راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸معلم شهید
سربازمعلم بود و ریاضی تدریس میکرد. سربازی که تمام شد باز هم معلمی را رها نکرد.
دست تقدیر او را سرباز نظام کرد و در لباس ارتش از آبدانان به بوشهر و از بوشهر به دزفول رفت.
فرمانده گردان پدافند ارتش شد. یک دختر و یک پسر ثمره زندگی مشترکی بود که با #مرگ_همسر دوام نیاورد و اردشیر هم پدر شد و هم مادر.
دخترش مبتلاء به #بیماری_پروانهای شد و اوضاع سختتر از قبل شد. میتوانست کمی از حجم کارهایش کم کند و به نیروهایش بسپرد، اما ترجیح داد با انجام امور نیروهایش را ترغیب به کار کند.
در جنگ ۱۲ روزه بهعنوان مسئول خرید پادگان، برای شهدای پایگاه چهارم شکاری دزفول، تابلوفرش سفارش داد تا به خانواده شهدا اهدا کنند. میان تابلوها عکس خودش با پرچم ایران را هم سفارش داد، برای جنگی که میدانست در پیش است و شاید نامش قید شهید بردارد.
در اولین روزهای جنگ رمضان پیشبینیاش به واقعیت تبدیل شد و #اردشیر_عمادی_مقدم متولد ۱۳۵۴ از #پلدختر، سربازمعلمی که بعد از اشتغال به خدمت در ارتش، هنوز برای دانشآموزان محروم روستای پدری، کیف و لوازمالتحریر میخرید، #شهید شد.
راوی: سجاد عمادیمقدم/ برادر شهید
نویسنده: رعنا مرادینسب
۱۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸مادر و فرزند در میدان
_ ترامپ گفته مردم ایران اگه تجمع کنن رو سرشون موشک میریزم!
_ خب بگه.
_ نمیترسید؟
_ اگه میترسیدیم که بیرون نمیومدیم! این بور بدرنگ زیاد حرف میزنه، ولی کسی به حرفش نیست!
_ واقعا نمیترسید؟
_ من پسرم نظامیه الان سرکاره. اگه اتفاقی بیوفته اول اون در خطره. اون در خطر باشه من نباشم؟! هر دو با هم اومدیم میدون! جنگ با اسرائیل و آمریکا مادر و فرزند نمیشناسه. همه باید بجنگیم!
🔹نسرین دالوند
۱۶اسفند۱۴۰۴
میدان آرش خرمآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#دلنوشته
🔸برای طفلِ شهید #محمدجواد_بازگیر
امروز که عکست را دیدم، برای چند ثانیه، چشمانم را بستم و پسرم را جایگزینت کردم؛ وقتی برای اولینبار گفتی، ماما.
وقتی پدرت سرِ کار میرفت، پشت سرش چهار دستوپا میدویدی؛ با دو دست کوچکت، محکم به در بسته میکوبیدی و میگفتی بابا.
وقتی برای اولینبار دست از دیوار گرفتی، ایستادی و من با ترس و شوق داد زدم یاعلی.
قطرات اشک از لابهلای چشمهای بستهام، روی گونههای گُر گرفتهام غلطید. ناخودآگاه ذهنم سوی گودال رفت؛ با بغض، دستهایم را روی سینه گذاشتم:
سلام بر علی اصغر شهید😭
🔹حدیث حیدری
20اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸بغض ابدی
_ آجی صدای رعد و برق میاد!
دفترم را رها کردم و دستش را گرفتم: «امیرعلی، بیا!»
کشیدمش کُنجِ خانه.
زهرا داد میزد: «کنار پنجره نرید!»
زینب، دست مادرم را میفشرد و با صدای بلند، دست در دست هم، آیتالکرسی میخواندیم.
امیرعلی با بدنی لرزان نگاهم میکرد.
خانه میلرزید؛ صدا خیلی نزدیک بود. هر آن منتظر بودیم آجرها از سقف به بغلمان بیفتند.
بعد از چند موج، دیگر نتوانستم بنشینم. چادرم را روی سرم انداختم و با بیاحتیاطی، دمپایی به پا زدم و رفتم داخل حیاط.
زهرا داد میزد: «نه، توی حیاط نرو! خطرناکه!»
ابرها پشتِ دود سیاه پنهان شده بودند و بوی باروت و سوختگی فضا را پر کرده بود.
به خیابان رفتم. پر از ماشینهایی بود که توقف کرده بودند. سرنشینهایشان پیاده شده و هرکس به سمتی که بلندای دودی به آسمان میرفت نگاه میکرد.
جلو رفتم. توی جوب، خواهر و برادری با صورتی خیس، دست انداخته بودند گردن هم و از ترس میلرزیدند و اشک میریختند.
کنارشان نشستم تا شاید کمی آرامشان کنم.
با گلوی خشک شده گفتم: «خاله، تموم شد. ببین عزیزم، هیچی نشده.»
جنگندهها رفته بودند؛ اما بغض و کینهی مردم خرمآباد نسبت به اسرائیل ابدی شد.
🔹فاطمه مهدویخواه
۱۷اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#فراخوان
📢 معرفی سوژهی #مدافع_وطن
اگر در اطرافتان کسانی را میشناسید که در نبرد ایران با دشمن آمریکایی_اسرائیلی، کارِ ویژهای انجام میدهند، در پیامرسانهای ایتا و بله، آنها را به آیدی زیر معرفی کنید.
@ravimah_admin
خیاطی، پخت غذا، فضاسازی شهری، امداد و نجات، پزشک، ذبح قربانی، اهدای طلا و پول و...
‼️ همچنین میتوانید خاطرات خود از جنگ رمضان را در قالب متن یا صوتهای زیر دو دقیقه، برای ما ارسال کنید.
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸تولدِ دوباره
فکر میکردم دنیا بعد از رهبر شهیدمان به آخر میرسد.
نمیتوانستم تصور کنم روزی را که او نباشد و من همچنان نفس بکشم.
دست از زندگی کشیده بودم. بچههایم بیمار شده بودند و باید توی خانه میماندم. افطاری آماده میکردم و میدادم همسرم تا بین اهالی مسجد و همسایهها پخش کند. این، تنها کاری بود که میتوانستم انجام دهم تا کمی دلم آرام بگیرد.
وسط دعای جوشن کبیر، وقتی خبر انتخاب شدن سید مجتبی خامنهای، به رهبری سوم انقلاب اسلامی را شنیدم، انگار دوباره متولد شدم. اشکهایی که یک هفتهایست مهمان چشمانم شده بود، باز بر گونههایم غلتید؛ اما انگار منشأ این اشکها جایی بهجز مصیبت و اندوه و دلتنگی بود. اینبار اشک شوق بود؛ اشک امید و رحمت بیپایان خدا.
حالا دیگر آن حس ناامیدی، جایش را به امید داده؛ میشود دوباره شروع کرد زندگی را؛ و نفس کشید با یاد رهبر شهید و دعا کرد برای جانشین صالحش.
این روزها با همهی صداها و لرزشها، دوباره روزمرگیهایم شروع شده.
برای بچههایم، غذا میپزم؛ شبها داستان و قرآن برایشان میخوانم؛ خانه را تمییز میکنم و مادری را از سر گرفتهام.
و دعا میکنم برای رزمندگان و مردم کشورم.
🔹مهدیه گودرزی
19اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
این نام، نه نامی است در میان نامها، نه یادی در میان یادها؛ که پیکرهی ازلی و ابدی توحید است و انقطاع.
اینها را تنها ذرات بیمهر و مایهی یک زیست منقطع از مبدأ هستی مپندار، که تنهایی از پیکرهی یک وجودند در وحدت حصن حصین الهی.
🔹زینب کرمینژاد
۱۸اسفند۱۴۰۴
پ.ن: شیشه شکسته شده خودرویی در اثر موج حاصل از بمباران روز ۱۷اسفند در خرمآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸بازار
غروب روز نوزدهم رمضان است. دور میدان اسدآبادی، میوه فروشها آنقدر سرشان شلوغ مشتریهاست که فرصت جار زدن ندارند. بوی تیز سیرهای نورسیده، عطر گشنیز و جعفری مغازه سبزیفروشی که دارد تربچهها را دسته میکند، به خیالم میاندازد که آمدهام؛ برای خرید شب عید.
تا پایم را گذاشتم توی مغازه ماهیفروشی، از تلویزیون، صدای سحر امامی را شنیدم: «بینندگان عزیز توجه فرمایید. بینندگان عزیز توجه فرمایید.» سه بار این جمله تکرار شد. وسط مغازه خشکم زد. ضربان نبضم تندتر شد. همزمان تصاویر تجمع مردم در میدانهای شهرهای مختلف درحال پخش بود.
با شنیدن این جمله، تصویر رادیو آمد توی ذهنم: «اینجا آبادان است و آبادان میماند!» احساس فتح خرمشهر، توی قلبم شروع کرد به نفس کشیدن. دلشوره داشتم.
صدای بوق ماشینها، گذر موتورها و همهمه بازار که روی تیزی گوشهایم نشست، دست به دامان زیرنویسهای قرمز رنگ شبکه خبر شدم. خبرها حاکی از شلیک موشکهای فوق سنگین با رمز «لبیک یا خامنهای» بود.
معادله ذهنم بهم ریخته است. یک عمر تصویرم از جنگ، کتاب «حوض خون» بود؛ روزگاری که با شستن پتوهای خونی و خاک کردن تکههای گوشت و استخوان میگذشت؛ به اضافهی گرسنگی و هزار و یک بدبختی دیگر!
اما نسل ما، نسلِ سفیدبختی است؛ مثل آخرین فرزند خانواده، وسط هیاهوی جنگ، خدا هوای دل خوشیهایمان را دارد.
عطر این بازار و حال و هوای مردم توی خیابانها، همه بخشی از سمفونیِ جنگی است که دارد نوای حماسهی امید و ارادهی ایرانیها را مینوازد.
🔹سمانه قاسمیمنش
17اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah