میدونید چی شده؟
بنازم بعثت هنرمندان رو
بعضی از نویسندگان مطرح ، هر روز دارن ویبنار روایتنویسی رو رایگان برگزار میکنن برا روایتنویسها....درجریانید که واقعه تشییع آقا باید ثبت تاریخی بشه؟!
منم درجریان این ثبت تاریخی درگیرم🖤
#باید_برخاست
راویـ ـطور | پورعسکریـ ــ
«سربازِ غلطکرده» در برابر "دلتنگی" مثه آمریکام! هیچ غلطی نمیتونم بکنم! تو هم نمیخوای من غلط بک
زیبا نگاهید🌿🌺
همه متنهامو دوست دارم.. عین بچهی آدم میمونه😁 ولی بخوام یکیو انتخاب کنم قطعا سربازِ غلطکرده✌️
میترسی با بچه کوچیک برم تشییع تلف شیم؟
میترسی مریض باشم ، برم اونجا بمیرم؟
میترسی چون باردارم برم بچهم بمیره؟
نترس بابا میمیری!
چون ترس برادر مرگه.
منم داری میترسونی ترسو.
همین ترس، زودتر از اینکه تو شلوغیِ تشییع تلف شم منو میکُشه.
چون ترس برادر مرگه!
باشه نترسون.
قرار نیست برم وسط جمعیت شلوغ؛
یا حتی دست بگیرم زیر تابوتِ به تو از دور خداحافظ!
قراره همون دور دورا وایسم؛ تهِ تهِ تهِ جمعیت، که دشمن ببینه جمعیت تا کجا کشیده شده...که بترسه...که بمیره
چون ترس برادر مرگه.
✍🏻محبوبه پورعسکری
@ravitor_pouraskari
┈┈─┈┈ ┈─┈┈─┈┈─┈┈
خیلی آقا زحمت ما را کشیده است ⌲
نوبت ماست 𖤥─┈
┈زحمت میکشی اگه بری!
کربلا رفتههایِ زیارتقبولِ سختیکشیدهی پایِکار!
◡ سختی سفرِ تشییع، کمتر از اربعینِ کربلاست:)🌱 ┈──┈┈──┈┈──┈┈──┈┈
@ravitor_pouraskari✍🏻
🎒دلِ سنگین مگر مثل کوله است که بتوان به دوشش کشید و راه بیاید؟
میتمرگد گوشهی قلب و میگوید: «داغ، سنگین است؛
بالا نمیآید، سفر نمیآیم.»
میگویم: «ابر شدهای و باید بباری دل! سبکی از همین است.»
میبارد...سبک نمیشود. داغ، سنگینتر از این حرفهاست...🖤
📍راهی قم...
@ravitor_pouraskari
راویـ ـطور | پورعسکریـ ــ
╭════════════════════╮
خیابانها را مردم فرش کردهاند
╰════════════════════╯
@ravitor_pouraskari
«زیر و رو»
وقتی تو بودی، من تو را داشتم.در خیالم. زیلوهای بیت را هم خودم در خیالم بافتهام. بافندهی خوبیام. تا تو از پشت پرده بیایی یکی زیر میزنم یکی رو.
همهی حرفهایم را رو میریزم؛ تمام ناگفتههای پدردختریِ این سالها را.
شوری اشک که به کام نشست، زبان بند میرود.
بیت به شعار میلرزد.ما منتظریم تا بیایی. بهترین لباسهایم را پوشیدهام البته به غیر از چفیه، آن را از تو میخواهم. میخواهم در محضرت آراسته باشم. میدانم تو از آن بالا مرا میان جمعیت نمییابی، ولی من رَج را تغییر میدهم و به حضورت میآیم. آن بالا. روبرویت زانو میزنم. انگار عطر حرم داری! انگار تو ضریحی و این مردم دورت میگردند. گوشهی عبایت را میبوسم.
بعد رَج را میزنم زیرِ گریه زیرِ گریه زیرِ گریه.
تو هم میزنی زیر حرف هایم؛ با همان لبخند همیشگی. با دو جمله ، پدریَت را در حقم تمام میکنی پدر!
چفیهای را که دادی خیس اشک نمیکنم. آن را بستهام دور گردنم، شاید مرهمی شود بر بغض آماس.
این چفیه را خودم در خیالم بافتهام. بافنده خوبیام. تا تو به #جمکران بیایی یکی زیر میزنم یکی رو !
دلسوختگیهایم را رو میریزم، آنقدر که یکهو میزنم زیر گریه...
عکست را که میبینم،،روضه ای که میشنوم،،میزنم زیر گریه!
بغلی مویه میکند:«سه روز زیر آفتاب موندی»
و مشت میکوبد به سینه ،
مشت میکوبم به سینه.
با اشک ، تار میبینم ولی تو آمدی.
زیر آفتاب ، روی دستها
تمام خیالبافیهایم زیر و رو شد.
اولین و آخرین دیدارمان یکی شد.
#قم
#جمکران
#روایت_بدرقه
#روایت_تشییع
✍محبوبه پورعسکری
@ravitor_pouraskari
کنار پیکر پدر...
منم همینطور حضرترقیه، منم همینطور
@ravitor_pouraskari