eitaa logo
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
811 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
329 ویدیو
14 فایل
ارسال روایت‌های مردمی به @ravimah_admin
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸مشت‌های گره‌کرده ‌دیشب، در میانه‌ی غوغای خیابان انقلاب و تلاطم شعارهایی که آسمان شهر را شکافته بود، من معجزه‌ی استقامت را در قاب غریبی دیدم. پدری که گویی چهار گوشه‌ی صبور قلبش را به امانت با خود به میدان آورده بود. او تنها نبود، لشکری کوچک از پسرانش را به همراه داشت که از قامت نوزاد خفته در کالسکه تا شانه‌های استوار نُه‌سالگی، همگی عهد کرده بودند که آن شب، مردانه در کنار پدر بمانند. ‌تماشای آن صحنه، لرزه بر جانم انداخت. کودکان را می‌دیدم که با آن دست‌های کوچک، از آغوش امن مادر و صف بانوان فاصله گرفته بودند تا در تلاطم جمعیت، شانه به شانه‌ی مردان بایستند. آن‌ها می‌خواستند از همین حالا، سنگینی مسئولیت این خاک را روی شانه‌های ظریفشان حس کنند. و چه صبری داشت آن پدر. پدری که یک چشمش به راه بود و لرزش قدم‌های کودکانش که زیر دست و پای جمعیت نیفتند، و چشم دیگرش به افق آرمان‌هایی که برایش فریاد می‌زد. ‌او میان نوازش سرهای پرشور پسرانش و گره کردن مشت راستش در هوا، پلی از عشق و غیرت زده بود. با هر «حیدر حیدر» و هر شعاری که سر می‌داد، گویی داشت ورق‌های کتاب تاریخ را در گوش فرزندانش زمزمه می‌کرد. او نه فقط یک شرکت‌کننده در راهپیمایی، که یک «آموزگار حماسه» بود. مردی که خستگی را با لبخندی به روی کوچک‌ترین پسرش که در کالسکه بی‌تابی می‌کرد، از تن می‌تکاند و ثانیه‌ای بعد، لرزه بر اندام دشمنان این مرز و بوم می‌انداخت. ‌در آن لحظه، غرق تماشا بودم و در دلم مدام زمزمه می‌کردم: «الله اکبر... لاحول ولا قوه الا بالله». با خودم گفتم ملتی که خانه‌هایش این‌گونه بنا شده، ملتی که پدرانش نان حلال را با چاشنی غیرت به سفره می‌برند و پسرانش از بدو تولد، راه خیابان و ایستادگی را بهتر از راه بازی و آسایش می‌شناسند، هرگز رنگ شکست را نخواهد دید. هیچ قدرتی در جهان، حریف این پیوند ناگسستنی ایمان و خانواده نخواهد شد. ‌این پرچم افتادنی نیست، چون ریشه‌هایش در عمق نگاه همین کودکان بیدار است. تا وقتی آغوش این پدران صبور، پناهگاه سربازان فردای ایران است و تا وقتی این نسل، حضور را نه در کلام که در قدم‌های استوار خیابان می‌آموزد، دست هیچ بدخواهی به حریم این آسمان نخواهد رسید. ‌ماشاءالله به این غیرت علوی و پایدار باد؛ این ایمان اصیل که ستون‌های محکم خانه‌ی ما، ایران است. 🔹مراد مطهری ۱۷اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
🔸دوباره می‌سازیم عصر ۱۷ اسفند، رو‌به‌روی محله‌ی ما را زدند. کابل‌ها و ترانس‌های برق آسیب جدی دید. نیم ساعت بعد، تاریکی شب افتاده بود توی کوچه‌ها و خانه‌ها. چشم، چشم را نمی‌دید. درها و پنجره‌ها شکسته بود. مردم نگران امنیت خانه‌ها بودند. اما دو ساعت بعد لامپ‌ها روشن شد. نیروهای اداره برق، کابل‌ها را از خیابان جمع کرده بودند. شیشه‌بُرِ محل، خانه به خانه می‌گشت و اندازه می‌گرفت. قفل‌سازها، قفل‌های شکسته را تعمیر می‌کردند. فردایش نوبت خانه ما بود. شیشه‌بُر که آمد اندازه شیشه‌ها را بگیرد، خستگی از چشمانش می‌بارید. گفت از زمان انفجار نخوابیده. تا آخر شب، شیشه اندازه می‌گرفته و بعد از آن، تا صبح با کمک چند نفر از اهالی، گشت زده‌اند و نگهبانی داده‌اند تا امنیت خانه‌های بدون در و پنجره تأمین باشد. این چند روز، با اینکه مقرهای انتظامی را بمباران کردند اما گشت‌زنی پلیس، متوقف نشده. خصوصاً در محله‌های بمباران شده، مداوم گشت می‌زنند.‌ رو‌به‌روی محله، خیابان غربی ساحلی هم حسابی پر رفت و آمد است. ماشین‌های سنگین و جرثقیل‌های بزرگ، مدام نخاله‌های انفجار را خارج می‌کنند. لباس‌ نارنجی‌های شهرداری هم خیابان ساحلی را از سنگ و شیشه تمیز کردند و شستند. القصه؛ هر کسی به کاری مشغول است تا زخم بمباران را درمان کنند. از رفتگر شهرداری تا راننده و شیشه‌بر و قفل‌ساز و پلیس و مأمور برق. ما دوباره اینجا را می‌سازیم. 🔹معصومه عباسی ۱۹اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
https://ble.ir/ravimah/-8086079788647380893/1773290928363 مدتیست از گوشه و کنار شهر، صدای بلند بمباران به گوش می‌رسد. اسکادران‌های اف 15 و 16 و 35 و سی‌‌وچند و پهپادهای ریز و درشت، پر می‌آیند و خالی می‌روند. دل کوه را که نتوانستند بشکافند؛ از عصبانیت، بمب‌ها را روی سر روستایی‌ها می‌‌ریزند و دیوار صوتی می‌شکنند. احمق‌ها نمی‌دانند حد طبیعیِ صدای مردهای لر، چیزی کم از صدای همان بمب‌ها ندارد! اینجا تفریح ما، زدن سنگی با سنگِ دیگر است. ما برای تفنگ شعر می‌خوانیم و دردش را به جانِ خودمان می‌زنیم. اینجا مقصد دویدن‌های ما، محل اصابت بمب و موشک‌هاست؛ نه جایی دورتر از آن. اینجا پیرهایمان، روی دامنه کوه‌ها و تپه‌ها به تماشای زد و خورد‌ها می‌نشینند. اینجا پهپادهای مرگبار را روی تراکتور می‌گذاریم و تحقیرشان می‌کنیم. بالای سر خرابه‌ها آواز می‌خوانیم. ابرهای بالای سرمان از رَد سجیل است. نام کوچه‌هایمان ذوالفقار و نام تیم شهرمان خیبر است. تیمور را ما لنگ کردیم. ما در تنگه‌هایمان موسیو‌ها و ژنرال‌های اجنبی را کشته‌ایم. ما رومی‌ها را درهم شکستیم و اسمش را روی یکی از شهرهایمان گذاشتیم. ما برای کردستان مسیح فرستادیم. مرجع ما در نامه‌ای سربسته، شاه طاغوتی را سر جایش نشاند. چادرهای عشایر ما کابوس دیکتاتورها بوده. ما از نیاکانمان دژ و قلعه به ارث برده‌ایم. ما از نسلی هستیم که با جنگ و قحطی مرده‌ایم؛ اما از ترس نه. ما لریم؛ برای ما سنگِ بزرگ، نشانِ نزدن نیست. 🔹فاطمه عزیزی 20اسفند1404 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸من‌ هم مادر رزمندگانم هفتاد سالی دارد. بعد از ازدواج، از تهران آمده خرم‌آباد و ماندگار شده. همسرش قبل انقلاب، چاپخانه داشته و شبانه اعلامیه‌ چاپ می‌کرده. ساواک دستگیرش می‌کند و آنقدر شکنجه‌اش می‌دهند که دیگر نمی‌توانند صاحب فرزند شوند. بیست سالی می‌شود همسرش فوت کرده و حالا تنها توی خانه‌ای قدیمی، زندگی می‌کند. شهر که بمباران شد، رفتیم خانه‌اش. شیشه‌ها را چسب زدیم و شب، کنارش ماندیم تا آرام شود. تصویر بزرگی از امام، کنار تختش نصب کرده بود. گفت: «در پناهِ امام، آرامش دارم.» غصه می‌خورم که فرزندی ندارد تا در این شرایط کنارش باشد، اما خودش با همان لهجه تهرانی ‌می‌گوید: «درسته فرزندی ندارم، اما مرتب دستم رو به آسمونه و برای تمام رزمنده‌ها که فرزندای منم هستن، دعا می‌کنم؛ هر روز براشون صدقه می‌دم.» راست می‌گوید؛ عکسشان را که در تلویزیون می‌بیند، مثل اینکه جگرگوشه‌های خودش باشند، قربان صدقه‌شان می‌رود. همانقدر که او مادر رزمنده‌هاست، همسایه‌ها هم برای او فرزندی می‌کنند. یکی برایش نان تازه می‌‌گیرد؛ یکی سبزی می‌خرد و یکی غذا می‌آورد. پ.ن: خدا در همه‌ی شرایط حواس بنده‌هایش را دارد. ما هم باید بیشتر هوای هم را داشته باشیم؛ به‌خصوص آن‌ها که تنها زندگی می‌کنند. زهرا مومن‌زاده ۱۹اسفند۱۴۰۴ 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
https://ble.ir/ravimah/-7567551210675475396/1773306442296 بیعت دهه نودی‌های لرستانی با رهبر سوم انقلاب امام سید مجتبی خامنه‌ای 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
راوی ماه | روایت مردم لرستان 🇮🇷
🔸شهید مگر می‌میرد؟ رفته بودم تشییع پیکر پنج شهید از خانواده بازگیر؛ اما پیش از آن‌که به قبرستان برسیم خانه‌ی بمباران شده را دیدیم. از خانه، یک در استوار مانده و تلی از خاک و نخاله‌های آجر و ظرف‌های مادر و جهیزیه مهدیِ عقد کرده و لباس‌های نیمه‌سوخته. در را چهارطاق باز کرده‌اند و سیاهی نصب کرده‌اند؛ یعنی که این خانه حتی اگر نمانده، حرمت دارد و اهل خانه اگر شهید باشند حرمتش دوچندان. از در خانه وارد نمی‌شوم. دلش را ندارم، پا می‌گذارم مابین جوانه‌های گندم، که ۱۰ روز مانده به نوروزی که نداریم، سبز شده‌اند. من دلم نمی‌آید یک گیاه زیر پایم له کنم، چطور یکی خودش را از آن سر دنیا می‌رساند و خانه خراب می‌کند و طفل شیرین می‌کشد و مادر و خواهر و برادر؟ از کنار خانه‌ای که نیست می‌روم سمت زمین خالی که می‌گویند جهیزیه شهید مهدی، تخریب شده و کپه شده روی زمین و دور تا دورش سبز کمرنگ دل‌نشین بهاری است. دنبال چیزی می‌گردم که نمی‌دانم چیست؟ بعد از ، شهید جنگ ۱۲ روزه روستای انگز، گویی گم‌شده‌ای دارم خفته در خاک این روستا و حالا میان وسیله‌های خانه‌ای دنبالش می‌گردم که چهار زن و بچه شهید داده و یک پاسدار شهید دهه هشتادی. چشمم می‌خورد به دفتری؛ بازش می‌کنم؛ نقاشی آسمان ستاره باران است. حتی پرهای ستاره هر کدام‌شان یک رنگ دارند و میان ستاره‌ها دختری است که قد آبشار موی طلایی‌اش از زمین تا عرش آسمان است. دلم ریش می‌شود اما خدا که می‌بیند صاحب آن پرچم ستاره‌ی پنج‌پرِ شوم، چطور رنگ آوارگی می‌کشد روی زندگی مردم از غرب تا میانه‌ی آسیا. صفحه‌ی آخر دفتر، نقشه ساختمان است و رویایی که برای ساختن خانه‌ای آوار کرده‌اند و اول دفتر، نام ، کارشناس خانه بهداشت محله گلدشت شرقی و ثبت اطلاعات کاری‌اش. یعنی که عمه رقیه دفترش را به برادرزاده داده تا نقاشی بکشد. بیشتر می‌گردم؛ یک کتاب پاره پاره پیدا می‌کنم، خط کتاب را دنبال می‌کنم؛ قصه جنگ و بمباران هوایی و خانه‌های آوار شده‌است. برایم آشناست؛ فقط هنوز شک دارم که کتاب «دا» باشد. چند متر دورتر صفحات آخرش را می‌بینم. راوی از پاپا گفته که بعد از سقوط خرمشهر دیگر به خانه برنگشته و برای بچه‌هایش که شهید شده‌اند، مویه می‌خوانده: «آسمو اوری گریت تیره و تیره، کی دیه بک و برار وایک بمیره؟»٭ و من می‌خوانم: «کی دیه خور و برار وایک بمیره؟» این کتاب مال رقیه است یا مهدی نمی‌دانم! اما وقتی برمی‌گردم چشمم دوباره می‌افتد به در خانه‌ای که هنوز استوار است. استغفار می‌کنم؛ شهید مگر می‌میرد؟ خون شهید مگر نمی‌جوشد مثل همین ساقه‌های سبزی که دور تا دور آن خانه نورانیِ پر از شهید را در بر گرفته و هر سال جان تازه می‌بخشد به زمین. ٭آسمان را ابری تیره و تار گرفت، چه کسی دیده پدر و برادر با هم بمیرند؟ 🔹رعنا مرادی‌نسب ۲۰اسفند۱۴۰۴/ روستای شهید رحیمی انگز 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah
برای شهید می‌خواهم از تو بنویسم؛ اما ناتوانم از نوشتنِ سنگینی ظلمی که بر جسم کوچکت آوار شد. نه می‌شود بوسه‌ی گلویت که طعم شیر می‌دهد را توصیف کرد و نه از کنار لبخند شیرینی که قاب شده است توی عکس، بگذرم. نه می‌دانم مادرت، وقتی بی‌خبر از اینکه دارد تو را با خود به قتلگاه می‌برد، چگونه شال و کلاهت را پوشید که نکند سردی هوا به تنت بنشیند؛ و نه تاب دیدن آغوش خالی گهواره‌ات را دارم. برای از تو نوشتن، یک اَبَر قلم لازم دارم. قلمی که بشود با آن، قاتلت را چنان خط خطی کرد که نام منحوسش از صفحه روزگار محو شود. 🔹سمانه قاسمی‌منش 🔻آدرس کانال در بله و ایتا: @ravimah