🔸از شهادت آقا تا ماندن پای کار انقلاب
باز هم پای میز مذاکره، به خاکمان تجاوز کرد.
ساعت چهارونیم صبح بود. برای سحری بیدار شدم. رفتم تو آشپزخونه، خواهرم با هندزفری رادیو گوش میداد تا مادرم بیدار نشود.
هنوز لقمه دوم را قورت نداده بودم که خواهرم گفت: «صدای قرآن میاد!»
گفتم: «نه بابا صدای قرآن کجا بود، بخور چند دقیقه دیگه اذانه.» فکر کردم منظورش صدای قرآن از داخل کوچه یا خیابان است.
چند ثانیه بعد زد توی سر خودش و گفت: «آقا شهید شد!»
باورم نکردن. اشک خواهرم سرازیر شد و گفت: «بخدا اخبار داره میگه آقا شهید شد.»
با ناباوری خودم را به زور کشاندم داخل اتاق و گوشی را چک کردم. کاش چشمانم کور میشد و این خبر را نمیدیدم.
اشکهایم بند نمیآمد. ساکت و بیصدا مجبور بودم گریه کنم و توی دلم زار بزنم.
هفت صبح، زدم بیرون و به سمت میدان کیو راهی شدم.
خیلیها را دیدم؛ هرکسی به طریقی عزاداری میکرد و با آقای خودش حرف میزد.
صحنه ها دردناک بود؛ ضجههای زن و مرد، گریهها، توی سر زدنها، سینه زدن زنها و مویه سردادنها.
بعد از مراسم باید جایی میرفتم. بچهها یکی یکی آمدند و دورهم جمع شدیم.
همه بهت زده و پر از بغض بودیم. نگاهم به تصویر خندان آقا روی دیوار اتاق جلسات افتاد. بغضم دوبار ترکید و اشکای بیامان...
تلفنم مدام زنگ میخورد و ناچار بودم جواب بدهم. برادرزادهام بود؛ با صدای گرفته گفت: «عمه زود خودتو برسون عزیز سکته کرد.»
نفهمیدم چطور از دوستان خداحافظی کردم و به سمت خانه دویدم. بین راه به خواهرم زنگ زدم؛ گفت: «مامان تلویزیون رو به عادت همیشگی روشن میکنه که متوجه شهادت آقا میشه و همونجا قلبش میگیره.»
تا برسم خانه، ۱۱۵ رسیده بود و مادرم را به بیمارستان انتقال دادند. سکته کرده بود.
داغ آقا از یکطرف، سکته مادرم از طرف دیگر. درماندگی پدرم پشت در آیسییو و من که فقط منگ و مات مونده بودم که چهکار کنم.
دیروز و دیشب را در بیمارستان بهسر بردم. صبح که شد، سیل تماسها بود که به گوشیام سرازیر شد. از ارگانهای مختلف، خبرگزاریها، روابط عمومیها، افراد حقیقی که اطلاعات شهدای جدید رو میخواستند، گاهی هماهنگی برای برنامههای تشییع شهدا.
ساعت حدود نه صبح بود؛ دیدم نمیشود دست روی دست، پشت در آیسییو بنشینم. قلبم پر از درد بود بهخاطر شهادت آقا و وضعیت مادرم؛ ولی انگار زمان نشستن نبود. سفارشهای لازم را به خواهرم کردم و خودم راهی محل کارم شدم. کار را از سر گرفتم. هماهنگیها، اطلاعرسانی، نوشتن خبر و هر کار دیگر.
با خودم گفتم داغ سنگین است؛ درد بزرگ است؛ ولی باید سر پا بود تا دشمن شادکن نشویم.
🔹فرحزاد جهانگیری
۱٠اسفند۱۴٠۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#شهید سجاد منصوری
🔻شهید جبهه حق، در نبرد با جبهه باطل🔺
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸برسان سلام ما را
اولین چیزی که توجهام را جلب کرد، جملهای بود که روی ماشین حمل شهدا نوشته شده بود: «امام خمینی: ما در راه اسلام از شهادت نور چشمانمان هراسی نداریم.»
رفته بودم برای مراسم تشییع شهدا.
هر گوشه را که میدیدی سوژهای بود. بعضیها تا یکدیگر را میدیدند در آغوش هم گریه میکردند. من هم منتظر یک جرقه بودم تا اشکم دربیاید، که ندای «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده» کار را تمام کرد.
صدای خانمی لک زبان توجهام را جلب کرد: «ای خدا، کمکمو که شرمنده ایی شهدا نوییم. ای شهید عزیز، سلام ایمه برسن اَر سردار سلیمانی، سلامی و حاجیزاده. سلام ایمه برسن اَر کُل شهدا.» و اشک بود که بیوقفه از چشمان خودش و رفقایش میریخت. قسم میخوردند چند روزیست دل و دماغ خرید ندارند. صفای وجودشان، مهر تائیدی بود بر حرفهایشان.
بین صحبتهای استاندار، صدایی بلند شد که: «قسم به خون رهبر، ایستادهایم تا آخر» و همه با شور و حرارت از عمق وجودشان تکرار کردند.
چشمم به خانم جوانی افتاد که از مردم تشکر میکرد. خودش را خواهر شهید معرفی کرد. نمیدانم خواهر کدامشان بود، اما دست به آسمان برد و گفت: «اجرتون با امام حسین.»
بعد از خواندن نماز میت، راهپیمایی به سمت گلزار شهدا شروع شد. شعارها گاهاً بغض، تنفر یا حماسه میشد؛ «الله اکبر»، «مرگ بر منافقِ وطن فروش» «طبق حدیث و قرآن خامنهای زنده است».
انگشت شمار مغازههایی باز بودند. کنجکاو بودم بفهمم چه در سرشان میگذرد وقتی جمعیت راهپیمایی را میبینند. دقت که کردم دیدم یکیشان همراه مردم شعار میدهد «ما ملت حسینیم ذلت نمیپذیریم». یکی دیگر هم داشت برای ظهور امام زمان، شعار میداد.
اول احساس غرور کردم، بعد اشک شوق آمد از داشتنشان.
فاطمه امیری
۱۲اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#شهر_نوشت
_ ولا برار دیشو پهپادی یه ساعت قر هرده بالا سرمو. هرچی بچو زنگ زن ایلا اولا که بزنیتش خو هیچی نکردن.
_ اری وا چی دیَنِش خوهرم. هیچی ناریم.
_ خدا بزرگه.
_ اما دونی چینه؟ ینو فکر میکن ایران هیچی ناره زی تسلیم موعه. نونَ چنی موشک داریم.
_ نه تسلیم بوییم! د چنو هم نی!
چقدر دوست دارم این زندگی بین خوف و رجا را. این محاسبات سریعالتعویض مردم معمولی را. حرصدرار و امیدوارکننده؛ همینقدر متناقض؛ همینقدر معمولی و از جنس مردم.
۱۳اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸دختر کوچک من
دانشآموزان دختر مینابی را دیدهای که چگونه به خاک و خون کشیده شدهاند؟
من دیدهام.
دانش آموز دختر ابتدایی داری؟
من دارم.
جسد دختران مینابی را میبینی، دختر کوچکت با لباس مدرسه جلوی چشمت میآید؟
من دخترم جلوی چشمم میآید.
کولهپشتی خونی دختران مینابی را نگاه میکنی، کوله مدرسه دخترت را تصور میکنی؟
من تصور میکنم.
دلم میسوزد؛ گلویم بغض کرده و چشمم اشک میبارد.
دختر کوچکت از ترس موشک و مرگ تب کرده؟
دختر هشت ساله من تب کرده.
دخترت با دیدن موشکها در آسمان شهرت، تنش لرزید، گریه کرد و میخواست پدرش از محل کار به خانه بیاید؟
دختر من، آری.
دخترت میترسد یک لحظه تنها بماند؟
دختر من میترسد.
دخترت با صدای باد فکر میکند موشک به سمتش میآید و لبهایش میلرزد؟
لبهای دختر من میلرزد.
با دیدن پیکر دختران مینابی، دخترت را محکم در آغوش میگیری؟
من میگیرم.
میتوانی دخترت را آرام کنی؟
من برای آرام کردن دخترم فقط یک حرف دارم.
«نگران نباش؛ نیروهای مسلح تا پای جانشان از ما دفاع میکنند.»
دخترت از تو میخواهد به نیروهای مسلح بگویی، دشمن را با موشک بزنند؟
دخترک من میخواهد.
🔸زینب پناهی
۱۲اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
زبالهای به نام پهلوی
از اینجا رونده
از اونجا مونده!
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸جلوهی وطن
حوالی ده صبح بود و کلاس ادبیات برپا. دبیر شعر میخواند و آرایه میگفت تا ما تندتند یادداشت کنیم. نمیدانست قرار است تلفن همراهش زنگ بخورد و خبر شروع جنگ به دستش برسد!
تلفنش که زنگ خورد، ما هم خبر را شنیدیم. همگی متحیر و متعجب بودیم. معلم رو کرد به چشمهای منتظر ما: «بچهها جنگ شده،حمله کردن.»
جنگ؟! جدی بود؟!
در افکار خودم غرق بودم؛ دیگر صدایی نمیشنیدم و تنها زیر لب ذکر میگفتم.
تا من به خودم بیایم بچهها وسایلشان را جمع کرده بودند. ظاهرا کسی آمده بود در کلاس و گفته بود مدارس باید تخلیه شوند. یکی کولهام را جمع کرد و دیگری چادرم را سمتم گرفت. کمی بغض کرده بودند اما کنار هم بودن تسکینشان میداد؛ آرامش تزریق میکردند به جان هم.
میخواستم این روز در خاطرم بماند تا اگر عمری بود راوی این روز برای نسل بعد شوم.
جنگ شروع شده بود؛ ترس و اضطراب در دلهایشان غالب شده بود؛ ولی گمانم نیروی ایمان و عشق حقیقی بچهها به یکدیگر و به وطن، زورش بیشتر بود و ترس را عقب راند.
حالا ذکرهایم آرامتر شده بود؛ دستهایم سرد بود اما لبخند میزدم؛ لبخند حقیقی؛ لبخندی که بوی آرامش میداد.
انگار قلبم فریاد میزد تا این دختران هستند و دست هم را میگیریم چیزی برای ترسیدن نیست.
🔹زینب بهاروند
۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#شهید روحا... سرلک
🔻شهید جبهه حق، در نبرد با جبهه باطل🔺
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸تفنگ پدری
خواستیم پیاده برویم اما «نکند دیر بشود» وجودم را میخورد. ماشین گرفتیم و در خیابان بالای میدان، پیاده شدیم. سیاهی جماعت از دور هم معلوم بود.
میدوید؛ خانمی مسنتر در جلوی ما. همان چیزی که در وجود ما میجوشید، در وجود او هم هیاهو میکرد. من هم قدمها را تندتر برداشتم. پایم به میدان رسید.
آوای خشمگین مردم، میدان را برداشته بود. فریادهای بلند خشمآلود از حنجرههای گرفته به آسمان میرفت. با لباسهای رنگین محلی، تفنگ در دست داشتند. تفنگها بالا میرفت تا بدانند «تفنگ پدری» هنوز اینجاست.
عاشورایی که وعده دادی و تو را از ما گرفت، حقیقت داشت.
چهار روز از نبودنت میگذرد و خونت دنیا را بیدار کرده است. چهار روز از نبودنت میگذرد اما عجیب است؛ بودنت بیش از نبودنت به چشم میآید. میدان، یک عاشورا بود؛ زیر بنری مشکی که حالا لبخند همیشگیات را قاب گرفته، سینهزدنها تمامی نداشت. شعارها هم تمام نمیشد. اگر مداح دست برمیداشت، زن کنارم الله اکبر میگفت و دم برمیداشتیم.
مشت بود که مردم با لبهای خشک و زبان روزه نثار کودکخواران میکردند. پیر بود؛ جوان بود؛ شیرخوار بود؛ بیحجاب بود؛ با حجاب بود؛ یک ایران آنجا بود!
میانه مشتها، روایتی از آینده هم جریان داشت؛ سالهای دور این سرزمین دیده میشد.
خیال میکردم نسلهای بعد، تو را نشناسند، نفهمند و اشتباه بروند؛
اما آقاجان!
یا نه! شهید جانم!
خیالت راحت باشد.
سیل جمعیت کودکانی که آینده ایرانت را در دست دارند خیابانها را برداشته بود.
مشتهای گره کردهشان همگام با صدای ما مرگ بر آنها میفرستاد، همانطور که مرگ را هدیه سرزمین هایشان کردهایم. سربازانت، روزه را با ریختن خون یزیدیهای زمانه باز میکنند.
خیالت راحت باشد شهید جانم!
آیندهداران سرزمینت بر دوش پدران و در آغوش مادران، پرچم ایرانت را بلند کردهاند. کوچکند، اما خواهند پرسید از قصه خیبر و خیبرشکنی که لبخندش در بنر میدان نمایان است. چشمان کوچکشان، گویهای شیشهای پیشگویی بود و در آن تنها یک چیز پیدا: «پرچمی را که بابا داده زمین نخواهیم گذاشت!»
🔹فاطمه بازگیر
۱۳اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سوغات و کمک های آمریکا و اسرائیل به خرم آباد رسید.
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah