eitaa logo
راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
2.6هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
260 ویدیو
3 فایل
🇮🇷 روایت مردم ایران از پیکرهٔ حوزه هنری انقلاب اسلامی 🖋 هنر خوب دیدن و خوب نوشتن وابسته به نویسندگان مردمی 🌱 خرمشهرهای پیش‌رو، آوینی‌ها می‌خواهد... ✉️ نظرات، انتقادات، پیشنهادات و ارسال روایت: ˹ @ravina_ad ˼
مشاهده در ایتا
دانلود
-1277223168_1281146561.mp3
2.74M
🏴روایت شماره2⃣ _____________________ 📌کانال روایت کرمان، روایتی متفاوت را برای شما دارد ✉️دوستان خود را به این کانال دعوت کنید👇 🔗https://eitaa.com/revayat_kerman
_________________ 📌کانال روایت کرمان، روایتی متفاوت را برای شما بیان می کند ✉️دوستان خود را به این کانال دعوت کنید👇 🔗https://eitaa.com/revayat_kerman
🖊همین سه چهارساعت پیش بچه ها هم ذهنشان درگیر بود که روایت چه چیزی را بنویسیم. همه مردم یک چیز می گویند: با عشق سردار دلها آمده ایم! در مینی بوسی که نویسنده ها را به سمت گلزار می‌برد بحث سوژه های جالبی بود. مسافران و زائران خارجی، موکبهای عراقی، زنان زایر کم حجاب، پسربچه های نوجوان، موکب داران و... من اگرچه از پیش می‌دانستم که چه چیز را باید روایت کنم، اما باز هم این حرفها شور و شوقم را برای دیدن این حماسه بیشتر می‌کرد . حدود ۴ساعت در بین جمعیت بودیم و با هر گروهی گرم صحبت می شدم. خادمان امام رضا (ع)، ردیف نوجوان‌های واکس زن، زائران زردشتی، خبرنگارها، مادر دهه هفتادی با پنج فرزندی که نذر کرده بود آنها را هرساله از مشهد به مراسم سالگرد بیاورد، زن مطلقه تهرانی و.... باید یک وقتی حالم کمی بهتر شود و قصه ی هرکدام را آن طور که دلم میخواهد بنویسم آن طور که بتوانم همه ی آنچه دیدم را بازتاب دهم. بگویم که چطور با صدای شنیدن اذان بلندگوهای مولودی خوان و سرود خوان قطع شد و وسط خیابان گلزار موکت بلندی پهن شد و همه ی جمعیتی که روبه سردار حرکت می کردند ناگهان پشت به سردار شده‌ و رو به قبله به نماز ایستادند. نمازمان را که خواندیم در موکب «در مسیر حبیب» با دوستان نویسنده قرار داشتیم. هنوز عده ای نامیدانه می گفتند سوژه ی خاصی پیدا نکرده اند و من فکر می کردم مگر همه چیز اینجا خاص نیست؟ چرا دنبال یک چیز خارق العاده و دراماتیک هستند؛ هر آدمی قصه ای دارد لابد! 📸عکس یادگاری گرفتیم‌و برگشتیم‌هتل. بین راه از آقای اسلامی خواستیم عصر هم زودتر بیاییم و با مردم حرف بزنیم. اما هنوز به هتل نرسیده بودیم که تلفن ها شروع شد. از حوزه هنری، از خانواده، دوستان و.... 🏴حدود ساعت۳ فاجعه رخ داده بود و دیگر کسی مشکل سوژه نداشت؛ حالا صدها سوژه در شهر گریه کنان و به سر زنان دنبال عزیزشان می گشتند و سوژه ها در شهر منتظر قلم هایی برای روایت بودند. پیش از اینکه روایت شویم باید روایت می کردیم... 📝 ساجده تقی زاده _____________________ 📌کانال روایت کرمان، روایتی متفاوت را برای شما دارد ✉️دوستان خود را به این کانال دعوت کنید👇 🔗https://eitaa.com/revayat_kerman
189865730_2038177780.mp3
3.66M
🏴روایت شماره3⃣ _____________________ 📌کانال روایت کرمان، روایتی متفاوت را برای شما دارد ✉️دوستان خود را به این کانال دعوت کنید👇 🔗https://eitaa.com/revayat_kerman
🔥«رفتم از موکب ناهار بگیرم که 206 مشکی‌رنگ، جلوی چشمم رفت هوا... مثل برگِ درختی در دست باد از زمین کنده شدم، پرتاب شدم عقب!» می‌گفت مادرش روی صندلی تاشو نشسته و دخترش کنارش ایستاده تا برود برای‌شان ناهار بگیرد. در حال رفتن بوده که این انفجار اتفاق می‌افتد. و خنکی آب او را به هوش می‌آورد. یکی بالای سرش پرسیده: «داداش خوبی؟» و به اطرافیانش گفته: «به هوش اومد، به هوش اومد...» می‌گوید: «فکر مادرم و دخترم پرید جلوی ذهنم! کجا بودند را نمی‌دانستم. راه افتادم سمت موکب؛ یکی داشت داد می‌زد آقا دستت! نمی‌فهمیدم به کی می‌گوید یا طرف‌حسابش کدام مجروح است!» رنجور و نالان ادامه می‌دهد: «دخترم کنار خیابان افتاده بود و مادرم زیر آوارِ موکب...؛ آمدم دخترم را بلند کنم که درد هجوم کرد به همه وجودم... تازه نگاهم رفت به دستم؛ خون سرازیر بود و از انگشتان‌م می‌ریخت» گفت: «تازه آن آدمی که می‌گفت دستت! رسید به‌م؛ گفت که دارد داد می‌زند دستم ترکش خورده؛ با آخرین نفس و نایی که داشتم گفتم دخترم و اشاره کردم به او که افتاده بود کنار خیابان؛ دست گذاشت و نبض دخترم را گرفت؛ داد زد زنده‌س، برانکارد بیارین!» 🚑می‌دانستم خودش را که آورده‌اند بیمارستان مهرگان، مادر و دخترش اتاق عمل بیمارستانِ پیامبر اعظم هستند. برای همین بیرون زدم تا برسم بیمارستان پیامبر اعظم(ص). وسطِ سرمای استخوان‌سوز غوغای جمعیت بود آنجا. هر کس دنبال عزیزی بود و نشانی گم‌شده‌اش را می‌داد. بیرون از بیمارستان همان جوان را دیدم، با دستِ بانداژ شده. نمی‌دانم چطوری به این زودی خودش را رسانده بود آنجا. حتی زودتر از من. می‌پرسم با این حال و روز چرا آمدی اینجا؟ گفت: «گفتم که مادر و دخترم اتاق عمل‌ن، انتظار داری بشینم اونجا؟!» و با همان دست مجروحش کوبید توی درِ شیشه‌ای بیمارستان.... _____________________ 📌کانال روایت کرمان، روایتی متفاوت را برای شما دارد ✉️دوستان خود را به این کانال دعوت کنید👇 🔗https://eitaa.com/revayat_kerman
_________________ 📌کانال روایت کرمان، روایتی متفاوت را برای شما بیان می کند ✉️دوستان خود را به این کانال دعوت کنید👇 🔗https://eitaa.com/revayat_kerman
🏨زن جوانی با حدود سی و هفت، هشت سال سن با ته مانده ی آرایش غلیظی که روی صورتش ماسیده بود و مژه های مصنوعی بلند، در سایه روشن نورهای قرمز و زرد ورودی بیمارستان توجهم را به خودش جلب کرد. داشت زن قدکوتاه لاغری را آرام می کرد، جلو رفتم و پرسیدم دنبال کسی هستید؟ زن قدکوتاه گریان گفت دنبال خواهرم هستم. گفتم میدانم حال بدی دارید ولی میشود دو سه دقیقه صحبت کنیم. اول قبول کرد و بعد نگران شد و گفت نه... نه... 🔰خانمی که مژه مصنوعی گفت: بذار من بگم. ابن بنده خدا مریضه و حالشم خوب نیست. اول این نکته رو بدونید که الان چندروزه توفضای مجازی ما داریم خبرش رو می خونیم که قراره بمبگذاری بشه، همه به ما می گفتن چنین خبری تو راه هست و وارد شلوغی نشید. به خاطر همین ما تا جنگل قائم اومده بودیم ولی سمت شلوغی نرفتیم . یعنی اصلا بین موکبها و سرگلزار نرفتیم. ‌ایشون خواهر جاری منه! ◾️جاریم "سارا" چهل سالی سن داره، سه تا پسر داره و ظهر خانوادگی اومدیم جنگل قائم هم زیارت کنیم هم ناهار را آوردیم بیرون با هم بخوریم. خواهرشم از بافت اومده مریض احواله بنده خدا. سارا میخواست ایشونو ببره دکتر‌و درمان کنه. بعد از ناهار سارا گفت من می رم هم زیارت کنم هم از موکب برای پسرهام تبرکی بگیرم. من که می دانستم پسرها برای سارا سورپرایز روز مادر داشتند از رفتنش استقبال کردم . او رفت و ما مشغول آوردن هدایا از ماشین شدیم؛ چنددقیقه از رفتنش گذشت که صدای مهیب بمب دل همه مارا از جا کند. 🔥من انفجار را دیدیم، دویدیم که سارا را پیدا کنیم اما از آن لحظه تا حالا هیچ خبری نیست. سارا اگر آتش به سرش باشد هم تلفن پسرهایش را جواب می دهد، از ظهر کادوها توی ماشین است و ما دنبال سارا هستیم. صحبت به این‌جا رسید خواهر سارا گفت: میگم ممکنه کسی از فوتی هارو هنوز پیدا نکرده باشن؟ جوابی نداشتم. دوباره پرسید: یعنی بچه های خواهرم تو روز مادر بی مادر شدن؟ دستم را بردم سمتش دستهای یخ زده اش را گرفتم و گفتم کجاها دنبالش رفتی ؟ گفت: خود گلزار, بیمارستان شفا, بیمارستان شهید باهنر, بیمارستان افضلی پور نمیدانم چرا پریدم توی حرفش و گفتم بیمارستان فاطمه زهرا چی؟ اونجا رفتی یک لحظه چشمش برق زد؛ ساکت شد و با شوق پرسید: فاطمه زهرا؟ لبخند زدم و گفتم: برو ! برو سمت فاطمه زهرا.... 📝 *ساجده تقی زاده _____________________ 📌کانال روایت کرمان، روایتی متفاوت را برای شما دارد ✉️دوستان خود را به این کانال دعوت کنید👇 🔗https://eitaa.com/revayat_kerman
گیسوی تو، نشانه است! 💠زن از ماشین پیاده شد جمعیت را کنار زدو هراسان به سمت نگهبانی بیمارستان دوید چادرش روی شانه‌هایش افتاده بود. تارهای نامرتب و پریشان موهایش از لابه‌لای روسری روی گونه‌اش ریخته بود ریخته بودند.لب‌هایش از ترس سفید شده بود به نگهبان که رسید پاهایش دیگر جان نداشت دستش را روی شیشه نگهبانی تکیه داد و هراسان گفت محسن ابراهیمی "گفتن آوردنش اینجا، زنده‌ست؟" و بعد طوری که انگار خودش تحمل شنیدن جواب همچین سوالی را ندارد سرش را گذاشت روی شیشه و به‌زور بدن بیجانش را نگه داشت.نگهبان همان‌طورکه سریع داشت دفتر اسامی را نگاه میکرد گفت:" پسرته خواهر؟"و  زن بدون این‌که صدایش نای بیرون آمدن داشته باشد جواب داد:" تورو امام زمان نگو مرده" نگهبان صفحه را ورق زد و گفت:" خواهرم آروم باش توکلت به خدا باشه اسمش تو لیست من نیست برو توی اورژانس و بگرد ببین پیداش می‌کنی؟". زن بعد از کلی التماس از گیت نگهبانی رد شد و به اورژانس رسید. ناله و فریاد بابوی خون درهم آمیخته شده بود راهروی اورژانس پر بود از مجروحان و مصدومان که بعضی‌هاشان از هوش رفته بودند. اولی محسن نبود، دومی هم که پرستار داشت سرش را باند پیچی میکرد جوانی سی و چند ساله بود انگار،نه محسن شانزده ساله‌ی او. سومی هم بدن بیجانی بود که بر پارچه‌ی رویشنوشته بودند: سردخانه. چشمش که به این کلمه افتاد ناگهان پایش از یاری کردن ایستاد کف زمین اورژانس نشست و به پایین روپوش پرستاری که به‌سرعت داشت از کنارش می‌گذشت چنگ انداخت:" خانوم محسن ابراهیمی یه جوون شونزده ساله با موهای فرفری سیاه این‌جا نیاوردن؟" پرستار به سرم توی دستش اشاره کرد:" من کار دارم، خانم جون پاشو این‌جا آلوده‌ست پاشو بشین روی صندلی باید از پذیرش بپرسی یا خودت یکی‌یکی اتاق ها رو نگاه کنی. 😥زن هر چه توان داشت  روی‌هم گذاشت برای ایستادن. شروع کرد به گشتن تمام اتاق ها،اتاق اول، اتاق دوم.... چپ،راست و هر چه بیشتر به انتهای سالن نزدیک می‌شد دلش بیشتر راضی می‌شد که محسن را هر قدر مجروح و زخمی در همین اتاق ها بیابد. آخرین اتاق آخرین امید او بود و بعد از آن دیگر باید برای شناسایی محسن به سردخانه می‌رفت، زیر لب زمزمه کرد یا فاطمه زهرا تو رابه  آبروی حاج قاسم قسم و بعد به سراغ تخت آخر اتاق آخر رفت زنی سال‌خورده و زخمی روی آن خوابیده بود و ناله می‌کرد. جهان روی سرش آوار شد، یادش آمد که صبح محسن را بخاطر به هم ریختگی اتاقش کلی دعوا کرده بود. صورت زیبای محسن جلوی چشمش آمد که با خنده گفته بود:" مراسم حاج قاسم که تموم شه، سرمون خلوت میشه میام خونه کامل اتاقمو تروتمیز میکنم" در دلش تمام دعاهایی که برای عاقبت به خیری محسن کرده بود مرور کرد سرش گیج رفت چشم‌هایش تار شد:" خدایا من تحمل این غم و دوری بزرگ رو ندارم". بی‌رمق با لب‌هایی لرزان از زنی پرسید:" سردخانه کجاست؟" و قبل‌از آن‌که جمله‌اش تمام شود پرستاری  که داشت از اتاق CPR بیرون می‌آمد بلند فریاد زد:" پسر نوجوونه برگشت دکتر میگه منتقل شه آی سی یو" از لابه‌لای درِ باز شده‌ی اتاق و رفت‌وآمد دکترها و پرستاران موهای  مشکی محسن را دید و فرفری گیسویی را که تمام حالاتش را حفظ بود. جلوتر رفت دلِ از دست رفته‌اش را لای آن موها دوباره یافت و با صدای بوق مانیتوری که داشت حیات محسن را نشان می‌داد آرام گرفت... _____________________ 📌کانال روایت کرمان، روایتی متفاوت را برای شما دارد ✉️دوستان خود را به این کانال دعوت کنید👇 🔗https://eitaa.com/revayat_kerman
🏠زنگ خانه را میزنم،پسرکوچکم دوپله یکی مسیر را طی می کند و به آغوشم پناه می‌آورد متعجب نگاهش میکنم!!! با صدایی بغض‌آلود و زبانی کودکانه می گوید:مامانم‌ خدا رو شکر شما کرمان نرفتی،اگه کشته میشدی من بدون مامان‌چیکار می‌کردم؟ با تعجب می‌پرسم:امیرحسین چرا باید کشته بشم؟؟؟ میگه :اگه بمب بهت میخورد ... 🔥بمب،کرمان،چی میگی بچه؟؟؟ پسر بزرگترم میگه مامان مزار حاج قاسم بمب منفجر کردند.😔 انگار در لحظه جام زهری نوشیده باشم دهانم تلخ میشود،ناخودگاه چهره دوستانم زهره و زینب که به دعوت من برای روایت نویسی عازم کرمان شدند در مقابل چشمانم مجسم میشوند،با استیصال و سراسیمه گوشی ام را که در خانه جا گذاشته بودم طلب میکنم،توان اینکه چهار پله باقیمانده را بالا بروم ندارم،بچه ها گوشی را به دستم می‌رسانند،زینب خطش مشغول است،شماره زهره ، را می گیریم خدا خیرش بدهد انگار می‌داند آدم پشت خطش چه لحظه‌های سختی را می‌گذراند همان زنگ اول جواب می‌دهد،انگار روح به جسمم بازگشته باشد با حالی نزار میپرسم:شما خوبید؟؟؟ و قتی خبر سلامتیشان‌را میگیرم،تازه به خودم می آیم جمله اول پسر کوچکم در ذهنم مرور میشود،خدا رو شکر که زنده ای مامان... وای....روز مادر ....بچه هایی که بی مادر شدند....مادرهایی که بی فرزند شدند...زیر لب هزار بار این شعر فریدون مشیری را زمزمه می‌کنم:"هیچ حیوانی به حیوانی نمی‌دارد روا،آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند". 📝 فاطمه یعقوبی -بیرجند _____________________ 📌کانال روایت کرمان، روایتی متفاوت را برای شما دارد ✉️دوستان خود را به این کانال دعوت کنید👇 🔗https://eitaa.com/revayat_kerman
پسرعمو بودند. به بیست و چهار ساعت نکشیده از پرکشیدنشان موکبی که در آن خدمت می کردند دوباره برپا شد. سر در موکبشان زده بودند این موکب در حادثه تروریستی مورخ۱۴۰۲/۱۰/۱۳ دو شهید و چهار مجروح تقدیم نظام، رهبری و مکتب حاج قاسم نموده است. _____________________ 📌کانال روایت کرمان، روایتی متفاوت را برای شما دارد ✉️دوستان خود را به این کانال دعوت کنید👇 🔗https://eitaa.com/revayat_kerman
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌹 دیشب بعد از انفجار با دوقلوهاشون اومدن گلزار شهدا. میگه: شهادت خانوادگی می‌چسبه! 🔸چه مفهومی میتونه داشته باشه جز این جمله پرمغز امام خمینی: "بکشید ما را، ملت ما بیدارتر می‌شود." _____________________ 📌کانال روایت کرمان، روایتی متفاوت را برای شما دارد ✉️دوستان خود را به این کانال دعوت کنید👇 🔗https://eitaa.com/revayat_kerman
😭 «بقایای مقدس» 🏴خادم،پلاستیک دسته داری دستت می دهد:« تا می توانی باقی مانده هایشان را جمع کن» خم می شوی،نمی دانی کجای بدن است اما می دانی گوشت و پوست است و مال آدمیزاد. گرمی خونش از دستکش می گذرد و انگار با کسی دست داده باشی،دستت گرم می شود. ناچار می اندازی اش داخل پلاستیک. 🌲چند متر جلوتر چیزی روی درخت کاج برق می زند.چشم ریز می کنی و نمی فهمی. می روی سمتش. دست دراز می کنی، چیزی از ته معده ات حرکت می کند و به حلقت که می رسد عوق می زنی، دیگر هیچوقت از دیدن چشم توی ظرف کله پاچه خوشحال نخواهی شد. داخل پلاستیک را نگاه می کنی، حالا تقریبا پر شده.دنبال خادم می گردی که تحویلش دهی. سرت دور می خورد. خودت را کنار مردی می بینی که میان میدان جنگ، پارچه ای را پهن کرده و خم شده.انگار در رکوع است.نزدیکش می شوی، روی پارچه جلویش شبیه همان چیزهایی را دارد که تو داری.تو نمی دانی صاحبان آن چشم ها و اعضا چه کسی هستند.نگاه او اما به تک تک اعضا و حتی به قطره های خون،پدرانه است. رکوعش تمام می شود اما قیام نمی کند. سجده می رود.سرش را روی مهر می گذارد.روی مهر پیشانی پسر جوان.چهره اش را نگاه می کنی،آشناست، آرام است، اما حیران. به خودت می آیی.پلاستیک از دستت افتاده کف آب و خون های کنار جدول.خودت اما انگار زودتر افتاده ای.زانو زده ای جلوی بنر پاره پاره ی موکب. نگاهت مانده روی جمله ی نیمه سوخته اش:« لا یوم کیومک یا اباعبدالله» 📝 مهدیه سادات حسینی _____________________ 📌کانال روایت کرمان، روایتی متفاوت را برای شما دارد ✉️دوستان خود را به این کانال دعوت کنید👇 🔗https://eitaa.com/revayat_kerman