📌کلیپ مربوط به روایت در کانال بله بارگذاری شده است.
🔸افطاری با طعم حمله
ده ساعتی از آغاز جنگ گذشته بود. از صبح خانه نرفته بودیم. بیمارستان و خیابانهای اصلی شهر را سری زدیم. آخر روز همراه فاطمه رفتیم مسجد، برای نماز مغرب.
مسجد برخلاف تصور شلوغ بود. پر بود از دختر و پسر نونهال و نوجوان. کمی که گذشت، از روبهروی مسجد، موشک عمود پرواز دل کوه را شکافت و از جَو خارج شد.
بچهها دویدند بیرون. پیرترها گریه کردند. کم کم صدای اللهاکبرشان خیابان را گرفت.
تیری که از چله کمان سپید کوه رها شد، قرار بود برود و صاف بنشیند روی سینه بچهکشها. با اللهاکبر بدرقهاش کردیم.
صحنه شبیه فیلمهای سینمایی بود. صدای اذان، رد موشک روی آسمان، صدای الله اکبر و سینیهای پذیرایی افطار!
پسر بچهها آرام و قرار نداشتند. بعد از نماز دوباره توی حیاط مسجد جمع شدند و سینه زدند. همینکه چشم بزرگترها را دور دیدند ناسزا بود که بار پهلوی کردند!
امروز سجیل که پیش چشمشان به پرواز درآمد مارها عصا شد و حالا فقط اژدهایی بود که میرفت تا بترساند و ببلعد.
🔹فاطمه عزیزی
۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸جریان
ما سالهاست تحریمیم؛
ما داریم با ۴۰ کشور میجنگیم؛
آقای ما شهید شده؛
ما همزمان به پایگاهها و منافع آمریکا توی ده کشور حمله کردهایم؛
آنوقت فروشگاههای امارات و قطر، خالی از جنس شده و آرامکو تعطیل.
جنسمان با هم فرق دارد خب!
با عاشورا دیدهایم. ما هشت سال جنگیدهایم. ما چهل و هفت سال، سرمان را جلوی تمام زورگوهای عالم، خم نکردهایم.
آنها سالها چشمشان به دست غیرخودشان بوده و ما سالها دستمان روی زانوی خودمان.
حالا هم جنگ است؛ روزانه میخوریم و روزانه هم میزنیم.
شهید میدهیم؛ کشته میگیریم.
با همه اینها زندگی هنوز جریان دارد.
نانواییها صبح تا شب مشغول پختند؛ فروشگاهها بازِ باز. کامیونهای مواد غذایی هی بار میبرند و میآورند. صف پمپ بنزینها به حالت عادی برگشته.خانمها رفتهاند توی مساجد و افطاری میپزند برای بسیجیها. بسیجیها هم توی همان مسجدها و توی خیابانها آمادهاند برای زدن توی دهن هر مزدور و منافقی.
میراث خامنهای برای ما عزت است؛ از دستش نمیدهیم.
🔹امین ماکیانی
۱۱اسفند۱۴۰۴
تصاویر مربوط به روایت در کانال بله
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
10.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راهپیمایی مردم خرمآباد در عزای رهبر شهیدمان
۱۰ اسفند۱۴۰۴
🎬فاطمه عزیزی
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔹نیمروز اول از ظلمات شب ۲۳ خرداد تا روشنی صبح ۹ اسفند، خیلی گذشته است. از لحظات بهت و خشم نوار مشک
🔸شرایط جنگی
از نیمروز اول نوشته بودم، پشت سر هم خبر تکذیب آمد و اتفاق خاصی در خرمآباد نیفتاد. اما زیاد طول نکشید.
ظهری برای کاری از خانه بیرون رفتیم که از میدان شقایق تا امام توی ترافیک کمحجم، یکهو صدایی توی شهر پیچید و پشتبندش مردم پیاده خودشان را به خیابان رساندند و سوارهها گردن کجکردند که از شیشه ماشین صحنه شلیک موشک به سمت اسراییل را تماشا کنند. راننده گفت: «خدا کمکشون کنه. والله که هیچکس منتظر اون دلقک پهلوی نیست، اگر بذارن خودمون با هم خوب باشیم.»
یک ساعت بعد توی علوی بودیم که صدای انفجار از سمت جنوب آمد، دودش هم بند شد. حدس زدیم تیپ ۵۷ را زده باشند. جنگ زد و خورد دارد دیگر. گفتند سه نفر از بچههای سپاه دوره را شهید کردهاند. این اولین شهدای جنگ با کدخدای دنیا یعنی آمریکا بودند. اینبار حریف ما فقط اسراییل نبود.
نزدیک ساعت دو بعد از تمام شدن کارمان به سمت خانه برگشتیم. فروشگاهها و نانواییها هنوز شلوغ بودند، اما پمپ بنزینها به روال عادی برگشته بودند.
همین که رسیدیم تلوری، صدای انفجار بلند شد. به سمت پشتبام دویدم؛ ارتفاع برای دیدن نقطه اصابت کافی نبود. برای رفتن به طبقه بالاتر باید روی رمپی میرفتیم که هیچ پله و حفاظی نداشت. بیخیال از رمپ بالا رفتم و حالا نقطه انفجار مشخص بود. پادگان شهید بهشتی را زده بودند. مردم هم یا توی کوچه بودند یا روی پشتبامها و چشم نگرانشان دنبال محل انفجار بود.
همینطور که نگاه میکردم، انفجار بعدی شدیدتر رخ داد. دستهایم را روی گوشهایم گذاشتم و روی سقف بام نشستم. شرایط جنگی و نزدیکی به محل انفجارها داشت عادتم میداد واکنش متناسب جنگی نشان بدهم. فکر کردم ما آنقدر فیلم جنگی دیده بودیم و کتاب خوانده بودیم که حالا شوکه نشویم با صدای انفجارها. تا عصر زد و خوردها ادامه داشت. از ما شلیک موشک و از آنها حمله پهپادی و هوایی. هیچکس نمیداند این جنگ چهقدر طول میکشد. باید خودمان را آماده کنیم.
🔹رعنا مرادینسب
بعدازظهر ۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا باد به این پرچم میوزد، ما هستیم.
نه شکست میخوریم، نه تسلیم میشویم.
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
بعد از این هم به توفیق الهی اگر چنانچه حادثهای برای کشور پیش بیاید، خدای متعال این مردم را #مبعوث خواهد کرد برای مقابلهی با حوادث، و کار را مردم تمام خواهند کرد.
شهید سید علی خامنهای ۱۴۰۴/۱۱/۱۲
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی موشک خورده و مادر زنگ میزنه!
🔻 دا هیچی نی یه #صلوات بفرست حله.
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
روایات و تصاویری که از مراسمات و حوادث اخیر دارید برای ثبت تاریخ و انتشار به #راوی_ماه ارسال کنید.
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸جزیرهای در بهشت برین
لرزش زمین بود. بعد هم صدای تکان خوردن درهای بسته.
فکر کردم خواب میبینم. اما صدای مادر و زنهای داخل کوچه باعث شد به خودم بیایم و چشمهایم را باز کنم.
چند بار صدای اصابت و لرزیدن درها به گوشم رسید و تکان خوردن جایم را حس کردم.
جنگ است و هر آن ممکن است یک جایی را بکوبند.
مادر آرام به پدر میگفت: «میگن شهیدش کردن.»
یهو نشستم!
گوشی را از روی مبل برداشتم و نت را روشن کردم.
خبرهای دیشب، به واقعیتی باورنکردنی تبدیل شدهبود!
آقایمان و اهل بیتش...
خدا میداند، فقط خدا میداند چه حرف و حدیثها و سبقهای از همهچیز از ذهنم گذشت...
چشمهایم با قطرات اشکِ گرم گونههایم را سوزاند.
خیره به خبر توی دلم گفتم:
«آقای جهان اسلام بود. نتوانستند آقاییاش را بر دنیا هم ببینند!»
کجاها رفتم و چهها دیدم و چه بر من گذشت بماند؛ آخر کل روز عزادار بودم. فقط دقایقی فارغ
از دنیای بیرون و در خلوت خودم همه چیز را جسته و گریخته کنار هم قرار دادم؛ در بیت، در حال کار و به دست دشمن قسم خورده به شهادت برسی، شایستهترین ملکوت است.
مجاهد فیسبیل الله یعنی همین.
شهادتش اگرچه جگرسوز، اما نشان حقانیت راه، مکتب و سخنش بود.
میدانم شهادتی جریانساز دارد! شب دراز است و قلندر بیدار...
تازه در نبودش خوب و بد را غربال میکنیم؛ همهمان!
راه رسیدن به قله را نشانمان داد.
دیگر تصمیم و انتخاب با ماست!
راستی آقا جان...
گفتهبودند با اهلبیت جزیره خریدهای. مکانش را نمیدانستم.
میدانم انتخابهایت بهتریناند؛ اما فکرش را نمیکردم جزیرهای در بهشت برین، به قیمت جان شیرین خریده باشی!
🔹نسرین دالوند
۱۰اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸چشمانش
حال عجیبی دارم. تنها کاری که انجام میدهم راه رفتن است.
در خانهی جمع و جورمان هزار چرخش بیهدف میزنم؛ کاش لااقل کعبهای بود و این همه گردش را طوافمان حساب میکردند.
قدمهایم سبک است؛ انگار بر ابری خیالی سوارم.
صداها را سخت میشنوم و پاسخ ها انگار پشت ترافیک شدیدی ماندهاند.
دخترم شِکوه میکند و میگوید: «مامان معلوم هست حواست کجاست؟ هزار بار صدایت کردم! یحتمل افطار نان و آب خواهیم خورد اگر فعلفور به داد غذای روی گاز نرسی!»
دستپاچه میشوم؛ سوی گاز را کم میکنم؛ غذا را هم میزنم؛ اما بوی خوبی ندارد!
انگار از اولش فرایند پخت و ترکیب موادش را رعایت نکردهام. همسرم از خلوتش بیرون میزند و خودش را به آشپزخانه میرساند. غذای نیمسوز را بهانه میکند تا به داد دلِ من برسد.
میخواهد دلم را آرام کند؛ از صبح که خبر شهادت رهبرم را شنیدهام، مات و متحیر ماندهام. خشکم زده؛ نه اشکم سرازیر میشود، نه شیون میکنم؛ در شوک رفتنش ماندهام.
میخواهد روحم را التیام ببخشد و التهاب قلبم را تسکین دهد. اما زبانش به حرف نمیچرخد. نگاهم میکند؛ من اما از چشمانش کلیدواژههای نابی را میخوانم.
چشمانش با من حرف میزند و میگوید: «گوهری گرانبها را از دست دادهایم اما روشنای راهی که برایمان به ارث گذاشته است محو ناشدنیست؛ پس تاب بیاور. تاب بیاور مبادا سنگینی غمت پرچم انقلاب را خمیده کند.»
🔹فاطمه رستمپور
سمنان ۱۰اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸بیقراری
حدود ساعت نه صبح است؛ بنا دارم خارج از منزل برای انجام کاری بروم و در مسیر برگشت نسخه داروهایم را از داروخانه تهیه کنم.
آماده میشوم و عزم رفتن میکنم.
کوچه شلوغ است. مردم اغلب میگویند آنتن ندارند. من چک نکرده بودم. بعد از شنیدن حرفهایشان من نیز گوشی را چک میکنم؛ درست است.
نزدیک خانه را زده بودند؛ دود سیاهی به آسمان میرفت؛ عدهای به دود نگاه میکنند و عدهای تحلیل جنگ دارند و عدهی دیگر سراسیمه در حال عبور هستند.
تلفتم زنگ میخورد؛ مادر همسرم است. میپرسد کجا هستم. ادرس میدهم.
میگوید مراقب خودم باشم. من نیز احوالش را میپرسم. میگوید مدرسه را تعطیل کردهاند، داریم تک به تک بچهها را تحویل پدر و مادرهایشان میدهیم؛ بعد هم به خانه برگردم.
احوال عجیبی است؛ من بیترس و واهمه، اما کنجکاو به مردم نگاه میکنم. باید کاری کرد مردم آرام شوند.
به داروخانه مراجعه میکنم و نسخهام را میگیرم. در مسیر برگشت به خانه، در کوچه هستم بووووم....
صدای جیغ بلند میشود. من اما در سکوت افراد را نگاه میکنم. همان لحظه پیرمردی خسته، اما پای کار، میگوید دختر جان کنار دیوار برو؛ نترسی ها
خدا با ماست!
🔹زهرا امینپور
تهران
۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸قلب تب کرده
بعد از نماز صبح، صدای قلبم را شنیدم؛ تند تند میزد. تا ساعت ده و نیم صبح، خوابم نگرفت. چشمهایم گرم خواب بود که با گروم گروم ضربان قلبم چرت از سرم پرید. دخترم از مدرسه آمد. تا وارد خانه شد زد زیر گریه. کیف و کتابش را توی مدرسه جا گذاشته بود. زبان روزه دارش از ترس توی دهانش نمیچرخید.
گفت: «مامان گفتن جنگه؛ من فکر کردم شما رو زدن!» معصومیت و مهربانی قلب کوچکش دلم را سوزاند. صورتش را بوسیدم و گفتم: «نگران نباش؛ هیچی نشده؛ دخترای مدرسه شلوغش کردن!»
رفتم سراغ گوشی؛ خبرها را از بیت رهبری و پاستور و مراکز مهم خواندم. صدایی مثل سوت توی سرم پیچید. فهمیدم این تپش، عشق ایران عزیزتر از جانم بود که داشت توی قلبم شور میزد و خواب را از چشمانم گرفته بود.
و حالا هم که قلبم از خبر دبستان شجره طیبه میناب، تب کرده است؛ داغ، داغ است! مثل خاطره آخرین سفرهی سحری روزه اولیهای مدرسه شجره طیبه میناب!
مثل اینکه نازنین دخترم، با لبهای خشکیده و زبان روزهدار؛ هرگز از مدرسه برنگشته است.
🔹سمانه قاسمیمنش
۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah