eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
814 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
#عکس_یادگاری وقتی عکس‌ها را دیدم، باورشان نکردم؛ آنقدر که عجیب بودند. کیفیت پایین‌شان هم در این ناب
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸حقیقت ساده بعضی تصویرها از هزار تحلیل و سخنرانی رساترند. مثلاً همین تصویر ساده؛ یک پهپاد پیشرفته دشمن در حوالی ویسیان شکار شده و حالا چند نفر از اهالی آن را گذاشته‌اند روی یک تراکتور و در شهر می‌چرخانند. پهپادی که برای جاسوسی و قدرت‌نمایی ساخته شده بود، حالا بسته شده پشت یک تراکتور! ما لرها تحقیر کردن دشمن را خوب بلدیم. در همان جنگ ۱۲روزه هم یک پهپاد هرمس، شکار شد. چوپانی آن پهپاد چند میلیون دلاری را برداشت، انداخت روی دوشش و از کوه پایین آورد. شاید دشمن‌ هنوز نفهمیده باشد، اما یک حقیقت ساده وجود دارد: تا ایران این مردم را دارد، ادوات دشمن یا شکاری روی دوش چوپان می‌شوند و یا بار یک تراکتور در کوچه‌های زاگرس. 🔹میلاد سلیمی ۱۴اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸حقیقت ساده بعضی تصویرها از هزار تحلیل و سخنرانی رساترند. مثلاً همین تصویر ساده؛ یک پهپاد پیشرفته د
🔸سوار تراکتور طرف‌های ساعت ده شب بود که صدای انفجار بزرگی آمد. تندی زدیم بیرون که ببینیم به کجا حمله شده! قسمتی از کوه آتیش گرفته بود. اما نه روی کوه نبود؛ انگار ارتفاع داشت! فکر کردیم یکی از دکل‌های مخابراتی را زده‌اند. رفتیم سمت کوه؛ رسیدیم بالای سرش؛ پهپاد دشمن را زده بودیم. سالم و دست نخورده، افتاده بود پایین. انصافا دستمان عادت کرده و خوب می‌زنیمشان. فردای آن شب، بین مردم حرف‌هایی ضد و نقیضی زده می‌شد؛ خیلی ها باور نمی‌کردند که یک پهپاد فوق مدرن اسراییلی را شکار کرده باشیم. به یکی از دوستان پیشنهاد دادم لاشه پهپاد را در شهر بچرخانیم؛ آن هم با تراکتور! واکنش آدم‌ها دیدنی بود. با سلایق مختلف می‌آمدند و با پهپاد و تراکتور عکس می‌گرفتند. غرور را می‌شد از نگاه‌هشان فهمید. 🔹محمد ویسکرمی ۱۴اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
پای وطن که بیاد وسط سرم رو هم میدم. رهبرم رو شهید کردن؛ محاله ازشون بگذرم. به قول اون بچهه توی کلیپا «شرفم مهمتر از جونمه. شرفم ایرانه.» پرچمشه. رهبر شهیدمه که کثیفترین آدمای روی زمین کشتنش. منم و یه جون و یه پرچم. همین پرچم رو با افتخار روی دو دست بالای سرم می‌گیرم و به آسمون نگاه می‌کنم. خدایا فرصت دفاع از شرفم رو بهم بده. 🔹فریبا مرادی‌نسب 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸خبر پر از درد بود «دنیا رو آب ببره تو یکی رو خواب می‌بره.» چشمم با شنیدن این جمله باز شد. مادرم بالای سرم بود «ایی سر زردِ بی‌پدر موعه حمله کرده.» انتظار حمله را داشتم؛ یعنی نقل محفل دوستانه‌مان همه جا همین جنگ با آمریکاست. تلویزیون را روشن کردم. شبکه خبر از حمله به پاستور و بیت رهبری می‌گفت. بدنم یخ زد؛ اما ته دلم گفتم حتما آقا جای امنیه! ایران این‌بار خیلی زودتر از دفعات قبل، به حمله اسرائیل و آمریکا با حمله موشکی جواب داد. حالا مقصد فقط تلاویو نیست، بلکه کوبیدن تمام پایگاه‌های آمریکا در منطقه است. ساعت‌های روزم با بررسی اخبار گذشت. بعد از افطار یکی از دوستانم تماس گرفت: «شایعه شده آقا رو شهید کردند. یه عده حرومی هم اومدن اینجا دارند شادی می‌کنن.» رفتیم جابی که گفته بود. چند نفری بیشتر نبودند‌. باهاشان درگیر شدیم؛ در کسری از ثانیه پا به فرار گذاشتند. دلم آشوب بود. نکند خبر صحت داشته باشد! ساعت یک شب به خانه رسیدم؛ با فکر اینکه اگر آقا شهید شود همه چی تمام می‌شود، خوابم برد. صدای ممتد گوشی خوابم را پراند. در عالم خواب و بیداری جواب دادم. صدای آن طرف خط با گریه گفت: «حاجی حونمو درمس، آقا شهید بیه.» بدنم یخ کرد؛ اشک از چشمانم سرازیر شد. به آخر دنیا رسیده بودم. حس یتیمی به کنار؛ گویا تمام عزیزانم را از دست داده بودم. تلویزیون را روشن کردم؛ لباس سیاه مجری را که دیدم، دیگر چیزی نشنیدم. با صدای شیون و «روله روله، عزیزم مرده، برارم مرده» مادرم به خودم آمدم. گوشی را چک کردم توی گروه نوشته بودند: «تجمع بعد از نماز صبح، میدان کیو!» ساعت شش راه افتادم سمت میدان. از دور جمعیتی پیدا بود که حتما آنها هم مثل من توان ماندن توی خانه را نداشتند. همه گریه می‌کردند و شعار می‌دادند. بعضی‌ها گِل به روی شانه و سر گذاشته بودند، به علامت ِ عزا. 🔹هارون مکی ۱۰اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
به پیاتزا زنگ زدن گفتن همه مربی‌های خارجی تسویه کردن و تیمشون را تحویل دادن شما چطوری و کی میخوای تسویه کنی؟ مردی گفته زر مفت نزنید؛ من منتظرم دهن مهن اینا رو سرویس کنید، من برگردم تیم رو قهرمان کنم برنامه‌ام برای سال آینده بستم بجنبید جنگ را ببرید یالا... بعد اینجا یه سری‌ها... 🔹احسان قائدی ۱۴اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
جنگ که شروع شد، النگویش را از دست درآورد و برد خیریه‌ی محل، داد دست خانم علیپور. گفت: «برای سلامتی آقا نذر کردم. باهاش غذا درست کن و به فقرا افطاری بده.» شب اما، خبر شهادت آقا پیچید. خانم علیپور بهش زنگ زد که: «تکلیفم با پول النگو چیه؟ حدود ۹۵ میلیون شده.» گفت: «من اونو برا آقا دادم. خیرات کن برا آقا، افطاری بده به مردم.» پروین حافظی ۱۱اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸یک روز جنگی معمولی با فاطمه به بیمارستان عشایر رفتیم. همه‌‌چیز روی روال همیشگی خودش بود‌. نه شلوغی، نه ترسی، نه حرفی، نه حدیثی. چیز دور از تصوری نبود. همه‌مان‌ از جنگ ۱۲ روزه به بعد، آماده این روزها‌ بودیم‌. ساعت ۱۴:۲۰ دقیقه به بیمارستان عشایر رسیدیم‌. داخل اورژانس‌ چرخی زدیم‌؛ خبری نبود‌ بیرون‌ آمدیم‌. ساعت را چک کردم‌ ۱۴:۳۳ دقیقه‌ را نشان‌ می‌داد‌. ده دقیقه دیگر هم‌ گذشت و یک آمبولانس‌ دم‌ ورودی اورژانس‌ توقف‌ کرد‌. درش را باز کردند‌؛ با این‌که طبیعتا‌ً هر آمبولانس جای یک نفر را داشت، اما منتظر بودم‌ چند نفر زخمی در آن‌ ببینم‌. چند پرستار جلویش جمع شدند و برانکارد را که کشیدند، یک نفر با لباس گرمکن‌ سرمه‌ای با پای خودش پیاده شد و یک نفر دیگر زیر بغلش را گرفت و داخل اورژانس‌ برد‌. خیلی این‌ دست و آن دست کردیم‌. با تجربه‌ جنگ ۱۲ روزه‌ می‌دانستیم‌ اگر داخل برویم و از هر کسی سؤال بپرسیم‌ باز دردسر می‌شود‌. دو نفر از نیروهای‌ تیپ‌ ۵۷ از اورژانس‌ بیرون‌ زدند و سوار آمبولانس‌ شدند. نگذاشتم‌ در ماشین را ببندند‌؛ فوری گفتم‌: «از بچه‌های خبرنگارم‌ باید خبرهای‌ این‌ روزها‌ رو بنویسم. چه‌ اتفاقی برای دوستتون‌ افتاد‌؟» _ موج‌ گرفتگی بود‌. فقط یه نفر‌. پرسیدم: «از پادگان‌ چه خبر؟» _ هیج‌ اتفاقی‌ نیفتاده‌، همه‌ چیز خوبه‌. می‌دانستم‌ اجازه‌ درز اطلاعات به بیرون‌ را ندارند. اما باز اصرار کردیم. چیزی‌ که نگفتند تشکر کردیم‌ و آن‌ها رفتند‌. آمبولانس‌ دیگری‌ آمد. یک نفر با سر باندپیچی‌شده و یک نفر با لباس‌های خاکی‌ که برای همراهش تعریف می‌کرد: «ما دم‌ تونل‌ چغلوندی‌ بودیم‌. خودم‌ پهپاد رو‌ دیدم‌! دم‌ تونلو‌ زد! نه یکی دوتا، چندتا زد! همه‌ جا رو دود و گرد و خاک گرفت‌. جلوی چشامون‌ تار شد و سرمون‌ گیج رفت‌.» تعریف‌ می‌کرد و داخل می‌رفت‌. دل را به دریا زدیم‌ و داخل رفتیم‌. از سوپروایرز تعداد مجروحین‌ را پرسیدیم‌. گفتند: «دو نفر نظامی و دو نفر مردمی‌.» اسامیشان را داد و رفتیم‌ دنبالشان‌. بااین‌که‌ دنبال نظامی‌ها بودیم‌ اما اول چشممان‌ به همان‌ کارگر‌ تونل‌ چغلوندی افتاد؛ باهاش‌ صحبت کردیم. گفت: «۲۵ نفر توی تونل‌ در حال کار بودیم. من راننده‌ جرثقیل‌ بودم‌ و توی کابین‌ نشسته‌‌بودم‌. پهباد رو از نزدیک دیدم!» در حال صحبت بود که یکی از پرستارهای‌ خانم‌ آمد و کاسه‌ کوزه‌مان‌ را به‌هم‌ ریخت. کلی حرف زد. گفت: «شما اجازه‌ گرفتن خبر از بیمار رو ندارید! با اجازه‌ کی این‌کارو می‌کنید؟!» صدایم‌ بالا رفت و گفتم: «همه‌ جای دنیا خبرنگار حق گرفتن‌ خبر در همه‌ جا رو داره!» به حراست اورژانس‌ که چند قدم‌ آن‌طرف‌تر بود معرفی‌‌مان کرد. خدا را شکر آدم‌ منطقی‌ بود‌. گفت: «خانم‌ الان وقتش‌ نیست! باید با حراست کل بیمارستان‌ هماهنگ کنید. برید بعداً بیاید‌!» چشمم‌ افتاد به‌ قیافه‌ مرد کارگری با چفیه‌ خاکی روی‌ سرش و صورتی‌ پر از گرد و غبار. نگاهش که می‌کردی معلوم‌ بود هنوز درگیر صحنه‌هایی است که از نزدیک دیده؛ اصابت چند گلوله جنگی به تونل؛ موج‌گرفتگی خودش؛ گرد و خاک توی تونل و پهباد اسرائیلی‌ بالای سرش که تا به حال این‌قدر از نزدیک ندیده‌ بود! 🔹نسرین‌ دالوند بعدازظهر‌ ۹اسفند۱۴۰۴ بیمارستان‌ شهدای عشایر خرم‌‌آباد 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
عظیم دارابیان 🔻شهید جبهه حق، در نبرد با جبهه باطل🔺 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah