داند... سه روز، هم سه روز است؛ برای ما. به قول شهید سیدمجتبی علمدار: «چقدر سخت است حالِ عاشقی که نمی‌داند محبوبش نیز هوای او را دارد یا نه.» امسال، شهید علمدار را بیشتر درک می‌کنم. او هم روزی از قافله جا مانده بود؛ اما مثل مسلمِ خداحافظ رفیق، به قافله رسید. ان‌شاءالله من هم، خودم را به قافله برسانم. زهرا زادسری ۲۴بهمن۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸رود خروشان ۲۲بهمن امسال متفاوت بود؛ خیلی متفاوت، خیلی پرشور. با حضور فنچ و فندق‌هایی که در کالسکه‌ها بودند و پرچم ایران در دستشان. وقتی رسیدم میدان شهدا، چند ثانیه‌ای می‌شد که جمعیت حرکت کرده بود. مردم از شهدای غربی و شرقی و چهار‌راه بانک، همچنان خودشان را به انتهای جمعیت می‌رساندند. انتهای جمعیت دور میدان شهدا بود و ابتدای آن از جلوی دادگستری هم گذشته بود؛ همچون رودی خروشان. دوستم را نزدیک میدان شهدا پیدا کردم و به سرعت خودمان را رساندیم میانه‌ی جمعیت. امسال دل و دماغ عکاسی نداشتم. خیلی وقت است که هر سوژه‌ای ترغیبم نمی‌کند به زدن دکمه شاتر. البته شب قبلش هم دوربین عکاسی‌ام را گم کرده بودم. پس ترجیح دادم با رفیقم هم کلام شوم و از مسیر لذت ببرم. معتقدم ثبت هر عکس، نوشتن هر متن، یا خلق هر اثری، در هر قالبی، رزقی است که شامل شخص می‌شود. برای همین راضی هستم به رضای خدا. اگر هم چیزی برای عکاسی یا نوشتن پیدا نمی‌کردم، ناراحت نمی‌شدم. از پارک صخره‌ای گذشتیم و به پل انقلاب رسیدیم. هوا خوب بود؛ خنک و مطبوع. به رفیقم گفتم: دکتر چقدر هوا خوبه! بنظرم این مردم لایق این آب و هوا هستن. تأیید کرد. داشتیم به انتهای پل نزدیک می‌شدیم. احساس کردم، در سمت چپ پل چیزی تکان می‌خورد؛ جایی خارج از میدان دید. سر چرخاندم و با دقت نگاه کردم. در میان ساختمان‌های سمت چپ پل، دو دست به سختی از داخل پنجره بیرون آمده و یک عکس را بالا گرفته بودند. دست‌ها راحت نبودند. احساس کردم زیر پای صاحبش لق باشد. به کناره پل نزدیک‌تر شدم تا با دقت بیشتری ببینم. دو دستی که تعادل نداشتند، سعی می‌کردند تصویری از سردار سلیمانی را بیرون از پنجره نگه‌دارند. نمی‌دانم چرا این دست‌ها میان جمعیت نبودند! نمی‌دانم اگر در جمعیت بودند، باز تصویر سردار سلیمانی را در دست می‌گرفتند، یا پرچم ایران را! دست‌ها مرد بودند یا زن! بعید می‌دانم صاحب دست‌ها پیر بوده باشند. در این دنیا، نمی‌دانم‌ها زیادند و ما غرق در نمی‌دانم‌ها. این هم مثل بقیه. سردرد و حالت تهوع و بازو‌درد، ناشی از واکسن دیروز، راهپیمایی را برایم سخت کرده بود؛ اما لذت می‌بردم از بودن کنار همشهری‌هایم؛ از اینکه می‌دیدم نسل آینده که در گهواره‌اند، به ما بزرگتر‌ها افتخارِ دیدار و همراهی داده‌اند. فنچ و فندق‌ها را می‌گویم. 🔹حسن احمدوند ۲۲بهمن۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
بعد از پیروزی در مقابل عراقی‌ها و فتح تپه‌های مهران، موقعیتمان را تثبیت و هدف را تحکیم کردیم. عراق
🔸یادداشتی درباره کتاب «کهنه سرباز» با کمی اکراه، 160 هزار تومان پرداخت می‌کنم. در این اوضاع آشفته کی کتاب می‌خرد! تا حالا در این موضوع کتابی نخوانده‌ام. عکس روی جلد و اسم شخصیت اصلی را که می‌بینم چند کلمه در ذهنم می‌چرخد: ارتش؛ لرستان؛ دوران شاه. چند روز بعد از خریدنش، بالاخره خواندنش را شروع می‌کنم. کلمات و جمله‌بندی‌ها انگار، خوب و روان هستند. شوقم برای خواندن بیشتر می‌شود. اسکندر بیرانوند از تولد و خانواده‌اش شروع کرده. از همان ابتدا، تیپ شخصیتی پدرش برایم مشخص می‌شود؛ اصطلاح لری‌اش می‌شود «کدخدا پیا». آدمی که دایره‌ی دغدغه‌هایش از خانه‌اش فراتر رفته، به اجتماعش فکر می‌کند و برای رفع نواقص و گستردن دایره زندگی در محیط کوچک روستا، همتی دارد. چنین شخصیت‌هایی در هر جمعی که باشند، محور می‌شوند؛ کدخدا؛ بزرگ؛ پدر. در ادامه خواندنم می‌بینم تاثیرپذیری قهرمان قصه از شخصیت پدرش، چقدر زیاد است و شاید شخصیت «پدر»، در همه سطور کتاب خودنمایی می‌کند. خاطراتش از زندگی یا بهتر بگویم سرزندگی روستاییش در سراب الیاس، دل و ذهنم را گرم می‌کند. جلوتر می‌آیم و قهرمان به شلوغی شهر پا می‌گذارد. محلات خرم‌آباد را که توصیف می‌کند و از مردمان و کوچه‌ها و رفت‌وآمد‌ها و مکتب‌خانه و درس قرآن که می‌گوید، انگار قدم به قدم با او هستم و بوی همه‌ی فضاها را استشمام می‌کنم؛ پشت‌بازار؛ میدان سه سیک؛ زید ابن علی. با بزرگتر شدن قهرمان، می‌یابم که استخوانبندی وجودش- جسمی و ذهنی- راست کار نظامی‌گری است. همچنان که خودش نیز اذعان دارد. در ارتش جذب می‌شود. از همان اوایل مشخص است که فرمانده است، اما نه صرفاً سخت مثل سنگ. هرچند ساختمان روانش جدی و محکم است اما پدری او نسبت به فرزندانِ سربازش در گفتار و رفتارش هویداست. در مراحل خدمتش در ارتش اما ذهنم کمی ناآرام است. گویی از مرحله‌ها و حوادثی خبر دارد و شتابان به سمتشان می‌دود؛ انقلاب؛ جنگ؛ عملیات. از انقلاب با سرعت می‌گذریم (گویی خود او هم خیلی درگیرش نباشد) و به جنگ می‌رسیم. قهرمان، شجاعت و رشادت خودش را در اتفاقات قبل از انقلاب به من اثبات کرده. در «فتح‌المبین» منتظرم تا دوباره سلحشوری‌اش را ببینم. اما انگار چیزی در ذهنم مبهم است: «ارتش چقدر در جنگ نقش داشته؟» صادقانه بگویم، تصویرگری کتاب از عملیات‌ها، خصوصا فتح‌المبین، نگاهم را نسبت به سهم ارتش در آن هشت سال عوض می‌کند. فکر نمی‌کردم تا این اندازه بخش‌های مختلف سپاه و ارتش در یکدیگر حل شده باشند و دوشادوش یکدیگر، بار دفاع از کشور را به دوش کشیده باشند. نکته‌ی جالب‌تر اما ادغام تیپ 84 خرم‌آباد (ارتش- به فرماندهی قهرمان داستان) و لشکر 41 ثارالله کرمان (سپاه) بود. فرمانده 41 ثارالله «قاسم سلیمانی» است. نام سردار دلها، سرباز دلم را آماده رزم می‌کند. البته چون نظامی نیستم، معانی این کلمات را خیلی خوب نمی‌فهمم: یگان؛ گردان؛ تیپ. عکس‌های پایان کتاب برایم بیشتر سرگرم‌کننده‌اند. گرچه تصویری دقیق‌تر از قهرمان داستان هم برایم درست می‌کنند. گرمی و خوش‌مشربی اسکندر حالا برایم واضح‌تر می‌شود. به عکس پایانی می‌رسم؛ «نشان درجه 2 فتح از رهبر معظم انقلاب» که مانند مدالی بر سینه افتخاراتش می‌درخشد. لباسی به اندازه 500 کلمه برای تن تنومند افکار و احساساتم درباره این کتاب، خیلی تنگ است. ولی شاید «کهنه سرباز» یعنی: لر؛ ارتش؛ افتخار. 🔹احمدرضا خادمی دانشجوی کارشناسی روان‌شناسی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸حقیقتِ یک شعار بعد از ۲۲دی، این‌بار نوبت ۲۲بهمن بود. قرار گذاشته بودیم با بچه‌ها گروهی بیاییم و کاری متفاوت انجام دهیم. تصمیم گرفتیم پیاممان را روی پلاکاردها فریاد بزنیم: کودک، امنیت، آرامش از غزه تا آمریکا، مرگ بر اپستین مرگ بر شیطان‌پرستی این شعارها برایمان یک معنا داشت: ما طرفدار حقیم. برای ما، کودکِ غزه‌ای و کودکِ آمریکایی فرقی ندارد؛ هر دو مظلوم‌اند و هر دو قربانی یک ظلم‌اند. روز موعود فرا رسید. در میدان شهدا جمع شدیم. دوستانم با چفیه صورت‌هایشان را پوشانده بودند و من هم نقاب زده بودم. همراه گروهمان، پرچم ایران بود و پرچم «اللهم عجل لولیک الفرج» و پرچم «یا مهدی، عجل‌الله تعالی فرجه‌الشریف». می‌خواستیم نشان بدهیم همان‌طور که شهید رئیسی در مجمع سازمان ملل گفت: «جهان در انتظار منجی است» و این انتظار، به عدالت جهانی ختم خواهد شد. منتقم مظلوم خواهد آمد. در میان راهپیمایی، خانواده‌ای پنج‌نفره توجه را جلب می‌کرد. مادری با چادر، دختری کوچک که او هم چادر بر سر داشت، پدری کنار پسرش و نوزادی در کالسکه. همه کفن‌پوش بودند. نگاهم روی نوزاد مکث کرد؛ حتی او را هم کفن‌پوش کرده بودند. اما آنچه بیش از همه در دلم نشست، شعاری بود که روی کفن نوشته شده بود: «جانم فدای رهبر» گفتم «شعار»، اما در حقیقت فقط یک شعار نبود. اینکه برای کلام رهبر ارزش قائل بودند و جهاد فرزندآوری را در زندگی‌شان عملی کرده بودند، نشان می‌داد این حرکت، نمایشی و نمادین نیست؛ ریشه در باور دارد، نه فقط در حرف. و حالا که نام رهبرم به میان آمد… بعد از راهپیمایی، وقتی پیامشان را شنیدم، حس عجیبی داشتم. به خودم افتخار کردم که اگرچه قطره‌ای کوچک بودم، اما جزئی از این جمعیت شدم؛ جمعیتی که می‌خواست دل او را شاد کند. الحمدالله. 🔹زهرا زادسری ۲۲بهمن۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸بِیرنوَن اگر می‌خواستم برای داستان افرادی که در اغتشاشات اخیر از کشورشان دفاع کردند اسمی انتخاب کنم، می‌شد: «کف میدان». اما معادله‌ی کف میدانی‌ها این‌بار متفاوت بود؛ خیلی متفاوت. این‌بار مردم همه آمده بودند «وسط میدان». جمعی از این مردم جاخوش‌کرده در میانهٔ میدانِ اطاعت امر ولی، پسرانی جوان با تیپ‌های مختلف بودند که هر کدام با مقوا پلاکاردهایی درست کرده و رویش شعارهای متفاوت نوشته بودند. یکیشان نوشته بود «مسئولین ذوق نکنند، ما به عشق رهبر آمده‌ایم». به قول معروف حرف حق جواب ندارد. راست می‌گفت ما همه به عشق رهبرمان آمده بودیم. متن یکیشان که تیپش هم به ظاهر لاتی بود، بیشتر از همه به چشمم آمد. به زبان لکی نوشته بود: «مَر بِیرنوَن بِمِره ترامپ ایران بِگِره». دست مریزاد؛ چه شعاری! چه معنی عمیقی. چه خوب غیرت لرها را معنی کرده بود. دستانش صدای ایل بیرانوند و مردم لر را بالا برده بود. ترامپ را تهدید کرده بود که به قول حاج قاسم «آقای ترامپ قمار باز» خیال خام برت ندارد؛ مگر از روی جنازه‌ی ما رد بشوی که دستت به خاک پاک ایرانمان برسد. اگر از نظر ادبی شعارش را زیر ذره‌بین ببریم، بیرِنوَن، مجاز از مردم لرستان بود. آرایه ادبی «مجاز» یعنی کلمه‌ای در معنای غیر حقیقی‌اش به کار برود. شوری از جنس غیرت ملی در دلم جوانه زد. دوربین گوشی‌ام را باز کردم و چندتا عکس خوب از جوان و پلاکاردش گرفتم. بعد هم تا به خانه رسیدم، بااینکه بیرانوند نیستم، عکس‌ها را استوری کردم. مثل بمب صدا کرد و با حجمی از واکنش‌های مثبت روبرو شدم. شب، یکی از نزدیکان تماس گرفت و به شوخی گفت: «چطوری بیرنون؟!» حالا افتخار می‌کردم که اکسپلور، کانال‌ها، حتی گروه‌های کوچکی که دارم، همه بازتاب غیرت این مرد لر شده بودند. 🔹رمیصا عالی‌زاده ۲۲بهمن۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🌘 دعای روز اول ماه مبارک رمضان 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah