eitaa logo
راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
2.6هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
260 ویدیو
3 فایل
🇮🇷 روایت مردم ایران از پیکرهٔ حوزه هنری انقلاب اسلامی 🖋 هنر خوب دیدن و خوب نوشتن وابسته به نویسندگان مردمی 🌱 خرمشهرهای پیش‌رو، آوینی‌ها می‌خواهد... ✉️ نظرات، انتقادات، پیشنهادات و ارسال روایت: ˹ @ravina_ad ˼
مشاهده در ایتا
دانلود
شب دانش‌آموزها روایت علی هاجری | اهواز
۱۴ فروردین
📌 شب دانش‌آموزها درست همان شب سنگین اتفاق افتاد. همان اولین شب سنگین هر سال را می‌گویم. شبی که تعطیلات تمام می‌شود. یعنی شب ۱۳ فروردین. همان شبی که دانش‌آموزان از روز اول نوروز آرزوی نیامدنش را دارند. گرچه آن سال هم که علما عید را تحریم کردند سنگینی‌اش دو چندان شده بود. توی اهواز هیچ کس روز ۱۳ را بدر نکرد و منتظر شب ماند. همه خودشان را برای نماز به مسجد جزایری رساندند. هم انقلابی‌ها هم چپی‌ها و هم ساواکی‌ها! داغ شهدای قم تازه داشت سرد می‌شد که خبر شهادت تبریزی‌ها خشم مردم را از رژیم بیشتر کرد. حالا هم برای نشان دادن خشم‌شان، شب ۱۳ فروردین را که مصادف شد با چهلم شهدای تبریز برای بدرکردن انتخاب کردند. بعد از نماز هادی غفاری رفت روی منبر. همه نوع ادبیاتش را می‌دانستند. ساواکی‌ها هم برای همین جمع شده بودند. وسط سخنرانی لحظه‌ای چراغ‌ها خاموش شد. اعلامیه بود که به هوا پرتاب ‌شد. بعد از روشنی مجدد، ادبیات غفاری که تند‌تر شد، رئیس ساواک رفت جلو تا او را از سر منبر بکشد پایین. غفاری هم سرش دادی زد و تهدید کرد که به مردم می‌گوید از مسجد بیرونش کنند. یکهو جمعیت با شعارهای تند علیه رژیم از جایش برخاست و صحن مسجد را شلوغ کرد. غفاری را از لای جمعیت با لباس شخصی بیرون بردند. جمعیت هم شعارگویان بی‌توجه به مأمورانی که مسجد را محاصره کرده بودند، خارج شدند. ماموران رژیم که مثل همیشه منتظر شکار بودند، دست به کار شدند. تاریکی شب، سنگینی ۱۳ فروردین و قلب‌های سیاه ماموران رژیم بزم سیاهی را تکمیل کرده بود. ابتدا ضربات باتوم شروع شد. چند نفری افراد را دوره می‌کردند. حلقه که تنگ‌تر می‌شد زدن را شروع می‌کردند. بعضی‌ها که جثه کوچکتری داشتند از لای دست و پاها فرار می‌کردند. کسانی هم که راه فراری نداشتند معلوم نبود ضربات باتوم چه بلایی بر سر و صورتشان می‌آورد... توی همین بین هم صدای تیراندازی شور بزم را بیشتر کرد! سهم دانش‌آموزها در تیر خوردن بیشتر بود‌. صادق کرمانشاهی و ابوالحسن حسن‌زاده مجروح شدند اما تیری با اثابت به سر، یکی را درجا شهید کرد. او کسی نبود جز محمدتقی کتانباف دانش‌آموز ۱۷ ساله رشته ریاضی... کتانباف تنها به جرم حمایت از شهدای تبریز، لقب اولین شهید تظاهرات در اهواز را گرفت و رژیم با به شهادت رساندنش علاوه بر به خاک و خون کشیدن مراسم چهلم، به همه فهماند که در حمایت از شاه با احدی سر سازگاری ندارد. حتی با یک دانش‌آموز ۱۷ ساله! شب سنگین ۱۳ فروردین ۱۳۵۷ تمام شد و بالاخره همه دانش‌آموزان به مدرسه رفتند اما شاه و همه عوامل رژیم نمی‌دانستند که از آن شب به بعد تنها ۱۰ ماه در مقابل سیل مردم دوام می‌آورند. ۱۲ بهمن همان سال بود که امام با آمدنش به ایران بساط کل رژیم را برچید و مانع هدر رفتن خون‌های به ناحق ریخته محمدتقی‌ها در شب‌های سنگین شد. یعنی همان یارانی که سال ۱۳۴۲ درون گهواره‌ها بودند... علی هاجری @kelkkhiyal چهارشنبه | ۱۳ فروردین ۱۴۰۴ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
۱۴ فروردین
19.34M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رهبر بی‌ادعای سفر دل‌ها روایت زهرا سالاری | کلاله
۱۴ فروردین
📌 رهبر بی‌ادعای سفر دل‌ها علی‌آقا، بزرگ‌ترِ جمع کوچک‌تر‌ها، همیشه یک قدم جلوتر از بقیه است. همه‌فن‌حریف و پرانرژی، اما نه آن‌قدر که خسته‌ات کند. حضورش دلگرم‌کننده است. همیشه در حال کمک. از پخش بسته‌های فرهنگی گرفته تا انتخاب سرودهای مسیر، هر جا که کاری باشد، او هم هست. هوا سنگین بود، اتوبوس در جاده‌ی اروند پیش می‌رفت و سکوتی بین بچه‌ها افتاده بود. ناگهان علی‌آقا از جا بلند شد، چفیه‌اش را دور گردن انداخت، نگاهی به جمع انداخت و با صدایی محکم گفت: «سرود "سلام فرمانده" که پخش شد، همه با هم می‌خوانیم!» چیزی در لحنش بود که نمی‌شد نادیده گرفت. انگار خودش هم خوب می‌دانست که این سفر فقط یک اردو نیست، بلکه فرصتی است برای یادآوری، برای دل‌سپردن. حسین و پارسا، پرشور و بازیگوش، همیشه دنبال شیطنت‌اند. اما مجتبی و طاها آرام‌ترند و بیشتر در فکر. کنار علی ایستادند. او هم با همان حس بزرگ‌تر بودن، دستش را روی شانه‌هایشان گذاشت. صدای سرود در فضا پیچید، صدایی که از ته دل بود. حسین و پارسا به شوخی می‌گویند: «ما ممنوع‌التصویریم، کسی نباید چهره‌مان را ببیند!» و بچه‌ها با خنده تأیید می‌کنند. اما درست لحظه‌ای که شور و حال سرود فروکش کرد، علی‌آقا خواندن مداحی را آغاز کرد. صدایش آرام و محزون، اما پر از احساس بود. انگار لحظه‌ای برای سکوت نبود. دل‌های ما آماده شده بود، نه فقط برای مقصد، بلکه برای مسیری که از دل ما می‌گذشت... زهرا سالاری چهارشنبه | ۱۳ فروردین ۱۴۰۴ | روایت گلستان eitaa.com/revait_golestan ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
۱۴ فروردین
📌 سیزده بدر در جبهه پنج‌شنبه ۱۳۶۰/۱/۱۳ الان ساعت ۹:۴۵ بعد از ظهر است در کنار برادر موغاری مشغول تخمه شکستن هستیم و درد دل می‌کنیم. امروز پل تدارکاتی ما را عراقی‌ها دیده بودند و درست ۳۵ خمپاره پشت سر هم زدند، ولی از آن جایی که خدا خواست هیچکدام به هدف نخورد و همچنین خانه تدارکات ما را زدند بطوری که بچه‌های تدارکات آمدند در سنگر‌های اجتماعی ما جمع شدند و می‌خندیدند هی گفتند و سیزده بدر خودمان آمدیم پیش شما و سیزده را بدر کنیم و دسته جمعی نشسته بودیم. عراقی‌ها به فاصله پنجاه، صدمتری ما را می‌کوبیدند و شب چند نفر از برادران را برای تهیه غذا فرستادیم و بر اثر کوبیدن خمپاره آن‌ها برگشتند و از جمله عرب بود آنقدر ناراحت شده بود وقتی برگشت آمد پیش من چند تا فحش داد و به سنگر رفت؛ و الان ساعت ۱۱:۵ بعد از ظهر (شب) است برادران خوابند من به دعای کمیل که از رادیو پخش شد گوش می‌دادم؛ و یاد آن شب که با مادر و داداش و محمود و هادی و زن داداش به مهدیه رفته بودیم افتادم کار ندارم آبغوره خوبی گرفتیم در این سنگر مقابل دشمن خدا و حالا خیلی خسته هستم، ولی سبک شدم، چون اشک ریختم و با خدا راز و نیاز کردم. منبع: دفترچه خاطرات شهید مهدی محمدباقری شهید مهدی محمدباقری پنج‌شنبه | ۱۳ فروردین ۱۳۶۰ | جبههٔ معبر ۱۷ @mabar17 ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
۱۴ فروردین
📌 لیله القدر شب بیست و سوم است. آخرین شب قدر. توی خانه هستم. برای آدم بچه‌دار خانه از همه جا بهتر است. این را البته به بقیه می‌گویم، وقتی می‌پرسند دیشب کجا رفتی؟ اما خودم می‌دانم که مساله اصلی بچه‌ها نیستند. شب بیست و یکم که هر دو خواب بودند تا صبح. ولی باز هم خانه ماندم. مشکل خودمم. خودم که توی تنظیماتم گزینه نخوابیدن تا سحر ندارم. از اول هم نداشتم. حتی کشیک‌های دوران دانشجویی هم نتوانست نیاز به خواب شب را در من از بین ببرد. به تجربه می‌دانم که اگر با هر تقلا تا اذان خودم را بکشانم، به نماز صبح که می‌رسد، سطح هوشیاری‌ام افت می‌کند. این است که با خودم دو دو تا چهار تا کردم و دیدم خدا هم راضی‌تر است که یکی دو ساعتی وسط شب بخوابم و بعد بلند شوم. برنامه این بود که از افطار تا ساعت دوازده به اعمال مشترکه شب‌های رمضان بپردازم، یعنی امور افطار و سحر و رتق و فتق بچه‌ها. بعد یک ساعت بیداری، دو ساعت خواب و دوباره بیداری تا سحر. اما ساعت از دوازده گذشت و هیچ کدام هنوز نخوابیده بودند. پسرک ارشد که بعد از افطارها نیروی افسانه‌ای می‌گیرد و مرحله هیجانی‌اش تازه شروع می‌شود. بااینکه نه روزه می‌گیرد و نه با ما سر سفره افطار می‌کند. در طول روز هم که به برکت روزه داری من چیز دندان‌گیری گیرش نمی‌آید برای خوردن. نمی‌دانم چه اتفاقی بعد از افطار می‌افتد که اینقدر انرژی دارد. اما فسقلی شب‌ها خوب می‌خوابد. یازده دوازده می‌خوابد و در طول شب هم بدقلقی نمی‌کند. اما امشب نمی‌دانم چرا او هم نمی‌خوابید. ساعت از دوازده گذشت و هر دو بیدار بودند. سحری هم درست نکرده بودم. تلویزیون روشن بود و جوشن کبیر از حرم امام رضا پخش می‌شد. شام پسرک را جلوی تلویزیون دادم، و فسقلی را گذاشتم روی پایم تا بخوابد. همزمان با تلویزیون پیش می‌رفتم. چراغ‌ها را خاموش کردم تا باورشان بشود شب است. فسقلی کم کم چشم‌هایش را بست. پسرک هم بالاخره رضایت داد بخوابد. ولی بدون کتاب نه. گفت برایم کتاب بخون تا شب خواب بد نبینم. این تقریبا قرار هر شبمان است. اول گفتم نه. گفتم امشب وقت ندارم. اما زیر بار نرفت. بعد با خودم فکر کردم داستان خواندن برای بچه هم می‌تواند قسمتی از اعمال شب قدر باشد. با قید اینکه فقط یکی باشد قبول کردم. داستان را که خواندم آمد برود توی اتاقش. دم در گفت: می‌خوای بیای پیش من بخوابی؟ خوبه‌ها! خیلی از شب‌ها این پیشنهاد را می‌دهد. گفتم کارها را که کردم می‌آیم. رفت. فسقلی را بردم سر جایش خواباندم. جوشن به فرازهای آخرش رسیده بود. چند بند آخر را خواندم. توی حرم باران می‌آمد و عده‌ای توی صحن زیر باران دعا می‌خواندند. فراز مورد علاقه‌ام رد شده بود. آن که یکی از خطاب‌هایش یا رازق الطفل الصغیر است. فراز صدم را که خواندم تلویزیون را خاموش کردم و رفتم پیش پسرک. خوابش برده بود. خواب خواب که نه، بین خواب و بیداری بود. به اصطلاح عامه تو قسمت پادشاه اول بود، و به اصطلاح علمی توی مرحله نان رم. کنارش دراز کشیدم و گفتم: اومدم پیشت. با چشم‌های بسته گفت: باشه. ولی دیر شد دیگه. احساس عذاب وجدانم بیشتر شد. هر وقت می‌روم و می‌بینم خوابش برده عذاب وجدان می‌گیرم. کنارش ماندم و چند تا بوس حواله‌اش کردم و دعا کردم ناخودآگاهش متوجه بشود و بعدا در فرصت مناسب حضورم را به خودآگاهش اطلاع بدهد. بلند شدم. برنامه بعدی درست کردن سحری بود. شروع کردم به رنده کردن پیاز. فکرش را نکرده بودم که نصف شبی نمی‌شود غذاساز روشن کرد. پیازش از آن نامردها بود. می‌خواست مطمئن بشود شب قدر اشکم درآمده. ساعت نزدیک یک بود و از برنامه عقب بودم. اما نه غر زدم و نه برای ملائکه مظلوم‌نمایی کردم، که مثلا شب قدر است و همه دارند دعا می‌خوانند و من دارم غذا می‌پزم تا شکم بندگان خدا را سیر کنم. چون می‌توانستم غذا را قبل‌تر آماده کنم. قبل از افطار یا سر شب. کار غذا که تمام شد ساعت نزدیک دو بود. گاز را خاموش کردم، ساعت را کوک کردم و رفتم بخوابم. قبلش سری به پسرها زدم، آیه‌های زیبای خدا در خانه‌ی ما. همان جا یک یادآوری ریز هم به ملائکه کردم: یک وقت بیکار ننشینید تا موقعی که بیدار شوم برای قرآن سر گرفتن. تا اینجای کار هم داشتم به قرآن عمل می کردم. آنجا که می گوید: و فی الارض آیات للموقنین و فی انفسکم افلاتبصرون. آیه های خدا را تماشا کردم، بوییدم و بوسیدم، بعد رفتم توی رخت خواب. معصومه ربیعی پنج‌شنبه | ۱۴ فروردین ۱۴۰۴ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
۱۵ فروردین
📌 لیله القدر شب بیست و سوم است. آخرین شب قدر. توی خانه هستم. برای آدم بچه‌دار خانه از همه جا بهتر است. این را البته به بقیه می‌گویم، وقتی می‌پرسند دیشب کجا رفتی؟ اما خودم می‌دانم که مساله اصلی بچه‌ها نیستند. شب بیست و یکم که هر دو خواب بودند تا صبح. ولی باز هم خانه ماندم. مشکل خودمم. خودم که توی تنظیماتم گزینه نخوابیدن تا سحر ندارم. از اول هم نداشتم. حتی کشیک‌های دوران دانشجویی هم نتوانست نیاز به خواب شب را در من از بین ببرد. به تجربه می‌دانم که اگر با هر تقلا تا اذان خودم را بکشانم، به نماز صبح که می‌رسد، سطح هوشیاری‌ام افت می‌کند. این است که با خودم دو دو تا چهار تا کردم و دیدم خدا هم راضی‌تر است که یکی دو ساعتی وسط شب بخوابم و بعد بلند شوم. برنامه این بود که از افطار تا ساعت دوازده به اعمال مشترکه شب‌های رمضان بپردازم، یعنی امور افطار و سحر و رتق و فتق بچه‌ها. بعد یک ساعت بیداری، دو ساعت خواب و دوباره بیداری تا سحر. اما ساعت از دوازده گذشت و هیچ کدام هنوز نخوابیده بودند. پسرک ارشد که بعد از افطارها نیروی افسانه‌ای می‌گیرد و مرحله هیجانی‌اش تازه شروع می‌شود. بااینکه نه روزه می‌گیرد و نه با ما سر سفره افطار می‌کند. در طول روز هم که به برکت روزه داری من چیز دندان‌گیری گیرش نمی‌آید برای خوردن. نمی‌دانم چه اتفاقی بعد از افطار می‌افتد که اینقدر انرژی دارد. اما فسقلی شب‌ها خوب می‌خوابد. یازده دوازده می‌خوابد و در طول شب هم بدقلقی نمی‌کند. اما امشب نمی‌دانم چرا او هم نمی‌خوابید. ساعت از دوازده گذشت و هر دو بیدار بودند. سحری هم درست نکرده بودم. تلویزیون روشن بود و جوشن کبیر از حرم امام رضا پخش می‌شد. شام پسرک را جلوی تلویزیون دادم، و فسقلی را گذاشتم روی پایم تا بخوابد. همزمان با تلویزیون پیش می‌رفتم. چراغ‌ها را خاموش کردم تا باورشان بشود شب است. فسقلی کم کم چشم‌هایش را بست. پسرک هم بالاخره رضایت داد بخوابد. ولی بدون کتاب نه. گفت برایم کتاب بخون تا شب خواب بد نبینم. این تقریبا قرار هر شبمان است. اول گفتم نه. گفتم امشب وقت ندارم. اما زیر بار نرفت. بعد با خودم فکر کردم داستان خواندن برای بچه هم می‌تواند قسمتی از اعمال شب قدر باشد. با قید اینکه فقط یکی باشد قبول کردم. داستان را که خواندم آمد برود توی اتاقش. دم در گفت: می‌خوای بیای پیش من بخوابی؟ خوبه‌ها! خیلی از شب‌ها این پیشنهاد را می‌دهد. گفتم کارها را که کردم می‌آیم. رفت. فسقلی را بردم سر جایش خواباندم. جوشن به فرازهای آخرش رسیده بود. چند بند آخر را خواندم. توی حرم باران می‌آمد و عده‌ای توی صحن زیر باران دعا می‌خواندند. فراز مورد علاقه‌ام رد شده بود. آن که یکی از خطاب‌هایش یا رازق الطفل الصغیر است. فراز صدم را که خواندم تلویزیون را خاموش کردم و رفتم پیش پسرک. خوابش برده بود. خواب خواب که نه، بین خواب و بیداری بود. به اصطلاح عامه تو قسمت پادشاه اول بود، و به اصطلاح علمی توی مرحله نان رم. کنارش دراز کشیدم و گفتم: اومدم پیشت. با چشم‌های بسته گفت: باشه. ولی دیر شد دیگه. احساس عذاب وجدانم بیشتر شد. هر وقت می‌روم و می‌بینم خوابش برده عذاب وجدان می‌گیرم. کنارش ماندم و چند تا بوس حواله‌اش کردم و دعا کردم ناخودآگاهش متوجه بشود و بعدا در فرصت مناسب حضورم را به خودآگاهش اطلاع بدهد. بلند شدم. برنامه بعدی درست کردن سحری بود. شروع کردم به رنده کردن پیاز. فکرش را نکرده بودم که نصف شبی نمی‌شود غذاساز روشن کرد. پیازش از آن نامردها بود. می‌خواست مطمئن بشود شب قدر اشکم درآمده. ساعت نزدیک یک بود و از برنامه عقب بودم. اما نه غر زدم و نه برای ملائکه مظلوم‌نمایی کردم، که مثلا شب قدر است و همه دارند دعا می‌خوانند و من دارم غذا می‌پزم تا شکم بندگان خدا را سیر کنم. چون می‌توانستم غذا را قبل‌تر آماده کنم. قبل از افطار یا سر شب. کار غذا که تمام شد ساعت نزدیک دو بود. گاز را خاموش کردم، ساعت را کوک کردم و رفتم بخوابم. قبلش سری به پسرها زدم، آیه‌های زیبای خدا در خانه‌ی ما. همان جا یک یادآوری ریز هم به ملائکه کردم: یک وقت بیکار ننشینید تا موقعی که بیدار شوم برای قرآن سر گرفتن. تا اینجای کار هم داشتم به قرآن عمل می کردم. آنجا که می گوید: و فی الارض آیات للموقنین و فی انفسکم افلاتبصرون. آیه های خدا را تماشا کردم، بوییدم و بوسیدم، بعد رفتم توی رخت خواب. معصومه ربیعی پنج‌شنبه | ۱۴ فروردین ۱۴۰۴ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
۱۵ فروردین
نامه‌ای به نوزادان تازه‌وارد به جهان: روایت أحمد دقة | غزه
۱۵ فروردین
📌 نامه‌ای به نوزادان تازه‌وارد به جهان: با تو سخن می‌گویم، نه از این بابت که از تو داناتر یا باتجربه‌ترم، بلکه فقط به این دلیل که تصادفاً قبل از تو پا به این دنیا گذاشته‌ام. اکنون در حال ورود به جهان ما هستی، خوش آمدی به گستره‌ای که گاهی در آن احساس تنهایی خواهی کرد و گاهی در آن آرامش خواهی یافت. خوش آمدی به دنیایی که در آن قوانین، مقررات، نظام‌مندی و تمدن حاکم است. دنیایی که در آن نظامی کامل بنا کرده‌ایم که در ظاهر هیچ کمبودی ندارد. خوش آمدی به سرزمین عدالت و برابری، جایی که نه یک نهاد، بلکه هزاران نهاد برای اجرای آن تلاش می‌کنند. ما حتی در هر خیابان، مأموری گمارده‌ایم تا عدالت را اجرا کند. خوش آمدی به دنیای هوشمند ما. آه، راستی، چیزی را فراموش کرده بودم بگویم! ما در حال برنامه‌ریزی برای سفر دائمی به فضا هستیم. بله، درست شنیدی. کار ما روی این سیاره تمام شده و زمین برایمان به‌قدری قانونی و منظم شده که دیگر کسل‌کننده است! عدالت را به کمال رسانده‌ایم و حالا قصد داریم آن را به سراسر کهکشان گسترش دهیم. شاید من فرصت نداشته باشم این را ببینم، اما ممکن است تو از نسل‌هایی باشی که شاهد این «فتح تمدنی» خواهند بود. اما قبل از هر چیز، سرت را حفظ کن. سرت را حفظ کن، وقتی که فریبکاری این دنیا را می‌بینی؛ وقتی می‌بینی چگونه انسان‌ها خود را در بازار بردگی می‌فروشند؛ چگونه حقیقت در برابر چشمانت تحریف می‌شود. سرت را حفظ کن و با آن از خودت محافظت کن تا به عروسکی در بازار بازی‌ها تبدیل نشوی. سرت را حفظ کن، وقتی می‌بینی کشورهایی که از هوای پاک، خاک حاصلخیز و آب فراوان بهره‌مندند، در نشست‌های اقلیمی گرد هم می‌آیند، اما در پس این نمایش، جهانی را می‌بینی که در یک صحنه‌ی نمایشی برای کشتن کودکان کف می‌زند. سرت را حفظ کن تا فریب آنانی را نخوری که تو را تنها بازاری برای مصرف محصولاتشان می‌بینند و هرگاه بخواهند، هواپیماهایشان را برای نابودی‌ات به پرواز درمی‌آورند. سرت را حفظ کن، وقتی تصاویر ساختمان‌های ویران و پیکرهای تکه‌تکه‌شده در ذهنت حک می‌شود؛ وقتی از کودکی می‌شنوی که آب را از او دریغ کردند، یا از دیگری که حتی هوا برایش قطع شد. سرت را حفظ کن، چراکه شگفتی‌های بسیاری خواهی دید؛ ذهن تو را تصرف خواهند کرد، آن را با افکار خود آلوده خواهند ساخت و بارها و بارها تلاش خواهند کرد تا تو را مانند بسیاری دیگر، به تکرار تبلیغاتشان وادارند. سرت را حفظ کن، چراکه آن را به بازاری تبدیل خواهند کرد که پست‌ترین کالاها را در آن می‌فروشند تا در دایره‌ی بردگی باقی بمانی. سرت را حفظ کن، خواهند گفت که دنیا جنگل نیست، اما هست. در آن تمساح‌هایی خواهی دید که می‌خواهند تو را به باتلاقشان بکشانند، و کسانی که خود را پادشاهان تو و اندیشه‌هایت می‌پندارند. سرت را حفظ کن، چراکه آن را با شعارهای پرطمطراق پر خواهند کرد؛ به تو خواهند گفت که حتی لاک‌پشت‌های دریا هم حقوقی دارند، اما در همین حال، خواهی دید که کودکان از بازی، رویاها و حتی زندگی محروم می‌شوند. سرت را حفظ کن، ما در دریایی از دروغ‌ها زندگی می‌کنیم. أحمد دقة بهمن ۱۴۰۲ | قصهٔ غزه gazastory.com/blogs/20 ترجمه: علی مینای ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
۱۵ فروردین
📌 سُهد در ادبیات عرب؛ واژه‌ای است به نام سُهد. حالتی از خواب که در ظاهر چشمانت بسته است اما دل و فکرت مشغول. در ظاهر پلک‌هایت روی هم آمده ولی صحنه‌ای رژه می‌رود جلوی چشمانت. همه می‌گویند: "هیس! این خوابه!" ولی تو بیداری و فکری عذابت می‌دهد! تو را می‌کُشد! مهدی هنوز ذوقِ پیراهن سفید بيسکوئيتی یقه کوبایی‌اش را دارد، حسین مثل مداح‌ها برگه خیاری به‌دست "تو شمشیر نمی‌خوای!" زمزمه می‌کند، فاطمه قربان‌صدقه عروس‌هلندی‌اش می‌رود؛ و هرسه هی پچ‌پچه می‌کنند: "باباعلی‌آقا خوابه!" من امشب مبتلا شده‌ام به سُهد! پشت پلکم نبض می‌زند، می‌پرد. گرمپ! توی سرم منفجر می‌‌شود. صدای ناله زنی می‌پیچد توی گوشم و پیکر بی‌جان فلسطینی‌های بی‌گناه پرتاب می‌شوند به آسمان! محمدعلی جعفری eitaa.com/m_ali_jafari یک‌شنبه | ۱۷ فروردین ۱۴۰۴ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
۱۷ فروردین
📌 چقدر سختی می‌تواند شما را از پا در آورد؟ شب بود و حرم و امام رضایی که تا دلت بخواهد مهربان است و رفیق. از بچگی تا خود مرگ، نه! خودشان قول بعد از مرگ را هم داده‌اند. امام رضا ما را دور خودش جمع کرده بود، حتی علا از لبنان را، خودش را از ضاحیه رسانده بود در صحن جمهوری، هم خودش را هم اهلش را، همسر و فرزندان و خواهران... به واسطه رفاقت کنار بانوی لبنانی نشستم. شاید بار اول بود یک دل درست، با خانمی اهل لبنان صحبت می‌کردم. فارسی بلد بود و همین باعث موانست بیشتر می‌شد. بی‌مقدمه حرف‌های‌مان رسید به حرف‌های مگو، از آن مدل خودمانی و یا بهتر بگویم درون گفتمانی. یعنی چقدر سختی می‌تواند شما را از پا در آورد؟ چقدر خودتان را مقاوم کردید؟ سوال چالش برانگیزی بود. سوالش من را به فکر فرو برد. قبلاً هم خیلی فکر کرده‌بودم. درست در زمان جنگ بیروت، وقتی که همسر در نزدیک‌ترین مکان به اسرائیل بود و من در قم در گوشه دنج عافیت اما پر از استرس و نگرانی. نمی‌دانم چه جوری اما دلم می‌خواهد خودم را قوی کنم، این جسم لاکردار را، این روح سرکش را. چه بخواهیم و چه نخواهیم وسط جنگیم. از شهادت سید گفتیم و داغی که به دل نشست از غصه و قصه تشییع گفتیم. از لبنان دلخور بود، چرا پرواز مستقیم به ایران وجود ندارد. از دولت لبنان شاکی بود. می‌گفت روزهای سختی به ضاحیه رسید، حق هم داشت. با پوستم درک می‌کردم. می‌گفت شما در عافیت هستید. کلی کلنجار رفت تا لفظ عافیت به یادش آمد. سوال خوبی از من کرد. گفت شما می‌توانید به خاطر اعتقاد، به خاطر دین از رفاه بگذرید؟ در میان این مکالمه، دخترش به ما اضافه می‌شود. دختری که عجیب فارسی حرف می‌زد‌، بدون لهجه. پذیرفتن این که او ایرانی نیست بسیار سخت بود. خودش می‌گفت خاله من فارسی را از زبان مادری‌ام بهتر بلدم. راست هم می‌گفت. می‌گفت، در ایام جنگ در وسط موشک‌باران وقتی که بیرون از خانه‌های‌مان بودیم، فکری به ذهنم رسید که آموزش زبان فارسی را میان خانم‌ها شروع کنم. با اولین پست ۲۰۰۰ خانم شرکت کردند در کلاس، توقع نداشت‌ که استقبال این‌گونه پیش برود. برای اثبات همت بانوان لبنانی به یادگیری زبان فارسی، خاطره‌ای تعریف کرد. می‌گفت در یکی از روزهای تدریس با خانمی روبرو شده بود که موشک اسرائیلی از بالای سرش رد می‌شد و همان لحظه داشت به فارسی در کلاس مکالمه می‌کرد و ناراحت بود که صدای موشک مانع پاسخ او شده. اصلا انگار رد شدن موشک از بالای سرش او را تکان نداده‌بود، به پناهگاه نکشانده بود. این شجاعت تنم را لرزاند. به حال او قبطه خوردم. که من در سایه عافیت کشوری اسلامی نشسته‌‌ام و دست روی دست گذاشته و فقط غر می‌زنم. انسان را اراده‌ها می‌سازد. دلم برای اراده‌ام تنگ شده... من عاشق ایرانم عاشق زبان فارسی‌ام. اما وام‌دار آن مرامی هستم که کشورم را نمادی از مقاومت و ایستادگی کرد. با تمام نقض‌ها، با همه مشکلات، اما چیزی داریم که جای دیگری در دنیا نیست. دومی ندارد. اگر قرار است ظهوری باشد، که قرار هم هست، یکی از مقدمات آرامش تمام جهان، از ایران من شروع شده‌است. من وام‌دار خمینی‌ام چه بخواهم و چه نخواهم. اگر امروز شیعیان مظلوم لبنان به ایرانم ارادتی دارند، سر سلسله ارادت به آل علی است. فاطمه میری‌طایفه‌فرد eitaa.com/del_gooye شنبه | ۱۶ فروردین ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
۱۷ فروردین
📌 راه حل‌های غزه‌ای فکر می‌کنم صالح دندان‌هایش را قبل از هفت اکتبر ارتودنسی کرده. چون از وقتی یادم می‌آید او را توی شبکه‌های اجتماعی همین شکلی دیدم. آدم وقتی به آینده امید دارد برای دندان‌های کج و‌ معوجش فکری می‌کند. روز عید فطر در غزه که یک روز زودتر از عید ما بود بچه‌های فلسطینی لباس‌های خوشکلشان را پوشیده بودند. هر قدر فارسی زبان‌ها خودشان را برای تشریفات نوروز خفه می‌کنند، فلسطینی‌ها برای عید فطر اهمیت قائلند. بگذریم... ادامه روایت در مجله راوینا طیبه فرید @tayebefarid شنبه | ۱۶ فروردین ۱۴۰۴ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
۱۷ فروردین