eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
809 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
328 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
از تاریخ درس بگیر؛ آخرین نفر که خواست ایران را فتح کند، عاقبتش فاضلاب شد. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸برای دانش‌آموزان سلام به دخترای قشنگم. خیلی خوشحالم که امسال افتخار معلمی شما گل‌دخترا رو داشتم. دوس دارم چند کلمه‌ای باهاتون حرف بزنم؛ حرف‌های ناگفته‌ای که از همون جلسات اول تو دلم بود، اما فرصت رو مناسب نمی‌دیدم برای گفتنشون. با خودم گفتم بهتره الان اون حرف‌ها رو براتون بنویسم. حتما جنگ دوازده روزه‌ی خرداد ۱۴۰۴ رو خوب بخاطر دارید! یادتونه اون روزا چ حال و هوایی داشت ؟ یادتونه چ جوونایی بخاطر امنیت و آرامش ماها جونشون رو فدا کردن که ما با آرامش خاطر بتونیم به زندگی مون ادامه بدیم .... راستی اسم چند تا از اون شهدا رو بخاطر دارید ؟ شهدای جنگ دوازده روزه خرم آباد رو چطور، اسمشون رو بلدید؟ میخوام از شهیدی براتون حرف بزنم که توی همون جنگ دوازده روزه ۲۳ سال بیشتر نداشت. تازه قرار بود طعم شیرین بابا شدن رو بچشه، اما تکلیفی که به عهده‌اش بود، یعنی حفظ کشور عزیزمون ایران و حفظ آرامش و امنیت شما دخترای گل، چیز دیگه‌ای رو براش رقم زد. نیمه‌شب جمعه ۲۳ خرداد راهی پادگان امام علی شد؛ برای دفاع و مبارزه با دشمنای سرزمینمون که قصد داشتن یه شبه کل ایران رو تصرف کنن و همه‌جا رو به آشوب بکشن. این دشمنا به هیچ‌جا رحم نکردن و از مرد و زن گرفته تا نوزاد و پیر و جوون، همه رو زیر آتیششون به شهادت رسوندن. شهید جوون قصه‌ی ما صبح جمعه ۲۳ خرداد، درحال دفاع از ایران عزیز و آمادگی برای پرتاب موشک، با حمله رژیم غاصب صهیونیستی به شهادت رسید. اسم اون شهید «امیرحسین حسن‌پور» بود. این قصه‌ی شیرین و عاشقانه‌ی زندگیم بود که زودی توی این دنیا به پایان رسید؛ اما بعد از شهادت آقا امیرحسین، همچنان این ارتباط عاشقانه و حضورش رو کنار خودم حس می‌کنم. یکی از دلخوشی‌هام بعد شهادت همسر عزیزم، دیدن روی ماه شما سر کلاس درس بود. وقتی با خیال آسوده و در کمال آرامش می‌تونستیم توی مدرسه و سر کلاس حاضر بشیم و می‌دیدم که گل‌دخترای سرزمینم تو آرامشن و حالشون خوبه، درد دوری و دلتنگی آقا امیرحسین برام کمتر می‌شد؛ خوشحال می‌شدم از مسیری که همسرم انتخاب کرده؛ از اینکه جونش رو فدای کشورمون ایران و انقلاب کرده که دخترای سرزمینش بتونن راحت توی خیابون قدم بزنن، شبها با خیال راحت بخوابن و... ️حالا با شروع جنگ رمضان و از همون روز شنبه ۹ اسفند که سر کلاس بودیم، تمام لحظات ۲۳ خرداد برام تداعی شد. از جان عزیزتر داشتم که رفت... اما برای بقیه نگران بودم؛ برای امیرحسین ‌هایی که قراره برای دفاع از ایران عزیز، برای آرامش و امنیت ما فدا بشن؛ برای فرزندانی که بی‌پدر بشن؛ برای همسرانی که عشقشون رو از دست بدن؛ برای مادرایی که داغ جگرگوشه‌هاشون رو ببینن. سوغات ترامپ جنایتکار، برای مردم ایران جز موشک و ویرانی چیزی نبوده! اما حواسمون باشه برای امنیت ما جان انسان‌های مظلوم و شریف به زمین ریخته شده؛ و حتما خودشون از کشورمون محافظت می‌کنن؛ پس از هیچ چیز نترسید؛ خدا با ماست. معلمِ دوستدار شما 🔹زهرا خانی/ همسر شهید امیرحسین حسن‌پور 15اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸توفیقِ حضور صبح پنجشنبه، چهاردهم اسفند، با صدایی عجیب از خواب بیدار شدم؛ نه فقط من، همه ساکنان خانه. صدا چند بار تکرار شد. انگار سوغات عمو ترامپشان به خرم‌آباد رسیده بود. خواهر کوچکم، که هشت سال دارد، بی‌قرار شده و ترس در دلش افتاده بود. هر کاری می‌کردیم آرام نمی‌شد. مدام می‌گفت: «برویم الشتر.» در همین میان، یکی از فامیل‌ها هم با حرف‌های ترسناک، چاشنی ترسش را بیشتر کرد. من را بگو! من نمی‌خواستم از شهرم بروم. نمی‌خواستم فراری باشم. می‌خواستم کنار مردم بمانم؛ در راهپیمایی‌ها؛ در فعالیت‌ها. اما وقتی کودکی ترسیده باشد، نه با خوراکی آرام می‌شود، نه با گول زدن. می‌ترسد؛ می‌ترسد بمیرد. حتی برنامه‌های شبکه پویا هم آرامش نمی‌کرد. رفتم خانه یکی از دوستان؛ چند نفر آنجا جمع شده بودیم. مادرم تماس گرفت: «بیا تا برویم الشتر.» انگار همه دنیا روی سرم خراب شد. هیچ‌کاری از دستم برنمی‌آمد. مدام با خودم می‌گفتم: «ای خدا، تو صاحب منی. نذار ببرنم. نذار از زحمت‌هایی که پای انقلاب کشیدم محروم بشم.» از خانه دوستم تا خانه خودمان، یک کوچه فاصله بود؛ اما برای من انگار راهی به سوی زندانی بود که نه خبری از شعار دادن در آن بود و نه از فعالیت. با خودم فکر می‌کردم اگر آنتن‌ها و اینترنت قطع شوند، در آن زندان چه باید بکنم! اگر برگردم و ببینم رفیق‌هایم شهید شده‌اند چه! اگر من جا بمانم چه! در ذهنم مداحی ترکیبی آهنگران و حاج مهدی رسولی مرور می‌شد: «اگر دیر آمدم، مجروح بودم اسیر قبض و بسط روح بودم درِ باغ شهادت را نبندید به ما بیچارگان زان‌سو نخندید رفیقانم دعا کردند و رفتند مرا زخمی رها کردند و رفتند.» آن‌قدر گریه کردم که قول دادند شنبه بیایند سراغمان. از پنجشنبه تا شنبه چند ساعت می‌شود؟! دوست داشتم فقط بخوابم تا زودتر تمام شود. به الشتر رسیدیم. آنجا آرامش داشت؛ هوای پاک، صدای ماهی‌هایی که در حوضچه شنا می‌کردند، مرغ و خروس‌ها و جوجه‌هایشان، درختان و فضای سبز؛ اما هیچ‌کدام دلم را گرم نمی‌کرد. چطور می‌توانستم آسوده باشم، وقتی هر لحظه ممکن بود جنگنده‌های دشمن، خواهران و برادرانم را تهدید کنند! نمی‌خواستم از آن فضا استفاده کنم. بیشتر وقت را سرم در گوشی بود تا بالاخره شنبه رسید. می‌گویند خرمشهر را خدا آزاد کرد؛ و من را هم. الحمدلله. این‌بار خدا به دل خواهر کوچکم انداخت که با وعده دیدار دخترعمویم ریحانه و دوقلوها راضی شود برگردیم. آمدیم. و شب هم، به لطف خدا، با دوستم رفتیم تجمع. این‌بار بیشتر قدر دانستم. فهمیدم شرکت در این تجمع‌ها توفیقی است که باید خدا نصیب کند؛ وگرنه ما کاره‌ای نیستیم. 🔹زهرا زادسری 17اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸لات‌های انقلاب اسلامی پرده اول: شب اول درگیری‌ها یکی از بچه‌ها کشیدم کنار: «از روی تجربه بهت میگم، حواست باشه توی درگیری، تک و تنها نیفتی. هرچی شد از بقیه جدا نشو!» شب ۱۸ دی ماه، مزدوران موساد توی خیابان بودند؛ مسلح و بی‌رحم. از کشتن زن و بچه ابایی نداشتند، چه برسد بسیجی‌ و مأمور. درگیری‌ها که بالا گرفت، خبر رسید دوتا از بچه‌ها که رفته بودند دنبال یکی از لیدرهای اصلی، بین جمعیت آنطرفی‌ها گیر افتاده‌اند. دویدیم سمتشان. «حواست باشه توی درگیری، تک و تنها نیفتی.» دعا می‌کردم سالم باشند. رسیدیم بهشان. حالشان خوب بود. تعریف کردند که بین جمعیت چند ده نفری گیر افتاده‌اند، اما مردانه درگیر شده‌اند و آن‌ها هم پا گذاشته‌اند به فرار. خنده ام گرفت. یکی از فرماندهان نیروی انتظامی که شجاعت بچه‌ها را دید، پرسید: «شما بچه‌های کدام سازمانید؟» یکیشان با خنده جواب داد: «ما لات‌های انقلاب اسلامی هستیم.» پرده دوم: حاجی گفت فلانی تصادف کرده؛ با پزشکش صحبت کردم گفت حالش خوب نیست. دلواپسش شدم. حیف است لات انقلاب اسلامی توی تصادف آسیب ببیند. حاجی باهاش تماس گرفت‌. جواب داد. گفت: «حوصله بیمارستان نداشتم. به‌زور خودم را مرخص کردم.» حاجی نمی‌دانست بخندد یا گریه کند. پرده سوم: خبردار شدیم شهید شده. بچه‌ها هماهنگ کردند هفت صبح میدان کیو باشیم. دلشوره داشتم؛ اگر اتفاقی برای انقلابمان بیفتد! بزرگترها گفتند کسی حق ندارد توی خیابان گریه کند. بغض گلویم را گرفت. فردی عصا به‌دست وسط خیابان، شعار می‌داد. معلوم بود اذیت است، اما سعی می‌کند خودش را محکم نشان دهد. با شالی سر و صورتش را پوشانده بود. رفتم جلوتر. بدنم یخ کرد. لات انقلاب اسلامی بود. نمی‌دانستم تا این حد، آسیبش شدید بوده. دلم ریش شد. دوست داشتم بروم سر و صورتش را ببوسم؛ اما می‌دانستم که فکر می‌کند این کارها سوسول‌بازی است. بازهم جلوتر رفتم و با ادب و احترام فقط خداقوتی گفتم. پرده چهارم: گروهی داریم که جمع بچه‌های حزب‌الهی شهر آنجا جمع است. لات انقلاب اسلامی هر شب توی گروه، آمار شهدای را می‌نویسد و با جمع و تفریق ساده، اختلافش را تا ۳۱۱۷ شهید اغتشاشات، یادآوری می‌کند. بعد از خونی می‌گوید که مزدورهای داخلی به دل امام شهیدمان کردند و اینکه بعد جنگ باید به حساب خائنین داخلی رسید. هربار که پیام‌هایش را می‌بینم قوت قلب می‌گیرم. انقلاب اسلامی «لات» زیاد دارد. و دشمن نمی‌تواند این را بفهمد. اینکه الگوی این لات‌ها مجید سوزوکی‌هایی هستند که با دست خالی به جنگِ تانک رفت. حالا هرچه‌قدر می‌خواهد تجهیزات آهنی بفرستد سراغمان؛ مگر لات انقلاب اسلامی از چیزی می‌ترسد! مگر چیزی می‌تواند از پا بیاندازدش! 🔹امیرمهدی جعفری 17اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸بمباران 17اسفند1404 صدای بمباران‌ها پشت هم بود. در تکان می‌خورد و ساختمان می‌لرزید. تندی رفتم پایین. زینب دوونیم ساله، مثل صاحب اسمش، محکم است. ذره‌ای ترس نداشت. اما مادربزرگ، نگران و مضطرب بغلش کرده بود. فرستادمشان زیر راه‌پله فلزی. چهار پنج نقطه از شهر را زده بود؛ زود گوشی را چک کردم و حدود نقاط را فهمیدم. آماده شدم و زدم بیرون. خانمم رفته بود مغازه. نزدیک پل صفوی؛ جایی که چندتایی از بمب‌ها را آنجا انداخته بودند. گفت موج انفجار دو سه باری خودش و مشتری‌ها را پرت کرده روی زمین و بعد زده‌اند بیرون؛ و چندتایی خانم افتاده بودند توی جوب یا پناه گرفته بودند آنجا؛ و مردی آن وسط داد زده که تقصیر شماهاست این وضعیت و کسی خوابانده توی گوشش(که بعدا عذرخواهی‌کرده‌اند از هم)؛ و شیشه‌های مغازه‌ها همه خرد شده؛ و... . سوار موتور و ماشینِ این و آن، خودم را رساندم پل شهدا. دوان دوان رفتم تا نزدیک محل حادثه. اولش ردی از دود یا انفجار نبود. جلوتر رفتم. از تجمع مردم، روی پل صفوی، معلوم بود اتفاقی افتاده. یکی دو تا ماشین راه را بسته بودند و بسیجی‌های مسلح مراقب بودند کسی جلو نرود. کارت خبرنگاری برای اولین‌بار (و تا این لحظه، آخرین‌بار) به درد خورد و شد مجوز ورود و تصویربرداری. دوربین را گذاشتم روی ضبط، یکی در میان فحش می‌دادم، ذکر می‌گفتم و جلو می‌رفتم. خیابان ساحلی پرتردد است. ماشین‌ها درحال عبور بوده‌اند که جنگنده‌ها حمله می‌کنند. از شدت موج انفجار و ترکش‌ها، ماشین‌ها به حالت اوراق‌شدگی درآمده بودند. سرنشین‌ها را ظاهراً برده بودند بیمارستان شهید رحیمی. صحبت از شهادت یک خانم هم بود و از زیر آوار ماندن چند بچه. وارد محل حادثه شدم. تا امروز نزدیک‌ترین مواجه‌ام با جنگ بود و به‌خاطر مسائل امنیتی‌، غیرقابل‌ذکرترینش. صدای برگشتن جنگنده که آمد، زدیم بیرون. مخزن سوختی، آتش گرفته بود. دودش آسمان را پوشاند. چشمم می‌‌سوخت؛ نفس کشیدن سخت بود. کنار پارکِ زیر پل، مردی داشت به خانم گریان و آشفته‌ای کمک می‌کرد تا آبی به سر و رویش بزند. فکر کردم شوهرش باشد؛ نبود. خودروی زن، نزدیک محل بمباران جا مانده بود؛ و مرد، رهگذری بود که داشت کمکش می‌کرد. رفتم سمت بیمارستان. اورژانس شلوغ بود. چندتایی زن و مرد زخمی و ترکش‌خورده روی تخت‌ها بودند؛ احتمالاً سرنشین همان خودروها. بخاطر موج‌گرفتی و شدت جراحات نای صحبت نداشتند. خانم جوانی که انگار از آرایشگاه زده بود بیرون، روی یکی از تخت‌ها بود. اثری از زخم و خونریزی نداشت. دستانش را باز کرده بود، سرش به بغل افتاده بود، هر دو سه ثانیه، بدنش تکان شدیدی می‌خورد و چشمش باز و بسته می‌شد. پرستار را صدا زدم؛ گفت دچار حمله عصبی شده. انتشار فیلم‌ در این لحظه‌ها، درست نیست، اما مستندکردنشان سند جنایت است که دیگرانی ببینند بمب‌ها قابلیت تفکیک و تشخیص زن و مرد، پیر و جوان، نظامی و غیرنظامی از یکدیگر را ندارند. به همین نیت، فیلم گرفتم؛ و حراست بیمارستان هم من را گرفت. نه کارت، به دردی خورد، نه آشناهایی که پشت هم ردیف کردم. ترکیب ریش، کارت ملی و خونسردی، راضی‌شان کرد به پاک کردن فیلم‌ها. از بیمارستان زدم بیرون. برق منطقه رفته بود. خانه‌های آنطرف خیابان ساحلی، همه آسیب دیده‌ بودند؛ شیشه‌های شکسته؛ درهای قُر شده؛ ترکش‌های فلزیِ توی خانه‌ها. چندنفری توی همان تاریکی و دود غلیظ سوختن مخزن، شلنگ و جارو دست گرفته بودند به شستنِ جلوی خانه و مغازه‌هایشان. باران گرفت. خاکسترها سنگین شد و نشست روی سر و لباس‌ها. رفتم سمت بازار. مغازه‌ها تعطیل بودند. از دوازده برجی تا شیرخوارگاه. و شهر خلوت؛ و همه موکب‌ها از اول خیابان انقلاب تا جایگاه بعثت تعطیل؛ جز یکی؛ پدری و دختر ده دوازده ساله‌اش که توی موکبِ چسبیده به جایگاه، چای و خرما می‌دادند. ده پانزده نفر بیشتر نبودیم. از همین جمعیت‌، خانم‌ها شعار می‌دادند و ما مردها نگران که اگر کسی نیاید، بازخورد بدی دارد و مردم نگران‌تر می‌شوند و فرصت‌طلب‌ها جرئت پیدا می‌کنند و... . ساعت از هشت رد شده بود. وضو گرفتم و روی سکوی وسط بلوار، ایستادم به نماز. بوی ریا می‌داد یا نه، تنها چیزی بود که به ذهنم رسید. ذکرها را طولانی‌تر از همیشه خواندم و توی قنوت «الهی عظم البلا» را که معمولاً نمی‌خوانم. می‌خواستم آدم‌های بیشتری نماز خواندن جوانی را وسطِ بلوارِ یک شهرِ بمباران شده ببینند. و نماز (به هر طریق) از مظاهر آرامش است برای آدم‌ها. ساعت نُه شد. گریه‌ام گرفت از کثرت جمعیت. از خانمی که روی کالسکه بچه‌اش کیسه زباله کشیده بود تا باران، خیسش نکند؛ و از زن‌های کفن‌پوش؛ و از مردِ معتادِ پرچم به دست؛ و از دختر بی‌حجابی که گفت ایرانی از چیزی نمی‌ترسد؛ و از جرئت مردمی که چند ساعتِ قبل، شهرشان بمباران شده بود، شهید داده بودند، اما باز هم میدان را خالی نکردند. 🔹امین ماکیانی 🔻آدرس کانال: ‌ @ravimah
🔸غیرت مردان لر وقتی زمزمه‌های جنگ زمینی بالا گرفت، پدرم نیش‌خندی زد که بویِ تجربه‌ی سال‌های سخت را می‌داد. رو به آن‌ها که خط و نشان می‌کشیدند گفت: «ما هشت سال با دستِ خالی مقابل تمام دنیا ایستادیم، شما که عددی نیستید!» بعد تعریف کرد که چطور با همرزمانِ قدیمی‌اش، بعد جنگ دوازده روزه‌، به کانون بازنشستگان رفته‌اند و فرم اعزام پر کرده‌اند. گفت آنجا یکی از همرزمانش را دیده؛ مردی که کمتر از یک سال پیش سکته کرده و نیمی از بدنش لمس شده، چشمانش کم‌بیناست و حتی در انجام کارهای روزمره‌اش ناتوان است. با تعجب از او پرسیده: «سید! تو با این حال اینجا چه می‌کنی؟» و سید با نگاهی که هنوز شعله‌های غیرت در آن زبانه می‌کشیده، پاسخ داده: «اگر جنگ شود، چطور می‌توانم در خانه آرام بگیرم؟ درست است جسمم دیگر یاری نمی‌کند، اما هنوز که می‌توانم یک استکان چای دستِ بچه‌های رزمنده بدهم.» این مرام و غیرتِ تمام‌نشدنیِ شیرمردانِ لُر است؛ مردانی که حتی وقتی قامتشان خمیده می‌شود، زانویِ غیرتشان در برابر هیچ نامردی سست نمی‌شود. 🔹زهرا مومن‌زاده ۱۶اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
در حاشیه تجمع مردم لرستان برای بیعت با رهبر سوم آیت‌الله سید مجتبی خامنه‌ای ۱۸اسفند۱۴۰۴ 📸 آزاده دریکوند ‌ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: ‌ @ravimah