🎒دلِ سنگین مگر مثل کوله است که بتوان به دوشش کشید و راه بیاید؟
میتمرگد گوشهی قلب و میگوید: «داغ، سنگین است؛
بالا نمیآید، سفر نمیآیم.»
میگویم: «ابر شدهای و باید بباری دل! سبکی از همین است.»
میبارد...سبک نمیشود. داغ، سنگینتر از این حرفهاست...🖤
📍راهی قم...
@ravitor_pouraskari
راویـ ـطور | پورعسکریـ ــ
╭════════════════════╮
خیابانها را مردم فرش کردهاند
╰════════════════════╯
@ravitor_pouraskari
«زیر و رو»
وقتی تو بودی، من تو را داشتم.در خیالم. زیلوهای بیت را هم خودم در خیالم بافتهام. بافندهی خوبیام. تا تو از پشت پرده بیایی یکی زیر میزنم یکی رو.
همهی حرفهایم را رو میریزم؛ تمام ناگفتههای پدردختریِ این سالها را.
شوری اشک که به کام نشست، زبان بند میرود.
بیت به شعار میلرزد.ما منتظریم تا بیایی. بهترین لباسهایم را پوشیدهام البته به غیر از چفیه، آن را از تو میخواهم. میخواهم در محضرت آراسته باشم. میدانم تو از آن بالا مرا میان جمعیت نمییابی، ولی من رَج را تغییر میدهم و به حضورت میآیم. آن بالا. روبرویت زانو میزنم. انگار عطر حرم داری! انگار تو ضریحی و این مردم دورت میگردند. گوشهی عبایت را میبوسم.
بعد رَج را میزنم زیرِ گریه زیرِ گریه زیرِ گریه.
تو هم میزنی زیر حرف هایم؛ با همان لبخند همیشگی. با دو جمله ، پدریَت را در حقم تمام میکنی پدر!
چفیهای را که دادی خیس اشک نمیکنم. آن را بستهام دور گردنم، شاید مرهمی شود بر بغض آماس.
این چفیه را خودم در خیالم بافتهام. بافنده خوبیام. تا تو به #جمکران بیایی یکی زیر میزنم یکی رو !
دلسوختگیهایم را رو میریزم، آنقدر که یکهو میزنم زیر گریه...
عکست را که میبینم،،روضه ای که میشنوم،،میزنم زیر گریه!
بغلی مویه میکند:«سه روز زیر آفتاب موندی»
و مشت میکوبد به سینه ،
مشت میکوبم به سینه.
با اشک ، تار میبینم ولی تو آمدی.
زیر آفتاب ، روی دستها
تمام خیالبافیهایم زیر و رو شد.
اولین و آخرین دیدارمان یکی شد.
#قم
#جمکران
#روایت_بدرقه
#روایت_تشییع
✍محبوبه پورعسکری
@ravitor_pouraskari
کنار پیکر پدر...
منم همینطور حضرترقیه، منم همینطور
@ravitor_pouraskari
تکتک قدمهام هدیه به اونهایی که پای اومدن نداشتن...ᥫ᭡ ️
@ravitor_pouraskari