eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
808 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸هدف انقلابه جمعه شب بود. فکر می‌کردم بیخیال فراخوان امشب شوند؛ اما اشتباه می‌کردم! علاوه‌بر خیابان‌ها، توی کوچه‌ها هم ریخته بودند. کوچه‌ی ما هم مثل بقیه‌ی کوچه‌ها آشوب بود. نمی‌دانم از روی کنجکاوی بود یا هیجان، رفتم توی حیاط تا با دقت بیشتری حرف‌هایشان را بشنوم. با صدای انفجار شدیدی از جا پریدم. خورده شیشه‌ها و تکه‌های سنگ از بالای دیوار و لای نرده‌های محافظ اطراف خانه، ریختند داخل حیاط. یکی از شیشه‌ها به دستم خورد و آن را برید. فوری رفتم داخل تا خونش را تمیز کنم و زخمش را ببندم. صدای شعار دادن‌ها بیشتر شد. انگار جمعیت بیشتری آمدند توی کوچه. صدای پرت کردن سنگ و شعار دادن می‌آمد. بعدش هم صدای تیراندازی. با شنیدن صداها، بیخیال زخم شدم و دویدم سمت پنجره‌ی اتاقم که به کوچه دید دارد. از حرف‌هایشان معلوم بود آموزش دیده‌اند. یکی از لیدرهایشان مردی بود چهل و پنج‌شش ساله‌. همه را جمع کرد دور خودش و شروع کرد برایشان صحبت کردن: «وِنو هَدَف دارن. ایما چَش بَسته هِسایمه جِلوشو. هَدَفشو یِنا که ایما یه جا جَمع بوییم تا بِیرنِمو. هَرکومشو اوما جِلو وا سنگ یا تیر بَزِنیتِش. حواسِتو بوئه حَتما بوره وِش. باید رِمو سمت خیابونِ انقلاب؛ هدف یِنا انقلابِ بِیریم. حواستو بوعه هان پشت سرمو!» حرف‌هایش که تمام شد، جمعیت راه افتاد. چند نفرشان ماندند تا با تبرهایشان آسفالت را خُرد کنند. احتمالاً می‌خواستند تکه‌های خرد شده را پرت کنند سمت بسیجی‌ها. کوچه که خالی از جمعیت شد، یکی از همسایه‌ها همراه خانمش تندی زدند بیرون. رو به خانمش گفت: «سریع آماده شو تا دوباره نیومدن، بریم خونه بابام اینا.» آنقدر محوِ صداها شده بودم که دست بریده‌ام فراموشم شد؛ وقتی یادش افتادم که خونش بند آمده بود. 🔹رمیصا عالی‌زاده 19 دی ماه 1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🌘 دعای روز هفتم ماه مبارک رمضان 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🌘 دعای روز هشتم ماه مبارک رمضان 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸غذای حضرتی ماه خدا بود. سال را در آستانِ امام رضا نو کردم و توفیقِ خادمیِ زائرانش در شب‌های قدر، قسمتم شد. روزها را به بهانه‌ی انعکاسِ نور آفتاب بر گنبد طلایی و روزه بودنِ موقع خدمت، برای شیفت‌هایم انتخاب کردم. نزدیک غروب، عطر خوش قیمه و قورمه‌های حضرتی، در صحن انقلاب می‌پیچید. انگار دریچه‌ای به سوی ملکوت گشوده شده بود و این رایحه‌ی خوش، از بهشت می‌آمد. در میانِ زمزمه‌ی پرسش‌های زائران، از نشانیِ چایخانه تا چراییِ بسته‌بودنِ آبِ سقاخانه، و دلِ مضطربِ جستجوگرانِ ضریح و پنجره فولاد، گاه فریادی برمی‌خاست: «چطوری غذای حضرتی بگیریم؟» کارشان با نمک و نبات و شکلاتِ تبرکی، راه نمی‌افتاد؛ فقط مشتاقِ «قرمه‌های مخصوص حضرتی» بودند. اما پاسخِ ما، یگانه بود: «فقط از طریق نسیم رضوان؛ اونم با قرعه.» گاهی، از درِ احساسات وارد می‌شدند: «مریض داریم؛ زن حامله همراهمونه...» کاری از دستمان برنمی‌آمد؛ تعداد زائرین زیاد و غذای حضرتی محدود. صحن انقلاب شیفت بودم. خانمی شتابان سمتم آمد. تعدادی فیش غذا دستش بود. گفت: «خانم، تاریخ فیش‌ها برای فرداست. امشب بلیط برگشت دارم. لطفاً بدین به زائرین.» گنجینه‌ی کوچکش را در دستم گذاشت و رفت. رو به ایوانِ طلا کردم گفتم: «آقا، خودت انتخاب کن.» رو که چرخاندم، چشمم به خانواده‌ای چهار نفره افتاد. رو به گنبد؛ دست به سینه؛ بغض کرده؛ ماتِ تماشای گنبد. آرام دست گذاشتم روی شانه مادر خانواده: «زیارت قبول، تازه رسیدید؟» نمِ اشک زیرِ چشم‌هایش را با انگشت گرفت و گفت: «آره.» فیش‌ها را دستش دادم و گفتم: «فردا شب، مهمانِ آقا جان هستید.» متحیر به همسرش نگاه کرد و هر دو، زدند زیرِ گریه‌. انگار نرسیده، حاجت روا شده باشند. ناگهان، با شوریدگیِ تمام، دستم را بوسید. رفتم سمت سقاخانه. زوج جوانی، غرق در لباسِ بخت، رو به پنجره فولاد ایستاده بودند؛ انگار از آقا می‌خواستند ضامنِ زندگی‌شان شود. سلام کردم: «مبارک باشه! خوشبخت بشید. آقا فردا شب شما رو دعوت کرده. این هم هدیه‌ی ازدواجتون.» اولین اشک شوق، لحظاتی پس از محرمیت، چون نمکی ناب، بر زندگی‌شان چکید. نگاهی به پشتِ سر انداختم. مردی قدبلند، با ظاهر امروزی و دستان خالکوبی‌شده، سرش را به کنج دیواری تکیه داده بود. خانمش هم پشت سرش ایستاده بود. بی‌هیچ واکنشی، فقط به ایوانِ طلا زل زده بودند. نزدیک شدم. همسرش چادرِ رنگی‌اش را ناشيانه دور خودش پیچیده بود. _ سلام، زیارت قبول. مرد جوان با اخمی عمیق برگشت و به مکالمه ما توجه کرد. پرسیدم: «خانم، فرداشب مشهد تشریف دارید؟» از همسرش پرسید: «می‌مونیم؟» با همان اخم عمیق پاسخ داد: «تا آخرِ هفته می‌مونیم.» _ پس، فرداشب، مهمانِ آقا هستید. مرد، دستانش را به آسمان برد، به صورتش کوبید و با صدایی بلند، شروع به گریه کرد. اینجا، غرور معنایی ندارد؛ امام رئوف است و خودمانی. همسرش نیز، چادر به صورت کشید و با او هم‌نوا شد. اشکِ من نیز جاری شد. نمی‌دانم چه بر جانشان گذشته بود که چنین دل‌شکسته، به پناهِ «رئوف» آمده بودند. صدایِ اذان که در فضا پیچید، دخترکی نه ساله، با چادر گل‌گلی، به چادرم آویزان شد. خانم، من امروز نماز خوندم، به سنِ تکلیف رسیدم! خنده‌ای دندان‌نما تحویلم داد. خوب می‌دانستم منتظر تشویق است. در یک دستش گل‌سری و در دستِ دیگرش فیشِ غذا گذاشتم و گفتم: «اینم هدیه‌ی امام رضا جان.» رفتم سمت پنجره فولاد. دو بانو با لهجه اصفهانی با صدای بلند ضجه می‌زدند. یکیشان، در‌حالی‌که موهایش را زیرِ روسری پنهان می‌کرد، رو کرد به من و انگار که التماسش، از عمیق‌ترین نقطه‌یِ وجودش برمی‌خاست، گفت: «توروخدا شما دعا کنید...» فیشِ غذایی، کفِ دستش گذاشتم و گفتم ببر نمک گیرش کن. فیش فقط کاغذ نبود؛ بذری بود از امید؛ نشانه‌ای از لطفِ بی‌کرانِ حضرت. کنار ایوانِ نقاره‌خانه، خانمی اتو کشیده، روی صندلی نشسته بود. چادرِ رنگیِ امانتی‌اش رها بر شانه‌هایش بود؛ پا رویِ پا، خیره به گنبد طلا. سلام کردم. با کلافگی نگاهم کرد و گفت: «باشه، باشه، الان می‌پوشم.» دستش رفت سمت چادرش. آرام گفتم: «نه؛ فقط خواستم بگم فردا مهمانِ آقا هستید.» با ناباوری نگاهم کرد: «من؟» لبخندی اطمینان‌بخش زدم و فیش را سمتش گرفتم. نیم ساعت بعد، شیفتم تمام شد. رفتم سمت آسایشگاه. همچنان فیش در دستش بود و سیلِ اشک‌هایش جاری. زِ سفرهٔ او، نوش جان کن شاد که در این ره، رهرو را، اوست خیر و مراد. 🔹زهرا مومن‌زاده ۸اسفند۱۴۰۴ از فروردین۱۴۰۲ ‌ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: ‌ @ravimah
🌘 دعای روز نهم ماه مبارک رمضان 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸جمعه‌ای که در گلزار، زمان ایستاده بود اولین جمعه‌ی ماه مبارک رمضان بود. بعد از نماز جمعه به خانه برگشته بودم که خواهرم تماس گرفت: «می‌آیید برویم گلزار شهدا؟ اگر می‌آیید، بیاییم دنبالتان.» آقا محسن، دامادمان، تازه ماشینش را عوض کرده بود. می‌گفت دوست دارد اولین مسیری که با ماشین جدیدش می‌رود، به گلزار شهدا ختم شود. آمدند دنبالمان و با هم راه افتادیم. همان ابتدای ورودی گلزار، وقتی تعداد ماشین‌ها را دیدم، تعجب کردم. برای یک جمعه، جمعیت خیلی زیاد بود. به سمت مزار شهدای جنگ دوازده‌روزه رفتیم. هرچه جلوتر می‌رفتیم، شلوغی بیشتر به چشم می‌آمد. اول کنار مزار شهید طاهرپور ایستادیم و فاتحه‌ای خواندیم. بعد، یکی‌یکی برای شهدای دهه کرامت فاتحه فرستادیم تا رسیدیم به مزار شهدای جنگ دوازده‌روزه. اینجا دیگر جمعه و غیرجمعه فرقی نداشت؛ انگار زمان در این قسمت از گلزار معنای خودش را از دست داده بود. هر وقت که می‌آمدی، آدم‌ها بودند؛ خانواده‌ی شهدا، دوستانشان و مردمی که فقط آمده بودند چند دقیقه کنار این مزارها بایستند. بعضی از مادران شهدا طوری کنار مزار فرزندشان نشسته بودند که انگار نمی‌توانند حتی یک روز از او دور بمانند. هر روز می‌آمدند و ساعت‌ها کنار مزار و عکس فرزندشان می‌نشستند. مادری که تنها یک پسر داشت و همه زندگی‌اش همان یک نفر بود، یا همسر شهیدی که دست بچه‌هایش را گرفته بود و به گلزار آمده بود؛ شاید بچه‌ها دلتنگ پدر شده بودند، شاید سراغش را گرفته بودند و این‌جا جایی بود که آرام می‌شدند. کنار مزار شهید موسوی ایستادم. مادرش هم آن‌جا بود. شنیدم که می‌گفتند پدرش از دنیا رفته و مادر، همین یک پسر را داشته. دیروز بغضش را در یک برنامه دیده بودم و همان موقع دلم فشرده شده بود. حالا اما تنها کنار مزار پسرش نشسته بود؛ عکس پسرش را روی سینه‌اش چسبانده بود. هیچ‌کس کنارش نبود. تنهایی‌اش از همه‌چیز سنگین‌تر بود. سرم را بالا گرفتم. سربندهایی به رنگ پرچم ایران، بالای مزارها آویزان بودند و آرام در باد تکان می‌خوردند. همان لحظه یاد این مصرع افتادم: «ای پرچمت، ما را کفن» آن‌جا فهمیدم گلزار شهدا فقط جای دفن نیست؛ جایی‌ست که دلتنگی‌ها زنده‌اند؛ مادرها هنوز مادرند؛ و بعضی آدم‌ها، هر روزشان را کنار نام یک عزیز به شب می‌رسانند. در گلزار، زمان نمی‌گذرد؛ آدم‌ها می‌آیند تا یادشان نرود چه چیزهایی هنوز زنده‌اند. 🔹معرفت محمدپور مقدم 1اسفند1404 ‌ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: ‌ @ravimah
🌘 دعای روز دهم ماه مبارک رمضان 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
با نیروهای نظامی تماس نگیرید. نترسید و نترسانید. تا آخرین لحظه می‌مانیم و می‌جنگیم. پیروزی قطعا با ماست. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸الله اکبر یک نفر تماس گرفت که رد موشک‌ها توی آسمان پیداست. از حوزه هنری بیرون زدیم. چند نفری توی خیابان و فضای سبز ایستاده بودند. نگاهشان سمت آسمان بود. صدای بلندی آمد. لحظه‌ای بعد صدای الله اکبر و ماشاءالله همان چند پسر نوجوان به هوا بلند شد. کارکنان آموزش و پرورش جمع شده بودند توی محوطه اداره و بالا را نگاه می‌کردند. قرمزی موشک، کمرنگ‌تر شد و بعد از چند ثانیه رد سفیدش ماند روی آسمان. مردی با کت و شلوارک از خانه بیرون زد. بالای سرش را نگاه می‌کرد. دیر رسیده بود! 🔹معصومه عباسی ۹اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸 دشمن با خیل عظیمی از آهن به مصاف ایمان آمده است و بچه‌ها، همان بچه‌های محله‌ی من و تو، در برابر تمامیت كفر و ماشینِ جهنمیِ جنگش ایستاده‌اند؛ و تو می‌دانی كه پیروزی با كیست. 🔹شهید سید مرتضی آوینی 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah