eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
809 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
روایتی از مراسم تشییع شهید عزیز یونس ماهرو بختیاری به چند نفر از دوستانم زنگ میزنم تا باهم در مراسم تشییع شهید شرکت کنیم. هیچکدام جوابم را نمی‌دهند‌. امروز هوای شهر خیلی گرم است. سرم را بالا میگیرم و در جستجوی باد به لابه‌لای شاخه‌های نازک درخت نگاه می‌کنم از تکان خوردن برگها، جریان ضعیف جابجایی هوا پیداست، تنها راهی گلزار می‌شوم. امروز تشییع جنازه شهید عزیز یونس ماهرو بختیاری است. اولین عکس شهید را می‌بینم. کنار بیمارستان 7تیر شهرمان. جوانی شاید حدود 24 یا 25 ساله. به عکسش نگاه می‌کنم. نوری در چهره‌اش احساس می‌کنم. به شهدا ارادت بسیاری دارم. از همه بیشتر از هر کسی. هم‌شهری‌ها همه آمده‌اند، از تاکسی که پیاده می‌شوم، یکی از دوستانم را می‌بینم جلو می‌روم وحالش را می‌پرسم. زنان چادرهایشان را بسته‌اند به رسم زنان لر. به صورتهایشان می‌زنند و به لری مویه می‌کنند. اشک در چشمم می‌آید و بغض در گلویم. مگر مردم حق زندگی ندارند. چرا کشته می‌شوند؟! در هر دوره‌ای آدمهای خوب را کشته‌اند، سر خوب بودنشان. در دلم آدمهای بدسیرت و بدصورت و بدذات را لعنت می‌کنم و از خدا آروزی مرگشان را دارم. مثل بقیه خانمهای هم شهری‌ام به سینه میزنم. تابوت شهید را می آورند. جوانهای موتور سوار که همه صورتشان پر از نور است، جلوی تابوت شهید در حرکتند. شهر امروز حال وهوایش با هر روز فرق می‌کند. مردم با هم گرم و صمیمی کنار هم حرکت می‌کنند؛ کنار هم و دوشادوش یکدیگر. پیام همیشگی رهبر عزیز به مردم همدلی است. دعا می‌کنم به حرمت خون شهدا، مردم شهرم با هم صمیمی و هم دل باشند. مراسم با خواندن قرآن شروع می‌شود و دنبال جنازه سینه زنان حرکت می‌کنیم. نوحه‌ها همه درباره حضرت زینب سلام الله علیها هستند. نوحه‌خوان را دعا می‌کنم بخاطر انتخاب نوحه‌های خوبش. و همه مردم را که در مراسم شرکت کرده‌اند، دعا می‌کنم، جمعیت زیادی آمده‌اند. لابهلای جمعیت تقریبا همه دوستانم را می‌بینم. همه سیاه پوشیده‌اند. تا میدان آزادگان شهید را همراهی می‌کنیم. به گلزار می‌رسیم. یکی از فرماندهان، از شهدا از رشادتهایشان می‌گوید. همسر شهید چه شجاعانه از مردم تشکر می‌کند. مراسم که تمام می‌شود. از مردم با شربت پذیرایی می‌کنند. یکی از خانم‌ها از جوانانی که پذیرایی می‌کنند، تشکر می‌کند. امروز همه با هم دعا می‌کنیم. امروز حال و هوای شهر پر از احترام و دعا و ادب است. به همشهری‌هایم احساس غرور دارم؛ به تواضع‌شان، به اخلاقشان، به رفتارشان که همه نشان از اسلام و دستورات الهی دارد. یکی از دوستانم با صدای بلند از شهید، تقاضای دعا و شفاعت دارد. همه با هم آمین می‌گوییم. هدیه کنیم صلوات به روح مطهر شهدای اسلام عزیز اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم 🔹مرضیه کرنوکر @ravimah
29.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔻ما در میدان دفاع از خود هنر نشان خواهیم داد. 🎬حنانه پاپی @ravimah
خدا اسرائیل رو نابود کنه! ساعت هفت‌ صبح سر پروژه‌ مصاحبه‌‌ای بودم‌ که یک هفته‌ قبل از حمله‌ صهیون‌ به ایران، استارتش‌ را زده‌ بودم. خواهرم‌ به میدان کیو‌ رفته‌ بود و دم‌ به دقیقه‌ زنگ می‌زد و خبرها‌ را می‌گفت. می‌گفت که راه‌های‌ اصلی بسته‌ شدند و فقط از فرعی‌ها می‌توانی با ماشین عبور کنی و بهتر‌ است منتظر بمانی تا شهدا رو به گلزار ببرند و تو هم به آنجا برو. مصاحبه‌ام تمام شد و خواهرم‌ دوباره‌ تماس‌ گرفت و گفت شهدا را از مصلی‌ الغدیر به سمت گلزار‌ حرکت‌ دادند. خودم‌ را به آن‌جا رساندم. هم ماشین‌ها زیاد بودند و هم آدم‌ها. هم بیرون و هم داخل آرامگاه صالحین پر از ماشین‌های یگان امنیتی و افراد نظامی‌ بود. تا چشمم بهشان افتاد کمی‌ ترسیدم‌. هنوز ترس روز دوم‌ جنگ که مرا به حراست بردند و اطلاعات‌ را خبر کردند به جانم بود. احساس‌ می‌کردم‌ اگر از کسی سوال بپرسم الساعه‌ خفتم‌ می‌کنند. با ترس و احتیاط در کنار یک مادر مسن‌ قرار گفتم‌. پرسیدم‌ شهدا‌ از فامیل‌هایتان هستند؟ خسته راه بود و صدایش‌ بالا نمی‌آمد. گفت چند نفرشان از فامیل‌هایمان‌ هستند. اسم چند شهید را آورد و بعد همسرش‌ او را برای نوشیدن‌ آب خنک صدا‌ زد. هر لحظه‌ که بالاتر‌ می‌رفتم تا به جایگاه تشییع برسم جمعیت بیشتری‌ از پیر و جوان و زن و مرد و کوچک و بزرگ را می‌دیدم. بعضی‌ها کنار مزار‌ شهدای‌ خودشان نشسته‌ بودند‌ تا شهدای‌ دهه ولایت را بیاورند. پسرهای‌ نوجوان‌ مقطع راهنمایی‌ و دبیرستان‌ زیادی‌ آمده‌بودند. بالاخره به جایگاه رسیدم. آمدن‌ جمعیتی‌ به این بزرگی دور از تصورم‌ نبود. مردم‌ ما هشت سال دفاع‌ مقدس را دیده‌ بودند؛ از شهادت عزیزانشان‌ گرفته تا بمباران‌شهرها. معتقدم‌ درس‌ها و تجربه‌هایی را که پشت سر گذاشته بودند امروز آن‌ها را عملی‌ کردند. از محکم‌ شدن‌ در برابر غم می‌گویم؛ خودداری این جمعیت و فقط سینه‌ زدن و یا حسین‌ گفتنشان‌ یعنی قدرشناسی‌ مقام‌ شهدا‌ و کم‌ نیاوردن‌ در برابر منافقین و ضد انقلاب‌ها. چه آرام‌ و باوقار آمده‌بودند‌. از دل سوختنشان‌ را می‌شد از رفتارشان فهمید؛ اما می‌دانستند‌ که همین‌ آمدنشان‌ و خالی نماندن‌ صحنه‌ برای دشمن‌ کافی‌ است. چنان‌ شور حسینی‌ برپا‌ کرده‌ بودند‌ که فضا فقط‌ دیدنی‌ بود. چه‌قدر خوب‌ می‌دانستند‌ نباید دشمن‌ شاد شویم‌. از دل و جان‌ سینه‌ می‌زدند‌ و یا حسین‌ می‌گفتند و به یکدیگر‌ تسلیت‌ می‌گفتند. وقتی در محل مزار شهدای‌ ولایت قرار گرفتم عکس‌ شهدا بر روی بنرهای‌ بزرگ چیزی‌ بود که در نگاه‌ اول تو را می‌گرفت. عکس‌‌ها طوری‌ گرفته‌ شده‌‌بود که انگار شهدا تو را نگاه‌ می‌کردند. آن‌ نگاه‌های مظلوم‌ و جوان‌ آدم را از درون‌ آب می‌کرد. مداح‌ شور حسینی به فضا‌ داده‌بود. اسم شهدا را می‌آورد و با نوحه امام‌ حسین آن‌ها را می‌گفت. عکس شهید مجتبی رضایی‌پور که در دست یک دختر جوان‌ در کنار خانواده‌اش بود و به صورت نیم‌دایره‌ با زنان‌ دیگری در صف ایستاده‌بودند‌ توجهم‌ را جلب‌ کرد. نمی‌دانم چه نسبتی با شهید داشت. نه درست بود بپرسم و نه زمان درستی برای پرسیدن! این دختر مظلومانه فقط مردم‌ را نگاه‌ می‌کرد. با عکس شهیدی که دو دستی جلوی سینه‌اش نگه‌ داشته‌ بود انگار می‌گفت: ببینید عزیز من شهید شده! ببینیدش‌ چه جوونه‌! ببینیدش‌ چه خوبه! دوست‌ داشتم‌ کاری بکنم. طاقت نیاوردم‌ و جلو رفتم. به رسم زنان که سینه‌ می‌زدند، سینه‌ زنان نزدیک دختر شدم‌ و تسلیت‌‌ گفتم و بعد به مادرش و بعد نیم‌ دایره را دور زدم‌ و در آخر صف‌ ایستادم. کم‌کم جمعیت بیشتر و بیشتر شد و شهدا را آوردند. و روی‌ دست‌ها تا محل خاکسپاری‌ حمل‌ شدند و نوحه‌ی امام‌ حسین مداح و به دنبالش‌ لبیک یا امام‌ حسین‌ گفتن مردم بالا گرفت. عاشورا‌ زودتر از روز مقررش‌ در گلزار شهدا برپا‌ شد. شروع کردم به فیلم‌ گرفتن. یک خانم دم گوشم‌ گفت فیلم‌ گرفتن به لحاظ‌ حفاظتی مورد داره فیلم‌ نگیر! نگاهش‌ کردم و متوجه‌ شدم مسئول رسیدگی به همین چیزهاست. رفت و دیدم گوشی‌هایی که برای فیلم گرفتن بالا هستند یکی یکی پایین می‌آیند! معلوم‌ بود همین خانم و همکارانش به همه‌ تذکر داده‌اند. نماز را به امامت‌ حاج آقا شاهرخی به جا آوردیم. و شهدا را برای خاکسپاری‌ آماده کردند. کسی پشت بلندگو‌ داد زد: "آقا تلقین رو به جا بیارید! شهدا با اعمال شرعی خاکسپاری بشن!" هوا گرم‌ بود و قطره‌های عرق را راحت می‌شد روی پیشانی و صورت مردم دید. خودم‌ هم متوجه چکه کردن عرق از چانه‌ام بر روی روسری‌ام شدم. گلابی‌ که با فشار بر روی مردم‌ پاشیده می‌شد تنها خنکی بود که پرت شدن قطره‌هایش‌ در هوا و رسیدن‌ به صورتم از آن مقدار گرما‌یی که به جانم افتاده‌ بود می‌کاهید. کسی برای رسیدن‌ این قطره‌ها به سر و صورتش‌ جلوگیری نمی‌کرد. شهدا که خاکسپاری شدند‌ و از خانواده‌ آن‌ها خواسته‌ شد برای عرض تسلیت‌ مردم‌ صف ببندند‌ کسی پشت بلندگو گفت: به لحاظ‌ امنیتی درست نیست جمعیت برای مدت طولانی این‌جا بمونه کم‌کم این‌جا رو ترک کنید و در فرصت مناسب که خلوت‌تره برای زیارت‌ شهدا بیاید. جمعیت کم‌کم عزم رفتن کردند و من هم با افت قند شدید برگشتم. رساندن‌ آب و شربت به دست مردم‌ هم موقع آمدن‌ به آرامگاه‌ و هم موقع برگشتن‌ یکی از آن مواردی بود که در این مراسم به خوبی از پس آن برآمده‌ بودند. دخترها و پسرهای‌ جوان به خوبی‌ این عمل‌ حسنه را به جا آوردند و مردم هم تشکر می‌کردند. به طرف در آرامگاه‌ می‌رفتم که یک زن پشت سرم‌ به همراهش‌ می‌گفت: این شهدا امیدای‌ خانواده‌هاشون‌ بودن، براشون کلی زحمت کشیده بودن، هزار آرزو‌ براشون داشتن! خدا اسرائیل رو نابود کنه! از رو خاک برش داره! دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۴ 🔹نسرین دالوند @ravimah
🔶چگونه روایت کنیم؟ 🔹هر چیزی می‌تواند دست‌مایه نوشتن یک روایت باشد. 🔹حس‌وحالتان در لحظه وقوع یک حادثه یا تجربة یک اتفاق و یا مشاهده یک پدیده را در روایتتان بگنجانید. 🔹روایت باید حس مشترک بین راوی و خواننده ایجاد کند. پس تا حد ممکن معرفه بنویسید و از به کار بردن اصطلاحات، نام افراد و ارجاع به مسائلی که احتمالا مخاطب درکی از آن‌ها ندارد، پرهیز کنید. 🔹نیاز نیست به صورت زنجیروار، جزبه‌جز یک مشاهده یا تجربه را با همه دیالوگ‌های صورت‌ گرفته بین خودتان و افراد حاضر در صحنه در روایت بیاورید. مختصر و مفید بنویسید تا بیشتر خوانده شود. 🔹سعی کنید روایت‌‌هایتان در موقعیت فعلی بیشتر از ۳۰۰-۵۰۰ کلمه نباشد. 🔹قبل ازاینکه هر جمله‌ای را در روایت بیاورید، ببینید آوردن آن به پیش‌بردن روایت کمک می‌کند یا نه. اگر نه حذفش کنید. 🔹هدف از نوشتن روایت چیست؟ ایجاد روح حماسی در مردم؟ ایجاد حس همدلی؟ سوق‌دادن به کنشگری در عرصه جنگ؟ روکردن دست دشمن؟ روایت بدون پیام یک خاطره نه‌چندان با ارزش است که کمکی در جنگ روایت‌ها نخواهد بود. پس روایت بنویسید نه خاطره. خاطرات را بگذارید برای روزهای بعداز جنگ. 🔹روایت را به زبان معیار بنویسید. زبان معیار بین گفتار و نوشتار است. نه شکسته‌نویسی (یعنی آوردن کلمات به شکل گفتاری و محاوره) دارد و نه دارای تعابیر چندان ادبی است. کافی است همانطور که حرف می‌زنیم بنویسیم. فقط شکسته نباشد. ❗️البته برای کسانی که در نوشتن تجربه کافی ندارند، سخت‌گیری زیادی روی این مورد نداریم. درهرحال نوشتن، بهتر از ننوشتن است. 🔹سرعت اتفاقات بالاست. روایت امروز، به‌درد امروز می‌خورد. وسواس را کنار بگذارید. دنبال کلمات نگردید. احساستان را روایت کنید، کلمه‌ها خودشان پیدا می‌شوند. 🔹در نشر روایت‌ها همراهی کنید. روایت‌ها برای اثرگذاری، نیاز به دیده شدن دارند. پس آن‌ها را با دوستان خود به اشتراک بگذارید و در گروه‌هایی که عضو هستید ارسال کنید. @ravimah
تعجب کردم. همیشه با روی باز ازم‌ استقبال‌ می‌شد اما این‌بار این‌طور نبود. پنج نفر دم‌ نگهبانی‌ بود که همه بلند شدند و مرا زیر رگبار نگاه‌ و سوال‌ گرفتند‌. هر چه‌قدر با آرامش‌ می‌گفتم: آقا من نویسنده‌م! پژوهشگرم‌! این یه کار عادیه! همیشه‌ انجام‌ می‌دم! اصلا توی‌ کتشان‌ نمی‌رفت! می‌گفتند: تو باید از ما اجازه‌ می‌گرفتی صدا ضبط‌ می‌کردی! اصلا از طرف کجا اومدی؟ کارت شناسایی‌ بده! نسرین دالوند ادامه روایت را در سایت راوی ماه بخوانید: https://ravimah.ir/ravaite_roz/%d9%88%d8%b6%d8%b9%db%8c%d8%aa-%d8%ac%d9%86%da%af%db%8c%d9%87/ @ravimah
مسیر شهدا، از انقلاب می‌گذرد همینکه رسیدم میدان ۲۲ بهمن، مجری برنامه اعلام کرد «در خدمت پدر شهید رضا دریکوند هستیم برای مداحی» پدر شهید، شال سبزی دور گردن انداخته بود. نه برای پسرش، برای علی‌اکبرِ حسین می‌خواند: «رتی دِ دسِم إ علی‌اکبر مُردِم دِ داغِت إ گُلِ پَرپَر» می‌خواند و مردم زیر لب تکرار می‌کردند و سینه می‌زدند. جمعیت هر لحظه بیشتر می‌شد. خانواده‌های شهدا با گِلی که بر شانه گذاشته بودند و نحوه عزاداری‌شان معلوم بودند. دختر جوانی، نوزادی نمادین لای پارچه‌ای سبز پیچانده بود. روی دست بلند کرد و گفت: «اسراییل بچه‌ام رو یتیم کرد» گروه سرودی که شال و ستره (لباس محلی لری) پوشیده بودند، سرود «دایه دایه، وقت جنگه» را خواندند. سرود که خوانده می‌شد، اشک‌ها کمتر شدند. همراه گروه سرود، مردم زیر لب زمزمه می‌کردند: «بِرارونِم خیلی‌ان، هزار هزارن سی تقاصِ خین مِه، سر وِرمیارن» آرام بین جمعیت راه می‌رفتم. ماشین‌های حمل شهدا از دور معلوم بودند. دو تریلی بزرگ که روی هر کدام چند شهید گذاشته بودند. سربندهای سرخ یا فاطمه‌الزهرا از بالای تریلی آویز شده بودند. تریلی‌ها آرام راه افتادند. مردم برایشان راه باز کردند. چند زن کِل کشیدند. مردم دور ماشین‌ها را گرفته بودند مثل پروانه‌هایی به دور شمع. نگاهم به پاسداری که کنار یکی از راننده‌ها نشسته بود، افتاد. به پهنای صورت اشک می‌ریخت. مردم دست‌هایشان را سمت تابوت‌ها دراز کرده بودند. پاسدارها سربندها سرخ را از سقف باز می‌کردند، روی تابوت‌ها متبرکشان می‌کردند و دست مردم می‌دادند. خانواده‌های شهدا نام شهیدشان را به پاسدارانی که کنار تابوت‌ها بودند می‌گفتند ببینید روی کدام ماشین است. مردی که گِل روی شانه گذاشته بود را بردند بالا. تابوتی را در آغوش گرفت و سر رویش گذاشت و گریه کرد... جمعیت وارد خیابان انقلاب شد. پشت بلندگو شعار سر می‌دادند: «الله اکبر، الله اکبر» «مرگ بر اسرائیل، مرگ بر اسرائیل» «مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا» «ای پسر فاطمه، انتقام انتقام» مردم از دل و جان تکرار می‌کردند. تکرار می‌کردند و شعارشان، سوخت موشک‌ها می‌شد... پیکر‌های شهدا، طول خیابان انقلاب را طی‌ می‌کردند و مردم پشت سرشان. بوته‌های گُل وسط بلوار با گل‌های صورتیِ خوش‌رنگشان حسابی خودنمایی می‌کردند. مغازه‌دارها جلوی مغازه‌هایشان جمعیت را تماشا می‌کردند. دو خودرو مثل ماشین عروس اما با روبان سیاه و گل‌های سفید و زرد گل‌کاری شده بودند. عکس شهید عباس دهقان‌نژاد روی یکیشان نصب شده بود. چند پسربچه سربندهای سرخ را به پیشانی بسته بودند. به پایان تشییع نزدیک می‌شدیم. من پشت سر جمعیت حرکت می‌کردم. چند باری سرم را برگردانم. مردم هنوز هم پشت سر شهدا می‌آمدند... 🔹معصومه عباسی @ravimah
18.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تشییع پیکر پاک شهدای نبرد با اسرائیل / خرم اباد/ 26 خرداد ماه 🔻 تصویر و تدوین: آزاده دریکوند @ravimah
تشییع شهید حمید مرادی ۲۷ خرداد، ساعت ۱۱ صبح باز هم اینجایم. نشسته‌ام در سایه‌سار نام‌های آسمانی. این‌بار کنار مزار شهید حمید جمال‌شرف. دیدارم اتفاقی است، یا شاید هم نه! نگاهی به سنگ مزار می‌اندازم و آرام می‌گویم: «سلام حمید! شهید امروز همنام شماست» صدای شیون زن‌ها در فضا می‌پیچد. انگار بغضی جمعی، همزمان در هزار گلو رها شده باشد. جمعیت آرام آرام از هم می‌پاشد. چشم می‌چرخانم؛ خواهر شهید ایستاده ، اشکش بند نمی‌آید. دست بالا می‌برد، رو به شهدا: «حمید اومده پیشتون... مهمون شماست!» همسر شهید، فقط یک جمله می‌گوید، ساده اما سنگین‌تر از تمام تاریخ: «حمید سربلندم کرد... پیش امام حسین و حضرت زینب روسفیدم کرد.» ساعت ۹:۳۰ صبح – از محل کار بیرون زدم مقصد: گلزار شهدای خرم‌آباد. قرار بود تشییع باشد؛ تشییع شهید حمید مرادی. نزدیک غسالخانه پیاده شدم. تشییع را سپرده بودند به خانواده‌ها. در فضای مجازی هم آگهی‌اش را زده بودند. گوشی‌ام را درآوردم که چند عکس بگیرم. زنی در حال گریه ناگهان نگاهم کرد: «از چی عکس می‌گیری؟» صدایش لرزان اما پر از رنج بود. سرم را پایین انداختم. گوشی را بستم. بی‌صدا روبه‌رویش ایستادم. از بلندگوی غسالخانه صدای «مرگ بر اسرائیل» پخش شد و جمعیت با یک صدا تکرارش کردند. دستی روی شانه‌ام نشست. — «میشه گوشیت رو بدی؟» — «چرا؟» — «لطفاً اون فیلم یا عکسی که گرفتی رو پاک کن.» گوشی را بهش دادم. گفت: «رمزش رو بزن.» گالری را گشت. چیزی نبود. سری تکان داد و عذرخواهی کرد. رفت سمت خواهر شهید. ذهنم پر از صحنه‌های دو روز اخیر بود. دلخراش و ماندگار. صدای گریه‌ی زنانی که گویی از اعماق تاریخ آمده بودند. قدم‌زنان رفتم سمت قطعه‌ی شهدای دهه کرامت . برخلاف دیروز، اینجا خلوت بود. فقط سی نفر؛ بیست‌وچهار مرد و شش زن. روی سکویی نشستم. سری به مجازی زدم، چشم به راه خبری از نبرد ایران با اسرائیل. راستش... هیچ خبری این روزها خوشحالم نمی‌کند، جز نابودی اسرائیل! آزاده و فاطمه گنجی از راه رسیدند. گفتم: "خانواده‌اش روی تصویربرداری حساس‌اند." کیمیا، خواهرزاده‌ی شهید، رفیق گنجی‌ست، همین کمی دلش را گرم کرده که می‌تواند تصویر بگیرد. آن‌طرف‌تر، جلوی غسالخانه، جماعت صف کشیده بودند. خانواده، اقوام، دوستان. نماز میت خواندند بر پیکر حمید. تابوت را جوانان قوم بر دوش گرفتند، در سکوت و شکوه. روی برگه ای با خط زیبا نوشته شده بود: «شهید حمید مرادی». فاطمه به سمت جمعیت دوید برای تصویربرداری. آزاده هم گوشی به دست، پشت سرش رفت. روی یک پله ایستاده بودم. جمعیت بیشتر می‌شد. زنی آمد کنارم و همان‌جا نشست. مویه‌ می‌خواند، صدایش از جان برمی‌آمد. دو زن دیگر به او رسیدند، بطری آبی به سمتش گرفتند. — «تو باید پذیرای مردم باشی. اگه تو این‌جوری باشی، از بقیه چی انتظار داری؟» با دست، مزار شهدا را نشان داد: — «اینا رو ببین... هیچ‌کدوم خانواده نداشتن؟ بچه نداشتن؟ دیروز مادر یکیشون گفت: جوونم فدای سر امام حسین!» یاد دیروز افتادم. همان‌جا، ماشین‌ عروس با آذین‌بندی از راه رسید. روی شیشه‌ی عقبش، عکس یک شهید چسبانده شده بود. دختری جوان، مشت مشت نقل به آسمان می‌پاشید. زنان کل می‌کشیدند. مردان با لباس‌های خاکی، بر سر می‌کوبیدند. زن اما هیچ‌کدام حرفها را نمی شنید ، فقط زمزمه می‌کرد: «جامال بوعم سی بی!» صدای مویه‌ی زنان لَک، انگار از سینه‌ی کوه می‌آید. دلخراش، پرهیبت. همچنان کنارش ایستاده بودم. به پاهایم تکیه داده بود. دستانش را بالا برد و محکم به صورتش زد. دستش را گرفتم. حمید فقط برادرزاده‌اش نبود؛ پدر نوه‌ی کوچکش هم بود. زنی به سمت‌مان آمد. نگاهش به من افتاد. — «شما خبرنگاری؟» — «نه.» — «ببخش، نذاشتن عکس بگیری. حال و روز ما، عکس گرفتن هم نداره!» زیر بغل عمه حمید را گرفت و به سمت جمعیت رفتند. جوانی خودش را از جمعیت جدا کرد. رفت گوشه‌ای دور، نشست و سرش را روی زانوهایش گذاشت. صدای هق‌هق گریه‌اش بلند شد. رفتم سمت مزار. بعضی زن‌ها از تعداد مزارها جا خورده بودند. زیر لب، آمریکا و اسرائیل را لعن می‌کردند. سه مرد، یکی‌شان با بانداژ دور گردن، شانه به شانه، دست در گردن هم انداخته بودند و گریه می‌کردند. شاید دوستان حمید و باقی شهدا بودند. چند نوجوان با پارچ‌های آب در میان جمعیت می‌چرخیدند. سقای شهدا شده بودند. مداح می‌خواند، لُری: «برار رزمنده، خدانگهدار... خدا حافظت، شیر دشمن شکار...» مردی با صدای محکم، بیانیه‌ای حماسی قرائت کرد: «ای صهیونیسم! ما ملت امام حسینیم. جنایات رژیم صهیونیستی اگر چه زخمی بر دل‌هایمان است، اما این خون‌های پاک، ضامن بیداری، وحدت و انسجام ملت عزیز ما در برابر توطئه‌های خصمانه دشمنان این مرز و بوم خواهد بود.» من مانده‌ام و قطعه‌ی شهدا. باد آرامی می‌وزد. اما این دل، هنوز در سوز آن وداع است...و نگاه، هنوز منتظر خبر نابودی شری است که جهان را زخم می‌زند. ✍️پروین حافظی @ravimah
9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دختری جوان، مشت مشت نقل به آسمان می‌پاشید. زنان کل می‌کشیدند. @ravimah
اینجا چراغی روشن است... خواهرم تماس گرفت. خبر داد پسر یکی از اقوام شهید شده؛ «شهید مهدی جمشیدی». صدایش غمگین بود. گفت: «بابا می‌گه اول مجروح شده اما بیمارستان نمونده. دوباره رفته و این بار شهید...» یک‌بار دیده بودمش. با همسرش در پارک نزدیک خانه‌مان قدم می‌زدند. بغض می‌کنم. یک هفته‌ای می‌شود پدر و مادرم را ندیده‌ام. می‌رویم خانه پدری. پدرم می‌گوید: «صبح رفتم سپاه، گفتم اسلحه بدید من تا برم سمت پادگان. مورچه هم روی کوه باشه، میزنمش» پدرم چشمانِ دوربینی دارد. دور را خیلی خوب می‌بیند، اما نزدیک را نه. در تیراندازی هم مهارت خیلی خوبی دارد. برای فرماندهان شهید، غم به دل دارد، اما دستش خوب به انتقام می‌رود. حرف‌های پدرم، سرِ حالم می‌کند. حدود ساعت ۱۱ می‌زنیم بیرون به سمت گلزار شهدا. از دور صدای همهمه‌‌ای به گوش می‌رسد. سیاهی شب همه جا را گرفته اما اطراف قطعه شهدایی که امروز دفن شدند، حسابی روشن است. می‌رویم نزدیک. دور مزار هر شهید چند نفری نشسته، از خانواده و رفقایشان. دوستان شهید امیرحسین حسن‌پور، با لباس‌های خاکی رنگِ بسیج ایستاده‌اند و دور مزار را گرفته‌اند. یکی مداحی می‌کند و بقیه سینه می‌زنند. هر از چندگاهی ناله‌ای بلند می‌شود از داغ رفیقی رفته. مداح می‌خواند: «خبر چه سنگینه خبر پر از درده غم رفیقامون بیچاره‌مون کرده» مداحی به نام حسین علیه‌السلام که می‌رسد، هق‌هق‌شان بلند می‌شود... می‌روم و بین مزارها قدم می‌زنم. روی مزارها شمع روشن کرده‌اند و چراغ گذاشته‌اند. بعضی کمی از خاک مزارها برمی‌دارند و با خود می‌برند. بالای مزار هر شهید چند دقیقه می‌مانم، اما نمی‌دانم چه بگویم... بالای سر مزار شهید مهدی جمشیدی می‌رسم. مادر، همسر، خواهر و برادرانش نشسته‌اند. ناله نمی‌زنند و آرام‌اند. همسر شهید دختر شش ساله‌اش را در آغوش گرفته و به مزار همسرش خیره شده. گاهی لبخند می‌زند. مرد جاافتاده‌‌ای آرام کنار مزار شهید نشسته و قرآن و دعا می‌خواند. با دیدنش قلبم آرام می‌گیرد. بعضی از شهدا، کسی سر مزارشان نیست. بالای سر مزار یکیشان می‌نشینم. زیر لب می‌گویم: «دستم را بگیر» و بغضم می‌ترکد... زود اشکهایم را پاک می‌کنم تا خوب ببینم. دلم نمی‌خواهد تصویر این روزها را بعداً فراموش کنم. اما هر بار که به «بعداً» فکر می‌کنم از خودم بدم می‌آید. فکر به «بعداً» یعنی تصویری از شهادت برای خودم ندارم و این آزارم می‌دهد. چشمم آشنا می‌بیند. اکرم و خواهرش فاطمه. اکرم از دوستان صمیمی و قدیمی‌ام است. پسرعمویش همان روز اول شهید شد. اکرم آرام است اما فاطمه نه، اشکش روان است... یک روحانی بالای مزار شهید علیرضا کرم‌زاده چند کلامی صحبت می‌کند. می‌گوید: «جای چند شعار اینجا خالی است» و بلند «مرگ بر اسرائیل و مرگ بر آمریکا» می‌گوید. همه بلند تکرار می‌کنیم؛ مردها بلندتر. اینجا هیچکس در اشک‌هایش غرق نمی‌شود... همسرم پیام می‌دهد. وقت رفتن رسیده. نگاهم سمت آسمان می‌افتد. پرستاره است امشب. قبلا آسمان خرم‌آباد، این همه ستاره نداشت! 🔹معصومه عباسی @ravimah
آدمِ شب این ایام، روزها ناامیدم و شب‌ها امیدوار؛ نه بخاطر اینکه روزها میخوریم و شب‌ها می‌زنیم؛ نه. روز وقت جلوت است و شب زمان خلوت. جلوت روز، انگار غافل می‌کند از یاد خدا و خلوت شب، انگار توجهات را می‌برد سمت او. روز که می‌شود می‌بینم مردم دارند زندگی‌شان را می‌کنند؛ ولو با ترس طبیعی از جنگ و تبعاتش. سوار تاکسی می‌شوم. سر کار می‌روم. مثل قبل توی صف نانوایی می‌ایستم و از دست‌فروش پایین سبزه‌میدان، خیار و گوجه می‌خرم. مثل قبل سعی می‌کنم نهار را سبک بخورم. هنوز هم خیلی اهل چای نیستم. فقط توجهم به آدم‌ها بیشتر شده و کمی رفتار طبیعی متناسب با شرایط جنگی هم پیدا کرده‌ام. مثلا موارد مشکوک را با دقت رصد می‌کنم و فوری زنگ می‌زنم به شماره‌های سه رقمی. چسب پنج سانتی هم خریده‌ایم برای ایمن کردن شیشه‌ها. و چقدر این تکه‌اش شبیه فیلم‌های دهه شصتی است. با این همه توی روز، بااینکه ظاهرا مثل قبل زندگی می‌کنم، اما توی ذهنم، نمی‌توانم مثل قبل فکر کنم. اخبار، تصاویر، دیالوگ‌ها، اظهارنظر این طرفی‌ها و آنطرفی‌ها، همه‌اش می‌چرخد توی سرم و گاهی دچار شکم می‌کند. که آخرش چه می‌شود؟ که قرار است تسلیم شویم؟ که قرار است ببازیم؟ که وقتی فرمانده می‌زنند یعنی کارمان تمام است؟ و این‌ها را نگذارید پای ترس از مرگ و آوارگی و این چیزها. نه. این مدت توی همان ذهن، کلی سناریو چیده‌ام برای وقتی که خودم، زینب یا مادرش طوری‌مان شود. و پایان هر سناریو این است که خب جنگ است و ما هم مثل بقیه. نگرانی‌ام از وطن است. از ایران. شیری که نمی‌خواهم در پنجه کفتارها ببینمش. و خب احتمالا حق می‌دهید به این نگرانی. اما این‌ها افکار روز است. شب که می‌شود انگار ورق برمی‌گردد. خلوت شب می‌آید بیخ گوشم و زمزمه می‌کند که خدای این روزها، خدای موسی است؛ وقتی فرعون دستور به قتل همه پسران داد و آن هنگام که از نیل عبورش داد. خدای ابراهیم است وقتی به آتش انداخته شد. خدای محمد است در جنگ بدر و نه مگر «كَم مِّن فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِإِذْنِ اللَّهِ ۗ وَاللَّهُ مَعَ الصَّابِرِينَ» و خدای علی است به وقت جنگ خندق و فتح خیبر. و خدایی است که همه این سالها خدایی کردن را بلد بوده. و ما که خودمان خدایی کردنش را دیده‌ایم، وقتی رئیس‌جمهورمان توزرد از آب درآمد و رئیس‌جمهور بعدی‌مان را با کلی مسئول ترور کردند و بهشتی را زدند و صد هزار منافق مسلح کف خیابان‌ها رژه مسلحانه رفتند و صدام حمله کرده بود و خرمشهر به دستشان افتاده بود و آبادان در حصر بود و هواپیمای فرماندهان عالی‌رتبه نظامی‌مان سقوط کرد! و همان خدا، خدایی‌اش را کرد و ورق را چرخاند و فتح پشت فتح نصیب‌مان شد. و چقدر واقعی است حرف‌های شب. خدا همان خدا است! ما آدم‌ها فرق کرده‌ایم و فراموش کرده‌ایم دست خدا بالای دست اسراییل و آمریکا و هر ابرقدرتی است. من از قدیم آدم شب بوده‌ام. مدتی بود فراموش کرده بودم. حالا برگشته‌ام به همان عادت قدیم. می‌خواهم دوباره آدم شب بشوم‌. به زمزمه‌هایش احتیاج دارم. 🔹امین ماکیانی @ravimah