eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
809 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دختران مکتب زینب، بی‌قیدِ زمان و مکان، پرچمداران قیام حسین‌اند در برابر کفر ذلیلان تاریخ! گویی تمام ایمان را زیسته‌اند و از ازل تا ابد، پرچمداران قیام‌های عزت و اقتدار بوده‌اند و ذلت مقهورِ استقامت‌شان. نگاه کن! اینجا، در جغرافیای شیرزنان و دلیرمردان لرستان، دختری فقط با ۱۱ سال زیستن در اتمسفر غیرت و حیا، تمامی کفر را به ریشخند گرفته و تو تمام ایستادن‌های عالم را در قامت او مجسم می‌بینی. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸همه‌‌کاره دلم می‌خواست در زمان سفر کنم و آینده ایران را ببینم. بدانم چه کسی رهبر می‌شود و چه تاثیری بر آینده‌ی ایران خواهد داشت. مثلاً بروم بیست سال جلوتر؛ نشد. یک ماه جلوتر! نه. دلم می‌خواست حداقل آینده‌ی خودم را ببینم. بعد به خودم هشدار دادم که از توهم، بیرون بیا و یکجوری خودت را سرگرم کن. معلوم است جنگ به سرت زده و دیوانه شده‌ای! در همین خیالات بودم که صدای جنگنده‌ آمد و اضطرابم بالا رفت. منتظر صدای انفجار بودم؛ اما صدایی نیامد. عصبی در خیالم بهشان گفتم: «یا بزنید یا برید گم شید!» برای آرامش و دوری از این فضا، رفتم سراغ ادامه‌ی کتابی که درحال خواندش بودم؛ «خون دلی که لعل شد»؛ خاطراتی از مبارزات سیاسی امام خامنه‌ای، که با این خاطره مواجه شدم: «در هواپیمایی که مرا به صورت تحت‌الحفظ به تهران می‌برد، به مسائل مختلفی می‌اندیشیدم: به آینده‌ی این نهضت اسلامی که بر پا شده؛ به برپاکننده‌ی نهضت، امام خمینی؛ به پدری که برای ادامه‌ی معالجه در تهران به من نیاز داشت و به علت ابتلا به آب مروارید، بینایی‌اش را داشت از دست می‌داد؛ به آینده‌ای که در انتظار من بود و... . از فکر به این امور که جز خدای متعال کسی از عاقبت آن آگاه نیست، منصرف شدم؛ مجله‌ای برداشتم و به ورق زدن پرداختم.» با خواندن این خاطره، اول از چینش خدا متعجب شدم، بعد لبخند به لبم و آرامش به قلبم نشست. آرام که شدم صدای ‌‌شهید جواد شاه‌نظری، موقع شلیک موشک در سرم تکرار شد: «خدایا همه‌کاره تویی، خدایا همه‌کاره تویی...» 🔹فاطمه امیری ۱۷اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
الحمدلله علی کل الحال ای جهان کام تو شیرین ز عسل خواهد شد مجتبی بعد علی شیر جمل خواهد شد خدایا خودت حافظ و نگهدار رهبر جدید انقلابمان باش یا دافع البلایا 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
هم‌اکنون تجمع مردم لرستان برای بیعت با رهبر سوم آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای ‌ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: ‌ @ravimah
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هم‌اکنون تجمع مردم لرستان برای بیعت با رهبر سوم آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای ‌ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: ‌ @ravimah
سیاوش بیرانوند 🔻شهید جبهه حق، در نبرد با جبهه باطل🔺 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نامش خیابان انقلاب است. این شب‌ها آرام ندارد. مدتی پیش که نور چشممان را از دست دادیم، دو بار در روز اینجا جمع می‌شدیم و به سوگ می‌نشستیم. کم‌کم زد و خورد که بالا گرفت، برای پرواز هر موشک بازهم سر قرار حاضر بودیم. هرشب، می‌آمدیم و می‌گفتیم «خدا بزرگتر است» از همه چیز؛ می‌گفتیم ما با کسی مثل یزید بیعت نداریم و بعد با پرچم دور افتخار می‌زدیم‌. امشب اما قانون‌شکنی کردیم؛ سر شب نه، حوالی ساعت سه، از خوشحالی یک خبر قلبمان به شعف افتاد و باز هم سر قرار حاضر شدیم. مشت گره کردیم و فریاد زدیم که «دست خدا عیان شد، خامنه‌ای جوان شد.» 🔹فاطمه عزیزی ۱۸اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
از تاریخ درس بگیر؛ آخرین نفر که خواست ایران را فتح کند، عاقبتش فاضلاب شد. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸برای دانش‌آموزان سلام به دخترای قشنگم. خیلی خوشحالم که امسال افتخار معلمی شما گل‌دخترا رو داشتم. دوس دارم چند کلمه‌ای باهاتون حرف بزنم؛ حرف‌های ناگفته‌ای که از همون جلسات اول تو دلم بود، اما فرصت رو مناسب نمی‌دیدم برای گفتنشون. با خودم گفتم بهتره الان اون حرف‌ها رو براتون بنویسم. حتما جنگ دوازده روزه‌ی خرداد ۱۴۰۴ رو خوب بخاطر دارید! یادتونه اون روزا چ حال و هوایی داشت ؟ یادتونه چ جوونایی بخاطر امنیت و آرامش ماها جونشون رو فدا کردن که ما با آرامش خاطر بتونیم به زندگی مون ادامه بدیم .... راستی اسم چند تا از اون شهدا رو بخاطر دارید ؟ شهدای جنگ دوازده روزه خرم آباد رو چطور، اسمشون رو بلدید؟ میخوام از شهیدی براتون حرف بزنم که توی همون جنگ دوازده روزه ۲۳ سال بیشتر نداشت. تازه قرار بود طعم شیرین بابا شدن رو بچشه، اما تکلیفی که به عهده‌اش بود، یعنی حفظ کشور عزیزمون ایران و حفظ آرامش و امنیت شما دخترای گل، چیز دیگه‌ای رو براش رقم زد. نیمه‌شب جمعه ۲۳ خرداد راهی پادگان امام علی شد؛ برای دفاع و مبارزه با دشمنای سرزمینمون که قصد داشتن یه شبه کل ایران رو تصرف کنن و همه‌جا رو به آشوب بکشن. این دشمنا به هیچ‌جا رحم نکردن و از مرد و زن گرفته تا نوزاد و پیر و جوون، همه رو زیر آتیششون به شهادت رسوندن. شهید جوون قصه‌ی ما صبح جمعه ۲۳ خرداد، درحال دفاع از ایران عزیز و آمادگی برای پرتاب موشک، با حمله رژیم غاصب صهیونیستی به شهادت رسید. اسم اون شهید «امیرحسین حسن‌پور» بود. این قصه‌ی شیرین و عاشقانه‌ی زندگیم بود که زودی توی این دنیا به پایان رسید؛ اما بعد از شهادت آقا امیرحسین، همچنان این ارتباط عاشقانه و حضورش رو کنار خودم حس می‌کنم. یکی از دلخوشی‌هام بعد شهادت همسر عزیزم، دیدن روی ماه شما سر کلاس درس بود. وقتی با خیال آسوده و در کمال آرامش می‌تونستیم توی مدرسه و سر کلاس حاضر بشیم و می‌دیدم که گل‌دخترای سرزمینم تو آرامشن و حالشون خوبه، درد دوری و دلتنگی آقا امیرحسین برام کمتر می‌شد؛ خوشحال می‌شدم از مسیری که همسرم انتخاب کرده؛ از اینکه جونش رو فدای کشورمون ایران و انقلاب کرده که دخترای سرزمینش بتونن راحت توی خیابون قدم بزنن، شبها با خیال راحت بخوابن و... ️حالا با شروع جنگ رمضان و از همون روز شنبه ۹ اسفند که سر کلاس بودیم، تمام لحظات ۲۳ خرداد برام تداعی شد. از جان عزیزتر داشتم که رفت... اما برای بقیه نگران بودم؛ برای امیرحسین ‌هایی که قراره برای دفاع از ایران عزیز، برای آرامش و امنیت ما فدا بشن؛ برای فرزندانی که بی‌پدر بشن؛ برای همسرانی که عشقشون رو از دست بدن؛ برای مادرایی که داغ جگرگوشه‌هاشون رو ببینن. سوغات ترامپ جنایتکار، برای مردم ایران جز موشک و ویرانی چیزی نبوده! اما حواسمون باشه برای امنیت ما جان انسان‌های مظلوم و شریف به زمین ریخته شده؛ و حتما خودشون از کشورمون محافظت می‌کنن؛ پس از هیچ چیز نترسید؛ خدا با ماست. معلمِ دوستدار شما 🔹زهرا خانی/ همسر شهید امیرحسین حسن‌پور 15اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸توفیقِ حضور صبح پنجشنبه، چهاردهم اسفند، با صدایی عجیب از خواب بیدار شدم؛ نه فقط من، همه ساکنان خانه. صدا چند بار تکرار شد. انگار سوغات عمو ترامپشان به خرم‌آباد رسیده بود. خواهر کوچکم، که هشت سال دارد، بی‌قرار شده و ترس در دلش افتاده بود. هر کاری می‌کردیم آرام نمی‌شد. مدام می‌گفت: «برویم الشتر.» در همین میان، یکی از فامیل‌ها هم با حرف‌های ترسناک، چاشنی ترسش را بیشتر کرد. من را بگو! من نمی‌خواستم از شهرم بروم. نمی‌خواستم فراری باشم. می‌خواستم کنار مردم بمانم؛ در راهپیمایی‌ها؛ در فعالیت‌ها. اما وقتی کودکی ترسیده باشد، نه با خوراکی آرام می‌شود، نه با گول زدن. می‌ترسد؛ می‌ترسد بمیرد. حتی برنامه‌های شبکه پویا هم آرامش نمی‌کرد. رفتم خانه یکی از دوستان؛ چند نفر آنجا جمع شده بودیم. مادرم تماس گرفت: «بیا تا برویم الشتر.» انگار همه دنیا روی سرم خراب شد. هیچ‌کاری از دستم برنمی‌آمد. مدام با خودم می‌گفتم: «ای خدا، تو صاحب منی. نذار ببرنم. نذار از زحمت‌هایی که پای انقلاب کشیدم محروم بشم.» از خانه دوستم تا خانه خودمان، یک کوچه فاصله بود؛ اما برای من انگار راهی به سوی زندانی بود که نه خبری از شعار دادن در آن بود و نه از فعالیت. با خودم فکر می‌کردم اگر آنتن‌ها و اینترنت قطع شوند، در آن زندان چه باید بکنم! اگر برگردم و ببینم رفیق‌هایم شهید شده‌اند چه! اگر من جا بمانم چه! در ذهنم مداحی ترکیبی آهنگران و حاج مهدی رسولی مرور می‌شد: «اگر دیر آمدم، مجروح بودم اسیر قبض و بسط روح بودم درِ باغ شهادت را نبندید به ما بیچارگان زان‌سو نخندید رفیقانم دعا کردند و رفتند مرا زخمی رها کردند و رفتند.» آن‌قدر گریه کردم که قول دادند شنبه بیایند سراغمان. از پنجشنبه تا شنبه چند ساعت می‌شود؟! دوست داشتم فقط بخوابم تا زودتر تمام شود. به الشتر رسیدیم. آنجا آرامش داشت؛ هوای پاک، صدای ماهی‌هایی که در حوضچه شنا می‌کردند، مرغ و خروس‌ها و جوجه‌هایشان، درختان و فضای سبز؛ اما هیچ‌کدام دلم را گرم نمی‌کرد. چطور می‌توانستم آسوده باشم، وقتی هر لحظه ممکن بود جنگنده‌های دشمن، خواهران و برادرانم را تهدید کنند! نمی‌خواستم از آن فضا استفاده کنم. بیشتر وقت را سرم در گوشی بود تا بالاخره شنبه رسید. می‌گویند خرمشهر را خدا آزاد کرد؛ و من را هم. الحمدلله. این‌بار خدا به دل خواهر کوچکم انداخت که با وعده دیدار دخترعمویم ریحانه و دوقلوها راضی شود برگردیم. آمدیم. و شب هم، به لطف خدا، با دوستم رفتیم تجمع. این‌بار بیشتر قدر دانستم. فهمیدم شرکت در این تجمع‌ها توفیقی است که باید خدا نصیب کند؛ وگرنه ما کاره‌ای نیستیم. 🔹زهرا زادسری 17اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah