نهضت روایت گلستان
محفل روایت اشک ۵ انگار ساعت پنج برای ما مقدس شده...این همان ساعت دیدار است.. من تا اخر عمر منتظر سا
محفل روایت اشک ۶
خنده هایش از مقابل صورتم رد می شود. گریه اش فقط برای امام حسین و حضرت زهرا بود و شهدای مظلوم.
همیشه عرقش را با یک دستمال پاک می کرد اما روزی که خبر شهادت پسرش را دادند گفت عرقم را روی صورتم خشک نمی کنم تا صهیونیست گمان نکند اشکی آمده و پاک کردم.
ما امروز در لبنان داستان ام البنین هستیم..ام البنین پسرها یکی یکی داد تا حسین بماند و از رفتنش داغدار شد. مادران شهدای ما هم یکی یکی فرزندان را فدای پای سید کردند و اکنون داغ دلشان سنگین است.
اما همان سید عاشق و شیفته کس دیگری بود و ما را هم شیفته اش کرده بود ما با تمام داغمان غصه او را می خوریم!
ادامه دارد....
۸مهر ۱۴۰۳ / حوزه هنری
✍🏻 یوسفی پور/گرگان
#سید_حسن_نصرالله
#دختر_لبنانی
#قلم_روای
ارسال روایت از طریق پیامرسان
@revaitgolestan
💠https://eitaa.com/revait_golestan
نهضت روایت گلستان
محفل روایت اشک ۶ خنده هایش از مقابل صورتم رد می شود. گریه اش فقط برای امام حسین و حضرت زهرا بود و ش
محفل روایت اشک ۷
ما غصه رهبرمان را می خوریم، وقتی در ایران می گویم سید قائد چنان گفت همه اطرافیان فکر می کنند رهبرمان سید حسن نصرالله را می گویم اما نه!
ما در لبنان بچه های سید حسن نصرالله هستیم همه آنجا بین خودمان به او «بابا» می گوییم ما با عشق رهبر با عشق ایران بزرگ شده ایم و او مرجع تقلید ماست.
یکی از سالها دنیای عرب به سید حسن نصرالله جایزه برترین مرد جهان را داد چون تمام جهان درگیر کلمات او بودند اما او رفت سمت سید علی خامنه ای و دست او را بوسید و به همه ما فهماند که او با تمام عظمتش سرباز رهبر است. ما هم عاشقانه سربازان سید علی هستیم تا ابد.
ما با صبر و بصیرت بزرگ شدیم.
با تفکر ...
و ما منتظر دیدارش می مانیم...!
۸مهر ۱۴۰۳/حوزه هنری
✍🏻 یوسفی پور/گرگان
#سید_حسن_نصرالله
#دختر_لبنانی
#قلم_روای
ارسال روایت از طریق پیامرسان
@revaitgolestan
💠https://eitaa.com/revait_golestan
سید به ما یاد نداد!
در سالگرد حاج قاسم امسال شکوه مقاومت رنگی دیگر داشت.
و باز صحبت زینب را می خواهم بگویم دوستی که با دیدنش ساعت پنج یادم می اید و
روی ساعت زندگی مان کنار هشت همیشگی توسل، یک و بیست مردانگی اکنون ساعت پنج هم معنا گرفته.
صحبتش داستان رفاقت تا شهادت با وضوی خون است. کلماتش پر از وحدت و یگانگی و بغض دلتنگی.
همچنان منتظر می گوید:
هر سال مثل این روزها از وقت رفتن حاج قاسم منتظرش بودیم که دلهای عاشقمان را آرام کند اما امسال ساعت ها شکسته شد و ثانیه هایش با سرعت به عقب بر می گردد تا لبخند را پیدا کند!
سید عزیز ما به ما همه چیز یاد داد، از صبر و بصیرت تا علم و حکمت اما چیزی که به ما یاد نداد بدون سید حسن نصرالله زندگی کردن بود.
زمان ما متوقف شده، گیج شده، اما می دانم که شهدا از هر انسان آزاد عاشق ساختند...!
۱۳ دی ۱۴۰۳ / تالار شهید اوینی حوزه هنری
✍🏻 یوسفی پور/گرگان
#سید_حسن_نصرالله
#قاسم_سلیمانی
#مقاومت #وحدت
#دختر_لبنانی
ارسال روایت از طریق پیامرسان
@revaitgolestan
💠https://eitaa.com/revait_golestan
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌙 رمضان که از راه میرسد، گلستان جان میگیرد...
ماه مبارک که پا به این دیار میگذارد، قصهها رنگ دیگری میگیرند، سنتها زنده میشوند، و عطر سحر و افطار در کوچهپسکوچههای شهر میپیچد.
اینجا، رمضان فقط یک ماه نیست؛ خاطرهای است که از دل گذشته تا امروز جاری است.
✨ از افطار تا سحر، گلستان روایت میشود:
🥖 از سفرههای ترکمنها که نان چُرَک و چای شیرین، مزهی افطارشان را میسازد...
🕌 از مساجد قدیمی که چراغهایشان تا سپیدهدم روشن است و سحریخوانیهای که خواب را از چشمان شهر میگیرد...
🔥 از دورهمیهای گرم خانوادگی، از قصههایی که بزرگترها میگویند تا لحظههایی که رمضان را برای کودکان خاطرهانگیز میکند...
🥣 از چکدرمه، بولامه و غذاهای محلی که با عطرشان سفرههای سحر و افطار را پر از طعمهای ناب میکنند...
اما قصهی رمضان در گلستان با روایتهای شما کامل میشود.
📜 رسمهای قدیمی، خاطرات کودکانه، اتفاقهای ویژهی رمضان در شهرتان...
✨ هرچه رمضان را برای شما خاص کرده، برای ما شنیدنی است.
🌿 اینجا گلستان است، سرزمین قصه های رنگارنگ
ارسال روایت از طریق پیامرسان
@revaitgolestan
💠https://eitaa.com/revait_golestan
هدایت شده از راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
📌 #سید_حسن_نصرالله
مثل دیشبی!
جشن عقد برادرش بود. چند خانم جوان با موهای شینیون کنارش ایستاده بودند و با خوشرویی خوشامد میگفتند. نگاهم نکرد. متوجه شدم اما به روی خودم نیاوردم. دست دادم، تبریک گفتم و کنار میز یکی از فامیلها نشستم.
در تشییع یکی از اقوام هم همین رفتار را تکرار کرد. اینطور رفتارها از او زیاد دیده بودم، اما نه با من؛ حالا اینبار ترکشهایش به من هم خورد!
روز بعد از وداع با دو رهبر شهید حزبالله در حسینیه ثارالله -شهید سید حسن نصرالله و شهید سید هاشم- به خانهاش رفتم. یعنی اول زنگ زدم و پرسیدم که تنهاست یا نه.
گفت که تنهاست؛ بچهها باشگاهند و همسرش هم تا نه، ده شب درگیر حسابرسی آخر سال بانک.
ساعت پنج بود و هوا گرگومیش.
مجری ماهواره داشت تشییع دیروز بیروت و پرواز جنگندههای اسرائیلی در ارتفاع پایین روی سر جمعیت را تحلیل میکرد. روی جلو مبلی، استوانههای شیشهای ترکدار پُر از تنقلات چیده شده بود: انجیر خشک، عناب، پولکی و نبات با طعمهای جورواجور، گل محمدی و چوب دارچین.
سینی یاقوتنشان چای را سمتم جلو کشید: "یعنی خودشونن توی تابوت؟!"
یکه خوردم! خیلی یکه خوردم! حواسم به استکان چای نبود. به همان اندازه که از حرفش تعجب کردم، او بیخیال بود!
اسمش را صدا زدم: ...!!!
- هیچ بعید نیست با احساسات مردم بازی کنن!
- منم دیشب رفتم حسینیهها!
انگار حرف من شاخدارتر از حرف خودش بود. لب و دهانش را گاز گرفت:
- تو با چه جرأتی رفتی اونجا؟!
- چه جرأتی چیه؟! اینقدر میشینی پای ماهواره که هر چی میگن، سمعاً و طاعتاً!
- هه! نه که تلویزیون جمهوری اسلامی همه چی رو راست میگه! اصل مطلبو باید از اونور شنید!
- اگه اصل مطلبو میگن، پس چرا میگی با چه جرأتی رفتم؟! تو واقعاً امنیت رو توی شهر و کوچه احساس نمیکنی؟
- کدوم امنیت؟! مردم تا خرخره افتادن توی گرونی! ما خودمون بدتر از غزه و لبنانی کم نداریم!
فهمیدم سر پرسودایی دارد. از اینکه توی آن سرما و سر شب به چنین مراسمی رفته بودم، زورش آمده بود. اینجور وقتها سرش درد میکند برای کلکل کردن و حواسم بود که خودش را به خواب زده. ادامه داد:
- چطور، نمیای توی دورهمیها و فلان جا؟! واسه اینجور جاها خوب وقت میذاری؟!
خندیدم: "بذار یه وقت مناسب راجع به باورهامون حرف بزنیم."
- دقیقاً! خوب گفتی! دختره میخواد توی خیابون بدون روسری باشه! عقیدهش اینه! باورش اینه! عیبه؟!
همهاش دوست داشت بحث را به این سمت بکشاند. گفتم:
- من الان اومدم ببینم داستان کممحلی تو توی جشن چی بوده؟! من که نمیخوام فرار کنم. یه وقتی میشینیم صحبت میکنیم راجع به این.
درِ شیشههای تنقلات را یکییکی برمیداشت و تعارف میکرد:
- آها! خیلی از دستت ناراحتم.
هر چه فکر میکردم، عقلم به جایی قد نمیداد. پرسیدم: "چرا؟!"
- برای اینکه در مورد دختر... ام که با پسر فلانی دوسته، همچین حرفی زدی؟!
دیگر داشتم پینوکیوی ۲ میشدم، با این تفاوت که دروغ از دیگری بود و بلند شدن شاخهای فرضی از من!
- چرا باید همچین حرفی بزنم؟! شما حرفای معمولی رو به زور از من میشنوین، چه برسه به این؟!
تمام صراحتم را ریختم توی همین دو جمله؛ آنقدر که نیازی به توضیح اضافه نباشد. او هم حرفهایش را ادامه داد که آره، به خاطر این حرف چنین شد و چنان شد...
من هیچ نگرانی از چنین و چنان گفتنهایش نداشتم. کسی که حسابش پاک است، از محاسبه چه باک؟!
تهِ حرفهایش فهمیدم دختر فامیلش از روی شور و شیطنت جوانی و برای قُپی آمدن، این حرف را به من چسبانده...
تمامقد و محکمتر از قبل گفتم:
- حالا میفهمی چرا برای اینجور دورهمیها وقت نمیذارم و برای مثل دیشبی وقت میذارم؟! من اونجا خودم رو میسازم و اینجا از خزعبلاتتون باید بسوزم.
خیلی حیفم آمد! خیلی دلم سوخت که در این شتاب عمر، وقتم را برای توضیح دادن حرفهای نابجای دیگران بگذرانم!
کاش کمی فکرهایمان را وسعت بدهیم و در پیله کوتاهبینی و کجبینی گرفتار نشویم! مثل مردم غزه! مثل مردم لبنان!
طاهره نورمحمدی
دوشنبه | ۶ اسفند ۱۴۰۳ | #گلستان #گرگان
ــــــــــــــــــــــــــــــ
🇮🇷 #راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_ir
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
هدایت شده از راوینا | روایت مردم ایران 🇮🇷
🔖 #راوینا_نوشت
📌 #سید_حسن_نصرالله
اعلام نتایج مسابقه روایتنویسی «ما و سَیِّد»
🔷 داوری مسابقه روایتنویسی «ما و سید» با موضوع سید حسن نصرالله به پایان رسید.
از بین ۷۴ اثر دریافتی ۳۳ اثر واجد شرایط مسابقه بوده و در راوینا منتشر شدند. (روایتهای منتشر نشده غالباً داستان یا دلنوشتهٔ صِرف بودند.)
در مرحله داوری نهایی ۵ اثر از بین ۳۳ اثر برگزیده شدند.
🔷 آثار برگزیده به ترتیب تاریخ انتشار در راوینا:
🔹 از پارچه تا پرچم | زهرا جلیلی | #قم
🔹 خدا! چقدر ما بدشانس بودیم... | محمدسبحان گودرزی | #قم
🔹 مسافر بیروت | راحله دهقانپور | #تهران
🔹 شروعی دوباره | زهرا سالاری | #کلاله
🔹 کربلا یه قدس نزدیکتر شد | خاطره کشکولی | #شیراز
🔶 داوران بخش نهایی:
🔸 سعید معتمدی
🔸 محمدحسین عظیمی
🔸 محسن حسنزاده
ــــــــــــــــــــــــــــــ
🇮🇷 #راوینا | روایت مردم ایران
@ravina_ir
مجلـه | بلـــه | ایتـــا | دیگررسانهها
"من یه روزهاولیام!"
مامان با لبخند گفت: "دخترم، امسال تو هم روزه میگیری! رسیدی به سن تکلیف." بابا هم خوشحال بود، حتی یه تقویم کوچیک برام خرید که توش روزهای روزهدارم رو علامت بزنم.
سحر که بیدار شدم، هنوز خواب تو چشمام بود. دستامو مشت کردم، چشمامو مالیدم و خمیازه کشیدم. مامان گفت: " خوب بخور که تا شب گرسنه نشی!" خوابم میاومد و دلم نمیخواست چیزی بخورم. بعد از سحری، دوباره زیر پتو رفتم.
صبح که بیدار شدم، یه حسِ جدید داشتم. انگار امروز، یه روزِ معمولی نبود. همه چیز سختتر شده بود؛ آب که میدیدم، دلم میخواست ، بوی غذا که میاومد، دهنم آب میافتاد. مامان گفت: "اولش سخته، ولی کمکم عادت میکنی." پس صبر کردم تا وقتی که اذان گفتن!
چه حس قشنگی بود! من تونستم! اولین روزهی زندگیام رو گرفتم. بابا با افتخار نگاهم کرد، مامان صورتمو بوسید و گفت: "دخترم، بزرگ شدی!" یه چیزی ته دلم میلرزید، یه حسِ عجیب و قشنگ.
امروز، جشن روزهاولیها بود! مسجد پر از نور و رنگ و شادی بود. ما، دختربچههای روزهاولی، کنار هم نشستیم. برامون از روزه گفتن، از صبر، از بزرگ شدن... بعد هم یه عالمه هدیه دادن! یه شاخه گل خوشگل، یه بسته شکلات، و کلی آرزوهای قشنگ!
یه حس خوب داشتم. انگار روزه گرفتن، سخت بود... ولی شیرین هم بود. مامان راست میگفت، کمکم بهش عادت میکنم.
من یه روزهاولیام، و این تازه شروعشه!
مصاحبه : سانیا اسلامی
✍🏻به قلم رقیه سالاری/کلاله ۱۴۰۳/۱۲/۱۹
#ماه_مضان
#روزه_اولی
🌿 اینجا گلستان است، سرزمین قصه های رنگارنگ
ارسال روایت از طریق پیامرسان
@revaitgolestan
💠https://eitaa.com/revait_golestan
نهضت روایت گلستان
اولین روزه ی من
راستش رو بخواین، هنوز هم نمیدونم چرا روزه گرفتم! یعنی میدونم، ولی یه جورایی هم نمیدونم! میگن ثواب داره، آدم رو به خدا نزدیکتر میکنه، حس بزرگ شدن میاد سراغش… ولی اون لحظه فقط مامان با یه لبخند خاص نگاهم کرد و گفت:"هلیا، امسال روزه میگیری دیگه؟"
جا خوردم. یعنی باید سحر بیدار شم؟ تا شب چیزی نخورم؟ اگه تشنم شد چی؟ ضعف کردم چی؟ اما چیزی نگفتم. فقط سر تکون دادم.
سحر که شد، مامان آروم صدام کرد: "هلیا جان، پاشو عزیزم، وقت سحره."
چشمام هنوز بسته بود، موهام ژولیده، ولی نشستم سر سفره. لقمهی اول که رفت توی دهنم، کمکم بیدار شدم. یه حس جدید داشتم… انگار وارد یه دنیای تازه شدم.
اول صبح، حس خوبی داشتم. انگار خدا داره نگاهم میکنه. ولی ظهر که شد، دیگه شکمم حسابی خالی بود. صدای قلقل شکمم رو خودم شنیدم! چند بار رفتم توی آشپزخونه، در یخچال رو باز کردم، بعد بستم. یه بوی خوش از قابلمه بلند شده بود… باید تا اذان صبر میکردم.
"دخترم، گرسنه شدی؟"
با اینکه ضعف داشتم، صاف نشستم و گفتم: "نه مامان، دارم تحمل میکنم!"
اما از همهی اینا قشنگتر، جشن روزهاولیها بود!
مسجد پر از بادکنکهای صورتی و زرد بود. دخترای همسن خودم، همه با روسریهای خوشگل نشسته بودند. حس عجیبی داشتم. انگار همهی ما یه قدم بزرگ برداشتیم.
مجری مهربون گفت: "روزه یعنی صبر. یعنی یه کار سخت، ولی قشنگ!"
بعد، هدیهها رو دادن. توی بسته چی بود؟ یه گلسر خوشگل، یه کارت کوچیک که روش نوشته بود: "برای خدا که بگیری، سخت نیست!" و بعد، یه عالمه خوراکی! شکلات، پفیلا، و نخودچیهای شیرین که مامان گفت با چای میچسبه.
اما بهترین بخش کجا بود؟ افطار!
وقتی اولین جرعهی آب از گلوم پایین رفت، فهمیدم این لحظه، ارزش صبر کردن رو داشت. کنار دوستام نشسته بودم، نون و پنیر، سبزی، بامیهی شیرین… اما مزهی همهشون یه چیز دیگه بود.
اون لحظه، به خودم گفتم:"هلیا، تو واقعاً بزرگ شدی!"
روزه گرفتن سخت بود، ولی یه سختی که انگار آدمو قویتر میکنه. و حالا که فکرش رو میکنم… انگار دوست دارم هر روز امتحانش کنم!
مصاحبه : هلیا راستگو
✍🏻به قلم رقیه سالاری | کلاله
۱۴۰۳/۱۲/۱۹
#ماه_مضان
#روزه_اولی
#قلم_روای
🌿 اینجا گلستان است، سرزمین قصه های رنگارنگ
ارسال روایت از طریق پیامرسان
@revaitgolestan
💠https://eitaa.com/revait_golestan
سلام و علیک
با یک سلام و علیک آشنا میشویم و نگران لحظات هم هستیم. نقطه مشترکمان حضور در یک بخش واحد است، بدون اینکه اسمی، شغلی و حتی نسبی از هم بپرسیم و بدانیم. چشممان به بیمار همدیگر است و حواسمان به افطار همراه تخت کناری.
این احساس ناشی از دردهای مشترک است؛ ساعتهای زیادی روی صندلی کنار مریضت نشستن، مراقب رفتوآمدش، تمام نشدن آب کپسول هوا، بستن دکمه سرمی که تمام شده، و بیشتر از همه آرامش درونی کنار او بودن.
اتفاقات مهیب و حادثهها قلبها را نزدیک میکند، چون در لحظه درک موقعیت میدهد.
امروز سال تحویل میشود. باید رنج ایجابی دنیا را قبول کرد و ایمان داشت تا فرج حضرتش حاصل نگردد، این رنجهای کوچک ما و عظیم و واقعی دنیا در یمن، غزه، سوریه و تمام سرزمینهای کوچکی که استثمارشان هیچوقت به گوش ما هم نرسیده، غزل خداحافظی نمیخوانند.
اللهم عجل لولیک الفرج.
#بیمارستان
#همدلی
#سال_تحویل
#انتظار
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
✍🏻یوسفیپور | گرگان
یک ساعت و ۱۲ دقیقه و ۳۰ ثانیه مانده به سال تحویل ۱۴۰۴
ارسال روایت از طریق پیامرسان
@revaitgolestan
💠https://eitaa.com/revait_golestan
یادم نمی آید هیچ تحویل سالی به سنگینی و حزینی امسال بوده باشد.
هر آنچه تاکنون از هابیل و قابیل و یحیی و گهواره موسی و نیل شنیدهام
هر آنچه تا بحال از مرز باریکتر از موی حق و ناحق در محراب کوفه و گودی قتلگاه کربلا خواندهام و...
هر آنچه از انقلاب و هشت سال دفاع و التهابات سال شصت، در هاله خاطرات بازیافتهام...
همه را یکجا! در سال ۱۴۰۳ شاهد بودهام؛ شاهد بودهایم؛ شاهد بودهاند!
هر سال اردیبهشت برایم نمودی خاص داشت؛ نمودی شیرین و سرشار از شهد زندگی. اردیبهشتیام و زاده فصل جوانهها؛ فصل عطرهای بهاری. اما اردیبهشت ۴۰۳ در پایان راه، رفیق نیمه راه شد و به یکباره، عطر و سرسبزیش رنگ دود و خاکستر گرفت.
از واپسین روز فصل جوانهها در سال ۴۰۳ فهمیدم" دیزمار" کجای جغرافیایی ایران است. جغرافیایی که در میان صخرهها و لابلای شاخ و برگهایش، از "حاج آقا هارداسانها"یش هراس میبارید! همه تا صبح منتظر تکذیب خبرها بودیم! وای از آن لحظهایی که خبرها تایید شد!...
دو ماه بعد...!
چهار ماه بعد...!
همینطور بعدترها...!
ولی بیش از پیش! خیلی بیش از پیش! پشتمان گرم شد به دیدهبانی چون حضرت آقا! به نفسش! به کلامش!
او از قله و از هوای قله و از رنج راه میگفت، از اراده شیطان و از مژده مقاومت وارثان زمین میگفت
از کلید رمزآلود درهای فرج میگفت...
هوای تحویل سال ۱۴۰۴ پر است از هوای سنگین از دست دادن بهترین بندگان خدا! پر است از حزن ضربت خوردن مولا! اما از امید و از مقاومت و از"با علی بودن" هنوز پرتر!
✍🏻نورمحمدی | گرگان
ارسال روایت از طریق پیامرسان
@revaitgolestan
💠https://eitaa.com/revait_golestan
19.34M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رهبر بیادعای سفر دلها
علیآقا، بزرگترِ جمع کوچک ترها، همیشه یک قدم جلوتر از بقیه است.
همهفنحریف و پرانرژی، اما نه آنقدر که خستهات کند. حضورش دلگرمکننده است، همیشه در حال کمک. از پخش بستههای فرهنگی گرفته تا انتخاب سرودهای مسیر، هر جا که کاری باشد، او هم هست.
هوا سنگین بود، اتوبوس در جادهی اروند پیش میرفت و سکوتی بین بچهها افتاده بود. ناگهان علیآقا از جا بلند شد، چفیهاش را دور گردن انداخت، نگاهی به جمع انداخت و با صدایی محکم گفت:"سرود 'سلام فرمانده' که پخش شد، همه با هم میخوانیم!"
چیزی در لحنش بود که نمیشد نادیده گرفت. انگار خودش هم خوب میدانست که این سفر فقط یک اردو نیست، بلکه فرصتی است برای یادآوری، برای دلسپردن.
حسین و پارسا، پرشور و بازیگوش، همیشه دنبال شیطنتاند. اما مجتبی و طاها آرامترند و بیشتر در فکر. کنار علی ایستادند، او هم با همان حس بزرگتر بودن، دستش را روی شانههایشان گذاشت. صدای سرود در فضا پیچید، صدایی که از ته دل بود.
حسین و پارسا به شوخی میگویند: "ما ممنوعالتصویریم، کسی نباید چهرهمان را ببیند!" و بچهها با خنده تأیید میکنند. اما درست لحظهای که شور و حال سرود فروکش کرد، علیآقا خواندن مداحی را آغاز کرد. صدایش آرام و محزون، اما پر از احساس بود.
انگار لحظهای برای سکوت نبود. دلهای ما آماده شده بود، نه فقط برای مقصد، بلکه برای مسیری که از دل ما میگذشت...
✍🏻زهرا سالاری/کلاله
۱۴۰۴/۰۱/۱۳
#راهیان_نور
#نسل_ظهور
ارسال روایت از طریق پیامرسان
@revaitgolestan
💠https://eitaa.com/revait_golestan