#رجز
بسم ربّ الشهداء و الصدیقین
خطاب به قامتهای استوار، فاتحان بیباک و رزمندگان غیور جبهه حق.
ای صاحبان عزمهای پولادین و ای وارثان غیرت حیدری؛ شما که در زمین و آسمان و دریا، خواب را بر چشم دشمنان این مرز و بوم حرام کردهاید و با فرمان «آتش به اختیار» برخاسته از بصیرت، فتنه را فرسنگها دورتر از خاک وطن خفه میکنید؛ بدانید که تپش قلبهای ما با گامهای استوار شما تنظیم شده است.
بجنگید و صفوف کفر را درهم بشکنید که ما، امت بیدار، چون کوهی استوار پشت سر شما ایستادهایم. لرزه بر اندام دشمن اندازید و خیالتان از پشت جبهه آسوده باشد؛ چراکه چشمان تیزبین ما، اجازه نخواهد داد وطنفروشان و خائنان داخلی، ذرهای در سد آهنین این ملت رخنه کنند.
ما پاسداران امنیت خانهایم، تا شما فاتحان میدانهای دور باشید.
دلاوران، روح بلند رهبر عزیز و شهیدمان، همانگونه که در زمان حیاتش تکیهگاه بود، اکنون نیز بر بلندای ملکوت، نظارهگر رزم حماسی شماست و دستهای مطهرش برای پیروزیتان به دعا بلند است. یقین داشته باشید که نصرتالهی در یک قدمی است و رایحه خوش فتح، به مشام میرسد.
به نام نامی صاحبالزمان (عج) بتازید و پرچم حق را برافراشته نگاه دارید.
پیروزی، میراث ابدی صابران و مجاهدان است.
نصرٌ من الله و فتحٌ قریب.
🔹مراد مطهری
۱۰اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸رژهٔ شبانگاهی
در راهپیمایی با دخترعمو و پسرعموهایم قرار گذاشتیم شب ساعت نه، برویم رژهی خودرویی و مراسم شبانهی روبروی بیمارستان عشایر.
تقریبا همه روی هم چپیده بودیم ولی مراسم را از دست ندادیم.
از همان ساعت نهونیم که فقط چند ماشین بودیم دور میدان کیو شعار «الله و اکبر» سر دادیم؛ بعدش هم شعار معروفمان #خامنهای_رهبر .
شاید پانزده باری فاصلهی کیو تا بیمارستان عشایر را رفتیم و هربارش شعار دادیم.
شعاردادنها آنچنان از دل و جان بود که صدایم گرفت؛ اما باز با صدای خش افتاده شعار میدادم.
شعارهای ما، هم از غممان میگفت و هم از اقتدارمان. حالا همه قشری به میدان عزا آمده بود تا میدانِ میهن خالی نماند.
در مسیر کودکهایی که همراهمان شعار میداند، دخترهایی که عکس #حضرت_آقا را نداشتند و تلفنشان را بالا گرفته بودند، آن ماشینی که همه خانم بودند و در جواب شعار ما شعار میدادند، پسرهای جوانی که پرچم میچرخاندند و با صدای غرانشان تکبیر میگفتند، همه و همه بدجوری چشم نوازی میکردند و مسیر را زیباتر کرده بودند.
نوای حماسی که در ماشین پخش میشد، شورمان را بیشتر و نسبت به کاری که میکردیم مصممترمان کرده بود.
کم کم شلوغ شد، رژهٔ موتوری هم آغاز شد.
در میان شعارها از نیروهای امنیتی که بهشان میرسیدیم تشکر میکردیم و خسته نباشید میگفتیم.
آخرین دور را روبروی بیمارستان عشایر، در تجمع مردانی که با سلاح به میدان آمده بودند و سینهزنی میکردند خاتمه دادیم و همانجا قرار شب بعد را گذاشتیم.
🔹رمیصا عالیزاده
۱۱اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
پیکرها میافتد اما عقیدهها هرگز!
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸آقا جانم برایت خوشحالم!
#دلنوشته
درست است بوی داغ باروت را ریختند توی عطر رمضانمان و هوای دلمان گرفت؛ اما آقا جانم برایت خوشحالم!
اگرچه نبضم ضعیف میزند، نای ایستادن ندارم و انگار سینهام تهی از قلب شده، اما آقاجانم برایت خوشحالم!
خوشحالم از اینکه محراب خونینت، علی را به زمانه شناساند.
علی، نه در کوهستانهای برفی بود، نه در تونلهای بتنی و نه در مخفیگاههای عجیب و غریب!
علی را در محراب، بزدلان، از پشت سر، خنجر زدند.
اگرچه قرار از جانمان بریده است، اما تو به آرزوی دیرینهات رسیدی و ما به «دعاگویی از ملکوت» که رزقمان را حواله میکند؛ و به لبخندی که اینبار از آسمان چشم از نظارهمان بر نمیدارد.
آقا جانم، شهد شیرین شهادت، گوارای وجودتان باد! که توی گوش عالم پیچیده است #ملت_ایران به زودی احساس پیروزی را توی دلهایشان احساس میکنند.
🔹سمانه قاسمیمنش
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸از شهادت آقا تا ماندن پای کار انقلاب
باز هم پای میز مذاکره، به خاکمان تجاوز کرد.
ساعت چهارونیم صبح بود. برای سحری بیدار شدم. رفتم تو آشپزخونه، خواهرم با هندزفری رادیو گوش میداد تا مادرم بیدار نشود.
هنوز لقمه دوم را قورت نداده بودم که خواهرم گفت: «صدای قرآن میاد!»
گفتم: «نه بابا صدای قرآن کجا بود، بخور چند دقیقه دیگه اذانه.» فکر کردم منظورش صدای قرآن از داخل کوچه یا خیابان است.
چند ثانیه بعد زد توی سر خودش و گفت: «آقا شهید شد!»
باورم نکردن. اشک خواهرم سرازیر شد و گفت: «بخدا اخبار داره میگه آقا شهید شد.»
با ناباوری خودم را به زور کشاندم داخل اتاق و گوشی را چک کردم. کاش چشمانم کور میشد و این خبر را نمیدیدم.
اشکهایم بند نمیآمد. ساکت و بیصدا مجبور بودم گریه کنم و توی دلم زار بزنم.
هفت صبح، زدم بیرون و به سمت میدان کیو راهی شدم.
خیلیها را دیدم؛ هرکسی به طریقی عزاداری میکرد و با آقای خودش حرف میزد.
صحنه ها دردناک بود؛ ضجههای زن و مرد، گریهها، توی سر زدنها، سینه زدن زنها و مویه سردادنها.
بعد از مراسم باید جایی میرفتم. بچهها یکی یکی آمدند و دورهم جمع شدیم.
همه بهت زده و پر از بغض بودیم. نگاهم به تصویر خندان آقا روی دیوار اتاق جلسات افتاد. بغضم دوبار ترکید و اشکای بیامان...
تلفنم مدام زنگ میخورد و ناچار بودم جواب بدهم. برادرزادهام بود؛ با صدای گرفته گفت: «عمه زود خودتو برسون عزیز سکته کرد.»
نفهمیدم چطور از دوستان خداحافظی کردم و به سمت خانه دویدم. بین راه به خواهرم زنگ زدم؛ گفت: «مامان تلویزیون رو به عادت همیشگی روشن میکنه که متوجه شهادت آقا میشه و همونجا قلبش میگیره.»
تا برسم خانه، ۱۱۵ رسیده بود و مادرم را به بیمارستان انتقال دادند. سکته کرده بود.
داغ آقا از یکطرف، سکته مادرم از طرف دیگر. درماندگی پدرم پشت در آیسییو و من که فقط منگ و مات مونده بودم که چهکار کنم.
دیروز و دیشب را در بیمارستان بهسر بردم. صبح که شد، سیل تماسها بود که به گوشیام سرازیر شد. از ارگانهای مختلف، خبرگزاریها، روابط عمومیها، افراد حقیقی که اطلاعات شهدای جدید رو میخواستند، گاهی هماهنگی برای برنامههای تشییع شهدا.
ساعت حدود نه صبح بود؛ دیدم نمیشود دست روی دست، پشت در آیسییو بنشینم. قلبم پر از درد بود بهخاطر شهادت آقا و وضعیت مادرم؛ ولی انگار زمان نشستن نبود. سفارشهای لازم را به خواهرم کردم و خودم راهی محل کارم شدم. کار را از سر گرفتم. هماهنگیها، اطلاعرسانی، نوشتن خبر و هر کار دیگر.
با خودم گفتم داغ سنگین است؛ درد بزرگ است؛ ولی باید سر پا بود تا دشمن شادکن نشویم.
🔹فرحزاد جهانگیری
۱٠اسفند۱۴٠۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#شهید سجاد منصوری
🔻شهید جبهه حق، در نبرد با جبهه باطل🔺
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸برسان سلام ما را
اولین چیزی که توجهام را جلب کرد، جملهای بود که روی ماشین حمل شهدا نوشته شده بود: «امام خمینی: ما در راه اسلام از شهادت نور چشمانمان هراسی نداریم.»
رفته بودم برای مراسم تشییع شهدا.
هر گوشه را که میدیدی سوژهای بود. بعضیها تا یکدیگر را میدیدند در آغوش هم گریه میکردند. من هم منتظر یک جرقه بودم تا اشکم دربیاید، که ندای «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده» کار را تمام کرد.
صدای خانمی لک زبان توجهام را جلب کرد: «ای خدا، کمکمو که شرمنده ایی شهدا نوییم. ای شهید عزیز، سلام ایمه برسن اَر سردار سلیمانی، سلامی و حاجیزاده. سلام ایمه برسن اَر کُل شهدا.» و اشک بود که بیوقفه از چشمان خودش و رفقایش میریخت. قسم میخوردند چند روزیست دل و دماغ خرید ندارند. صفای وجودشان، مهر تائیدی بود بر حرفهایشان.
بین صحبتهای استاندار، صدایی بلند شد که: «قسم به خون رهبر، ایستادهایم تا آخر» و همه با شور و حرارت از عمق وجودشان تکرار کردند.
چشمم به خانم جوانی افتاد که از مردم تشکر میکرد. خودش را خواهر شهید معرفی کرد. نمیدانم خواهر کدامشان بود، اما دست به آسمان برد و گفت: «اجرتون با امام حسین.»
بعد از خواندن نماز میت، راهپیمایی به سمت گلزار شهدا شروع شد. شعارها گاهاً بغض، تنفر یا حماسه میشد؛ «الله اکبر»، «مرگ بر منافقِ وطن فروش» «طبق حدیث و قرآن خامنهای زنده است».
انگشت شمار مغازههایی باز بودند. کنجکاو بودم بفهمم چه در سرشان میگذرد وقتی جمعیت راهپیمایی را میبینند. دقت که کردم دیدم یکیشان همراه مردم شعار میدهد «ما ملت حسینیم ذلت نمیپذیریم». یکی دیگر هم داشت برای ظهور امام زمان، شعار میداد.
اول احساس غرور کردم، بعد اشک شوق آمد از داشتنشان.
فاطمه امیری
۱۲اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#شهر_نوشت
_ ولا برار دیشو پهپادی یه ساعت قر هرده بالا سرمو. هرچی بچو زنگ زن ایلا اولا که بزنیتش خو هیچی نکردن.
_ اری وا چی دیَنِش خوهرم. هیچی ناریم.
_ خدا بزرگه.
_ اما دونی چینه؟ ینو فکر میکن ایران هیچی ناره زی تسلیم موعه. نونَ چنی موشک داریم.
_ نه تسلیم بوییم! د چنو هم نی!
چقدر دوست دارم این زندگی بین خوف و رجا را. این محاسبات سریعالتعویض مردم معمولی را. حرصدرار و امیدوارکننده؛ همینقدر متناقض؛ همینقدر معمولی و از جنس مردم.
۱۳اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸دختر کوچک من
دانشآموزان دختر مینابی را دیدهای که چگونه به خاک و خون کشیده شدهاند؟
من دیدهام.
دانش آموز دختر ابتدایی داری؟
من دارم.
جسد دختران مینابی را میبینی، دختر کوچکت با لباس مدرسه جلوی چشمت میآید؟
من دخترم جلوی چشمم میآید.
کولهپشتی خونی دختران مینابی را نگاه میکنی، کوله مدرسه دخترت را تصور میکنی؟
من تصور میکنم.
دلم میسوزد؛ گلویم بغض کرده و چشمم اشک میبارد.
دختر کوچکت از ترس موشک و مرگ تب کرده؟
دختر هشت ساله من تب کرده.
دخترت با دیدن موشکها در آسمان شهرت، تنش لرزید، گریه کرد و میخواست پدرش از محل کار به خانه بیاید؟
دختر من، آری.
دخترت میترسد یک لحظه تنها بماند؟
دختر من میترسد.
دخترت با صدای باد فکر میکند موشک به سمتش میآید و لبهایش میلرزد؟
لبهای دختر من میلرزد.
با دیدن پیکر دختران مینابی، دخترت را محکم در آغوش میگیری؟
من میگیرم.
میتوانی دخترت را آرام کنی؟
من برای آرام کردن دخترم فقط یک حرف دارم.
«نگران نباش؛ نیروهای مسلح تا پای جانشان از ما دفاع میکنند.»
دخترت از تو میخواهد به نیروهای مسلح بگویی، دشمن را با موشک بزنند؟
دخترک من میخواهد.
🔸زینب پناهی
۱۲اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
زبالهای به نام پهلوی
از اینجا رونده
از اونجا مونده!
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah