eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
📢 *به راویان پیشرفت، افتخار و آنها را دعا میکنم/ کاری کنید که روایت پیشرفت به گوش و دل جوانان ما برسد و امید در دلهای آنان بشکفد* ✍ پاسخ رهبر انقلاب به گزارش رئیس حوزه هنری انقلاب اسلامی درباره برگزاری آیین جایزه ملّی روایت پیشرفت 🔹️ حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در پاسخ به نامه رئیس حوزه هنری انقلاب اسلامی که گزارشی از برگزاری دومین آیین جایزه ملّی روایت پیشرفت ارائه کرده بود، راویان پیشرفت را بخشی از عناصر پیشرفت توصیف و توصیه کردند کاری کنید که این روایت به گوش جوانان ما برسد و امید را در دلهای آنان بشکفد. 🖼 متن پاسخ رهبر انقلاب به شرح زیر است: 📝 *بسمه تعالی ✏️ «به راویان پیشرفت، افتخار و آنها را دعا میکنم. اینها خود جزو عناصر پیشرفتند. گامشان استوار باد. 👈 کاری کنید که این روایت به گوش و دل جوانان ما، دانشجویان و دانش‌آموزان و دیگران برسد و امید در دلهای آنان بشکفد.»* 🔹️ آقای محمدمهدی دادمان، رئیس حوزه هنری انقلاب اسلامی ۲۵ بهمن ۱۴۰۴ در آستانه برگزاری اختتامیه «دومین جایزه ملّی روایت پیشرفت»، گزارشی از محصولات متعدد تولید شده در زمینه این رویداد ملّی با محوریت «روایت پیشرفت» در قالب‌های کتاب، مستند، هنرهای تجسمی، مجموعه‌ تلویزیونی، فیلم سینمایی و رسانه و مطبوعات ارائه کرده که به عنوان نمونه می‌توان به کتاب «سلول‌های بهاری» (روایت زندگی دانشمند ارجمند دکتر حسین بهاروند) و مجموعه تلویزیونی «ذهن زیبا» که بر مبنای همین کتاب ساخته شد و آثار سینمایی «منصور» و «خدای جنگ» اشاره کرد. 🔹️ رئیس حوزه هنری انقلاب اسلامی در این نامه، عرصه نوپای روایت پیشرفت در دوران کنونی را در موقعیتی شبیه روایت دفاع مقدس در اواسط دهه هشتاد، توصیف نمود که با حمایت رهبر انقلاب بارور و به یک جریان تمدّن‌ساز بدل شده است. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸قدم‌هایی که به ضریح می‌رسید و دلی که به سنگی گره می‌خورد از صحن جمهوری وارد شدم؛ نیمه‌شب بود و حرم آرام‌تر از همیشه. ضریح امام رئوف از چند قدمی می‌درخشید؛ انگار چراغی که راه را نشان می‌دهد. جمعیت آن‌قدر نبود که مانع رسیدن به ضریح شود. قدم به قدم جلو رفتم و دلم را به کنگره‌های نقره‌ای‌اش گره زدم؛ گره‌ای که هر بار محکم‌تر می‌شد. چشمم ناگهان به سمت چپ افتاد؛ محوطه‌ای خلوت، آشنا، ساکت. می‌دانستم آنجا کجاست. آرام به سمت دیوار رفتم و کنار سنگ‌ها نشستم. سلامی دادم، فاتحه‌ای خواندم و دستم را روی سنگی کشیدم که با خطی خوش، رویش نوشته بود: «شهید سید ابراهیم رئیسی». یک ماه بیشتر نگذشته بود از شبی که در خلوتی غیرمتعارف، همین‌جا نشستم و اشک ریختم. حالا دوباره امام رضا مرا دعوت کرده بود؛ این‌بار هم به بهانه اجلاسیه ملی شهدای غریب در اسارت. کنار مزار مردی نشسته بودم که از بنیان‌گذاران همین کنگره بود؛ کسی که سال ۱۴۰۱ نخستین جرقه این مسیر را زد. قرار بود سخنران ویژه اجلاسیه باشد، اما تقدیر او را پیش همان شهیدانی برد که عمری برایشان کار کرد. اجلاسیه برگزار شد؛ با جای خالی او و با تکه‌هایی از سخنانش درباره شهدای غریب. و خدا را شکر که زحمات سه‌ساله‌مان مورد رضایت حضرت آقا قرار گرفت؛ آن‌گاه که نماینده ولی‌فقیه پیام ایشان را خواند: «دست‌اندرکاران این اجتماع، موضوع را درست تشخیص داده‌اند و صادقانه عمل کرده‌اند.» همین جمله، خستگی چندسال کار شبانه روزی را از تنمان بیرون کشید و عزممان را برای ادامه مسیر محکم‌تر کرد. شهدای غریب، همان‌ها که در تاریکی سلول‌ها، با استقامتشان دشمن را شکست دادند و امنیت امروزمان را ساختند. یک ماه پیش، وقتی آن صحنه‌های دلخراش را دیدیم و امنیت برای لحظه‌ای لرزید، مردانگی این شهیدان بیشتر از همیشه آشکار شد. حالا که آرامش برگشته، نباید فراموش کنیم چه کسانی رفتند تا ما بمانیم. اشک‌هایم صورتم را پوشانده بود. با دست پاکشان می‌کردم و انگشتان خیس از اشکم را روی کلمه قرمز «شهید» می‌کشیدم. زیر لب می‌گفتم: چه واژه زیبایی‌ست؛ چقدر برازنده نامت است، سید ابراهیم رئیسی. در جوار امام رئوف و در کنار شهدای غریب آرام بخواب؛ آنان که مریدت بودند، تا ابد می‌دانند چه کسی را از دست دادند. این سفر هم به پایان رسید؛ پایان اجلاسیه شهدای غریب، اما پایانی شبیه آغاز بود. باید مصمم‌تر و محکم‌تر قدم برداریم برای کشف حقیقت‌هایی که در غبار زمان پنهان شده‌اند؛ برای رساندن صدای مظلومیت و دلاورمردی مردان مرد این سرزمین به گوش جهانیان. کم کم از ضریح دور شدم، قدم به قدم، با امید بازگشت دوباره… 🔹فرحزاد جهانگیری ۲۷بهمن۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🌘 دعای روز دوم ماه مبارک رمضان 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸بازی با سایه‌ها قدیم‌ترها یخچال‌ها مثل الان نبود. کشوی کوچک فریزری داشتند، برای روزهایی که قرار بود بهترین خاطرات عمرمان را بسازند. چند روزی مانده تا عید یا چند روز به شروع ماه رمضان، مادرم برفکش را می‌شست تا پای مرغ و گوشت را به سفره‌مان باز کند. هنوز مدرسه‌رو نبودم که با بوی دود و نفت چراغ لمپا برای سحری بیدار می‌شدم. با‌وجوداینکه سی سال از آن روزها گذشته نمی‌دانم چرا سحرهای ماه رمضان به جای لامپ، فانوس روشن می‌کردند! گاهی اوقات هم با سفارش زن جوان همسایه که از مادرم خواهش کرده بود، نگذارد سحری خواب بماند، بیدار می‌شدم. مادرم تا بیدار می‌شد محکم می‌کوبید به دیوار همسایه؛ از آن طرف دیوار که صدای توپه می‌آمد، آن‌وقت سفره سحری را پهن می‌کرد. همه خواهرها از من بزرگتر بودند؛ پای بساط سفره که می‌نشستند از نگاهشان پیدا بود چقدر آرزوی یک خواب شیرین برایم دارند؛ بعضی وقت‌ها هم صدایشان را می‌شنیدم که «هیس! هیس! فلانی الان بیدار میشه.» اما جلز ولز روغن، آن هم توی آن ساعت نیمه‌شب؛ آنقدر وسوسه‌ام می‌کرد که بوی نیمرو را از ماهی سرخ شده تشخیص نمی‌دادم. همین که وارد آشپزخانه می‌شدم تصویر سایه خودم، بوی غذا را از یادم می‌برد. خانه در تاریک روشنی چراغ نفتی بود و من سرگرم بازی با سایه‌های کوچک و بزرگ می‌شدم. 🔹سمانه قاسمی‌منش ۱اسفند۱۴۰۴ ‌ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: ‌ @ravimah
🌙این چشمه‌ی ناگهان سحرهای رمضان، ذوقی است ناغافل وسط روزمرگی‌های مدام؛ نوری، میان سایه‌های سنگین تاریکی‌های تام و تمام؛ از خود بیخود شدن‌های بی‌خمار، از خم‌خانه‌های غیب خداوند متعال؛ گشودن گره تغافل، روی بندهای رهایی از جهل و ملال؛ «و ان یکاد»ی بر حادثه‌های ناگزیر تفسیرهای نابخردانه‌ی اختیار؛ اجابتی بی‌بدیل، از پس تباهی یک مجال بی‌تکرار؛ بذل هزارباره‌ و بی‌دریغ آبروهای پامال، به مفلسان شرمسار؛ علاج رخنه‌های تردیدهای دشوار، بر بنای بی‌رمق ایمان‌های نااستوار؛ «قالوا بلی»ی، میان قیل و قال شک و یقین‌های بی‌شمار؛ تسکین رنج‌های پیاپی عصیان، بر سر خوان‌های جود و غفران؛ نجوایی مشتاق در گوش جان، میان غوغای پوچ و تهی این جهان؛ التیام جراحت‌های ناسور زمان، به مرهم ملک و ملکوت و نهان؛ تجلی نورانی سپیده‌دمان، بر شب‌زدگان تلاطم سهمگین حرمان. 🔹زینب کرمی‌نژاد 2اسفند1404 ‌ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: ‌ @ravimah
🌘 دعای روز سوم ماه مبارک رمضان 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
10.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌ 🔸هوادار مرده روایتی واقعی از یک ناآرامی... ‌ ‌ 🎬 کاری از فاطمه عزیزی ‌ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: ‌ @ravimah
🔸حوری زمین‌گیر ماه رمضان بود. انگار مستقیماً از دست کائنات جرعه‌ای عرفان نوشیده بودم. تازه از حج عمره برگشته بودم و شورش هنوز در جان و روحم بود. شب قدر، تازه از مراسم احیا برگشته بودم. «الهی العفو»ها سبک‌بالم کرده بود. خواستم نمازم قدری عاشقانه‌تر باشد؛ لباس احرام (روسری سفیدِ کلیپس‌زده و چادر عربیِ یک دست سفید) را پوشیدم. حسابی لباسم را آغشته به عطرِ نماز، که حسابی به جانم نشسته بود کردم. آماده‌ی اوج گرفتن در آسمانِ عبادت بودم. فکر کردم چه بهتر که این اوج‌گیریِ معنوی را با بیدار کردن پدرم برای نماز اول وقت، کامل کنم. لامپ‌ها همه خاموش؛ فضا آماده‌ی یک مکاشفه‌ی روحانی؛ با احتیاط به سمت اتاق پدرم رفتم. اما انگار تاریکیِ فضا، حسِ جهت‌یابی‌ام را مختل کرده بود. خواستم با ظرافت، قدم بردارم که ناگهان، پایم به پایِ پدرم گیر کرد! تعادل که رفت، دیگر فقط سقوط بود و بس. با دستانی باز، مثل یک فرشته‌ی سفیدپوشِ در حالِ سقوط، روی زمین پهن شدم. حال پدرم دیدنی بود. با صدای «آخ» ِبلندی، نیم‌خیز شد و با چشمانی از حدقه درآمده، ماتِ فرود آمدن شبح سفید و خوش‌بویی شده بود که بی‌شباهت به فرشته وحی نبود. پشت سر هم «بسم الله الرحمن الرحیم» می‌گفت. انگار داشت با کلمات، دنبالِ هویتم می‌گشت: «تو کی هستی؟ من کجام؟ چی شده؟» داشتم از خنده ریسه می‌رفتم. هول کرده بودم. فقط می‌توانستم بگویم: «نماز نماز نماز». با «نماز نماز» گفتنم بیشتر ترس به جانش نشست. نمی‌توانستم سرم را بلند کنم؛ فقط دستش را چنگ زدم و بریده بریده گفتم: «منم... منم بابا! متاسفانه حوری نیستم.» گفتن ماجرای سقوطِ «حوریِ زمین‌گیر» شده بود نقل محافل مهمانی‌های افطار آن ماه رمضان؛ آنقدر که بعضی شب‌ها، شدت خنده، فرصت افطار را از مهمان‌ها می‌گرفت. خودمانیم عباداتِ اوایلِ جوانی، با آن همه هیجان و کمی سر به هوایی، رنگ و بوی دیگری داشت!💚 🔹زهرا مؤمن‌زاده ۲اسفند۱۴۰۴ ‌ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: ‌ @ravimah
🌘 دعای روز سوم ماه مبارک رمضان 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah