📌*فراخوان ارسال روایت هایی از روزهای جنگ در استان #لرستان*
🔻ما کانالی راه انداختهایم تحت عنوان «راوی ماه» که بناست حافظهٔ تاریخی انقلاب برای لرستان باشد.
وقایع امروز و وقایع گذشته، به جای ماندن در حافظهٔ اشخاص، راهی این کانال میشوند، تا هم در دسترس عموم مردم باشد، و هم چون مادهٔ خامی ارزشمند، پیش روی پژوهشگران، هنرمندان و نویسندگان قرار گیرد.
🖋️📜*شما هم میتوانید روایت خود را بنویسید.
محورهای پیشنهادی:*
۱ـ جنگ رمضان
روایتهایی از حضور، مقاومت و معنویت در این شبهای مقدس.
۲ـ امام شهید
خاطراتی از دوران حیات ایشان که به لرستان پیوند خورده: دیدارها، سفرها، گفتوگوها، و همچنین روایتهایی از روزهای پس از شهادت آن بزرگوار.
٣_ فعالیتهای خودجوش مردم: پخت و پز غذا، دوخت پرچم، فضاسازی، خدمات رسانی و...
🔻*چگونه بنویسیم؟!*
۱ـ متن کوتاه (یادداشت، خاطره، مشاهدۀ صمیمی)
۲ـ داستانک(پرکشش و موجز)
۳ـ عکسنوشت(عکس به همراه شرح حال)
۴ـ نامه یا صوتنوشت
۵ـ مستندنگاری روزانه از فضای شهر
📬*نحوهٔ ارسال:*
روایت خود را همراه با نام و نام خانوادگی و شماره تماس به آیدی زیر ارسال نمایید
@ravimah_admin
💠 *مهلت ارسال*:
این فراخوان محدودیت زمانی ندارد و به صورت مستمر ادامه خواهد داشت. هر زمان که روایتی در دل دارید، آن را برای ما بفرستید.
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸الکی که بهمون نمیگن ایرانی!
حرفی از اینکه ترسیدی یا نه، نزدم.
فقط پرسیدم: «بعد از صدای انفجار چه حسی داشتی؟»
جواب داد: «اصلاً حس ترس نداشتم. الکی که بهمون نمیگن ایرانی!»
یاد آن بیت افتادم که میگفت:
«ایل ما ایل عجمهاست که یک کودک ما
جگری با جگر شیر برابر دارد»
پ.ن: در حاشیه تجمع خیابان انقلاب خرمآباد پس از بمباران شهر
🔹معصومه عباسی
۱۷اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸من از بچگی عاشقت بودهام
از بچگی دوستش داشتم؛ از همان موقع که دانشآموز بودم و توی سرودهایمان نامش میآمد. کلاس یازدهم بودم؛ همراه اولین کتاب مفاتیح شخصیام، از فروشگاه محصولات فرهنگی چندتا از عکسهای او را هم خریدم؛ برای چسباندن در صفحه اول کتاب.
از آن روز به بعد، هروقت دعا میخواندم برای او هم دعا میکردم.
امروز صبح که مفاتیح را باز کردم، یاد ذوقِ آن روز افتادم که عکسها را میچسباندم. زیر لب زمزمه کردم: »من از کودکی عاشقت بودهام.»
🔹پروین حافظی
14اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸معلم شهید
سربازمعلم بود و ریاضی تدریس میکرد. سربازی که تمام شد باز هم معلمی را رها نکرد.
دست تقدیر او را سرباز نظام کرد و در لباس ارتش از آبدانان به بوشهر و از بوشهر به دزفول رفت.
فرمانده گردان پدافند ارتش شد. یک دختر و یک پسر ثمره زندگی مشترکی بود که با #مرگ_همسر دوام نیاورد و اردشیر هم پدر شد و هم مادر.
دخترش مبتلاء به #بیماری_پروانهای شد و اوضاع سختتر از قبل شد. میتوانست کمی از حجم کارهایش کم کند و به نیروهایش بسپرد، اما ترجیح داد با انجام امور نیروهایش را ترغیب به کار کند.
در جنگ ۱۲ روزه بهعنوان مسئول خرید پادگان، برای شهدای پایگاه چهارم شکاری دزفول، تابلوفرش سفارش داد تا به خانواده شهدا اهدا کنند. میان تابلوها عکس خودش با پرچم ایران را هم سفارش داد، برای جنگی که میدانست در پیش است و شاید نامش قید شهید بردارد.
در اولین روزهای جنگ رمضان پیشبینیاش به واقعیت تبدیل شد و #اردشیر_عمادی_مقدم متولد ۱۳۵۴ از #پلدختر، سربازمعلمی که بعد از اشتغال به خدمت در ارتش، هنوز برای دانشآموزان محروم روستای پدری، کیف و لوازمالتحریر میخرید، #شهید شد.
راوی: سجاد عمادیمقدم/ برادر شهید
نویسنده: رعنا مرادینسب
۱۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸معلم شهید
سربازمعلم بود و ریاضی تدریس میکرد. سربازی که تمام شد باز هم معلمی را رها نکرد.
دست تقدیر او را سرباز نظام کرد و در لباس ارتش از آبدانان به بوشهر و از بوشهر به دزفول رفت.
فرمانده گردان پدافند ارتش شد. یک دختر و یک پسر ثمره زندگی مشترکی بود که با #مرگ_همسر دوام نیاورد و اردشیر هم پدر شد و هم مادر.
دخترش مبتلاء به #بیماری_پروانهای شد و اوضاع سختتر از قبل شد. میتوانست کمی از حجم کارهایش کم کند و به نیروهایش بسپرد، اما ترجیح داد با انجام امور نیروهایش را ترغیب به کار کند.
در جنگ ۱۲ روزه بهعنوان مسئول خرید پادگان، برای شهدای پایگاه چهارم شکاری دزفول، تابلوفرش سفارش داد تا به خانواده شهدا اهدا کنند. میان تابلوها عکس خودش با پرچم ایران را هم سفارش داد، برای جنگی که میدانست در پیش است و شاید نامش قید شهید بردارد.
در اولین روزهای جنگ رمضان پیشبینیاش به واقعیت تبدیل شد و #اردشیر_عمادی_مقدم متولد ۱۳۵۴ از #پلدختر، سربازمعلمی که بعد از اشتغال به خدمت در ارتش، هنوز برای دانشآموزان محروم روستای پدری، کیف و لوازمالتحریر میخرید، #شهید شد.
راوی: سجاد عمادیمقدم/ برادر شهید
نویسنده: رعنا مرادینسب
۱۹اسفند۱۴۰۴
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
🔸مادر و فرزند در میدان
_ ترامپ گفته مردم ایران اگه تجمع کنن رو سرشون موشک میریزم!
_ خب بگه.
_ نمیترسید؟
_ اگه میترسیدیم که بیرون نمیومدیم! این بور بدرنگ زیاد حرف میزنه، ولی کسی به حرفش نیست!
_ واقعا نمیترسید؟
_ من پسرم نظامیه الان سرکاره. اگه اتفاقی بیوفته اول اون در خطره. اون در خطر باشه من نباشم؟! هر دو با هم اومدیم میدون! جنگ با اسرائیل و آمریکا مادر و فرزند نمیشناسه. همه باید بجنگیم!
🔹نسرین دالوند
۱۶اسفند۱۴۰۴
میدان آرش خرمآباد
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah
#دلنوشته
🔸برای طفلِ شهید #محمدجواد_بازگیر
امروز که عکست را دیدم، برای چند ثانیه، چشمانم را بستم و پسرم را جایگزینت کردم؛ وقتی برای اولینبار گفتی، ماما.
وقتی پدرت سرِ کار میرفت، پشت سرش چهار دستوپا میدویدی؛ با دو دست کوچکت، محکم به در بسته میکوبیدی و میگفتی بابا.
وقتی برای اولینبار دست از دیوار گرفتی، ایستادی و من با ترس و شوق داد زدم یاعلی.
قطرات اشک از لابهلای چشمهای بستهام، روی گونههای گُر گرفتهام غلطید. ناخودآگاه ذهنم سوی گودال رفت؛ با بغض، دستهایم را روی سینه گذاشتم:
سلام بر علی اصغر شهید😭
🔹حدیث حیدری
20اسفند1404
#رهبر_شهید
#تا_پای_جان_برای_ایران
#جنگ_جنگ_تا_پیروزی
#خانه_روایت_ماه
#لرستان
🔻آدرس کانال در بله و ایتا:
@ravimah