دیروز چندبار زیارت قسمتم شد اما با چشم سر...
با چشم دل : امروز ساعت ۳:۴۵...🤍
ولی من...چشامو بستم
ورود
چشامو بستم. خیالت جمعا!
زیر چشمی هم نگاه نمیکنم.تا ۲۰ بشمری رسیدم.
من چشم بسته هم بلدم مزارِتو.
یک شماره از تو، یک قدم از من.
همیشه وقتی به دَه میرسیدی من رسیده بودم به قبر شهید ضرابی.
همینطور که چشم بسته میام؛ تو دلم خداخدا میکنم باز نزنی تو گوشم؛ باز نگی اینجا چه غلطی میکنی؟بخدا آبرومو پیش بقیه شهدا نبریا! همیشه وقتی تو میشمردی همین شهدا بهم تقلب میرسوندن. حاجی نگی من گفتم.
شهید رسول شیخشعاعی انقدر بامرامه که وقتی به عدد ۱۸ میرسیدی میگفت: «محبوب رسیدی. چشاتو باز کن.»
ولی من باز نمیکردم و میگفتم:نه عمراً! من همیشه با شماره ۲۰ حاجی میرسم سر مزارش
_جونِ من! یه ذره چشاتو باز کن. اگه همین نشد...
+ اگه همین شد که بابا نوکرتم میرم هرجور شده ننهتو پیدا میکنم؛ سرتاپاشو میبوسم؛ کل نظافت خونشم با من!
حالا مطمئنی رسیدم؟ اگه چشامو باز کنم و سر مزار نبودم چی؟ اونوقت تو....
_ اونوقت کل حاجتات با من. خیالت تخت!
وقتشه. پلکم سنگینه. ولی حاجی داره میشمره. رسیده به ۱۹.
زیرچشمی زمینو دارم. روی قبر نوشته شهید رسول شیخ شعاعی.
_داشتیم داداش رسول؟!
بابا نالوتی این چندمین بارِته زائر حاجی رو میکشونی پهلو خودت؟
اصن کل "قلهوالله"هام واسه تو.
رو چشَم خونه ننهتم جارو میکنم.
گلدوناشم آب میدم.
_ اونوقت کل حاجتات با من...
+کل حاجتام که..فقط آرزومه منم روی زانوش بگم اَوَفَیتُ؟ چشامو ببندم.¹
✍محبوبه پورعسکری
@ravitor_pouraskari