eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دایه دایه وقته جنگه هایپرسونیکی که از خرم آباد شلیک میشه 😅 جونم ایران ✌ @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#روایت من سربازم. نه از آن‌ها که روی برجک بروم و نگهبانی بدهم. اما سربازم. سربازی که روز جمعه را در
🔸تجربه هشت ماهی گذشته‌. حالا دیگر سربازی را تمام کرده‌ام. بخاطر ماه رمضان، صبحش را تا حوالی سه بیدار بودم. و بعد خوابیدم و دوباره نزدیک پنج، بیدار شدم. جمع اخبار و تخلیه اتباع کشورها و بازشدن پناهگاه‌های اسراییل، می‌گفت قرار است حمله شود. کانال‌ها را چک کردم، خبری نبود. ساعت ده با تکانی از سمت همسر چشم باز کردم: «تهران رو زدن.» اینبار نه بهت‌زده شدم، نه عصبانی. آماده حمله بودیم، پس غافلگیری در کار نبود. تجربه، آدم را محکم‌ می‌کند، پس نه اشک، نه ترس. شبکه خبر داشت جای خبر، تحلیل می‌داد بیرون و کانال‌ها هم گمانه‌زنی‌هایی از منابع اگاه! آماده شدم بروم بیرون تا باز واکنش مردم را ببینم. تقریبا همه چیز مثل قبل بود. جز صف نانوایی‌ها، عابربانک‌ها و بعضی فروشگاه‌ها. هرچند مذموم، اما این تشکیل صف هم بخشی از پاسخ طبیعی آدم‌ها به یک چنین وضعیتی است. حوالی ۱۲ونیم بود که با یک تلفن، نگاهم رفت سمت آسمان: «داریم می‌زنیم!» داشتیم می‌زدیم! نه ۱۲ساعت بعد از حمله و نه بعد از دادن کلی شهید و نه فقط اسراییل را؛ امارات، قطر، بحرین، کویت، اردن. تجربه آدم را هشیارتر هم می‌کند؛ پس گیج زدن اهداف نیستیم و صاف می‌زنیم جایی که باید؛ رادار، ناو، فرودگاه، پایگاه‌های هوایی. ملاحظه هم در کار نیست؛ جان در برابر جان. ساعت هفت و نیم است؛ آمده‌ام خانه. عصبانی‌ام اما گریه‌ام نمی‌گیرد. مدرسه زده‌اند حرام‌زاده‌ها. آمار قطعی نیست؛ فعلا ۸۵ دانش‌آموز شهید! تجربه قدرت پیش‌بینی هم می‌دهد؛ خون مظلوم، ظالم را غرق می‌کند. 🔹امین ماکیانی ۹اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸اولین افطار جنگی صبح آنقدر درگیر انتخاب روسری بودم که گوشیم را چک نکردم؛ آخرش هم از انتخابم راضی نبودم. در مسیر، مردم به طور مشکوکی از مسائل سیاسی صحبت می‌کردند که با توجه به اوضاع مذاکرات، بنظرم طبیعی آمد. به محل قرار با دوستان که رسیدم هیجان خاصی در چهره و حرکاتشان دیدم. با خودم گفتم: «من از پله‌ها بالا اومدم اینا چرا هیجان دارن؟!» بین صحبت‌ها به گوشم آمد: «ما هم باید بزنیم.» متعجب پرسیدم: «چی رو بزنیم؟!» _ زدنمون! خیلی طول نکشید که با صدای شلیک موشک و «الله اکبر» چندین نفر متوجه شدم پایگاه‌هایشان در منطقه را زده‌ایم. با بی‌حالی ناشی از روزه به خانه برگشتم. پمپ بنزین نزدیک خانه‌مان شلوغ بود. با خودم گفتم باز شروع شد! جوانی هم گفت: «تنها پمپ بنزینی که شلوغه همینه.» فحشی هم داد که از گفتنش معذورم؛ خودتان یکجوری جای خالی را پر کنید! تصمیم گرفتم بی‌حالی‌ام را با خوابیدن حل و فصل کنم که ترکیب صدای پدافند و آفند با هیجان برادر کوچکم، بیدارم کرد. اوضاع که آرام شد، مشغول تحلیل‌ وضعمان شدم. همان‌طور که می‌گفتم: «توانایی ما برای اونا توی ابهامه» مربای هویچ مامان را هم چشیدم! توی آشپزخانه می‌چرخیدم و تحلیل می‌کردم که مامان گفت: «تو مگه روزه نبودی؟!» هنوز شیرینی و تکه‌های مربای هویچ توی دهانم بود! «هییی» کنان دویدم سمت روشویی! از منی که در تمام روزهای سال تصور می‌کنم روزه‌ام، بعید بود. حالا که می‌نویسم همچنان به افطار زودهنگامم کفایت کرده‌ام و دود جوجه کبابمان بالا رفته! این بود اولین افطار جنگی من! 🔹فاطمه امیری ۹اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
توی جنگ دوازده روزه نشد چیزی ازت بنویسیم سردار. حالا هم... پهپادهایتان قیامت کرده. بدون مزاحم می‌روند و راست می‌خورند توی برج‌های شیخ‌نشین‌هایِ هم‌پیاله‌ی صهیونیست‌ها. هنوز یک روز نشده، ناله‌هایشان بلند شده. ممنون بابت اقتداری که بهمان دادی. ممنون همشهری؛ بچه لرستان؛ شهید محمدباقر طاهرپور؛ فرمانده پهپادی هوافضا. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔹نیم‌روز اول از ظلمات شب ۲۳ خرداد تا روشنی صبح ۹ اسفند، خیلی گذشته است. از لحظات بهت و خشم نوار مشکی نقش‌بسته بر گوشه‌‌ی صفحه تلویزیون و اسم سردار و دانشمند و مردم پشت سرهم تا لحظات انتظار دو ماهه برای شروع حمله‌ی قریب‌الوقوع آمریکا که ناوگان عظیمش را راهی خلیج فارس کرده بود. غافلگیر نشدیم، بی‌خبر بودیم از نتیجه اصابت به ۳۰ نقطه تهران و خبرهای ضد و نقیض از ترور سران و مقامات کشور. این‌بار پشت سر هم خبر تکذیب ترور می‌آمد.‌ آب‌دیده شده بودیم؛ این را وقتی فهمیدم که مردم به فروشگاه‌ها و نانوایی‌های محل گسیل شدند و بعد از برگشت‌شان فروشگاه‌ها خالی نشدند و نانوایی‌ها مشغول فعالیت مداوم بودند. معلوم بود به قاعده خریده‌اند. توی جنگ ۱۲ روزه هیچ دود و منطقه‌ی آتش‌گرفته‌ای ندیدم، چون پادگان موشکی در تیررس نگاهمان نبود. حالا پادگان موشکی نمی‌زدند و تیپ ۵۷ را می‌زدند و دود انفجارش چشم همه ما را گرفته بود. این تیپ ۵۷ حضرت ابوالفضل (ع) چه سری داشت که در جنگ ۸ ساله عمود امنیت لرستان بود و دوباره حالا بعد از ۴۰ سال خار چشم دشمن شده بود. هنوز خبری از تعداد مجروحین و شهدای احتمالی نداریم. اما حتی مثل جنگ ۱۲ روزه هم دهان به دهان خبری از شهدا نمی‌چرخد. یحتمل واقعا شهیدی نداریم. تا نیم‌روز‌ِ روز اول در خرم‌آباد اتفاق خاصی نیفتاده است. بقیه‌اش را خدا به خیر کند. 🔹رعنا مرادی‌نسب ظهر ۹اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸هیجان در بازار دست‌فروش‌ها رفتم بازارچه کنار پارک اسدآبادی برای خرید یک کیلو پیاز قرمز! مثل همیشه شلوغ و پر رفت و آمد بود و دست‌فروش‌ها روی گاری با تمام وجود جار می‌زدند: «بِدو گوجه، بِدو پیاز، بِدو سیو خاکی!» عبور دادن ماشین از لای آن جمعیت و ماشین‌ها کار ساده‌ای نبود؛ درست سر پیچ احساس کردم صدا‌هایی غیرطبیعی به گوشم می‌رسد. چشم چرخاندم و از پنجره ماشین بیرون را نگاه کردم و دنبال صدا گشتم. مردم آسمان را نگاه می‌کردند؛ ماشین‌ها توقف کردند. جوانی دست‌فروش وسط بساط میوه و تره‌بارش که یک‌ور خیابان را گرفته بودند، رو به آسمان، با مشت گره کرده، داد زد: «مرگ بر آمریکا» شور و هیجان بین مردم افتاد: «الله اکبر، مرگ بر آمریکا.» رد نگاه جمعیت را دنبال کردم. موشکی به سمت دشمن می‌رفت! زیر لب گفتم: «خدا پشت و پناهت!» 