eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
811 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
330 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸معجزه قلب‌ها زن، ظرفِ روغن را محکم دست گرفته بود. سرش را کمی نزدیک‌ برد و با صدای لرزان گفت: «می‌شه این رو بنویسی به حساب؟» فروشنده سرش را پایین انداخت و با لحنی که شرمندگی در آن موج می‌زد، گفت: «به‌خدا آباجی، ما هم دیگه فقط نقدی خرید می‌کنیم؛ شرمندتم.» زن، بی‌آنکه حرفی بزند، آرام، عقب‌گرد کرد. روغن را به قفسه برگرداند و همراهِ دخترِ جوانش، که موهایِ بلندش آزادانه رویِ شانه‌هایش ریخته بود، از مغازه بیرون رفت. سکوتِ سنگینی فضایِ مغازه را پُر کرد. در صفِ پرداخت، زوجِ جوانی با خریدهایِ مختصرشان ایستاده بودند. نگاهشان چند لحظه در هم گره خورد؛ کمی پچ‌پچِ کردند و ناگهان زن، چادرش را محکم زیرِ گلو گرفت، به سمتِ قفسه دوید و همان ظرفِ روغن را برداشت. با شتاب از مغازه بیرون زد تا خودش را به آن مادر و دختر برساند. پایِ دردِ هم‌نوع که وسط باشد، قلب‌ها یکی می‌شوند. 🔹زهرا مومن‌زاده ۱۷اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
📌*فراخوان ارسال روایت هایی از روزهای جنگ در استان * 🔻ما کانالی راه انداخته‌ایم تحت عنوان «راوی ماه» که بناست حافظهٔ تاریخی انقلاب برای لرستان باشد. وقایع امروز و وقایع گذشته، به جای ماندن در حافظهٔ اشخاص، راهی این کانال می‌شوند، تا هم در دسترس عموم مردم باشد، و هم چون مادهٔ خامی ارزشمند، پیش روی پژوهشگران، هنرمندان و نویسندگان قرار گیرد. 🖋️📜*شما هم می‌توانید روایت خود را بنویسید. محورهای پیشنهادی:* ۱ـ جنگ رمضان روایت‌هایی از حضور، مقاومت و معنویت در این شب‌های مقدس. ۲ـ امام شهید خاطراتی از دوران حیات ایشان که به لرستان پیوند خورده: دیدارها، سفرها، گفت‌وگوها، و همچنین روایت‌هایی از روزهای پس از شهادت آن بزرگوار. ٣_ فعالیت‌های خودجوش مردم: پخت و پز غذا، دوخت پرچم، فضاسازی، خدمات رسانی و... 🔻*چگونه بنویسیم؟!* ۱ـ متن کوتاه (یادداشت، خاطره، مشاهدۀ صمیمی) ۲ـ داستانک(پرکشش و موجز) ۳ـ عکس‌نوشت(عکس به همراه شرح حال) ۴ـ نامه یا صوت‌نوشت ۵ـ مستندنگاری روزانه از فضای شهر 📬*نحوهٔ ارسال:* روایت خود را همراه با نام و نام خانوادگی و شماره تماس به آیدی زیر ارسال نمایید @ravimah_admin 💠 *مهلت ارسال*: این فراخوان محدودیت زمانی ندارد و به صورت مستمر ادامه خواهد داشت. هر زمان که روایتی در دل دارید، آن را برای ما بفرستید. 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸الکی که بهمون نمی‌گن ایرانی! حرفی از اینکه ترسیدی یا نه، نزدم. فقط پرسیدم: «بعد از صدای انفجار چه حسی داشتی؟» جواب داد: «اصلاً حس ترس نداشتم. الکی که بهمون نمیگن ایرانی!» یاد آن بیت افتادم که می‌گفت: «ایل ما ایل عجم‌هاست که یک کودک ما جگری با جگر شیر برابر دارد» پ.ن: در حاشیه تجمع خیابان انقلاب خرم‌آباد پس از بمباران شهر 🔹معصومه عباسی ۱۷اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸من از بچگی عاشقت بوده‌ام از بچگی دوستش داشتم؛ از همان موقع که دانش‌آموز بودم و توی سرودهایمان نامش می‌آمد. کلاس یازدهم بودم؛ همراه اولین کتاب مفاتیح شخصی‌ام، از فروشگاه محصولات فرهنگی چندتا از عکس‌های او را هم خریدم؛ برای چسباندن در صفحه اول کتاب. از آن روز به بعد، هروقت دعا می‌خواندم برای او هم دعا می‌کردم. امروز صبح که مفاتیح را باز کردم، یاد ذوقِ آن روز افتادم که عکس‌ها را می‌چسباندم. زیر لب زمزمه کردم: »من از کودکی عاشقت بوده‌ام.» 🔹پروین حافظی 14اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸معلم شهید سربازمعلم بود و ریاضی تدریس می‌کرد. سربازی که تمام شد باز هم معلمی را رها نکرد. دست تقدیر او را سرباز نظام کرد و در لباس ارتش از آبدانان به بوشهر و از بوشهر به دزفول رفت. فرمانده گردان پدافند ارتش شد. یک دختر و یک پسر ثمره زندگی مشترکی بود که با دوام نیاورد و اردشیر هم پدر شد و هم مادر. دخترش مبتلاء به شد و اوضاع سخت‌تر از قبل شد. می‌توانست کمی از حجم کارهایش کم کند و به نیروهایش بسپرد، اما ترجیح داد با انجام امور نیروهایش را ترغیب به کار کند. در جنگ ۱۲ روزه به‌عنوان مسئول خرید پادگان، برای شهدای پایگاه چهارم شکاری دزفول، تابلوفرش سفارش داد تا به خانواده شهدا اهدا کنند. میان تابلوها عکس خودش با پرچم ایران را هم سفارش داد، برای جنگی که می‌دانست در پیش است و شاید نامش قید شهید بردارد. در اولین روزهای جنگ رمضان پیش‌بینی‌اش به واقعیت تبدیل شد و متولد ۱۳۵۴ از ، سربازمعلمی که بعد از اشتغال به خدمت در ارتش، هنوز برای دانش‌آموزان محروم روستای پدری، کیف و لوازم‌التحریر می‌خرید، شد. راوی: سجاد عمادی‌مقدم/ برادر شهید نویسنده: رعنا مرادی‌نسب ۱۹اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸معلم شهید سربازمعلم بود و ریاضی تدریس می‌کرد. سربازی که تمام شد باز هم معلمی را رها نکرد. دست تقدیر او را سرباز نظام کرد و در لباس ارتش از آبدانان به بوشهر و از بوشهر به دزفول رفت. فرمانده گردان پدافند ارتش شد. یک دختر و یک پسر ثمره زندگی مشترکی بود که با دوام نیاورد و اردشیر هم پدر شد و هم مادر. دخترش مبتلاء به شد و اوضاع سخت‌تر از قبل شد. می‌توانست کمی از حجم کارهایش کم کند و به نیروهایش بسپرد، اما ترجیح داد با انجام امور نیروهایش را ترغیب به کار کند. در جنگ ۱۲ روزه به‌عنوان مسئول خرید پادگان، برای شهدای پایگاه چهارم شکاری دزفول، تابلوفرش سفارش داد تا به خانواده شهدا اهدا کنند. میان تابلوها عکس خودش با پرچم ایران را هم سفارش داد، برای جنگی که می‌دانست در پیش است و شاید نامش قید شهید بردارد. در اولین روزهای جنگ رمضان پیش‌بینی‌اش به واقعیت تبدیل شد و متولد ۱۳۵۴ از ، سربازمعلمی که بعد از اشتغال به خدمت در ارتش، هنوز برای دانش‌آموزان محروم روستای پدری، کیف و لوازم‌التحریر می‌خرید، شد. راوی: سجاد عمادی‌مقدم/ برادر شهید نویسنده: رعنا مرادی‌نسب ۱۹اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah