eitaa logo
راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
2.5هزار دنبال‌کننده
2.4هزار عکس
359 ویدیو
4 فایل
🇮🇷 روایت مردم ایران از پیکرهٔ حوزه هنری انقلاب اسلامی هنر خوب دیدن و خوب نوشتن وابسته به نویسندگان مردمی خرمشهرهای پیش‌رو، آوینی‌ها می‌خواهد... نظرات، انتقادات، پیشنهادات و ارسال روایت: ˹ @ravina_ad ˼
مشاهده در ایتا
دانلود
45.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 شنیدم دلت میخواد بری کربلا به روایت سیده فاطمه موسوی خواهر شهید سیدمحمدعلی(امین) موسوی شهید سیدمحمدعلی(امین) موسوی، از بسیجیان شهرستان دشتستان، در جریان آشوب‌های اخیر در کشور به شهادت رسید. ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
📌 قیمتِ ایستادگی مجروحان زیادی را می‌آوردند. پای تخت یکی ایستادم. سر و صورتش شدیداً آسیب دیده و ورم کرده بود. خون از زخم‌هایش می‌چکید. لب‌هایش سفید شده بود. از لباسش می‌گفت بسیجی است، شاید ۲۰ ساله. بازو و رانش هم زخمی بود. درد داشت، اما تحمل می‌کرد. رسیدگی کردیم و او را به بخش منتقل کردند. در بخش، مردی پهلویش نشسته بود. وقتی حالش را می‌پرسیدم، ماجرا را گفت: «با تابلوی کنده‌شده از خیابان به من حمله کردند. فقط دست‌هایم را جلوی صورتم گرفته بودم. از حال رفتم. نفهمیدم چطور داخل ماشینی انداختندم. وقتی چشم باز کردم، راننده پرسید: پاسداری؟ کارت داری؟ گفتم: نه، پاسدار نیستم. دوباره پرسید. گفتم: بسیجی‌ام. ناگهان توقف کرد و با جسمی نامعلوم به سرم کوبید. بعد گفت: این پاسدار نیست. ماشین را نگه داشت، مرا بیرون کشید و کنار خیابان انداخت. دیگر چیزی نفهمیدم تا در بیمارستان هوش آوردم.» وقتی معاینه‌اش تمام شد، به چهره‌اش نگاه کردم. رنگ به صورتش بازگشته بود. با خودم فکر کردم اگر پاسدار بود، چه بلایی سرش می‌آوردند؟ همسر یکی از همکاران هم پاسدار است، خداراشکر که همکارم این‌ها را نشنید. اتاق عمل؛ صبح جمعه جوانی بیست‌وپنج‌ساله را آوردند. هر دو دستش شکسته بود. پس از جااندازی استخوان، گچ گرفتیم. کم‌کم بیهوشی از سرش پرید. همکارم شوخی‌کنان گفت: مثل اوس‌موسی شده. جوان دست‌هایش را بالا برد و گفت: نقی، خسته نباشی. با حالی نیمه‌هوشیار تعریف کرد: «به سرم حمله می‌کردند. دست‌هایم را سپر کردم تا ضربه به سرم نخورد. برای همین هر دو دستم شکست.» به چشمانش نگاه کردم. همان نگاه مقاوم را داشت که در چشم‌های بسیجی جوان بخش دیدم. هر دو، در آن پنج‌شنبه، زیر خشم آشوبگران افتاده بودند؛ یکی با سر خونین، دیگری با دست‌های شکسته — و هر دو، تنها با دست‌های بی‌پناه، از جان خویش دفاع کرده بودند. پرستاران بیمارستان امام علی چهارشنبه | ۱ بهمن ۱۴۰۴ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
📌 به اندازه یک نقطه بهناز زنگ زد که: «میگم، شما این روزها چکار دارید می‌کنید؟ نرفتید تو صحنه روایت بنویسید؟» آه از نهادم بلند شد: «نه بابا دختر، تو این اوضاع تو کدوم میدون برم روایت بنویسم؟ مگه اینا بشر هستن که بشه بهشون نزدیک شد؟» شاید فکر می‌کرد روزها که شلوغی کمتر است، از خانه بیرون بزنم و از بقایای وحشیگری‌ها بنویسم. مطمئنش کردم از این خبرها نیست: «من صبح‌ها که تو خونه، حسابی مشغولم. پسر کلاس اوّلی و مدرسه مجازی یعنی کل صبحت می‌ره. بقیه روز هم که سعی می‌کنم آرامش خونه برقرار باشه دخترم بتونه به برنامه‌ی درسیش برسه؛ امسال کنکور داره.» هر چند این‌ها را جزو لاینفک مادری‌ام می‌دانستم، اما دلم گرفته بود از اینکه هیچ از دستم بر‌نمی‌آمد. وقتی تلویزیون اعلام کرد در همه‌ی شهرها مردم به میدان بیایند، مثل بیابان‌زده‌ای بودم که روزها عطش را تحمل کرده و حالا به آب رسیده. اما شب، همه‌ی نقشه‌هایم نقش بر آب شد. همسرم موافق بردن پسرها نبود. حتی به دخترم هم گفت: «در مورد اینکه شما بری، یک کم فکر کنم، بهت می‌گم.» با این حساب، حتی یک سیاهی‌لشکر ساده هم نبودم. خدا خدا می‌کردم با رفتن دخترم موافقت کند که لااقل یک نماینده در میدان داشته باشم. بغض ریز راه گلویم را بسته بود. تلفن همراهم زنگ خورد. خانم محسنی بود. توی آن حال و اوضاع، حوصله‌ی حرف زدن نداشتم، اما با خودم فکر کردم شاید کار واجبی داشته باشد. خانم محسنی با کلی «ببخشید» و «شرمنده» و «مزاحم شدم»، توضیح داد که دنبال یک خوشنویس می‌گردد تا برای راهپیمایی فردا جملاتی را با خط درشت بنویسد. دیگر نگذاشتم با آن حال شرمندگی حرف بزند. صدایم را صاف کردم: «خانم محسنی، خدا شاهده که شما روزی‌رسون هستین برام. دنبال این بودم که یک کاری انجام بدم. خوب، جمله‌هاتون رو بگید تا بنویسم. فردا میرم مقوا و ماژیک می‌خرم، انجامش میدم.» اما او فکر همه‌جایش را کرده بود. دوستش نزدیک خانه‌ی ما بود و قرار شد صبح همه‌ی وسایل را بیاورد. صبح از ساعت ده که مقواها رسید، دو کلمه می‌نوشتم و چهار کلمه به پسرک در کلاس مجازی‌اش کمک می‌کردم. باز دو کلمه می‌نوشتم و به غذا سر می‌زدم. دیگر ساعت داشت به دو نزدیک می‌شد. هنوز چند مقوا سفید بود و دست من کُند. رفتم توی اتاق دخترم: «مامان‌جان، تو که هنوز معلوم نیست اجازه داشته باشی بری، بیا حداقل چند تا از این مقواها رو بنویس. خطت هم از من بهتره.» پسر دوازده‌ساله‌ام که حالا کلاس مجازی‌اش تمام شده بود، توجهش جلب شد: «مامان، نمی‌شه بابا رو راضی کنیم همه باهم بریم؟ من که خوشنویسی هم بلد نیستم. هیچ کار نمی‌تونم بکنم.» دخترم تند و تند می‌نوشت و من نقطه‌ها را می‌گذاشتم، به این امید که به اندازه‌ی یک نقطه در گستره‌ی بزرگ جمهوری اسلامی اثری مثبت بگذارم. نمی‌دانستم چه جوابی به پسرم بدهم. حرف‌هایش را می‌فهمیدم، اما نمی‌خواستم به همسرم اصرار کنم. نگرانی‌اش برای بچه‌ها قابل درک بود. آخرین مقوا رو به اتمام بود و فقط یک ربع تا آغاز راهپیمایی زمان داشتیم. آخرین نقطه را که گذاشتم، پسرم گوشی به دست دوید سمتم: «مامان، بابا داره زنگ می‌زنه. بهش بگین اجازه بده بریم.» هنوز نمی‌دانستم کدام طرف را بگیرم که خنکای حرف همسرم تمام عطش جانم را شست: «من الان دارم میام سمت خونه. اگر بچه‌ها ناهار نخوردن، سریع یک چیزی بهشون بده. شما برید راهپیمایی، من پیش حسین می‌مونم.» می‌دانستم پسر بزرگم دوست ندارد در راهپیمایی توی صف خانم‌ها بیاید. رفتم سمت آشپزخانه و جواب دادم: «شما با بچه‌ها بری، من خیالم راحت‌تره. من و حسین خونه هستیم.» وقتی رفتند، تلویزیون را روشن کردم. لپ‌تاپ را هم آوردم. شده بودم مثل بچه‌هایی که نه از شوق دیدن یک فیلم خوب می‌گذرند و نه می‌توانند مشق‌هایشان را رها کنند. نشستم به نوشتن روایت این کوچک‌ترین حرکتی که توانستیم انجام دهیم. حسین کوچکم پای تلویزیون شعار می‌داد و هر چند دقیقه ذوق می‌کرد که می‌تواند اسم بعضی شهرها را بخواند: «عه مامان، نوشته شیراز! اینجا سمنان نوشته؟ درسته؟ اینم بلدم بخونم، کرمان...» همه‌ی مردم از تمام شهرها آمده بودند. فهیمه فرشتیان دوشنبه | ۲۲ دی ۱۴۰۴ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
📌 حججی دوم هیچ‌وقت قسمت نشده بود به مراسم تشییع پیکر شهدا بروم. هر بار اتفاقی پای رفتنم را بسته بود و من، آگاه از کرده و ناکرده‌هایم، می‌دانستم لیاقت بدرقه‌ی آسمانی‌ها را ندارم. روز ۲۲ دی‌ماه امسال اما اتفاق دیگری افتاد. من و خانواده‌ام قطره‌ای از دریای خروشان و خشمگین مردمی بودیم که به صحنه آمده بودند. اما این راهپیمایی ساده‌ای نبود؛ جلودارمان یکی از شهدای فتنه‌ی آمریکایی بود. تصویرش را که دیدم، به دخترم گفتم: «یه جور خاصی نیست؟ وقتی نگاهش می‌کنی، خیلی دلت می‌گیره؛ چقدر نورانیه.» دخترم گفت: «شبیه شهید آرمان نیست؟» مردم روی عکس شهید دست می‌کشیدند و به سر و صورتشان می‌زدند. جمعیت آن‌قدر زیاد بود که نمی‌شد به پیکر شهید نزدیک شد. من دست کشیدم روی اسمش: «قاسم». اسمش من را یاد سردار شهیدمان می‌انداخت. آن روز نمی‌دانستم که شهید حججی دوم را تشییع می‌کنیم. نمی‌دانستم که مثل شهید آرمان بر سرش ریخته‌اند. مثل شهید حججی سر از پیکرش جدا کرده‌اند. نمی‌دانستم داعشی‌ها حتی بعد از آن، پیکرش را رها نکردند و آن را به آتش کشیدند. مثل سردار شهیدمان، چیزی از بدنش نمانده بود. امروز مستند شهادتش را دیدم. مادرش هنوز از نحوه‌ی شهادتش باخبر نیست؛ خدا کند هیچ‌وقت باخبر نشود. عکس تولدش را دیدم؛ چند روز قبل از شهادتش، تولد ۲۱ سالگیش بود. «قاسم عزیزی» یک دهه‌هشتادی بود. این‌بار اگر از ما پرسیدند اهل کجایید، می‌گوییم: ما از دیار شهید حججی دوم هستیم. شهید مدافع حرم ایران. تا ظهور حضرت حجت، پای این نظام مقدس می‌ایستیم. جان ناقابلمان فدای این حرم. ما از این خون‌ها نمی‌گذریم. فاطمه رستم‌زاده دوشنبه | ۲۲ دی ۱۴۰۴ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
📌 ترامپ‌های داخلی تمام کارهایم را انجام دادم و با عجله لباس‌هایم را پوشیدم تا خودم را به موقع به اتوبوس برسانم که ناگاه اشک در چشمان دختر کوچکم حلقه زد و با بغضی بچگانه گفت می‌خواهد همراه من بیاید. با اینکه زمان را از دست می‌دادم و اتوبوس می‌رفت، با این حال دلم برایش سوخت و مشغول لباس پوشاندن به او شدم. ده دقیقه‌ای معطل شدم. تا اینکه صد متر مانده بود تا به اتوبوس برسم، ماشین حرکت کرد و رفت. با خود گفتم: حالا چه کار کنم؟ با این بچه نه می‌توانم بدوم، نه ماشینی گیر می‌آید تا ما را به محل تجمع برساند. مقداری از راه را پیاده رفتم و با خودم می‌گفتم خدا بزرگ است، بالاخره یک فرجی می‌رسد. هر جور بشود باید بروم؛ حالا به هر دلیل گرانی و سختی معیشت هست، ولی دیگر غیرتمان اجازه نمی‌دهد که حتی یک وجب از خاک مملکتمان به دست اجنبی بیفتد. این کوچک‌ترین کاری است که می‌توانم بکنم. در همین فکرها بودم که به اولین میدان رسیدم: میدان شهدای لَتحُر. همان‌جا منتظر ایستادم. چندین ماشین را دیدم که خانوادگی می‌رفتند تا در تجمع شرکت کنند؛ افرادی با شکل و شمایلی خاص، همه آدم‌های مومن و متدین و خانم‌هایی با حجاب کامل. چند دقیقه‌ای آن‌جا ماندم. تا اینکه ماشین فردی آشنا که با خانمش در حال رفتن به سمت راهپیمایی بودند، جلوی پایم ایستاد. من هم سوار شدم. به چهارراه امام جواد(ع) که رسیدیم، عده زیادی ایستاده بودند که در مراسم تشییع جنازه بنده‌خدایی شرکت کنند. سرعت ماشین کم شد تا با احتیاط از کنار جمعیت عبور کنیم. چند ثانیه ماشین متوقف شد. در همین لحظه مرد میانسالی را دیدم که سوار بر موتورسیکلت کنار ماشین ما ایستاد و خانمی که قصد شرکت در تشییع جنازه را داشت پیاده می‌کرد. مرد تا نگاهش به ما چند خانم چادری که در ماشین بودیم افتاد، گفت: «لعنت به راهپیمایی!» صدای آن مرد فقط به اندازه‌ای بلند بود که من و خانم بغل‌دست راننده آن را شنیدیم و فرد دیگری متوجه حرف او نشد. در همین لحظه ماشین هم راه افتاد و به حرکت ادامه دادیم. من از حرف آن مرد جا خوردم و البته کمی هم تعجب کردم و از همان صندلی عقب، دستی به کتف خانم جلویی زدم و گفتم: «شما هم شنیدی؟» گفت: «آره شنیدم. لعنت به خودش.» راننده گفت: «در مورد چی حرف می‌زنید؟ لعنت به کی؟» وقتی ماجرا را برایش گفتیم، گفت: «اگر همان موقع حرف او را می‌شنیدم، جوابش را می‌دادم.» من در تمام مدت راهپیمایی و تجمع ۲۲ دی و حتی چند روز بعد از آن، مدام با خودم فکر می‌کردم که چرا آن مرد از شرکت کردن هموطنانش در این راهپیمایی سراسری عصبانی بود؟ و هر دفعه هیچ جوابی به ذهنم نمی‌رسید؛ مگر اینکه هر چیزی که می‌کشیم از همین ترامپ‌های داخلی است. شاید هم به نظر آن مرد، امور مملکت ما اگر زیر سلطه اجنبی باشد و مردم کشور ما در خرابی و ویرانی و ناامنی زندگی کنند بهتر باشد و بیشتر پیشرفت می‌کنیم!؟. زهرا باقرزاده دوشنبه | ۲۲ دی ۱۴۰۴ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
📌 کمربندی قبل از غروب از ماهشهر راه افتادیم. هوا رو به تاریکی می‌رفت. موسیقی و سکوت جاده، همراه همیشگی ما بود. خستگیِ مسیر، سنگینیِ هوای جنوب را روی شانه‌هایم انداخته بود. در فکرِ رسیدن به لنده بودم که تلفنم زنگ خورد. خواهرم بعد از سلام و احوال‌پرسی گفت: «تو‌خونه روغن ندارم. برو بهبهان، دوستم چندتا کنار گذاشته برام بیارشون.» قبول کردم. چیز عجیبی نبود؛ این روزها همه دنبال چیزی می‌گردند. گفتم شاید این توقف کوتاه، خستگی مسیر را هم بشوید. دو ساعت بعد، نزدیک بهبهان بودیم که پسرم از خواب پرید. صدایش را به سختی شنیدم: «مامان، من دستشویی دارم.» جایی در آن تاریکی و بیابان برای ایستادن نبود؛ ناچار شدیم کنارِ ترمینال بهبهان، بیرون شهر، نزدیک کمربندی، توقف کنیم. شوهرم ماشین را خاموش کرد تا همراه پسرم برود. وقتی خواستند پیاده شوند، نگاهم به یک پسر جوان خیره ماند که آن‌سوتر، جلوی در ترمینال، لبه‌ی جدول نشسته بود. شلوار نظامی آمریکایی، کاپشن، کلاه، و ماسک سیاه تمام صورتش را پوشانده بود. انگار یک لکه‌ی غریب در سیاهیِ مطلقِ شب بود. شوهرم سوئیچ را به من داد. نگاهش روی همان جوان مکث کرد. محتاط گفت: «من و مبین می‌ریم بیرون، مواظب باشین تا برگردیم!» درِ ماشین را قفل کردم و منتظرِ بازگشتِ آن‌ها ماندم. همان لحظه، دوباره تلفن زنگ خورد. این بار خواهرم بود، صدایش لرزان: «نمی‌خواد بری تو شهر، می‌گن بهبهان هم شلوغ کاری شده، دوستم می‌گه صدای تیراندازی تا خونه‌مون می‌رسه، راه‌ها رو بستن. مستقیم بیا لنده.» هوا سرد شد. قلبم تند زد. چشمم دیگر روی جوان منتظرِ نشسته در تاریکی ثابت شده بود. نگران پسر کوچکترم شدم که هنوز خواب بود. تمام تصاویر هولناکی که در اخبار دیده بودم، در ترکیبِ آن لباس‌ها خلاصه شده بود. شروع کردم به خواندن آیة‌الکرسی و تو ذهنم نقشه کشیدم: اگه یه وقت نگام کنه، فوراً می‌پرم پشت فرمون و روشن می‌کنم. اگر کوچک‌ترین حرکتی می‌کرد، استارت می‌زدم و بدون معطلی گازش را می‌گرفتم. بعد از چند دقیقه، شوهرم و پسرم برگشتند. حس کردم نفس‌هایم بند آمده است. برایشان توضیح دادم که در بهبهان چه اتفاقی افتاده و آن پسر مشکوک را نشانشان دادم که از جایش تکان نخورده بود. شوهرم فوری روشن کرد و مدام خودش را ملامت می‌کرد که ما را تنها گذاشته. می‌گفت: اگه بلایی سرتون می‌اومد چی؟ پسر جوان از جایش تکان نمی‌خورد، من هم نمی‌توانستم چشم ازش بردارم. گوشی دستش بود و گاهی باهاش ور می‌رفت. به بچه‌هام نگاه می‌کردم، بعد دوباره آن آدم را. گوشی‌اش زنگ خورد. شروع کرد حرف زدن. از روی کنجکاوی، یا شاید از شدت اضطراب، وقتی از کنارش گذشتیم، شیشه را کمی پایین دادم و از شوهرم خواستم سرعتش را کم کند. تا ببینم آن پسر جوان چه می‌گوید. وقتی صدایش را شنیدم، خشکم زد. صدایش، برخلاف ظاهرش، به‌شدت زنانه بود. با عصبانیت داشت سر طرف مقابل فحش می‌داد که «چرا نمی‌آیی دنبالم؟» باور کردنی نبود. او زن بود، با لباس‌های پسرانه. قطعاً یکی از همان‌هایی بود که در شهر می‌چرخیدند. پسرم ترسیده بود. نفس راحتی کشید و گفت: «مامان، خداروشکر تا ما برگشتیم بلایی سرتون نیومد.» وقتی راه افتادیم، هنوز دست‌هام می‌لرزید. شوهرم گوشی‌اش را درآورد و شماره ۱۱۰ را گرفت. تا رسیدیم لنده فقط به این فکر می‌کردم که بعضی شب‌ها جاده‌ها، چقدر می‌توانند ترسناک‌تر از همیشه باشند و امنیت، نعمتی‌ست که فقط وقتی چند قدم با ترس فاصله می‌گیرد، قدرش را می‌دانیم. مژگان مهربانی جمعه | ۲۰ دی ۱۴۰۴ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه| بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
📌 حوالی سحر صندلی بیمارستان پر شده بود از آدم‌هایی که آش و لاش بودند. پسری با هیکل ورزشی که بازویش خرد شده بود و کج راه می‌رفت. دختری که ساچمه به چشمش خورده بود. پدری که با قمه زده‌ بودندش و پایش آویزان بود. حوالی سحر، آخرین بیمار جمعه‌شب را آوردند. مردی که پُر پُرش سی‌ و هفت‌_هشت سال داشت. به پهلو روی تخت خوابیده بود. تیر از پشت کمرش رد شده بود. با ادرار خونی، احتمال دادیم کلیه‌اش ترکیده. می‌گفت: «راننده‌ی اسنپ بودم. مسافرم رو پیاده کردم، رفتم دور بزنم، تیر خوردم.» راننده‌های اسنپ که جور خاصی نیست بشود تشخیص‌شان داد. نمی‌دانم. شاید هم راست می‌گفت! کادر درمان که باشی فرقی ندارد بیمارت ساچمه خورده یا قمه. راست می‌گوید یا دروغ. مجبوری پا به پاشان بدوی؛ درد بکشی؛ حتی برایشان بغض کنی. دل و دماغی برایم نمانده بود. روی تخت ولو شدم. تلویزیون خرابی‌های رشت را نشان می‌داد. غزه بود انگار. دلم برای زیبایی از دست‌رفته‌ی رشت سوخت. اسم جایی را شنیدم که دو سال عمر کاری‌ام را آن‌جا بودم: «درمانگاه امام سجاد علیه‌السلام». کپ کردم. باورم نمی‌شد. فکر کردم اشتباه شنیده‌ام. مگر می‌شد درمانگاهی که اندازه‌ی یک بیمارستان به همین مردم خدمات می‌داد خرابه شده باشد؟ به مسئول بخشمان زنگ زدم. نمی‌گرفت. دل‌ توی‌ دلم نبود. رفتم سراغ بچه‌های بیمارستان. خبر هم راست بود و هم سنگین. رمق از پاهایم رفت. معده‌ام تیر می‌کشید. چشم‌هایم را بستم. خاطراتم مثل نگاتیو دوربین فیلم‌برداری از جلوی چشمم رد می‌شد. به ثانیه نمی‌کشید آتش می‌گرفت و جزغاله می‌شد. با خودم فکر کردم درمانگاهی را که در آن همیشه حق با بیمار بود، چرا سوزاندند؟ یاد پسرجوانی افتادم که توان پرداخت هزینه‌ی درمانش را نداشت. دم در ورودی راهنمایی‌اش کردند برود طبقه‌ی چهار. رفت. وقتی برگشت برق شادی را در چشمانش دیدم. اشک ریختم. به یاد تمام پدرها و مادرهایی که به خاطر هزینه‌ی درمان خمیده‌تر نشدند. به یاد آن مادر شهیدی که توان حرکت نداشت. پسرهایش ولش کرده بودند. به مدیر که گفتم، دست گذاشت روی چشمش و گفت: «بهشون بگید اصلاً نگران هزینه‌ی تزریق زانوشون نباشند. رو چشم ما جا دارند.» دلم برای مردمی که امام سجاد(ع) را از دست دادند سوخت. صبح شد. شماره‌ی مسئول بخشمان را گرفتم. صدایش گرفته بود: «فاطمه، نمی‌دونی چی شده اینجا. صبح اومدم جنازه‌ی مرضیه رو دیدم. هیچی ازش نمونده بود. بیچاره دخترش.» دلم برای لحظه‌ای که مرضیه در آتش بود، سوخت. وقتی دارم این متن را می‌نویسم، زهرا پیام می‌دهد: «فاطمه، فیزیوتراپی جایی می‌شناسی ارزون باشه، کارشونم خوب باشه؟» جواب می‌دهم: «تنها گزینه‌ی پیشنهادی‌ام امام سجاد (ع) بود که اون هم سوخت.» فاطمه صفری شنبه | ۲۰ دی ۱۴۰۴ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
📌 دست‌های برتر ملت سیل جمعیت بود که به سمت حسینیه امیر چخماق می‌رفت. سیلی که آشوب‌های خیابانی را می‌شست. صدای حیدر حیدر، مداح، تا خیابان سلمان می‌آمد. به پشت سرم نگاه کردم. ته جمعیتی که از چهارراه بسیج می‌آمدند پیدا نبود. ورودی‌های حسینیه جمعیت قفل شده بود. نگاه به ساعت موبایلم کردم، هنوز سه و نیم نشده بود ولی جای سوزن انداختن نبود. به زحمت خودم را روی یکی از غرفه‌ها، پشت جمعیت، جا دادم و روی نوک پا ایستادم. ماشاالله به جمعیت! همه آمده بودند. عده‌ای با چادر رویشان را تنگ داشتند. عده‌ای هم مانتو یا تونیک تنشان بود. چند نفری هم شال‌هایشان روی شانه‌هایشان افتاده بود ولی دست‌هایشان پرچم ایران را بالا برده بود. پلاکاردهای دست‌نویس هم در میان جمعیت بالا بود. نوشته بودند: «ما اعتراض داریم! فضول نیاز نداریم!» ادامه‌ی روایت در مجله‌ی راوینا سمانه مرادی سه‌شنبه | ۲۳ دی‌ماه ۱۴۰۴ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
📌 این روزهای به‌یادماندنی مانده بودم چه‌کار کنم. اگر وسط راه، توی آن شلوغی، حسنای یازده‌ماهه‌ام بزند زیر گریه چی؟ اگر سرما مریضی‌اش را بدتر کند چی؟ اگر درد لثه‌هایش بی‌قرارش کند چی؟ وقتی همه‌ی خیابان‌های دوروبر بزرگمهر بسته‌اند، چطور خودم را برسانم راهپیمایی؟ مانده بودم چه‌کار کنم. یادم افتاد مامان‌صفا تعریف می‌کردند سال ۵۷، چله‌ی زمستان، بچه‌به‌بغل و چادربه‌سر، تمام مسیر محله‌ی سنبلستان تا دروازه‌ی شیراز را پیاده می‌رفتند برای راهپیمایی و بعد، همان مسیر را پیاده برمی‌گشتند. می‌گفتند: «سی سال بعد، اثر همان نیت خالص را توی بچه‌هایم دیدم.» ۲۲ دی بود. هرجور بود خودم را رساندم راهپیمایی. سوز می‌آمد. حسنا محو تماشا شده بود. گریه نکرد. بی‌تاب نبود. دوروبرمان پر بود از نوزادهای چندماهه، بچه‌های یکی‌دوساله، پیرزن‌پیرمردهایی که دولا‌دولا می‌رفتند. یک‌جایی وسط راه، نگاه کردم به آسمان و دعا کردم این قدم‌ها نور حقیقت شود و بتابد به قلب دخترکم. نرگس لقمانیان دوشنبه | ۲۲ دی ۱۴۰۴ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
📌 سنگ هوا سرد است و باد زوزه‌کشان می‌وزد. فضای شهر، این روزها رنگ و بویی هراس‌انگیز به خود گرفته؛ هرچند از شلوغی و آشوب چند شب پیش دیگر خبری نیست. پرده را کنار می‌زنم. آسمان ابری‌ست و انگار قصد باریدن دارد. چند روزی است که خودم را در خانه محبوس کرده‌ام؛ نه از ترس، بلکه می‌خواستم در رفت و آمدهای خیابانی دست و پا گیر نباشم. از سوی دیگر با خود فکر می‌کنم در این شرایط نباید بدون ضرورت در شهر تردد کرد؛ مبادا حادثه‌ای پیش بیاید و دشمنان و شبکه‌های معاند، آن را به حساب نیروهای خودمان بگذارند. اما امروز آرامش نسبی بر شهر حاکم است. گوشه‌ای از هال، امیرعلی مشغول نقاشی است. کنارش می‌روم و به نقاشی‌اش نگاه می‌کنم. دنیا همیشه در خیال‌پردازی‌های کودکانه‌ی امیرعلی زیباست؛ این را از تصاویری که می‌کشد می‌فهمم. همیشه آسمان دفترش آبی‌ست، جنگلش سبز و جاده‌اش آرام... به امیرعلی پیشنهاد بیرون رفتن را که می‌دهم، حسابی ذوق‌زده می‌شود. آماده‌اش می‌کنم. خودم هم چادر را بر سر می‌گذارم و با هم راهی خیابان می‌شویم. آرام آرام از مسیرها می‌گذریم. چقدر کوچه‌ها و معابر شهر زخم خورده‌اند؛ شیشه‌های شکسته، خودروهای سوخته، مغازه‌های تخریب‌شده… خدایا، چه بر سر این شهر آمده است؟! به سمت پارک حرکت می‌کنیم؛ همان جایی که می‌گویند جمعی از مأموران امنیتی با سنگ و چوب زخمی شده و حتی بعضی‌هایشان به شهادت رسیده‌اند. کارگران شهرداری مشغول پاک‌سازی و نظافت هستند. من با چشمانی متعجب و دل‌آشوب به اطراف می‌نگرم. امیرعلی ناگهان خم می‌شود. انگشتان کوچکش در هوای نمناک به لرزه می‌افتند و سنگی را از روی زمین برمی‌دارد، سنگی تیره و سنگین‌تر از آنچه که یک کودک بتواند به آسانی بلند کند. چشم‌هایم به دستانش خیره می‌شود؛ سنگ در کف دست او زمخت و بی‌رحم به نظر می‌رسد. هنوز می‌شود صدای برخوردش با بدن مظلومی را شنید. سنگی که نمی‌دانم بر فرق کدام شهید فرود آمده؛ بر پیشانی کدام پسر، بر شانه‌های کدام پدر، یا بر دستان گشاده‌ی کدام مدافع بی‌سلاح. اما هرچه که هست، در خون خشکیده آغشته است. سنگ مانند شاهد خاموشی است که فریادش در گلو شکسته و اکنون در کف دست کودکی قرار گرفته که هنوز معنی مرگ را نمی‌داند. دلم چنان می‌سوزد که گویی آتش به جانم افتاده‌است. سنگ را از دستان امیرعلی می‌گیرم و گوشه‌ای می‌گذارم. نفس‌هایم سنگین می‌شود و باران شروع به باریدن می‌کند. سحر جلیلی شنبه | ۲۰ دی ۱۴۰۴ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
📌 اتحاد از صدقه‌ی سر همین اغتشاشات، چند روزیست گیجم. چه مرگم شده؟ نمی‌دانم! موجی شده‌ام یا شوکه؟ کجا سیر می‌کنم؟ نمی‌دانم! نمی‌دانم بازیکن خوبی روی منچ روزگار هستم یا نه. بغض تاس می‌اندازد. گاهی سه می‌آید؛ اشک سر می‌گیرد. گاهی شش؛ منفجر می‌شوم، عینِ هو کوکتل مولوتوف کوفتی! دیگر کارهای عقب‌افتاده‌ام ناراحتم نمی‌کند. فرش جارو نشده، برنج شفته، ناراحتم نمی‌کند. بچه بریزد، بپاشد… هییییچ! مردم چی می‌گن؟ نوچ! ناراحتم نمی‌کند! قیمت سر به فلک کشیده؟ ابداً. سردرد را محل نمی‌دهم. لبخندی تا بناگوش باید کاشته شود، یعنی لزوماً، یعنی مجبورم. پا توی کلاس می‌گذارم. نوجوان یازدهمی قاه‌قاه می‌خندد. آن‌یکی شق، می‌خواباند پس‌کله‌ی آن‌یکی. بغل‌دستی‌اش گیس می‌بافد. جمع‌وجور می‌شوند. صلوات نصفه‌نیمه‌شان با تذکرم جان می‌گیرد. نمی‌گذارم تدریس فارسی کش بیاید. پایشان توی یک کفش که: «خاننننننم! بقیه‌ی کلاس قصه! لطفاً قصه!» «رَبِّ اِشرَحْ لی صَدْری» می‌خوانم نجاتم دهد. یاد حرف آقا می‌افتم: جهاد تبیین! آب دهن را سر می‌دهم پایین. قصه شروع می‌شود: «توی تاریخ، مردمانی بودن که وقتی با هم متحد شدن، کارای مهمی کردن. مردم سوریه، بشار اسد رو نخواستن؛ اسد عزل شد. اسرائیل قد علم کرد واسه حکومت… حکومت که نه، اشغالگری! با قانون راکت و موشک و ویرانگری! عین کوفه‌اییا! حکومت پسرک میمون‌باز رو نخواستن که الا‌والله حسین‌بن‌علی(ع) بشه حاکممون. امام حسین(ع) آمدند؛ ولی کوفه وفا نکرد، رفت به سمت وحشی‌گری! با قانون شمشیر و نیزه و خون‌ریزی! پرچم امام حسین رسید بهمون که پهلوی رو نخواستیم. متحد شدیم که الا‌ و بالله خمینی بشه رهبرمون. ایشون هممون رو سوق داد به روشنگری! با قانون اتحاد و انقلاب و شهادت‌طلبی!» از ته کلاس، صدای بلند مهسا گوش‌خراشید که: «دلتون خوشه؟! حالا بازم دوباره متحد می‌شیم واسه براندازی! با قانون زن، زندگی، آزادی!» گفتمش: «ولایت ایران خط امام حسینه! براندازی نمی‌شه چون امام حسین(ع) از مردم گرفته نمیشه، چون ما ملت امام حسینیم. نیازی نداریم به اجنبی! با قانون نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی!» محبوبه پورعسکری شنبه | ۴ بهمن ۱۴۰۴ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
📌 دختر جوان به ما اطلاع دادند که اغتشاشگران به مصلی حمله کرده‌اند و احتمال آتش‌زدن مصلی و همچنین دفتر نماینده‌ی ولی‌فقیه که در کنار مصلی قرار دارد، وجود دارد. با توجه به شرایط، امکان حضور با ماشین آتش‌نشانی نبود؛ چون در صورت ورود خودرو، این احتمال می‌رفت که لیدرهای تروریست، ماشین آتش‌نشانی را به آتش بکشند. من مأمور شدم به‌صورت ناشناس خودم را به مصلی برسانم تا در صورت بروز آتش‌سوزی گسترده، با بی‌سیم پنهانی موضوع را به مرکز گزارش دهم و ماشین‌های آتش‌نشانی با اسکورت یگان ویژه خود را به مصلی برسانند. از میان جمعیت اغتشاشگران خودم را به مصلی رساندم. تعدادی از درخت‌ها آتش گرفته بودند. هر کسی در حال پرتاب سنگ به سمتی بود. برخی شعارهای غیراخلاقی سر می‌دادند. از میان جمعیت، صدای تیر کُلت کمری به گوش می‌رسید. بعضی‌ها تفنگ شکاری داشتند و تعداد زیادی نیز تبر و قمه حمل می‌کردند. از دور وضعیت آتش‌سوزی را بررسی کردم. میزان آتش‌سوزی به حدی نبود که به یک حریق کنترل‌ناپذیر تبدیل شود. بنابراین، کمی از جمعیت فاصله گرفتم، به کوچه‌ی کناری رفتم و با بی‌سیم اطلاع دادم که هنوز وضعیت آتش‌سوزی بحرانی نشده است. در همین هنگام، صدای نازکی از پشت سرم گفت: «ببخشید آقا! می‌تونین کمکم کنین از اینجا برم؟» خیلی جا خوردم و کمی هم ترسیدم. نگران شدم نکند یکی از لیدرها بخواهد مرا به دام بیندازد. سریع عقب رفتم و گفتم: «متوجه منظورت نمی‌شم. برای چی اومدی اینجا؟» دختر که خودش هم از حضور در این شرایط جنگی ترسیده بود، با صدایی لرزان گفت: «یکی از دوستام گفت امشب تجمعه، بیا بریم تماشا. منم دوست داشتم ببینم اعتراضات چجوریه، ولی فکر نمی‌کردم این‌طوری بشه.» متوجه شدم دروغ نمی‌گوید. گفتم: «باشه، از این طرف یه راه به بلوار خزر هست. اونجا باید امن‌تر باشه. دوستت کجاست؟» دختر نمی‌دانست چه جوابی بدهد. کمی مکث کرد و آرام گفت: «وقتی دیدم با چندتا پسر شروع کردن به آتیش‌ زدن یه ماشین توی خیابون، ازشون جدا شدم.» او را به نقطه‌ای امن رساندم و سپس به مرکز برگشتم. محسن بیدآبادی پنج‌شنبه | ۲ بهمن‌ ۱۴۰۴ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها