eitaa logo
راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
2.6هزار دنبال‌کننده
1.7هزار عکس
253 ویدیو
3 فایل
🇮🇷 روایت مردم ایران از پیکرهٔ حوزه هنری انقلاب اسلامی 🖋 هنر خوب دیدن و خوب نوشتن وابسته به نویسندگان مردمی 🌱 خرمشهرهای پیش‌رو، آوینی‌ها می‌خواهد... ✉️ نظرات، انتقادات، پیشنهادات و ارسال روایت: ˹ @ravina_ad ˼
مشاهده در ایتا
دانلود
📌 📌 صدای لبیک خدا برای خداحافظی آمد. گفت: «آقای کلامی دعا کن این بار عمودی بروم، افقی برگردم!» گفتم: «ان‌شاالله هفته دیگر اینجا هستی، ما بیست تا کلاس داریم که شما باید اداره کنید.» اخم‌هایش توی هم رفت. با ناراحتی گفت: «تو هنوز معنای شهادت را نفهمیدی که می‌گویی ان‌شاالله هستی. حداقل ان‌شاالله را نگو! ادامه داد: «باید بگی، "ان‌شاالله" این بار عمودی بروی، افقی برگردی.» سکوت کرد. لبخندی روی لبش آمد و گفت: «ان‌شاالله این بار لحظه شهادت را درک می‌کنم، ببینیم نوبت شما کی است.» کمی با هم راه رفتیم. ایستاد و گفت: «امسال من دعای عرفه امام حسین (ع) را در منزل خواندم، والله بعد از دعا من "لبیک خدا" را با گوش خودم شنیدم.» با تعجب و سکوت نگاهش کردم. خندید و گفت: «فکر نکنی من هذیان یا دروغ می‌گویم، والله من صدای "لبیک خدا" را بعد از دعای عرفه شنیدم، می‌دانم غدیر امسال دیگر نتیجه می‌گیرم و شهید می‌شوم.» برای بار سوم با نشاط خاصی تکرار کرد و گفت: «والله شوخی نمی‌کنم، من صدای "لبیک خدا" را شنیدم.» چیزی نداشتم در برابرش بگویم. گفت: «اسم من علی است؛ چون شب عید غدیر به دنیا آمدم. شب عید غدیر هم ازدواج کردم، امیدوارم این شب عید غدیر هم شهید شوم!» خداحافظی کرد و رفت. دو سه روز بعد بود، روز عید غدیر. اول وقت با من تماس گرفتند که کسائی شهید شده و در معراج شهدای باختران است. ابراهیم کلامی به قلم: مجید ایزدی یک‌شنبه | ۲۷ خرداد ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir ✉️ با ما همراه باشید و به دیگران معرفی کنید: 📎 بلـه | ایتــا
راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
📌 مقتل عشق همیشه به رضا می‌گفتم: «من گردن شما را خیلی دوست دارم، گردنت خیلی زیباست!» همیشه من و مادر گردن آقا رضا را می بوسیدیم. به شوخی می‌گفتم: «اگر برادرم شهید شد دوست دارم سر و گردنش سالم بماند، تا باز هم آن را ببوسم!» وقتی تابوت را باز کردند دیدم گردنش سالم است. دست کردم زیر سرش تا بالا بیاورم و ببوسم که دستم شد پر از خون تازه! حالا جنازه‌ای که یک هفته در سردخانه مانده، چطور خونش لخته نشده و هنوز جریان دارد بماند! آقا رضا همیشه موقع خواب به حالت تسلیم می‌خوابید. دست راستش را با ادب روی سینه می‌گذاشت و به خواب می‌رفت. می‌گفتم: داداش این چه کاریه می‌کنی؟ می‌گفت: «به آقا اباعبدالله سلام می‌دهم تا خوابم ببرد!» جنازه‌اش هم به حالت تسلیم بود، مثل همان وقت‌ها دست را با ادب روی سینه گذاشته بود. همه که خداحافظی کردند نوبت خداحافظی دخترش زهرا شد، قنداقه را گذاشتیم روی سینه پدر. لبخند زیبایی روی صورت کوچک زهرا نشست، شروع کرد به خندیدن، درست مثل همان چند روز کوتاهی که در آغوش پدر بود و بی دلیل می‌خندید. زهرا که خندید، ناگهان دیدیدم صورت رضا هم به خنده شکوفا شد، لب‌هایش به خنده باز شد و لبخند به صورتش نشست. ما اشک می‌ریختیم و این پدر و دختر می‌خندیدند. زهرا را که برداشتیم، لبخند از صورتش رفت، از صورت رضا هم! خواهر شهید رضا پورخسروانی به قلم: مجید ایزدی دوشنبه | ۱۸ تیر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir ✉️ با ما همراه باشید و به دیگران معرفی کنید: 📎 بلـه | ایتــا
📌 📌 این بچه را قبول می‌کنی؟ مادرم چهار دختر و سه پسر داشت. اما باز باردار بود و تمایلی برای داشتن فرزندی دیگر نداشت. خودش تعریف می‌کرد دارویی برای سقط جنین گرفتم و آماده کردم و گوشه‌ای گذاشتم. همان شب خواب دیدم بیرون خانه هم‌همه و شلوغ است. در خانه هم زده می‌شد. در را باز کردم. دیدم آقایی نورانی با عبا و عمامه‌ای خاک‌آلود از سمت قبله آمد. نوزادی در آغوش داشت، رو به من گفت: «این بچه را قبول می‌کنی؟» گفتم: «نه، من خودم بچه زیاد دارم.» آن آقای نورانی فرمود: «حتی اگر علی‌اصغر امام حسین(ع) باشد!» بعد هم نوزاد را در آغوش من گذاشت و رو چرخاند و رفت. گفتم: «آقا شما کی هستید؟» گفت: «امام سجاد(ع)!» هراسان از خواب پریدم. رفتم سراغ ظرف دارو. دیدم ظرف دارو خالی است! صبح رفتم پیش شهید آیت‌الله دستغیب و جریان خواب را گفتم. آقا فرمودند: «شما صاحب پسری می‌شوی که بین شانه‌هایش نشانه است، آن را نگه دار!» آخرین پسر مادر، روز میلاد امام سجاد(ع) به دنیا آمد و نام او را علی‌اصغر گذاشتند در حالی که بین دو شانه‌اش جای یک دست بود. علی‌اصغر، در عملیات محرم، در روز شهادت امام سجاد(ع)، در تیپ امام سجاد(ع) شهید شد! خواهر شهید علی‌اصغر اتحادی به قلم: مجید ایزدی پنج‌شنبه | ۲۸ تیر ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir ✉️ با ما همراه باشید و به دیگران معرفی کنید: 📎 بلـه | ایتــا
📌 خواب شیرین شروع کردیم به آمار گرفتن از بچه‌ها. هرچند سابقه نداشت قبل از عملیات، کسی میدان خالی کند. خودم را موظف میدانستم درون سنگرها نگاهی بیاندازم نکند کسی جا بماند یا خواب بماند. با سرعت روی خاکریزها می‌دویدم که از دور روی یک پشته چیزی توجهم را جلب کرد. انگار کسی آنجا خوابیده! به سمتش دویدم. دیدم نوجوانی شانزده ساله است. او از نجف‌آباد اصفهان برای امدادگری آمده بود. چه معصومانه به خواب رفته، دلم نمی‌آمد صدایش بزنم. همه سوار ماشین‌ شده و آماده رفتن بودند. اگر صدایش نزنم اینجا تنهایی گم می‌شود. شب در این منطقه معلوم نیست هزارجور اتفاق برایش بیافتد. خیلی آرام پایم را به پایش زدم. بیدار نشد. نشستم، دست به کمرش زدم. کمی تکان خورد. کمی محکم‌تر زدم. بیدار شد. تا نگاهش به من افتاد خودش را جمع کرد. کمی جا خورد. به سرعت از جا بلند شد. دیدم خیس عرق است. دستش را گرفتم از سینۀ خاکریز عبورش دادم و از او عذرخواهی کردم، گفتم: «ببخشید! همه بچه‌ها دارن می‌رن، از عملیات جا می‌موندی!» - خوب شد بیدارم کردی؛ اما کاش دو دقیقه دیرتر! - چرا؟ دو دقیقه دیگه با حالا چه فرقی می‌کنه؟ از پاسخ طفره رفت. اصرار کردم: باید بگی! وگرنه نمیذ‌ارم بری! - باشه می‌گم؛ ولی نباید به کسی بگی! - مسئله شخصی باشه، نه نمی‌گم. - حقیقتش من رکعت دوم پشت سر امام حسین(ع) نماز می‌خوندم که بیدارم کردی. همینطور که داشت گریه می‌کرد، گفت: «ده دوازده نفر توی صف نماز پشت سر امام حسین(ع) بودیم. نذاشتی...» خیلی خودداری کردم بچه‌ها اشکم را نبینند. ــــــــــــــــــــــــــــــ پی‌نوشت: شهید عبدالرسول حبیب‌الهی، متولد ۱۳۵۰، دانش‌آموز دوم متوسطه ریاضی، در تاریخ ۱۳۶۷/۳/۲۳ به شهادت رسید. شب عملیات گردان ما ۱۳ شهید داد. یکی از شهدا همین نوجوان نجف‌آبادی بود. برای چندمین‌بار به واقعیت اصالت دفاع و ایمان به ولایت و به واقعیت عملی که انجام می‌دهیم پی‌بردم و یقین در یقین پیدا کردم. شهیدان عملیات: علی اربابی‌بیدگلی، حسین پارسا، عبدالرسول حبیب‌اللهی، حجت‌الله دهقانی، عباس دهقانی، سیدجواد رضویان، احمد رفیعی، علی عبدلیان، علیرضا علی‌اکبرزاده، مصطفی صادق، ایرج قندی، سیدمحمد کریمی، مجید مختاری. محمد قطبی به قلم: آسیه‌سادات حسینیان‌راوندی ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir ✉️ با ما همراه باشید و به دیگران معرفی کنید: 📎 بلـه | ایتــا
📌 ضیا خانم ضیا خانم هر چی بچه زاییده بود به ماه می‌گفت تو در نیا که من آمدم. از خوشکلی‌ها! بچه‌هایش جو گندمی می‌شدند. یکی در میان دختر و پسر. خانه‌شان آستانه بود. سر بچه سومش رفت حرم سید علاءالدین حسین. نذر کرد اگر برایش بماند و پسر باشد اسمش را بیاد بچه‌ی به غربت رفته موسی ابن‌جعفر بگذارد سید علاءالدین. بعد از چند ماه هم، به جای بچه، ماه شب چهارده به دنیا آورد. اسمش را گذاشت سید علاء. جنگ که شد. امام فرمان جهاد داد. امرش مُطاع بود. پسرهای سربراه ضیا خانم رفتند جبهه. حتی علاء که تازه چهارده سالش شده بود. جنگ با جنگ فرق دارد؛ سرباز با سرباز؛ بسیجی با مرد جنگی! همه دنیا فهمیده بودند که ایرانی‌ها حتی توی جنگیدن هم مرام پهلوانی دارند. شهرها را نمی‌زنند؛ مردم عادی را؛ خانه‌ها را. اگر هم شقاوت‌های صدام مجبورشان بکند هفتاد و دو ساعت قبلش خبر می‌دهند که آدم‌ها توی خانه‌شان نمانند. اما صدامِ نامرد بی‌هوا می‌زد. خانه و مدرسه و عروسی و کلاس نهضت سوادآموزی و نمازجمعه را. جنگ با جنگ فرق دارد و سرباز با سرباز. بخاطر همین علاء هربار از جبهه برمی‌گشت مردتر می‌شد.ضیا خانم، لیلا دختر خاله زیبا را برایش گذاشته بود زیر سر. یک بار که علا برگشت کار را یک سره کرد. غافل از اینکه علا برای لیلا شرط گذاشته بود که تا جنگ باشد توی جبهه می‌مانم! سال آخر جنگ، چهار روز از اول تابستان گذشته بود. نصفه‌های شب بعثی‌های دیوانه حمله کرده بودند. شیمیایی زدند تا خروسخوان صبح یک ریز موشک و خمپاره ریختند روی سر جزیره مجنون. مهمات علاء تمام شد اما خودش که تمام نشده بود. اسم مجنون خودش عین هوای مه آلود بود. به گوش ضیا خانم که می‌خورد یک حس و حال مبهمی داشت! آخر مگر جزیره هم مجنون می‌شد؟ مجنون چی؟ کی؟ اینجوری دیگر آدم نباید امیدی به برگشتن بچه‌اش داشته باشد. عملیات جزیره که تمام شد بسیجی‌ها و شهدا برگشتند شهر. اما خبری از علا نبود. فقط یکی دو نفر او را توی تلوزیون دیده بودند که زنده اسیر شده! همین خبر بس بود که ضیاخانم که تا سه ماه عزاداری می‌کرد از خدا خواسته، دل خوش کُند و صبح تا شب چشمش به در باشد. حتی وقتی که یکی از تَه هزارتوهای ذهنش داد می زد: «زنِ حسابی چرا باور می‌کنی؟ توی آن شلوغی کی به کی بوده! مگر هر کی چشم‌های گردِ شهلا داشت، هر کی قدش عین‌ سرو بلند بود علاست؟ حتما یکی شبیه‌ش بوده.» ضیا هم کوتاه نمی‌آمد و‌ می‌گفت: «حرف بیخود نزن علا برمی‌گرده، لیلا و دخترش منتظرند...» بعد هم می‌رفت سر قبر شجاع و یک دل سیر گریه می‌کرد. شجاع پسر بزرگ ضیا خانم رفته بود پاریس درس بخواند. انقلاب که شد با امام خمینی برگشت. حتی رفت توی مدرسه علوی تهران و تنش خورد به تن‌ بچه‌های کمیته استقبال. اگر نیمه دی سال پنجاه و نه، وسط قرارگاه گلف اهواز ترکش نارنجک توی سرش جا خوش نکرده بود حالا برای خودش وزیری، وکیلی کسی شده بود. اما زودتر از بچه‌های دیگرِ ضیاخانم آمده بود زودتر هم رفت. شهید شد. کنار قبر شجاع یک‌ واحد قبر بی سکنه بود. بعد سال‌ها اسمش را گذاشتند خانه ابدی علا. ضیا می‌دانست هیچ علایی آن‌جا نیست. نصف بیشتر موهایش از غم علا سفید شد و بقیه‌اش از غم لیلا و فاطمه. توی خلوت و جلوت جای خالی او توی سرش ضربان می‌گرفت. به کسی نگفته بود اما با اینکه امیدی نمانده بود اما تا صدای در زدن غریبی می‌آمد ته دلش یکی می‌گفت «نکنه علا باشه». آزاده‌ها که برگشتند او بینشان نبود. هیچ خبری نبود جز همان خبر قدیمی دلخوش کن که معلوم نبود کی را با علا اشتباه گرفته. خیلی بعدتر فراموشی آمد سراغش. همه چیز یادش رفت الا علا. از آستانه رفتند و او هی به خودش می‌گفت: «علا نیاد درِ خونه آسونه رِ بزنه ببینه هیچکی منتظرش نیس!» دختر علا بزرگ شد، لیلا پیر شد، ضیا خانم چشم‌انتظار رفت، اما علا هنوز هم برنگشته... ضیا خانم سر بچه سومش رفته بود سید علاء الدین حسین. گفته بود اگر برایم بماند بیاد شما که توی غربت شهید شدید اسمش را می‌گذارم سید علاء الدین... برایش ماند... طیبه فرید eitaa.com/tayebefarid جمعه | ۵ مرداد ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir ✉️ با ما همراه باشید و به دیگران معرفی کنید: 📎 بلـه | ایتــا
نگاه عاشقانه بعد فرستادن دخترم به مدرسه از شدت گلو درد دارو مصرف کردم که بخوابم. طبق روال همیشگی صدای تماس گوشی‌ام را قطع کردم. وقتی بیدار شدم نیمی از صبح گذشته بود. ترجیح دادم از فضای مجازی ادامه روز را شروع نکنم اما چند تماس دوستم را نمی‌توانستم بی‌خیال شوم؛ با او تماس گرفتم؛ صدای دو رگه خواب و سرما خوردگی‌ام را که شنید گفت: خوابیدی؟! سردار مازندرانی شهید شده... گفتم: برو شوخی نکن حال ندارم. گفت: جدی می‌گم حمید مازندرانی دچار سانحه شده... گفتم: خوش به سعادتش، مزد مجاهدت همیشگی‌ش رو گرفت. دوستم کارش را گفت و قطع کردیم. نشد نروم فضای مجازی؛ از خبرگزاری بسیج در ایتا شروع کردم و وقتی مطمئن شدم به همسر و خواهر زاده‌اش پیام تبریک و تسلیتم را فرستادم. یاد همسرش افتادم. آخرین‌بار در مراسم یادواره شهدای غرب کشور در مصلی دیده بودمش. نزدیکی مادرم نشسته بود و وقتی می‌رفتم به بچه‌ها سر بزنم می‌دیدمش. یکی از این بارهایی که رفتم آن سمت دیدم خیلی خاص دارد جایگاه را نگاه می‌کند. با شوخی بهش گفتم: یه جوری اون جلو رو نگاه می‌کنی که انگار همسر جان آنجاست. با ذوق گفت آره دیگه. زاویه ایستادنم خوب نبود جا به جا شدم و سردار را دیدم که ایستاده بودند و در حال تقدیم هدیه. باز با خنده گفتم خواهر اینجور تو نگاش می‌کنی تموم شد... باز یه نگاه عاشقانه به همسرش انداخت و گفت اونقدر که نیست و در ماموریته وقتایی که هست دلم می‌خواد از فرصت استفاده کنم و ببینمش. و امروز یاد این خاطره و نگاه همسرش برایم زنده شد. راحت بخواب سردار، سال‌ها در جبهه جنگ و بعدها در سیستان بودی و حال مزد زحماتت را گرفتی. مژگان رضائی دوشنبه | ۱۴ آبان ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir ✉️ با ما همراه باشید و به دیگران معرفی کنید: 📎 بلــه | ایتــا | ویراستی | شنوتو | اینستا
📌 کنگره ملی شهدای کاشان بخش اول روزهای پایانی برگزاری دومین کنگره ملی شهدای کاشان است. امروز، اجلاسیه ۳۰۹ شهید دانش‌آموز کاشان بود. گروه گروه دانش‌آموزان از اتوبوس‌ها پیاده می‌شدند و با مربیان مدرسه‌شان به سمت مصلی می‌رفتند. تصاویر شهدا مسیر پارکینگ تا مصلی را مزین کرده بود. از شهدای شهرمان بگیر تا شهدای ایران و جهان اسلام، شهید سنوار، شهید هنیئه، شهید نیلفروشان... حد فاصل پارکینگ تا مصلی بیشتر از دو دقیقه نبود اما می‌شد کتاب تاریخِ شهادت، ایثار و مقاومت را با تصاویر شهدا ورق زد. به عکس شهید نصرالله که رسیدم دلم می‌خواست بنشینم و یک دل سیر گریه کنم. «بهش گفتم پیروزی مبارک ای یاور رهبر ...» دانش‌آموزان، دست از شیطنت‌های نوجوانی‌شان برنمی‌داشتند. شاد بودند و می‌خندیدند، برای هم سربند شهدایی می‌بستند. آهنگ‌هایی که از بلندگوها پخش می‌شد را با هم بلند بلند می‌خواندند... مصلی پر از دانش‌آموز شده بود. یک طرف پسرها و طرف دیگر دخترها... بعضی از دخترها روی چادر یا مانتوشان چفیه انداخته بودند یا روسری‌هایی با طرح چفیه سر کرده بودند. وارد مصلی که شدم، برای اینکه حال و هوای بچه‌ها را ببینم کنار صندلی‌ها ایستادم و گه گاهی قدم می‌زدم. بچه‌ها فکر می‌کردند جزو خادم‌های برنامه هستم، کاری یا سؤالی برایشان پیش می‌آمد می‌پرسیدند و من هم مشتاقانه جواب می‌دادم تا بتوانم با آن‌ها ارتباط برقرار کنم. قهرمان شهدای دانش‌آموز، شهید سعید طوقانی بود. بیشتر کاشانی‌ها او را به ورزش پهلوانی می‌شناسند. دانش‌آموزی که در خردسالی بازوبند قهرمانی را در ورزش زورخانه‌ای گرفت و هنگام شروع جنگ تازه نوجوان شده بود. در خاطراتش آمده که شب عملیات برای روحیه دادن به رزمنده‌ها ورزش زورخانه‌ای انجام می‌داد و وقتی شهید شد ۱۴ سال بیشتر نداشت. یکی از برنامه‌های جلسه هم اجرای ورزش باستانی زورخانه‌ای توسط نوجوانان بود. دختر پسرها با ذوق و شوق می‌دیدند. و با دست زدن و تشویق‌های کلامی «ای والله، ماشاالله، یا علی» به بچه‌های روی صحنه انرژی می‌دادند. نوبت اجرای نمایش‌نامه شهدا رسید... وقتی نمایش را می‌دیدند دلشان لرزید. یواش یواش چشم‌ها خیس اشک شد و بغض‌هایشان ترکید. انگار نه انگار که چند لحظه پیش می‌خندیدند و کف می‌زدند، دل‌های پاکشان را مهمان شهدا کرده بودند... ادامه دارد... عکاس: محمد علیپور صدیقه فرشته سه‌شنبه | ۲ بهمن ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
📌 کنگره ملی شهدای کاشان بخش دوم بعضی از بچه‌ها در حیاط مصلی بودند. فرصت را غنیمت شمردم و به همین بهانه به حیاط رفتم تا باهاشان صحبت کنم. کوثر... کوثر دانش‌آموز کلاس هشتم کوثر گفت: «می‌دونی خانم، این شهیدا سن و سال ما بودند، از شهر خودمون هم هستند، وقتی مدیرمون برنامه را سر صف اعلام کرد، دلم نیامد که نیام» - قبلا هم با شهدا آشنا بودی؟ کتاب زندگی نامه‌شون رو خوندی؟ - کتاب شهید سعید طوقانی رو خوندم برام جالب بود پهلوان و ورزشکار بوده منم والیبالیست هستم خیلی هم به ورزش علاقه دارم. حدیثه... دانش‌آموز کلاس نهم حدیثه در مورد مراسم گفت: «جشن قشنگی بود نمایش و آهنگ‌های قشنگی داشت خیلی خوبه، آدم لذت می‌بره، یک خاطره شد برام...» بهش گفتم: حالا که این‌همه لذت بردی دوست داری یک وقت‌هایی تو کلاس یا سر صف یک کم از شهدا بگی یا یک صفحه از کتاب شهدا رو بخونی؟ - آره واقعاً چه کار خوبی! من قبلاً یک کتاب در مورد شهید حسین فهمیده خوندم و کتابی از یک شهید اهل رشت... باید ببینم چه کتاب‌هایی مدرسه‌مون داره؟ چند تا از بچه‌ها کنار هم جمع شده بودند. باید برمی‌گشتند مدرسه. بهشان گفتم: «مراسم تا نیم ساعت دیگه ادامه داره کجا می‌خواید برید. بمونید تا پایان مراسم!» گفتند: «آره حیف شد آهنگ آخر نیستیم» ذوق کرده بودند که اقای سجاد محمدی می‌آید و با خودشان می‌خواندند... - سربازات آمادن بیا ببین که پای عهدشون وایسادن ایران کشور امام زمانه این مردم ساکن عشق آبادن نازنین زهرا... دانش‌آموز دهم از حس و حالش نسبت به مراسم گفت: «می‌دونی من تا حالا مراسم شهدا نرفته بودم خیلی برام جالب بود مخصوصاً نمایش، احساسی شدم، گریه‌ام گرفت. چه خوبه این مراسم‌ها باشه هر سال، چون با شهیدای شهرمون آشنا می‌شیم» داشت صحبت می‌کرد که معلم‌شان صدایش کرد - بدو دختر، از ماشین جا می‌مونی... در حین رفتن گفت: «یادم باشه به مدرسه بگم کتابی که امروز معرفی شد را برای کتابخونه‌مون بگیرن» ادامه دارد... عکاس: محمد علیپور صدیقه فرشته سه‌شنبه | ۲ بهمن ۱۴۰۳ | ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
📌 کنگره ملی شهدای کاشان بخش سوم پشت ستون ایوان مصلی چند تا دوست قدیمی کنار هم بودند؛ گویی چند سال همدیگر را ندیده بودند. به شوخی بهشان گفتم چه احوال‌پرسی گرمی دارید؟ گفتند مقطع ابتدایی با هم دوست بودیم و بعدش از هم جدا شدیم کلاس هشتمی بودند... وقتی فهمیدند که می‌خواهم درباره مراسم گفت‌وگو کنم؛ با هم گفتند «فرشته! فقط اون می‌تونه خوب صحبت کنه برا شهدا...» یکی شان تیز و تند رفت داخل مصلی و در چشم‌برهم‌زدنی برگشت. در نگاه اول می‌توانستی حدس بزنی که دختر خوش‌صحبتی است. مقنعه‌اش تا وسط سرش بود و موهایش را از کنار مقنعه بیرون داده بود... فرشته کلاس هشتم - چه قسمت مراسمو بیشتر دوست داشتی؟ - آهنگ‌های شهدایی خیلی خوب بود. خودم هم گاهی سر صف دکلمه و شعر برای شهدا می‌خونم. - کتاب برای شهدا یا موضوعات دفاع مقدس خوتدی؟ - کتاب "من زنده‌ام" رو خوندم و خیلی دوست داشتم، در رابطه با اسارت یک دختر اهل خرمشهره که در زمان جنگ در خانه‌اش می‌ماند و روی درب خانه‌اش می‌نویسد "من زنده‌ام" عراقی‌ها هم فکر می‌کنن جاسوس هست و دستگیرش می‌کنن. بعد از چند سال آزاد می‌شه. - چه حرفی یا پیامی برای دوستات داری؟ ـ می‌خوام بگم اگه شهیدان یک روزی شهید نمی‌شدن ما هیچ وقت ایران قوی نداشتیم. دقایق پایان اجلاسیه شهدای دانش‌آموز بود. کنار درب مصلی ایستادم دانش‌آموزان در حیاط مصلی عکس‌های یادگاری می‌انداختند، مثل اینکه امروز بعضی مدیرهای مدرسه، برای آوردن گوشی همراه سخت گیری نکرده بودند. خدا بهشان خیر دهد هر چه بود خوشحال بودند که می‌توانستند خاطره کنگره شهدا را برای خودشان ثبت کنند و عکس بگیرند... گروه گروه به سمت اتوبوس‌ها حرکت می‌کردند... حدود چهار هزار دانش‌آموز امروز مهمان شهدا بودند. این چند ساعت چقدر روی آن‌ها تأثیر مثبت داشته را نمی‌دانم. ولی وقتی ذوق و شوقشان را می‌دیدم و حرف‌هایشان را می‌شنیدم. به یاد پیام رهبر عزیزمان افتادم: «با زبان هنر یاد و پیام شهیدان را بیان کنید.» خوب که فکر می‌کنم امروز هدیه، حدیثه، علی، نازنین، رضا...‌ و همه دانش‌آموزانی که باهاشون حتی در حد چند جمله‌ای هم حرف زدم، از نمایش، سرود، آهنگ، کلیپ‌های شهدایی، کتاب‌های شهدا حرف می‌زدند و ذوق داشتند. عکاس: محمد علیپور صدیقه فرشته سه‌شنبه | ۲ بهمن ۱۴۰۳ | اجلاسیه دانش‌آموزی دومین کنگره ملی شهدای کاشان، مصلی بقیةالله‌الاعظم(عج) ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها
📌 گلابتون مراسم گلابتون را گذاشته بودند مخصوص مادران و بانوان شهر. آخر شهرمان، شهیده‌هایی داشت و هزاران بانوی مجاهد و گوش به فرمان رهبر. شرط انصاف این بود که بانوان هم سهیم باشند در کنگره ملی شهدایی...‌ نمایش گلابتون دو سه دقیقه اول نمایش که گذشت، تصویر دارقالی که تمام صحنه را گرفته بود نشان داده شد، قالی‌بافی، هنر اصیل زنان کاشانی. دیالوگ خانم بازیگر نقشه‌خوانی رج قالی را در ذهن‌ها تداعی می‌کرد. «یکی آبی، دو تا بزار جاش، سه تا یکی سرمه‌ای، چهارتا گلی کنارش...» نمایش رفته بود سراغ خانه‌ای قدیمی در کوچه پس کوچه‌های شهر، کنار مادری دوست‌داشتنی، پای دار قالی‌بافی. پای همین دارهای قالی‌بافی یکی‌یکی فرزندانش را بزرگ کرد، مثل خیلی از مادرهای کاشانی، دستانش هنوز جای پینه‌های قالی را دارد اما نگفت سخت است و نمی‌شود... عقیده داشت اسلام یار و یاور می‌خواهد و مجاهد... عهد کرده بود یکی‌یکی‌شان را برای یاری قرآن و اهل‌بیت علیهم‌السلام بزرگ کند. وفای به عهد کرد؛ یکی! دو تا! سه تا! چهار تا! شهید! (محسن، جواد، علی‌اصغر،محمدرضا) و شد ام‌البنین کاشانی‌ها! محفل به محفل می‌رفت تا نام شهدا را زنده نگه دارد. از هر سه جمله‌ای که می‌گفت یک جمله‌اش به امام و یاری او ختم می‌شد، این شد که برای زندگی‌اش کتاب نوشتند و این بار شد عزیز خانم! صدای گریه خانم بازیگر که نقش حاج خانم را داشت فضا را پر کرد، این بار کنار تابوت شهیدش بود و درد و دل‌هایش، دوری و دلتنگی‌هایش را می‌گفت و می‌نالید ... حرف‌های دل مادرانی بود، که امروز با قاب عکسی آمده بودند که سال‌ها روی طاقچه دل نگه داشته‌اند... چشمان گلابتونی‌ها هم نمناک شد و غصه‌دار اما حاج خانم اصلی نمایش، (مادر شهیدان بارفروش) درست مقابل صحنه‌های زندگی‌اش بود، که تند و سریع ورق می‌خورد، بغض‌ها را یکی یکی فرو می‌داد و چشمانش خیره به صحنه مانده بود. می‌دانستم اگر قصه برای مادر شهید دیگری بود می‌گریست و هم نوا می‌شد با ناله‌هایش مثل همه گلابتونی‌ها... خانم بازیگر قدری آرام‌تر... روضه پخش کنید... مگر نمی‌دانید! گریه‌هایش هم، نذر دشت کربلاست... عکاس: محمد علیپور صدیقه فرشته چهارشنبه | ۳ بهمن ۱۴۰۳ | دومین کنگره ملی شهدای کاشان، مصلی بقیةالله‌الاعظم(عج) ــــــــــــــــــــــــــــــ 🇮🇷 | روایت مردم ایران @ravina_ir مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانه‌ها