eitaa logo
راویـ‌‌ ـطور | پورعسکریـ ــ
1.3هزار دنبال‌کننده
136 عکس
5 ویدیو
1 فایل
کپی‌با ID؟ چراکه‌نه! . بشنوم؟ چرا‌که‌نه! 👈 @pouraskari_23 . لینک ناشناس https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_gaq11af&btn=💭
مشاهده در ایتا
دانلود
شمارش معکوس...بومب💥 🔟 ده 9⃣ نُه بشمارید آری! اینها شمارش معکوس است؛ برای نابودی ما توسط آمریکا. 8⃣هشت سال دفاع مقدس، تمام ابرنظامیان جهان در مقابل ما کلاش‌به‌دستان قد عَلم کرد؛ همه چیز به نفع شما بود ولی خدا با خمینی بود و شما بی‌آبروی جهان شدید! 7⃣ هفت 6⃣ شش 5⃣ پنج اردیبهشت را دیدید ، عبرت نگرفتید و باز هم هواگردهایتان در اصفهان آهن‌پاره شد. من هم با تو میشمارم... 4⃣ چهار 3⃣ سه روزه میخواستید ایران را بگیرید و الان سی و چندی شده ! 2⃣ دو 1⃣ یک سید علی خامنه‌ای‌مان ، به تنهایی حریف تمام معادلات اتاق فکرها و دانشمندان خارجی‌تان میشد. 0⃣ صفر مرزی ، نقطه‌ای برهوت که تله‌ می‌گذاشتیم برای بریدن دم کفتارصفتان داعشی و کوموله. به شمردن ادامه دهید؛ به ➖منفی‌ها هم برسید. بله ما زیرِ زمین، در طبقات منفی یک و دو‌ و سه‌مان ، موشک‌ها را به سمت گزینه‌های روی میزتان نشانه‌ گرفته‌ایم. حالا گزینه‌های خودت را بشمار. گزینه‌ای هم باقی مانده؟ ✍محبوبه پورعسکری @ravitor_pouraskari
امروز پنجشنبه‌ است.... روایتی نوشتم با عنوان "پنجشنبه‌های شکلاتی" روایت یه بخشی از زندگی عموی شهیدم...که جوش خورد به چهلم حضرت آقا🖤 خوندنش خالی از لطف نیست... شاید شما هم مثل خیلیهای دیگه که تا از عموم شنیدن دلشون بهش وصل شد. ازش حاجتها گرفتن... شادی روح اقای شهیدمون و عموی عزیزم ممنون میشم فاتحه‌ای عنایت کنید🖤🖤
🍬 پنجشنبه‌های شکلاتی....👇
🍬پنجشنبه‌های شکلاتی🍬 🔸در معرفت برایش کم نمی‌گذاشتم. او هم بی‌معرفت نبود. بارها در زندگی شاهد دست‌گیری‌هایش بوده‌ام؛ لابد با همان دست‌های زبر و سرخِ از سرما یخ‌زده‌اش که هیچ 'هایی' گرمشان نمی‌کرد. اینها را بابا گفته بود. آن روزها که پای خاطراتت بغض میچلاندم و اشک میشد؛ بابا می‌گفت: در تعطیلی تابستان می‌پریدی روی زین قاچ‌قاچی موتور پِت‌پِتی باباجون،‌ مسیر نیم‌ساعتی، یک ساعت کش می‌آمد تا برسی روستای بالاتر. می‌نشستی پای قرآن‌خوانی ملادایی. سواد قرآن‌خوانی‌ات را مدیون او بودی. نمی‌دانم شاید او ، شاید نوار قرآن واکمندت، یا شاید خودت در وسط گله‌چرانی‌، تصمیم گرفتی در مسابقه‌ی قرآن شرکت کنی. چندوچون مسابقه را یادم نیست؛ اما تو نفر اول شدی! آقا سیدعلی خامنه‌ای یک قرآن برگه‌کاهی برایت هدیه فرستاد. لابد از نام و امضایش در صفحه اول بارها و بارها دلت غنج رفته. تو هم گفتی مرامی به خرج بدهم و مِن باب تشکر، از صفحه‌ی بعد سوره حمد را بخوانی و فوت کنی برسد به آقا. آن قرآن شد سوگلی تو. شب‌ها بالای بالش‌ات می‌گذاشتی و روزها پای سجاده می‌خواندی! با همه قرآن‌ها برایت فرق داشت. بعدها که شهید شدی بی‌بی عینهو تکه طلایی، عتیقه‌ای، گنجی، گذاشت توی طاقچه. خودش که سواد نداشت اما می‌سپرد نوه‌ها از همان قرآن برایت بخوانند و ثوابش فوت شود به آن دنیایت. بعد از تو ، او هم جانش به آن قرآن بسته بود. مدام تذکر می‌داد :«ننه مراقب باش برگه‌ تا نشود‌» او که ۴۰ درجه را نمی‌دانست اما چشمش شرطی شده بود به ۴۰ درجه. می‌زد پشت دستمان که:«قرآن را بیشتر از این باز نکن زوارش در می‌رود» 🔸 به سالگرد شهادتت نزدیک می‌شدیم. به همسرم سپردم بسته‌ای شکلات بخرد. ۲۱ دی برویم مزار شهدا به یادت نذر بدهم و فاتحه‌ای خوانده شود برسد به آن دنیایت. ۲۱ دی، یکشنبه بود و مزار شهدا خلوت از زائر. بسته را چپاندم در هفت‌سوراخ که از دست پسرک شکلات‌خورم دور بماند. گذاشتیم برای پنجشنبه؛ اما خوردیم به یک سفر واجب. پنج‌شنبه‌ها می‌آمدند و می‌رفتند و انگار از آسمان سنگ می‌بارید و نمی‌شد برویم. یک‌بار مریضی ، یک‌بار هوای طوفانی ، یک ماه ماهِ رمضان، درگیری روزهای جنگ ؛ حتی بر آن شدم در تجمعات شکلات‌ها را پخش کنم؛ «اما نکند که ندانند فاتحه‌ دارد؟! همان پای مزار شهدا بهتر است!» عمو تجربه برایم ثابت کرده که کار برای تو همیشه سخت بوده؛ اما این هم ثابت شده که پشت تمام این نشدن‌ها و سختی‌ها یک خیر و حکمتی بوده که لبخند بغض‌داری را تا بنا گوشم نشانده و گفتم:عمو مرامتو قربون! 🔸امروز پنجشنبه است. همه به مزارها می‌روند. من هم می‌روم. بسته‌ی شکلات را عین تکه طلایی، عتیقه‌ای، گنجی برداشته‌ام. مراقبم خرد نشوند. امروز چهلم شهادت آقا هم هست. مزار شهدا غلغله شده.‌ با خود می‌گویم:«خب فاتحه‌ی شکلات‌ها برای عمویم می‌رود یا برای آقا؟ یا اصلاً برای هر دویشان؟» جواب این سؤال‌های ملکوتی را نمی‌دانم! اما خوب می‌دانم عمویم در معرفت کم نمی‌گذارد. حالا که نیست هنوز هم می‌خواهد پشت شکلات‌ها سوره حمد را بخوانیم و بفرستیم برای آقا. ✍محبوبه پورعسکری @ravitor_pouraskari
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔗منو یاد فیلم یوسف پیامبر انداخت. اون سکانس که حضرت یوسف تو زندان به پیامبری مبعوث میشه. آقا راست میگفت ما مبعوث شدیم. @ravitor_pouraskari
🍃🍃🍃این قسمت: خلیفه‌الله 🗣
. 🪶 آڔه خُـدآ تو این شـب‌هـا رو میدیدی کـه ما رو خلیفه خودټ کردۍ!👥 @ravitor_pouraskari
. 🪽آهـاۍ فږشتـه‌ها! ‌اوݩ روزي کهـ خدآ میگفټ: من یـه چیزے می‌دونم که شمـاهـا نمی‌دونید…! 🌫🕊 حالآ دیگه شما هـم می‌دونید :) . @ravitor_pouraskari
. 🦋خدایا ! دیدے چة خۅب ثابت کڔدیم خݪیفةالله‌ایـــم؟ :)🌱 . @ravitor_pouraskari