🔹سامان سپهوند ۹اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸چشمان بسته با صدای تلفن مادربزرگ و صحبت‌هایشان از خواب پریدم. اسرائیل حمله کرده بود و آن‌ها سریع رفتند سمت تلویزیون. من رفتم سمت گوشی‌. غیرمنتظره نبود؛ احتمال وقوعش می‌رفت، فقط زمانش نامعلوم بود. از صبح خواب‌آلود بودم و میل به خواب داشتم. نفس عمیقی کشیدم. چشمانم را بستم، اما خوابم نبرد. دوباره باز کردم؛ نور لوستر بود. چشمانم را بستم و صدای قهقهه خنده چند کودک را شنیدم. چشمانم را باز کردم: «دبستان دخترانه در میناب هدف مستقیم رژیم صهیونیستی قرار گرفت. تاکنون پنج نفر از دانش‌آموزان به شهادت رسیده‌اند.» چشمانم را بستم. چراغ‌های ریز به دنبال هم می‌دویدند. چشمانم را باز کردم: «افزایش شهدای دانش‌آموز دبستان شجره طیبه میناب؛ ۶۳ دانش‌آموز شهید شدند.» چشمانم را بستم. صدای زنگ مدرسه در ذهنم پیچید: «زنگ سوم است بچه‌ها، هنوز خیلی مانده که تعطیل شوید.» چشمانم بسته ماند. تصورتان می‌کنم؛ وقتی به زنگ آخر می‌رسید یا با سرویس به خانه می‌روید یا مادر یا پدرتان دنبالتان می‌آیند. می‌دوید تا ببینید درست حدس زدید غذایی که مادر برای ناهار پخته؛ شاید هم روزه هستید و منتظر افطار می‌مانید؛ اما… صدای اخبار آمد: «هدف قرار دادن اسرائیل، بحرین، قطر، کویت، عربستان، اردن و…» خبر خوش، پایان روز بود. 🔹زهرا زادسری ۹اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸چند امضای خطی سفید اذان ظهر توی شهر پیچیده‌بود. به میدان شقایق که رسیدم صدای مهیبی‌ به گوش رسید‌. دست‌فروش‌ها سرشان‌ در وزن‌ کردن‌ میوه‌ها‌ و دادن‌ دست مشتری‌ها‌ بود‌؛ انگار نه انگار جنگ شده. با شنیدن صدا بدون‌ این‌که جایی را نگاه‌ کنند، یکی از آن‌ها‌ گفت: «آها شروع بی! اولیشه‌ زییم‌! بینم‌ بعدیانه‌ چی‌ می‌کیم‌!» یکی دیگرشان گفت: «دمشو‌ گرم‌‌. بیل بزنن!» لبخندی توی صورتم‌ نقش‌ بست و تندتر قدم‌ برداشتم‌. توی کوچه‌ منتهی به محل جلسه بودم‌. صداها‌ بیشتر شد‌. عابرین آسمان‌ را نگاه‌ می‌کردند‌. بعضی‌ از مردها‌ از خانه‌هایشان‌ بیرون زده‌بودند و گوشی به دست آسمان‌ را رصد‌ می‌کردند‌. انگار دنبال لوکیشن‌ عبور موشک‌ها بودند. صدای الله‌اکبر از جای دورتری توی کوچه‌ پیچید‌. یک صدای مردانه‌‌ی‌ کوبنده‌ و محکم و افرادی که در جواب همراهی‌‌اش‌ می‌کردند‌. من هم‌ نگاهم را به آسمان دوختم. رد موشک‌هایمان‌ را دیدم. چند امضای خطی سفید در قلب آسمان‌ آبی رنگمان‌. خدا را شکر کردم‌ که ایران‌ هم دفاع را شروع‌ کرد. دفاع مقدس ۳‌! 🔹نسرین‌ دالوند ظهر ۹اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
انا لله و انا الیه راجعون *رهبر معظم انقلاب اسلامی ایران به شهادت رسید*
🔻بسم الله 🔴دمت گرم آقای شهیدم خامنه‌ای، عجب منظومه‌ای ساختی. ما دقیق نمی‌دانیم از چه ساعتی شما پر کشیدی، اما دقیق می‌دانیم فرزندانت دیروز با ۹ کشور ابرقدرت رو در رو و با چهل کشور به‌صورت غیرمستقیم درگیر بودند. 🔴خیلی خوب زدند. بدون آقا جنگیدن سخت است، اما بچه‌های شهادت‌طلبت یک لحظه شلیک را متوقف نمی‌کنند. عجب بچه‌هایی تربیت کردی. ما در روز اول نبودنت میراث شما را حفظ کردیم. 🔴ما تسلیم بمباران ساختمان‌ها نمی‌شویم. حتی اگر تانک آمریکایی به دروازه تهران برسد، تسلیم نمی‌شویم. حتی اگر اراذل تجزیه‌طلب داخل بیایند، تسلیم نمی‌شویم. حتی اگر کف خیابان‌ها درگیر جنگ شهری با پشتیبانی هوایی دشمن شویم، تسلیم نمی‌شویم. حتی اگر یک تیر موشک نماند، تسلیم نمی‌شویم. این‌ها بدترین سناریوهایی بود که ممکن است رخ دهد، اما ما الان وضع خوبی داریم و برای آن‌ها آماده‌ایم. دشمن نمی‌‌تواند میلیون ها فدایی را تبخیر کند. 🔴عزیزان من، آقای شهیدمان را با نق‌زدن، ناامید بودن و سست شدن تنها نگذاریم. بلند شوید؛ جبهه تسلیم‌نشدن برای همه جا دارد. الله فی الساحة 🔹حسین پاک ۱۰اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸روز تلخ امروز آزمایش خون داشتم و صبح خیلی زود بیدار شدم. طبق عادت رفتم سراغ موبایل. در جنگ هستیم؛ اول رفتم دنبال خبر. خبر تلخی در کل کانال‌ها دست به دست می‌شد. باورکردنی نبود! دیروز این خبر تکذیب شده بود. بالاخره اتفاقی که می‌ترساندمان رخ داد. من، راننده اسنپ، خانم منشی، پرستاری که از من خون گرفت، نگهبان آزمایشگاه، هر که را می‌دیدم در شوک این خبر بود. باورپذیر نیست. در جلسه‌ای دوستانم را دیدم؛ دستانشان صفحات گوشی را رد می‌کرد و عکس‌ها و کلیپ‌های خبر را می‌دیدند. چشمانشان اشک می‌بارید. هق هق می‌کردند. انگار عزیزشان را از دست داده بودند. واقعا هم عزیز بود. ایران برای دفاع از خاک فرزندان زیادی داد. اینبار اما پدر بود که جان داد. برای استقلال ایران. رهبر مقتدر و سربلند ایران امروز شهید شد. بند بوت‌ها محکم، تابوت‌ها آماده. اینبار دیگر پای دفاع در میان نیست. اینبار ایران باید انتقام بگیرد. انتقام سخت. 🔹زینب پناهی ۱۰اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸منتظر صبح شنبه‌ای که با حمله شروع شد، گفته بود: «این بار نبرد ما عاشورایی است.» شور و شعف حسینی وجودم را گرفت. پس نه آتش بس و مذاکره، قرار است این بار با نهایت توان مبارزه کنیم! اما... نبرد عاشورایی، رهبری حسین را می‌خواهد... و حسین چه شد؟ رعد اضطراب که ناگهان از وجودم گذشت این آیه و آن سخنرانی را دستاویز کردم که نه، این تفاسیر و تحلیل و برداشت از کلمات را برای خودت نگه دار و چیزی نمی‌شود و خدا با ماست. خدایش... با اوست. هرچند... مگرنه که خدای حسین در کربلا، از همه دیدنی‌تر بود؟ مگرنه حسین چشم به خدا داشت و تن تکه‌تکه اکبر به آغوش می‌کشید؟ درون گودی و بیرون گودی ندارد؛ حسین، خدا را از کف گودی قتلگاه هم می‌دید. کربلا جبروتی‌ترین بارگاه و خدای حسین در عاشورا از همه دیدنی‌تر بود. حوالی بامداد یکشنبه، تلفن آرام نمی‌گرفت. نگرانی پشت نگرانی که نکند واقعا... و نوید پشت نوید که نگران نباشید. دشمن دروغگوست... و تمام آرزو آنجا که ای شمر دروغگو... تو را جان حسین این بار هم دروغ بگو. اما... خودش وعده نبرد عاشورایی داده بود، نه؟ نبرد عاشورایی، رهبری حسین می‌خواهد. خدای حسین از همه دیدنی‌تر است. نمی‌توانم..‌. می‌دانم که حسین رفت و خدایش با ما ماند. می‌دانم شهادت زیباترین راه و نهایت آرزویش بود. می‌دانم اوج خودخواهی است با نهایت آرزو، محقق نشدن آرزویش را طلب کنی... اما چه کنم؟ حق بده. ما که ضعیفیم ولی داغ او هم مگر کوچک است؟ هرچه آب چشمانم بر این داغ میریزم سرد نمی‌شود. شاید... نباید هم سرد شود. چهارده قرن گذشته اما داغ حسین نباید سرد شود. آتشی که با فرق شکسته حیدر و پهلوی شکسته مادر روشن شده نباید سرد شود. ولی منتظر است. مهدی منتظر است. نایبش رفته، خود او که هست! مهدی منتظر ایستاده تا ببیند «امت» چه می‌کند. که به والله، به خدای حسین و محمد، به خدای ابراهیم خلیل و موسی کلیم، از ازل، تا به ابد، نه «امام» ،که تاریخ، منتظر «امت» است. امتی که بماند، بایستد و چشمش به خدا باشد و خدای حسین از همه دیدنی‌تر است. مهدی منتظر است... 🔹زهرا محمدی‌مطلق ۱۰اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah