eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
810 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
329 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸الکی که بهمون نمی‌گن ایرانی! حرفی از اینکه ترسیدی یا نه، نزدم. فقط پرسیدم: «بعد از صدای انفجار چه حسی داشتی؟» جواب داد: «اصلاً حس ترس نداشتم. الکی که بهمون نمیگن ایرانی!» یاد آن بیت افتادم که می‌گفت: «ایل ما ایل عجم‌هاست که یک کودک ما جگری با جگر شیر برابر دارد» پ.ن: در حاشیه تجمع خیابان انقلاب خرم‌آباد پس از بمباران شهر 🔹معصومه عباسی ۱۷اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸من از بچگی عاشقت بوده‌ام از بچگی دوستش داشتم؛ از همان موقع که دانش‌آموز بودم و توی سرودهایمان نامش می‌آمد. کلاس یازدهم بودم؛ همراه اولین کتاب مفاتیح شخصی‌ام، از فروشگاه محصولات فرهنگی چندتا از عکس‌های او را هم خریدم؛ برای چسباندن در صفحه اول کتاب. از آن روز به بعد، هروقت دعا می‌خواندم برای او هم دعا می‌کردم. امروز صبح که مفاتیح را باز کردم، یاد ذوقِ آن روز افتادم که عکس‌ها را می‌چسباندم. زیر لب زمزمه کردم: »من از کودکی عاشقت بوده‌ام.» 🔹پروین حافظی 14اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸معلم شهید سربازمعلم بود و ریاضی تدریس می‌کرد. سربازی که تمام شد باز هم معلمی را رها نکرد. دست تقدیر او را سرباز نظام کرد و در لباس ارتش از آبدانان به بوشهر و از بوشهر به دزفول رفت. فرمانده گردان پدافند ارتش شد. یک دختر و یک پسر ثمره زندگی مشترکی بود که با دوام نیاورد و اردشیر هم پدر شد و هم مادر. دخترش مبتلاء به شد و اوضاع سخت‌تر از قبل شد. می‌توانست کمی از حجم کارهایش کم کند و به نیروهایش بسپرد، اما ترجیح داد با انجام امور نیروهایش را ترغیب به کار کند. در جنگ ۱۲ روزه به‌عنوان مسئول خرید پادگان، برای شهدای پایگاه چهارم شکاری دزفول، تابلوفرش سفارش داد تا به خانواده شهدا اهدا کنند. میان تابلوها عکس خودش با پرچم ایران را هم سفارش داد، برای جنگی که می‌دانست در پیش است و شاید نامش قید شهید بردارد. در اولین روزهای جنگ رمضان پیش‌بینی‌اش به واقعیت تبدیل شد و متولد ۱۳۵۴ از ، سربازمعلمی که بعد از اشتغال به خدمت در ارتش، هنوز برای دانش‌آموزان محروم روستای پدری، کیف و لوازم‌التحریر می‌خرید، شد. راوی: سجاد عمادی‌مقدم/ برادر شهید نویسنده: رعنا مرادی‌نسب ۱۹اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸معلم شهید سربازمعلم بود و ریاضی تدریس می‌کرد. سربازی که تمام شد باز هم معلمی را رها نکرد. دست تقدیر او را سرباز نظام کرد و در لباس ارتش از آبدانان به بوشهر و از بوشهر به دزفول رفت. فرمانده گردان پدافند ارتش شد. یک دختر و یک پسر ثمره زندگی مشترکی بود که با دوام نیاورد و اردشیر هم پدر شد و هم مادر. دخترش مبتلاء به شد و اوضاع سخت‌تر از قبل شد. می‌توانست کمی از حجم کارهایش کم کند و به نیروهایش بسپرد، اما ترجیح داد با انجام امور نیروهایش را ترغیب به کار کند. در جنگ ۱۲ روزه به‌عنوان مسئول خرید پادگان، برای شهدای پایگاه چهارم شکاری دزفول، تابلوفرش سفارش داد تا به خانواده شهدا اهدا کنند. میان تابلوها عکس خودش با پرچم ایران را هم سفارش داد، برای جنگی که می‌دانست در پیش است و شاید نامش قید شهید بردارد. در اولین روزهای جنگ رمضان پیش‌بینی‌اش به واقعیت تبدیل شد و متولد ۱۳۵۴ از ، سربازمعلمی که بعد از اشتغال به خدمت در ارتش، هنوز برای دانش‌آموزان محروم روستای پدری، کیف و لوازم‌التحریر می‌خرید، شد. راوی: سجاد عمادی‌مقدم/ برادر شهید نویسنده: رعنا مرادی‌نسب ۱۹اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸مادر و فرزند در میدان _ ترامپ‌ گفته مردم‌ ایران‌ اگه‌ تجمع‌ کنن‌ رو سرشون‌‌ موشک می‌ریزم‌! _ خب بگه‌. _ نمی‌ترسید؟ _ اگه‌ می‌ترسیدیم‌ که بیرون‌ نمیومدیم! این بور بدرنگ زیاد حرف می‌زنه، ولی کسی به حرفش‌ نیست! _ واقعا نمی‌ترسید؟ _ من پسرم نظامیه الان سرکاره‌. اگه اتفاقی بیوفته اول اون در خطره‌. اون در خطر باشه من نباشم؟! هر دو با هم‌ اومدیم میدون! جنگ با اسرائیل و آمریکا‌ مادر و فرزند نمی‌شناسه‌. همه‌ باید بجنگیم‌! 🔹نسرین دالوند ۱۶اسفند۱۴۰۴ میدان آرش خرم‌آباد 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸برای طفلِ شهید امروز که عکست را دیدم، برای چند ثانیه، چشمانم را بستم و پسرم را جایگزینت کردم؛ وقتی برای اولین‌بار گفتی، ماما. وقتی پدرت سرِ کار می‌رفت، پشت سرش چهار دست‌وپا می‌دویدی؛ با دو دست کوچکت، محکم به در بسته می‌کوبیدی و می‌گفتی بابا. وقتی برای اولین‌بار دست از دیوار گرفتی، ایستادی و من با ترس و شوق داد زدم یاعلی. قطرات اشک از لابه‌لای چشم‌های بسته‌ام، روی گونه‌های گُر گرفته‌ام غلطید. ناخودآگاه ذهنم سوی گودال رفت؛ با بغض، دست‌هایم را روی سینه گذاشتم: سلام بر علی اصغر شهید😭 🔹حدیث حیدری 20اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸بغض ابدی _ آجی صدای رعد و برق میاد! دفترم را رها کردم و دستش را گرفتم: «امیرعلی، بیا!» کشیدمش کُنجِ خانه. زهرا داد می‌زد: «کنار پنجره نرید!» زینب، دست مادرم را می‌فشرد و با صدای بلند، دست در دست هم، آیت‌الکرسی می‌خواندیم. امیرعلی با بدنی لرزان نگاهم می‌کرد. خانه می‌لرزید؛ صدا خیلی نزدیک بود. هر آن منتظر بودیم آجرها از سقف به بغلمان بیفتند. بعد از چند موج، دیگر نتوانستم بنشینم. چادرم را روی سرم انداختم و با بی‌احتیاطی، دمپایی به پا زدم و رفتم داخل حیاط. زهرا داد می‌زد: «نه، توی حیاط نرو! خطرناکه!» ابرها پشتِ دود سیاه پنهان شده بودند و بوی باروت و سوختگی فضا را پر کرده بود. به خیابان رفتم. پر از ماشین‌هایی بود که توقف کرده بودند. سرنشین‌هایشان پیاده شده و هرکس به سمتی که بلندای دودی به آسمان می‌رفت نگاه می‌کرد. جلو رفتم. توی جوب، خواهر و برادری با صورتی خیس، دست انداخته بودند گردن هم و از ترس می‌لرزیدند و اشک می‌ریختند. کنارشان نشستم تا شاید کمی آرامشان کنم. با گلوی خشک شده گفتم: «خاله، تموم شد. ببین عزیزم، هیچی نشده.» جنگنده‌ها رفته بودند؛ اما بغض و کینه‌ی مردم خرم‌آباد نسبت به اسرائیل ابدی شد. 🔹فاطمه مهدوی‌خواه ۱۷اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah