وسط گرا دادنت به دشمن بخوان!
من وسط تجمع خودرویی
این یادداشت را برایت مینویسم.
ما که میآییم...با رغبت!
ولی تو مجبوری بیایی...با خفت!
تو مجبوری برای خرید ماهی قرمزک و الباقی از وسط تجمع رد شوی و فریاد "الله اکبر"
رژه نظامی برود بر پدر درآمدهی اعصابت!
تو مجبوری "ولی امری" که چشم دیدنش را نداشتی، حالا هرررشب بارها و بارها بکنی توی گوشَت: "ولی امرو ببین! فاتح جنگو ببین!"
تو مجبوری تَرک موتورنشسته، پَر همان پرچمی که دیماه سوخت؛ بخورد به پوزه نجست!
تو مجبوری مثل ما رفتار کنی که کسی بهت شک نکند!
گوارایت این خفت!
دود #اسفندمان خیلی وقت است که به چشمت رفته!
هرچه بافتهای را پنبه کن برای درز زخمهایت!
راه دیگری برایت نمانده هیچ ندارِ حقیرِ نفرتانگیز!
✍محبوبه پورعسکری
@ravitor_pouraskari
جنگندهf35
مینویسم جنگنده f35 را زدیم
شما بخوانید خدایشان را
بله
جنگنده f35 را میپرستیدند ....
از چشمها و گوشها مخفی میشد.
میرفت تا نزدیکیهای خدا.
گرانترین سلاح جهان که مایه ثروت کلانشان بود.
مایه فخرشان هم!
عینهو آن دمپایی شناورِ آبراهام لینکن!
دمپایی را که پاره کردیم
جنگنده را هم نفله.
نابودی f35 توسط ایران
برای اولینبار در جهان
اینکه چطور و چگونه ؟
خدا میداند!
ما همیشه قبل از شلیک گفتهایم: «وَ ما رَمیتَ اِذ رَمیت»
با همان دستی شلیک کردیم که انگشتر "اِنَ مَعیَ رَبی" در دست دارد.
خدا کدخدای این جنگ است.
به جنگ خدا آمدهاید.
شکستتان حتمیست.
"یَدُاللهَ فَوقَ اَیدیهِم"
✍محبوبه پورعسکری
@ravitor_pouraskari
کارگر شهرداری،
نردههای بلوار را رنگ میزند.
در حاشیه ، گُل میکارد.
شهر شستهرُفته ، آماده نوروز است.
اینها خودش روایت فتح است.
@ravitor_pouraskari
به اندازه آدمای روی زمین راه هست برای رسیدن به سوژه
اصن سوژه چیه⁉️
یه موضوعی که قابلیت پردازش داره
و تابحال از اون منظر ، از اون زاویه دید بهش پرداخته نشده
یه نویسنده ، اومده راجعبه مسابقه تنیس نوشته
شاید در نگاه اول بگید خب این چه سوژه تکراریایه. ولی اون یه جوووری ، با یه دید جدیدی به تنیس نگاه کرده بود و نوشته بودش که هر کسی میخوند به تنیس علاقهمند میشد.
مهم طرز دید متفاوت شماست. تکراری نه🚫
راه دوم برای پیدا کردن سوژه ، حواشی هست
مثلا توی تجمع همه پرچم دارن ،همه شعار میدن ، همه وایسادن... چیز خاصی نیست اونقدا برای نوشتن
یا اگه بنویسید تکراریه
ولی اطراف تجمع یه سرباز هست که داره روی زمین نماز ظهروعصرشو میخونه!
گفتگوی شخصی خبرنگارها، عکاسها، رو گوش وایسید😁
یا پیرزنی که مشت میکوبه به سینهاش و زمزمه میکنه.زمزمهاش رو گوش بدید و....
میگم به تعداد ادمای روی زمین سوژه هست برای نوشتن
در باغ شهادت را نبندید...
من کفشم پاره شده ، دیرتر میرسم💔
@ravitor_pouraskari✍
مدرسه تعطیل است و ما
سرمشقننوشته یادگرفتیم
که بابا نان داد.
جان هم داد!
@ravitor_pouraskari✍
#داستانک "نان خشک مقدس"🍞
همش نان تازه! نان تر! سالار سفرهها نان تر.
همهجا نقل سفرهها شده نان تازه!
بخشکد شانس! دِ همین است که شدهام نان خشک !
نفرین.نفرین به بخت سیاهت نان خشک.
آخر برای چه ما را اینجا جمع کردهاند؟ من نمیخواهم توی کوچه خرج تیپای عابری شوم یا خوراک گوسفند و مرغ.
یا مادری کلافه مرا بچپاند ته کیفش که نکند به درد نقونوق بچهی غرغروی دماغویش شوم؛ دست آخر با نیمگازی تُفی پرتم کند روی موکت مویی!
من میخواهم برای هدفی مقدس خورده شوم.
این حجم از ما و این همه جمعیت یعنی که میخواهند ما را در بین این مردم پخش کنند؟
خدا کند اینطور نباشد ؛ وگرنه من خودم را پودر میکنم.
چشمانم چه میبیند؟
در دست این مردم کیسه نان خشک است. آنها خودشان نان خشک میآورند. پس ما را برای چه هدفی جمع میکنند؟
بوق وانت فکرم را پاره کرد.
نان خشکم شکست. وقت رفتن بود.
پس آن هدف مقدس چه؟ وااای!
جوانک یکییکی کیسهها را بالای وانت میچید.
من تا ندانم مرا کجا میبرند سوار نمیشوم.
بالا...پایین
چپ...راست
آهان! خوب شد! حالا حسابی پودر شدم.
دیگر به دردشان نمیخورم.
خداروشکر. رفتنی نیستم.
میمانم که برای هدف مقدسی خورده شوم.
ماشین جابهجا شد تا راه مردم را باز کند. مردم کیسهکیسه نان خشک میآورند
یکی از کیسهها گفت:«ما را برای رزمندهها و بسیجیها میبرند. آنها وقت غذا خوردن هم ندارند.
قوت لایَموتی هستیم، اگر خدا قبول کند:)
⬇️
احساس کردم آوار شدهام. ⬇️
کیسهام فشار میآورد. پودرهایم به چشم
میریخت و میسوخت.
چه اشتباهی کردم؟!
ننگ به کردارت خشکیده!
هدف مقدس را از دست دادم.
اشک شُره میگیرد.
پشیمانی چه سود؟ چرا خودم را پودر کردم؟ حالا مگر پودرهایم دوباره نان میشوند؟
وانت روشن میشود.
من و سه کیسهی دیگر هنوز روی زمینیم. خیس شدهام. از اشک.
چشم میفشارم به هم.
روی نگاه کردن به مردم را ندارم.
در میان گرمای اشک، نسیمی خنک وزید. انگار پرواز میکردم.چه سبُکبال!
زیرچشمی نگاه کردم. جوانک من را بغل گرفته و بارِ وانت میکند.
خدایا شکرت!! من را هم برای هدف مقدس میبردند.
ولی من که خودم را پودر کردم؟
آخر چطور؟ با یک ورانداز فهمیدم با تکتک آن اشکها تمااام پودرهایم بههم چسبیدند و من دوباره نان شدم.
✍محبوبه پورعسکری
@ravitor_pouraskari
راویـ ـطور | پورعسکریـ ــ
#داستانک "نان خشک مقدس"🍞 همش نان تازه! نان تر! سالار سفرهها نان تر. همهجا نقل سفرهها شده نان تا
این داستان کوتاهو که نوشتم
آرزو کردم ای کاش نون خشک بودم
داستان قلب داره
خوندید داستان رو ؟🥰🤎
نظرتون برام ارزشمنده👇💓
https://abzarek.ir/service-p/msg/3019433
راویـ ـطور | پورعسکریـ ــ
در باغ شهادت را نبندید... من کفشم پاره شده ، دیرتر میرسم💔 @ravitor_pouraskari✍
کفش پاره رو میشه استعاره از گناهان گرفت...
من گناهانی دارم که مثل کفش پاره سرعت رسیدن به تقرب رو کند میکنه حتی مانع میشه !
:/ زیرش خط بکشید تو امتحان میاد