مگر از شما نمیترسیدند آقا؟
مگر الکی بود بزنند و بروند؟
غلط کردند که شما را شهید کردند آقاجان
این ۹ اسفند ، آن سحر یکشنبه...لعنت!!!. بر صفحه دلمان زاغِ اسفند میسوخت و حک میشد.
زبان در حلق وزنه میزد و بالا نمیآمد...
راه نفس را بست...عقده کور شده بود.
"اَلا بِذِکر الله تَطمَئنُ القلوب"؟؟ نه اتفاقا... آن صوت قرآن عبدالباسط کنار عکستان...!
کاش هیچوقت نمیخواندی عبدالباسط!
نفرین به قاب بیرحم تلوزیون.
خبر زبانت لال! قدری آرامتر!
درون سینهمان ، سنگ که نیست قلب است
داغ پدر سبک که نیست ثِقل است...
یتیمی درد بی درمان ، یتیمی درد بی پایان
درد بی امان که سینهشرحه، سیاهجامه، زبانروزه ، شدیم آواره.
چه از جان کوچه و خیابان میخواستیم؟
نعرهمان آسمان را خراش ، چنگ بر زمین میزد که درست!
اما شانهها!..آقا شانهها! از فرط پریشانیِ همدیگر رم میکردند.
این چه عزایی بود که تمامی نداشت؟
رخت عیدمان سیاه شد؟ فدای سرت!
خانهتکانیام که ول.
تو بگو خاکِ بر سرمان را چگونه بتکانیم؟
آجیل شب عیدمان شده آجیل شب فتح.
جزءخوانی هر روز رمضان واجب که نیست ،
واجب، شده سورهی فتح
عبدالباسط حالا بخوان! با ما بخوان سورهی فتح!
نصیحت که حالا شده مثل وصیت؛ واجب است بر ما خواندن دعای صحیفه.
همه دست به کار شدهایم؛
از نظامی تا جهادی
از سپاهی تا مردم عادی...
ما زمین را قرق کردهایم و سپاه، آسمان را.
سنگرمون الان شده خیابون
فشنگمون هم که شده مشتمون.
سربندامون شده همین پرچما.
در نبودتان علمداری شیوه زینب کبریست.
یک به یک، خرد و بزرگ...
چقدر علمداری به ما میآمد!
آن عَلَم، عزایمان را سپرد به دست حماسه.
بگویمنگویم سوخت موشک آن مرد سپاهی همین سوره فتح و دعای صحیفهمان است.
همه چونان موی جارو ، رُفتهایم خانه عنکبوتیان را.
آقا دم عیدی خوب خانهتکانی کردهایم.
✍محبوبه پورعسکری
@ravitor_pouraskari
نینی من هی میگم تو یه نظامی بودی که شهیدت کردن🥀
اینا باور نمیکنن
@ravitor_pouraskari
.
زن لاکصورتی ۱
💅زن لاکصورتیِ کوچه پشتی
یه سگ داره پشمالو ، واق واقو
سگ میگه "واق" اون میگه "جان"
یهبار بابت سگگردیاش شکایتها به گوشش رسید.
دیگه از اون به بعد پاتوق سگگردیاش شد بغل خیابون.
کنار ویژ ماشینهای عصبانی.
امروز دوباره دیدمش.
روبرو عکس رهبری ، روی دیوار بغلی
گریه میکرد ؛ اشک میریخت.
هرچی سگش واقواق میکرد.
این خانمه هقهق میزد
✍محبوبه پورعسکری
@ravitor_pouraskari
وسط گرا دادنت به دشمن بخوان!
من وسط تجمع خودرویی
این یادداشت را برایت مینویسم.
ما که میآییم...با رغبت!
ولی تو مجبوری بیایی...با خفت!
تو مجبوری برای خرید ماهی قرمزک و الباقی از وسط تجمع رد شوی و فریاد "الله اکبر"
رژه نظامی برود بر پدر درآمدهی اعصابت!
تو مجبوری "ولی امری" که چشم دیدنش را نداشتی، حالا هرررشب بارها و بارها بکنی توی گوشَت: "ولی امرو ببین! فاتح جنگو ببین!"
تو مجبوری تَرک موتورنشسته، پَر همان پرچمی که دیماه سوخت؛ بخورد به پوزه نجست!
تو مجبوری مثل ما رفتار کنی که کسی بهت شک نکند!
گوارایت این خفت!
دود #اسفندمان خیلی وقت است که به چشمت رفته!
هرچه بافتهای را پنبه کن برای درز زخمهایت!
راه دیگری برایت نمانده هیچ ندارِ حقیرِ نفرتانگیز!
✍محبوبه پورعسکری
@ravitor_pouraskari
جنگندهf35
مینویسم جنگنده f35 را زدیم
شما بخوانید خدایشان را
بله
جنگنده f35 را میپرستیدند ....
از چشمها و گوشها مخفی میشد.
میرفت تا نزدیکیهای خدا.
گرانترین سلاح جهان که مایه ثروت کلانشان بود.
مایه فخرشان هم!
عینهو آن دمپایی شناورِ آبراهام لینکن!
دمپایی را که پاره کردیم
جنگنده را هم نفله.
نابودی f35 توسط ایران
برای اولینبار در جهان
اینکه چطور و چگونه ؟
خدا میداند!
ما همیشه قبل از شلیک گفتهایم: «وَ ما رَمیتَ اِذ رَمیت»
با همان دستی شلیک کردیم که انگشتر "اِنَ مَعیَ رَبی" در دست دارد.
خدا کدخدای این جنگ است.
به جنگ خدا آمدهاید.
شکستتان حتمیست.
"یَدُاللهَ فَوقَ اَیدیهِم"
✍محبوبه پورعسکری
@ravitor_pouraskari
کارگر شهرداری،
نردههای بلوار را رنگ میزند.
در حاشیه ، گُل میکارد.
شهر شستهرُفته ، آماده نوروز است.
اینها خودش روایت فتح است.
@ravitor_pouraskari
به اندازه آدمای روی زمین راه هست برای رسیدن به سوژه
اصن سوژه چیه⁉️
یه موضوعی که قابلیت پردازش داره
و تابحال از اون منظر ، از اون زاویه دید بهش پرداخته نشده
یه نویسنده ، اومده راجعبه مسابقه تنیس نوشته
شاید در نگاه اول بگید خب این چه سوژه تکراریایه. ولی اون یه جوووری ، با یه دید جدیدی به تنیس نگاه کرده بود و نوشته بودش که هر کسی میخوند به تنیس علاقهمند میشد.
مهم طرز دید متفاوت شماست. تکراری نه🚫
راه دوم برای پیدا کردن سوژه ، حواشی هست
مثلا توی تجمع همه پرچم دارن ،همه شعار میدن ، همه وایسادن... چیز خاصی نیست اونقدا برای نوشتن
یا اگه بنویسید تکراریه
ولی اطراف تجمع یه سرباز هست که داره روی زمین نماز ظهروعصرشو میخونه!
گفتگوی شخصی خبرنگارها، عکاسها، رو گوش وایسید😁
یا پیرزنی که مشت میکوبه به سینهاش و زمزمه میکنه.زمزمهاش رو گوش بدید و....
میگم به تعداد ادمای روی زمین سوژه هست برای نوشتن
در باغ شهادت را نبندید...
من کفشم پاره شده ، دیرتر میرسم💔
@ravitor_pouraskari✍
مدرسه تعطیل است و ما
سرمشقننوشته یادگرفتیم
که بابا نان داد.
جان هم داد!
@ravitor_pouraskari✍
#داستانک "نان خشک مقدس"🍞
همش نان تازه! نان تر! سالار سفرهها نان تر.
همهجا نقل سفرهها شده نان تازه!
بخشکد شانس! دِ همین است که شدهام نان خشک !
نفرین.نفرین به بخت سیاهت نان خشک.
آخر برای چه ما را اینجا جمع کردهاند؟ من نمیخواهم توی کوچه خرج تیپای عابری شوم یا خوراک گوسفند و مرغ.
یا مادری کلافه مرا بچپاند ته کیفش که نکند به درد نقونوق بچهی غرغروی دماغویش شوم؛ دست آخر با نیمگازی تُفی پرتم کند روی موکت مویی!
من میخواهم برای هدفی مقدس خورده شوم.
این حجم از ما و این همه جمعیت یعنی که میخواهند ما را در بین این مردم پخش کنند؟
خدا کند اینطور نباشد ؛ وگرنه من خودم را پودر میکنم.
چشمانم چه میبیند؟
در دست این مردم کیسه نان خشک است. آنها خودشان نان خشک میآورند. پس ما را برای چه هدفی جمع میکنند؟
بوق وانت فکرم را پاره کرد.
نان خشکم شکست. وقت رفتن بود.
پس آن هدف مقدس چه؟ وااای!
جوانک یکییکی کیسهها را بالای وانت میچید.
من تا ندانم مرا کجا میبرند سوار نمیشوم.
بالا...پایین
چپ...راست
آهان! خوب شد! حالا حسابی پودر شدم.
دیگر به دردشان نمیخورم.
خداروشکر. رفتنی نیستم.
میمانم که برای هدف مقدسی خورده شوم.
ماشین جابهجا شد تا راه مردم را باز کند. مردم کیسهکیسه نان خشک میآورند
یکی از کیسهها گفت:«ما را برای رزمندهها و بسیجیها میبرند. آنها وقت غذا خوردن هم ندارند.
قوت لایَموتی هستیم، اگر خدا قبول کند:)
⬇️