#فراخوان
📢 معرفی سوژهی #مدافع_وطن
اگر در اطرافتان کسانی را میشناسید که در نبرد ایران با دشمن آمریکایی_اسرائیلی، کارِ ویژهای انجام میدهند، در پیامرسانهای ایتا و بله، آنها را به آیدی زیر معرفی کنید.
@ravimah_admin
خیاطی، پخت غذا، فضاسازی شهری، امداد و نجات، پزشک، ذبح قربانی، اهدای طلا و پول و...
‼️ همچنین میتوانید خاطرات خود از جنگ رمضان را در قالب متن یا صوتهای زیر دو دقیقه، برای ما ارسال کنید.
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸تولدِ دوباره
فکر میکردم دنیا بعد از رهبر شهیدمان به آخر میرسد.
نمیتوانستم تصور کنم روزی را که او نباشد و من همچنان نفس بکشم.
دست از زندگی کشیده بودم. بچههایم بیمار شده بودند و باید توی خانه میماندم. افطاری آماده میکردم و میدادم همسرم تا بین اهالی مسجد و همسایهها پخش کند. این، تنها کاری بود که میتوانستم انجام دهم تا کمی دلم آرام بگیرد.
وسط دعای جوشن کبیر، وقتی خبر انتخاب شدن سید مجتبی خامنهای، به رهبری سوم انقلاب اسلامی را شنیدم، انگار دوباره متولد شدم. اشکهایی که یک هفتهایست مهمان چشمانم شده بود، باز بر گونههایم غلتید؛ اما انگار منشأ این اشکها جایی بهجز مصیبت و اندوه و دلتنگی بود. اینبار اشک شوق بود؛ اشک امید و رحمت بیپایان خدا.
حالا دیگر آن حس ناامیدی، جایش را به امید داده؛ میشود دوباره شروع کرد زندگی را؛ و نفس کشید با یاد رهبر شهید و دعا کرد برای جانشین صالحش.
این روزها با همهی صداها و لرزشها، دوباره روزمرگیهایم شروع شده.
برای بچههایم، غذا میپزم؛ شبها داستان و قرآن برایشان میخوانم؛ خانه را تمییز میکنم و مادری را از سر گرفتهام.
و دعا میکنم برای رزمندگان و مردم کشورم.
🔹مهدیه گودرزی
19اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
این نام، نه نامی است در میان نامها، نه یادی در میان یادها؛ که پیکرهی ازلی و ابدی توحید است و انقطاع.
اینها را تنها ذرات بیمهر و مایهی یک زیست منقطع از مبدأ هستی مپندار، که تنهایی از پیکرهی یک وجودند در وحدت حصن حصین الهی.
🔹زینب کرمینژاد
۱۸اسفند۱۴۰۴
پ.ن: شیشه شکسته شده خودرویی در اثر موج حاصل از بمباران روز ۱۷اسفند در خرمآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸بازار
غروب روز نوزدهم رمضان است. دور میدان اسدآبادی، میوه فروشها آنقدر سرشان شلوغ مشتریهاست که فرصت جار زدن ندارند. بوی تیز سیرهای نورسیده، عطر گشنیز و جعفری مغازه سبزیفروشی که دارد تربچهها را دسته میکند، به خیالم میاندازد که آمدهام؛ برای خرید شب عید.
تا پایم را گذاشتم توی مغازه ماهیفروشی، از تلویزیون، صدای سحر امامی را شنیدم: «بینندگان عزیز توجه فرمایید. بینندگان عزیز توجه فرمایید.» سه بار این جمله تکرار شد. وسط مغازه خشکم زد. ضربان نبضم تندتر شد. همزمان تصاویر تجمع مردم در میدانهای شهرهای مختلف درحال پخش بود.
با شنیدن این جمله، تصویر رادیو آمد توی ذهنم: «اینجا آبادان است و آبادان میماند!» احساس فتح خرمشهر، توی قلبم شروع کرد به نفس کشیدن. دلشوره داشتم.
صدای بوق ماشینها، گذر موتورها و همهمه بازار که روی تیزی گوشهایم نشست، دست به دامان زیرنویسهای قرمز رنگ شبکه خبر شدم. خبرها حاکی از شلیک موشکهای فوق سنگین با رمز «لبیک یا خامنهای» بود.
معادله ذهنم بهم ریخته است. یک عمر تصویرم از جنگ، کتاب «حوض خون» بود؛ روزگاری که با شستن پتوهای خونی و خاک کردن تکههای گوشت و استخوان میگذشت؛ به اضافهی گرسنگی و هزار و یک بدبختی دیگر!
اما نسل ما، نسلِ سفیدبختی است؛ مثل آخرین فرزند خانواده، وسط هیاهوی جنگ، خدا هوای دل خوشیهایمان را دارد.
عطر این بازار و حال و هوای مردم توی خیابانها، همه بخشی از سمفونیِ جنگی است که دارد نوای حماسهی امید و ارادهی ایرانیها را مینوازد.
🔹سمانه قاسمیمنش
17اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
با پلاستیک غذا و کیسهی زبالههای دستش، آرام آرام آمد کنار جایگاه. روبروی بنر که رسید، ایستاد. چند دقیقه زل زده بود به یک نقطه. به چیزی در بنر. تکان نمیخورد. اولش فکر کردم شاید رفته توی هپروت؛ ماندن و زل زدنش که طولانی شد رفتم سمتش. اول بنر را نگاه کردم. عکس امام و سرداران شهید بود. پرسیدم: «به چی نگاه میکنی؟» گفت: «شمخانی.» درست نشنیدم؛ هم بخاطر صدای ضعیفش، هم شاید انتظار شنیدن این اسم را نداشتم. دوباره پرسیدم: «چی؟» و گوشم را بردم نزدیک دهانش.
_ شمخانی. نظامی بودم. سال ۶۴، عملیات والفجر۸، شمخانی اومد منطقه بهمون سر زد. عکسش رو دیدم، خاطراتم زنده شد.
سرم را کشیدم عقب و صورتش را نگاه کردم؛ ریشهای نامرتب، سیاهیِ دوده و خاکستر، اشکی که نشسته بود توی چشمش و حسرتی که نمیشود با واژه توضیحش داد.
🔹امین ماکیانی
۱۷اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸ریشهها
بالاخره اعلام شد. این چند روز آخر، انتظار، امتحان سخت الهی بود. دانشجوها در دانشگاهها قرار گذاشته بودند به محض اعلام نام رهبری جدید، به صورت نمادین با نماینده ولیفقیه در استان بیعت کنند.
مکان، حوزه علمیه کمالیه. با یکی از دوستان همیشه همراه و از قضا همسایه، راهی شدیم. احتمال میدادیم مسیرهای اصلی بسته باشد و ناچار از مسیر جایگزین و خیابان شریعتی برویم.
برخلاف انتظارمان یک تاکسی سر مسیر مانده بود. تا ما را دید بلند پرسید: «بازار؟»
باورمان نمیشد. محض اطمینان، دوباره کاری کردم و پرسیدم: «آقا دوازده برجی؟» سری به نشانه تأیید تکان داد.
پایین پل حاجی پیادهمان کرد. گفت من نمیتوانم جلوتر بروم، ولی شما پیاده بروید، میگذارند رد شوید. خیال خام!
از این نوارهای آبی کشیده بودند و چند نفر که معلوم بود «برادر»اند، بیسیم به دست، مردم را به سمت خیابان پایین و کنار پل هدایت میکردند: «خطرناکه. خوهرم خطر داره، نموعه رد بوییت.»
چند قدمی دور شدم و نگاهی انداختم. محل بمباران دیروز، ویران شده بود. ویرانی! چه کلمه عجیبی! تا قبلازاین، ویرانی را فقط از قاب تلویزیون و لای کلمات کتابها دیده بودم. دیدنش از نزدیک عجیب بود؛ مثل صدای دیروز. بمباران! چه واژه دوری!
شما تا حالا بمباران از نزدیک دیدهاید؟ بمباران از آن چیزهایی است که هم دیدنی است و هم شنیدنی. شنیدن چه؟ بمباران را از نزدیک شنیدهاید؟
روزهای اول اکثر نقاط، دور بودند و خارج از شهر. صدا میآمد؛ در و پنجره تکان میخورد؛ ولی دور بود.
یکبار سحر، خسته بودم و دوباره جایی را زدند. در و پنجره بلندتر از قبل، حضور مهمان ناخوانده را اعلام کرد. همه ترسیدند و چه و چه؛ اما من فقط پتو را محکمتر بغل کردم و اهمیتی ندادم. همین شد که ژستِ پسر شجاع بگیرم و دست به قلم که نه، به کیبورد ببرم و بنویسم: «دیگر صدای بمباران و جنگندهها تکانم نمیدهد»؛ دست بر قضا، متن نصفه ماند تا بخاطر «تکان» تکمیل نشود.
داشتم از نزدیکی به ویرانی میگفتم. راستش هنوز هم آنقدر نزدیک نبودم. آن «برادر»ها که گفتم، خودشان در دل خطر ایستاده بودند و نمیگذاشتند ویرانی نزدیک ما شود.
دیر شده بود. با راهنمایی چند نفر راهی کوچه پس کوچههای پشتبازار شدیم تا به مقصد برسیم. در راه، ذهنم هزار جا بود. بقایای محل بمباران؛ پوشههای قاطی شده خاطرات کودکی؛ مسیر بزرگسالی؛ گذشتن از کنار محل حادثه؛ راه رفتن روی پل؛ نگاه کردن به رودخانه شهرمان و ارزیابی کم یا زیاد شدن آب رود!
همه رفتهاند؛ این بار به اجبار. دیروز نقاطی از شهر را زدند و چه کسی تضمین میدهد که فردا خاطرات دیگرمان دستخوش بمباران نامردها نشود! دوستِ کمی ترسویم گفت: «کاش مرا بزنند، قلعه را نه.» ولی مگر تضمینی هست! بمبها با شهر ما بیگانهاند؛ خاطره ندارند. ریشه ندارند.
با بحث سر اینکه از این پس کوچه برویم و آن یکی بن بست به نظر میرسد، ادامه دادیم. همیشه دلم میخواست قدیمیترین محله خرمآباد را بگردم. چه وقتی دیدارش نصیبم شد!
فرصت توقفهای طولانی نبود. محله با آنچه شنیده بودم تفاوت داشت. خیلی از خانهها نوساز بودند و خیلیها قدیمیِ قدیمی. در مسیر به محوطهای سنگفرش شده رسیدیم؛ چیزی شبیه به فیلمهای تاریخی. تابلویی از نام و نشانش نبود. کمی آن طرفتر موزه زبان و ادبیات فارسی بود. در و پیکرش ریخته بود. احتمالاً بر اثر انفجار دیروز. کوچهها باریک بودند و پیچ در پیچ. بعضی خانهها از آن زنگهای قدیمی داشتند که فقط یک مستطیل باریک است با یک دکمه. حتی با وجود نوساز بودن بودن خیلی از خانهها، کوچهها هنوز بوی قدمت میداد؛ بوی ریشههای عمیق.
در راه، گروه مجازیمان را چک کردم. شیشههای حوزه کمالیه بهخاطر موج انفجار ریخته بود و برنامه به زمان دیگری موکول شده بود.
دوستم اصرار داشت سریع برگردیم. من اما، ادامه دادم و وسط خیابان که رسیدیم ماندم.
نمای روبرویمان، ویرانی بود. میان آن همه خرابی، یک بیلبورد، دقیقا همان روبروی خیابان سالم مانده بود؛ راست قامت. تصویر چهرهای که آمده بودیم تا با جانشین خلفش بیعت کنیم.
🔹زهرا محمدی مطلق
18اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#دلنوشته
🔸مشتهای گرهکرده
دیشب، در میانهی غوغای خیابان انقلاب و تلاطم شعارهایی که آسمان شهر را شکافته بود، من معجزهی استقامت را در قاب غریبی دیدم. پدری که گویی چهار گوشهی صبور قلبش را به امانت با خود به میدان آورده بود. او تنها نبود، لشکری کوچک از پسرانش را به همراه داشت که از قامت نوزاد خفته در کالسکه تا شانههای استوار نُهسالگی، همگی عهد کرده بودند که آن شب، مردانه در کنار پدر بمانند.
تماشای آن صحنه، لرزه بر جانم انداخت. کودکان را میدیدم که با آن دستهای کوچک، از آغوش امن مادر و صف بانوان فاصله گرفته بودند تا در تلاطم جمعیت، شانه به شانهی مردان بایستند. آنها میخواستند از همین حالا، سنگینی مسئولیت این خاک را روی شانههای ظریفشان حس کنند. و چه صبری داشت آن پدر. پدری که یک چشمش به راه بود و لرزش قدمهای کودکانش که زیر دست و پای جمعیت نیفتند، و چشم دیگرش به افق آرمانهایی که برایش فریاد میزد.
او میان نوازش سرهای پرشور پسرانش و گره کردن مشت راستش در هوا، پلی از عشق و غیرت زده بود. با هر «حیدر حیدر» و هر شعاری که سر میداد، گویی داشت ورقهای کتاب تاریخ را در گوش فرزندانش زمزمه میکرد. او نه فقط یک شرکتکننده در راهپیمایی، که یک «آموزگار حماسه» بود. مردی که خستگی را با لبخندی به روی کوچکترین پسرش که در کالسکه بیتابی میکرد، از تن میتکاند و ثانیهای بعد، لرزه بر اندام دشمنان این مرز و بوم میانداخت.
در آن لحظه، غرق تماشا بودم و در دلم مدام زمزمه میکردم: «الله اکبر... لاحول ولا قوه الا بالله». با خودم گفتم ملتی که خانههایش اینگونه بنا شده، ملتی که پدرانش نان حلال را با چاشنی غیرت به سفره میبرند و پسرانش از بدو تولد، راه خیابان و ایستادگی را بهتر از راه بازی و آسایش میشناسند، هرگز رنگ شکست را نخواهد دید. هیچ قدرتی در جهان، حریف این پیوند ناگسستنی ایمان و خانواده نخواهد شد.
این پرچم افتادنی نیست، چون ریشههایش در عمق نگاه همین کودکان بیدار است. تا وقتی آغوش این پدران صبور، پناهگاه سربازان فردای ایران است و تا وقتی این نسل، حضور را نه در کلام که در قدمهای استوار خیابان میآموزد، دست هیچ بدخواهی به حریم این آسمان نخواهد رسید.
ماشاءالله به این غیرت علوی و پایدار باد؛ این ایمان اصیل که ستونهای محکم خانهی ما، ایران است.
🔹مراد مطهری
۱۷اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸دوباره میسازیم
عصر ۱۷ اسفند، روبهروی محلهی ما را زدند. کابلها و ترانسهای برق آسیب جدی دید. نیم ساعت بعد، تاریکی شب افتاده بود توی کوچهها و خانهها. چشم، چشم را نمیدید. درها و پنجرهها شکسته بود. مردم نگران امنیت خانهها بودند.
اما دو ساعت بعد لامپها روشن شد. نیروهای اداره برق، کابلها را از خیابان جمع کرده بودند. شیشهبُرِ محل، خانه به خانه میگشت و اندازه میگرفت. قفلسازها، قفلهای شکسته را تعمیر میکردند.
فردایش نوبت خانه ما بود. شیشهبُر که آمد اندازه شیشهها را بگیرد، خستگی از چشمانش میبارید. گفت از زمان انفجار نخوابیده. تا آخر شب، شیشه اندازه میگرفته و بعد از آن، تا صبح با کمک چند نفر از اهالی، گشت زدهاند و نگهبانی دادهاند تا امنیت خانههای بدون در و پنجره تأمین باشد.
این چند روز، با اینکه مقرهای انتظامی را بمباران کردند اما گشتزنی پلیس، متوقف نشده. خصوصاً در محلههای بمباران شده، مداوم گشت میزنند.
روبهروی محله، خیابان غربی ساحلی هم حسابی پر رفت و آمد است. ماشینهای سنگین و جرثقیلهای بزرگ، مدام نخالههای انفجار را خارج میکنند. لباس نارنجیهای شهرداری هم خیابان ساحلی را از سنگ و شیشه تمیز کردند و شستند.
القصه؛ هر کسی به کاری مشغول است تا زخم بمباران را درمان کنند. از رفتگر شهرداری تا راننده و شیشهبر و قفلساز و پلیس و مأمور برق.
ما دوباره اینجا را میسازیم.
🔹معصومه عباسی
۱۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
https://ble.ir/ravimah/-8086079788647380893/1773290928363
#ببینید
مدتیست از گوشه و کنار شهر، صدای بلند بمباران به گوش میرسد.
اسکادرانهای اف 15 و 16 و 35 و سیوچند و پهپادهای ریز و درشت، پر میآیند و خالی میروند.
دل کوه را که نتوانستند بشکافند؛ از عصبانیت، بمبها را روی سر روستاییها میریزند و دیوار صوتی میشکنند.
احمقها نمیدانند حد طبیعیِ صدای مردهای لر، چیزی کم از صدای همان بمبها ندارد!
اینجا تفریح ما، زدن سنگی با سنگِ دیگر است.
ما برای تفنگ شعر میخوانیم و دردش را به جانِ خودمان میزنیم.
اینجا مقصد دویدنهای ما، محل اصابت بمب و موشکهاست؛ نه جایی دورتر از آن.
اینجا پیرهایمان، روی دامنه کوهها و تپهها به تماشای زد و خوردها مینشینند.
اینجا پهپادهای مرگبار را روی تراکتور میگذاریم و تحقیرشان میکنیم.
بالای سر خرابهها آواز میخوانیم.
ابرهای بالای سرمان از رَد سجیل است.
نام کوچههایمان ذوالفقار و نام تیم شهرمان خیبر است.
تیمور را ما لنگ کردیم.
ما در تنگههایمان موسیوها و ژنرالهای اجنبی را کشتهایم.
ما رومیها را درهم شکستیم و اسمش را روی یکی از شهرهایمان گذاشتیم.
ما برای کردستان مسیح فرستادیم.
مرجع ما در نامهای سربسته، شاه طاغوتی را سر جایش نشاند.
چادرهای عشایر ما کابوس دیکتاتورها بوده.
ما از نیاکانمان دژ و قلعه به ارث بردهایم.
ما از نسلی هستیم که با جنگ و قحطی مردهایم؛ اما از ترس نه.
ما لریم؛ برای ما سنگِ بزرگ، نشانِ نزدن نیست.
🔹فاطمه عزیزی
20اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah