ا﷽
روایتی از #ایرانِمقاوم
🎥 روایت یک شاهد عینی
از ۱۴۰۴ به ۱۵۰۰.
سلام. ما دشمنی جانی داشتیم. من آن روز را به چشم دیدم...
جمعه شب رفتم بیرون. بیش از هرچیز، چون میخواستم ببینم، رفتم.
فکر کرده بودم به همینگوی، به نقل متفاوتی که از جنگ داشت. حرف مجید قیصری، سر کلاس هفته پیش توی سرم تکرار میشد. "من خشونتو سال ۵۷ دیدم. آدم دیدم که مستقیم سرشو هدف گرفته بودن، صورتش متلاشی بود."
نویسندهها و نسبتشان با حوادث اجتماعی، پیش چشمم رژه میرفتند. این دلیل اصلی بود. دلیل دیگرش اینکه، دختر نوجوانم کنجکاو بود.
شب قبل، پنجشنبه در خانه زیر صدای انفجار دور و نزدیک، زیر صدای گازدادن موتور و ماشین خوابیده بودیم. پس رفتم بیرون. رفتم ببینم چه خبر شده است.
آدمهایی مثل ما، کم نبودند. بعضی انگار قرار عاشقانهای در سینما داشتند، به خودشان رسیده بودند و بعضی بیهدف راه میرفتند. مامورانی با کلاه و حفاظ شیشهای صورت و اسلحه هم بودند.
گفته بودم ما کجاییم؟ ما فریدونکناریم. شهر کوچکی در حاشیه خزر. اسمش را روی گونیهای برنج ایرانی زیاد دیدهاید.
مامورها روی پل وسط شهر بودند. و ما نزدیکشان. روی پیاده رو. رو به رویمان بانک ملی بود که شب قبل، سوخته بود. و نمیدانم چرا وقتی بانکی میسوزد، دلم خنک میشود. یاد آن تکه "خوشههای خشم" میافتم. جایی که پدر فریاد کشید: "به من بگین بانک کیه." دولولش را برداشته بود تا برود بانک را نابود کند. بانک، مزرعه و تراکتورش را تصرف کرده بود. پس جای شعلههای آتش، نقشهای سیاه روی دیوارهای سفید بانک، حسی از ترحم در من ایجاد نکرد.
ساعت چند است؟ حوالی هفت. بعد کمکم من و عدهای دیگر راه میافتیم. از گارد و ماموران دور میشویم. میرسیم به عدهای آدم که دست میزنند. همه سیاه پوشیدهاند و ماسک زدهاند. میخندم. نمیدانم چرا میخندم. فکر میکنم کاش سوپرمارکت ببینم و چیپس بخرم. معدهام خالیست. مغازهها خاموشاند. کاش برگردم خانه. اما وارد بازی پرهیجانی شدهام. خوش میگذرد. گور بابای دستگاه گوارش.
ادامه دارد...
#مقاومت
✍ #شیرین_هزارجریبی
〰〰〰〰
#خطروایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷
https://zil.ink/Khatterevayat
_____________________________
https://eitaa.com/raviya_pishran
ا﷽
روایتی از #ایرانِمقاوم
🎥روایت یک شاهد عینی
قسمت دوم ..
با آدمماسکیها چشم توی چشم میشویم. میروم نزدیکشان. نویسندهها گاهی مثل کاراگاهها میشوند. گاهی سرم را میکنم در زندگی دیگران، پی جملههایی از آدمهای واقعی میگردم.
با ماسکی، یک قدم فاصله دارم. فریاد میکشد، نمیفهمم چه میگوید. پشت سرش و همه جا، "بیشرف، بیشرف" فضا را پر کرده. نزدیکتر میشوم، او هم میآید جلوتر. پسر جوانیست. شاید بیست ساله. مشتش را بلند میکند و من سرم را میکشم عقب. وقتی به خودم میآیم، نایلونی سفید جلوی پایم پاره میشود. پوست پرتقال آغشته به تفاله چای ازش میریزد بیرون. ما فریدونکناریم، فریدونکناریها عاشق پرتقالاند.گیج میشوم. خیابان پر از آدم است، زباله از کجا آمده. میگذرم.
میخواهم باز نزدیک شوم به ماسکسفیدها.
چیزی میخورد به پایم. نوارهای سفید لولشده پخش زمین میشوند. پای کسی میخورد به نایلون و نواری پر خون میافتد جلوی پای مرد کناریام. عق میزنم. نویسندههای زن، نباید از دیدن این خون عق بزنند. ولی تحملش را ندارم. میروم روی جدول وسط بلوار. بالاترم. بیخیال ماسکیها شدهام. جا زدهام. گوربابای نویسندگیام. از بالا، سطل آشغال آن دست خیابان را میبینم. ماسکیها دست میکنند توی سطل و نایلون برمیدارند، دور سرشان میچرخانند و پرت میکنند سمت تماشاگرها.
پلاستیکی کوبیده میشود روی آسفالت و تکههای نان، میافتد بیرون. زن سنوسالداری خم شده. "آزادی، آزادی" خیابان را پر کرده. زن انگار روزی عادی باشد، انگار هیچ وظیفه دیگری نداشته باشد، چادرش را میزند زیر بغلش و تکههای خشک بربری را جمع میکند. پلاستیک پاره را مثل سفره پهن میکند و نانها را میچیند رویش. فکر میکنم اصلا سوژه همین است. وسط حادثهای اجتماعی، زنی مراقب است به برکت خدا بیاحترامی نشود. میخواهم بروم کنار زن، خوب نگاهش کنم، کمک کنم تا خردهها را زودتر جمع کند، ماسکیها نزدیکش میشوند.
میترسم زیر پایشان له شود. صدای جیغ میشنوم. برمیگردم. وسط هستم، سمت راستم شعار میدهند و سمت چپم، چند نفر دور زنی را گرفتهاند. سنگ از بالای سرم میگذرد. سنگ دیگری. سرم را خم میکنم. زنهای سمت راست جیغ میکشند. مردی داد میزند: "برین میکشنتون." دور و برم مدام سنگها میافتند روی زمین و کمانه میکنند. دو دستی سرم را چسبیدهام و دولا دولا میدوم.
ادامه دارد...
#مقاومت
✍ #شیرین_هزارجریبی
〰〰〰〰
#خطروایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷
https://zil.ink/Khatterevayat
_____________________________
https://eitaa.com/raviya_pishran
ا﷽
روایتی از #ایرانِمقاوم
🎥روایت یک شاهد عینی
قسمت سوم
روی نرمهچمن وسط بلوار ایستادهام. پر چادرم گیر کرده به خارهای بوته تزئینی. دلم میخواهد با سنگاندازها حرف بزنم. سنگی دقیقا از کنار صورتم میگذرد. چادرم را میکشم و دولا دولا میدوم سمت تماشاگرها.
زنها جیغ میکشند. مردی کنارم میافتد روی زمین. دو دستی میکوبم روی کاپشنش. صورتش را گرفته میان دستهایش. چشمم میافتد به سنگهای روی زمین. هر کدامشان میتوانند مردی را از پا در بیاورند. سنگ نیستند، تکههای شکسته بلوکهای سیمانی هستند. مردی هولم میدهد. "مگه نمیگم اینجا وانستا." دو رو برم زنی نیست. زنها توی پیادهرو میدوند. نمیفهمم مردی که افتاده بود چه شد. دعا میکنم چشمش نبوده باشد. آدم اگر نبیند، چه میشود؟ اگر نتواند چشم بدوزد به چشمهای زنی ماسکدار، چطور بفهمد که قاتلی توی ماسک سفید نفس میکشد؟
نمیخواهم با فرارکنندهها قاطی شوم. فکر میکنم حتما میتوانم خودم را از رگبار سنگ حفظ کنم. فکر میکنم اگر بروم توی پیاده رو چیزی از دست میرود. سوژهای. میدانم دیوانگی میکنم. چیزی میخورد به تنه درخت نارنج پیاده رو. شیشهای سبز است. خشک شدهام. پاهایم حرکت نمیکند. رو برمیگردانم و سرم را فرو میکنم توی تنم. مینشینم کنار جدول. منتظرم تکهای شیشه در پشتم فرو برود. میلرزم و جیغ زنها بیشتر میشود. صدای خشداری میگوید: "کوکتله کوکتله. شوخی نیست." بلند میشوم.
ادامه دارد...
#مقاومت
✍ #شیرین_هزارجریبی
〰〰〰〰
#خطروایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷
https://zil.ink/Khatterevayat
_____________________________
https://eitaa.com/raviya_pishran
ا﷽
روایتی از #ایرانِمقاوم
🎥روایت یک شاهد عینی
قسمت چهارم
مردی هولم میدهد توی موج آدمهای دونده. خودم را میکشم عقب و دوباره پشتم را، محدوده ماسکیها و سنگیها را نگاه میکنم. آمدهاند توی خط ما. ما که فقط میخواستیم نگاه کنیم، یا هنوز تصمیم نگرفته بودیم یا هیجان حادثه را دوست داشتیم.
زنی میآید سمتم. دستهایش را کرده توی جیبهای پالتوی سیاهش. تقریبا قدم میزند. قامتش راست است. صاف جلویش را نگاه میکند. فکر میکنی فرمانده عملیاتی موفق بوده. انگار میرود تا مدالش را بگیرد، اما نمیخواهد نشان بدهد که ذوقزده است. چشم توی چشم میشویم. تیغ نگاهش از بلوکشکستهها تیزتر است. حتم دارم. مستقیم میآید سمتم.
مردی هولم میدهد توی کوچه کنار بازار ترهبار که بهش میگوییم؛ بازار روز. سنگها جلوی پایم میافتند. فکر میکنم مگر ما در شهرمان چقدر ساخت و ساز داشتیم؟ کی تمام میشوند نارنجکهای سرد نخراشیده؟ عقبم را نگاه میکنم. میخواهم یک بار دیگر زن را ببینم. نکند اشتباه کردهام و دو چشم معمولی را گنده کردهام؟
زن توی کوچه است. درست مثل قبل قدم برمیدارد. میتواند با نگاهش آدم را کور کند. پشت دو زن که زنی را میکشند میروم توی یک خانه. در را باز کردهاند تا ماها، ما آدمهای گریزان را پناه بدهند. از آنجا تا خانه خودم، پیاده پنج دقیقه راه است. توی شهری که ۱۳ سال ساکنش بودهام، آوارهام. توی حیاط به ستون سایهبان تکیه میدهم و مینشینم.
پایان
#مقاومت
✍ #شیرین_هزارجریبی
〰〰〰〰
#خطروایت || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷
https://zil.ink/Khatterevayat
_____________________________
https://eitaa.com/raviya_pishran
ا﷽
روایتی از #ایرانِمقاوم
🎥 روایت یک شاهد عینی
از ۱۴۰۴ به ۱۵۰۰.
سلام. ما دشمنی جانی داشتیم. من آن روز را به چشم دیدم...
جمعه ناهار دعوتش کرده بودیم. وقتی آمد مثل همیشه نبود. بهجای شوخی و خنده با صدای خشدار از دیشب میگفت. از اینکه یک سپاهی فقط یک لحظه از نیروهایشان جامانده بود و شده بود مثل فیلمهای جنگیای که همهمان دیدهایم وقتی کسی جا میماند و تانک از رویش رد میشود، همانقدر سینمایی و درام. سرش را انداخت پایین و انگار که نمیخواست غرورش هم از آن وحشیها چاقو خورده باشد با صدای زیر گفت "بیشرفا بیشتر از صدتا چاقو زده بودن بهش". بعد انگار که یادش بیاید آن جوانِ جامانده حالا خیلی جلوتر از خیلیهاست، سرش را آورد بالا "نه بابا اینا کاری نمیتونن بکنن... زود جمع میشن".
میگوید دیشب همهکار کردهاند. ماشین آتش زدهاند، قرآن و پرچم هم. میگوید برای جری کردن ما ناسزا به مقدسات میگفتند. من بغضم را پشت لعن و نفرین قایم میکنم و همزمان فکر میکنم به آن جوان که در چند لحظه بیشتر از صد چاقو خورده. به عزیزانش فکر میکنم و خورش را میریزم توی کاسه.
خودش میگوید دیگر امشب خبری نیست. وقتی میخواهد بخوابد میگوید حتما ساعت چهار بیدارش کنم. نمیخوابد. با شناختی که من از او دارم آن پهلو به پهلو شدنها و نفس عمیق کشیدنها و یاحسینهای زیرلب، خواب نیست.
وقتی میرود گردنبند حرزش را میبینم که داده بود مهدیار بازی کند. توی دلم خالی میشود. زود گوشی را برمیدارم و شمارهاش را میگیرم. میگویم قبل از اینکه برود توی شلوغیها بیاید حرزش را ببرد حتما. میگوید میآید، اما نمیآید. دیگر خطها قطع شده. شب است و باید مهدیار را بخوابانم. چشمهای مهدیار گرم شده و تکانهایش کمتر. صدای کشداری از توی کوچه میآید "مرگ بر...". مهدیار از جا میپرد. من هم. دیگر خوابمان نمیبرد. در تاریکی نشستهایم و من باز هم مالیخولیایی شدهام. مثل شبهای جنگ دوازده روزه. اینبار سگ وحشیِ ترس نزدیکتر است و صدای خرناس و حرارتش میخورد به گردنم. اینبار میدان تن به تن است و من کسی را در میدان دارم که سلاح ندارد. صدای تک نفرِ مست توی کوچه که باعث شده بود فکر کنم جمعیت اغتشاشگران به کوچهمان رسیده و خواب را از سرم پراند میآید "هاااا نبوووود؟". نگرانم مجتبی بخواهد برود دهان نجسش را خرد کند، که میخواهد.
بعد از جنگ خیلی فکر کرده بودم به آن شبها و ترسهایم. به خودم پوزخند زده بودم و شعارهایم را مرور کرده بودم. فکر میکردم اینبار اگر جنگ بشود دیگر نترسم. اما حالا در جنگی دیگر ترس ملموستر از آن است که بتوانم انکارش کنم. دوست دارم نترسم و بروم توی کوچه و انتقام چاقوها و زخمهای شب قبل را بگیرم. دیگر صدایی از توی کوچه نمیآید و مهدیار هم دوباره خوابش گرفته.
او صبح زنگ میزند که بیاید خانهمان. پرسوجوهایم را میگذارم برای وقتی که آمد. برای مهدیار یک لولهی آلومینیومی آورده که رویش اعداد و حروف انگلیسی دارد. با ادای نارنجک لوله را میاندازد جلوی مهدیار و صدای انفجار در میآورد. مهدیار ذوق میکند و جیغ میزند. میگوید پوکهی گاز اشکآور است. میگوید این شبها حسابی دود خورده است و اشک ریخته.
لوله را از مهدیار میگیرم و نگاهش میکنم. سرد است. رویش کندگیهایی دارد که معلوم است کشیده شده روی آسفالت. انگار یک عالم زخم برداشته باشد. روی زخمها دست میکشم. فکر میکنم بعد از این دیگر نخواهم ترسید.
#مقاومت
✍ #سپیده_سوریان
〰〰〰〰
#خطروایت_ || روایتِ مردمِ سرزمینِ انقلابِ اسلامی 🇮🇷
https://zil.ink/Khatterevayat
____________________________
https://eitaa.com/raviya_pishran
🇮🇷
با بچه هایمان حرف بزنیم ...
شلوغي ها رفته بودم سر بزنم به خواهرم و بچه هاش. تا رسیدم دختر کوچیک خواهرم بدو بدو اومد و خواست زیر آب خواهرش رو بزنه
- خاله خاله ... مهلا میگه شاه خوبه خمینی بده
یک لحظه احساس کردم چیزی در دلم افتاد و من صدای افتادنش را شنیدم. چند ثانیه ای میخکوب سرجایم ماندم. بعد به مهلا نگاه کردم که داد می زد
- دروغ میگه خاله
بعد هم دنبال دنیا گذاشت. خواهر هشت ساله اش. خواهرم هم با دمپایی دنبال هر دو.
چند دقیقه بعد وقتی که خواهرم چای برایم آورد یک برگه از کیفم درآوردم و با یک خودکار به مهلا دادم
- خاله جون توی یک صفحه هر چیزی که از پهلوی می دونی برام بنویس ...
تلخ بود برایم که مهلا دختر ١۴ ساله خواهرم حتی یک سطر هم نتوانست بنویسد. این یعنی تحت تاثیر همسالان و فضای مجازی بوده. این یعنی مرجعیت صحبت کردن با نوجوان ها دیگر خانواده ها نیستند انگار
بعد گفتم: مهلا جانم. بگو چرا رهبر رو دوست نداری؟
گفت: همیجوری خاله. دلیلی نداره ...
گفتم: جانِ دلم.. ما همینجوری نداریم خاله. باید دلیل بگی تا در موردش حرف بزنیم.
بعد خواستم لباس بپوشد و با هم برویم بیرون.
دقیقا چند قدمی خانه حاج مامان. کوچه شهید آقا محمدی. تابلوی کوچه را نشانش دادم و گفتم میدونی این شهید کیه؟ پسر آقجه خانم. همون پیرزنی که هر روز روی سکوی خونه اش می نشست و بهش سلام می دادی. همون که حالا فوت کرده و خونه قدیمیش هنوز مونده. گفتم چهار ساله بودم وقتی عروسی پسرش بود. گفتم خودم رو کشتم از بس گریه کردم. می گفتم من می خوام عروس ببینم. اون روزها حتی به قیمت جانم هم که شده من باید عروس می دیدم. خیال می کردم عروس خوشگل ترین آدم روی زمینه. مثل حالا نبود که خیلی ها مثل عروسند. این را که گفتم مهلا خندید. گفتم ما دعوت نبودیم. دست آخر مادرم با خجالت من را برد تا عروس را ببینم. عروس قشنگ بود. چشم هایش سبز و درشت بود. مثل عروسک ها. یک هفته بعد کومله ها سر شوهرش را بریدند و بیرون در پاسگاه مرزی گذاشتند. مهلا تازه پرسید کومله یعنی چی؟ گفتم تجزیه طلب ها. تازه پرسید تجزیه طلب یعنی چی ... گفتم من دیدم که عروس زیبای آن خانه با شیون اهل خانه برای همیشه از آن خانه رفت. گفتم کومله ها وسط میدانند حالا. قاتل های پسر آقجه خانم ...
بعد گفتم همین خیابان ۱۷ شهریور که هر روز با مادرت از اون میای خونه حاج مامان. تا حالا از خودت پرسیدی چرا ۱۷ شهریور؟ چرا ۱۸ مهر نیست. چرا ۱۲ اسفند نیست؟ نمی دانست. بعد برایش قصه ۱۷ شهریور را گفتم. قصه میدان ژاله. قصه جدایی بحرین. جدایی آرارات. از قانون کاپیتالاسیون. از قتل عام و سرکوب عشایر. اشغال ایران و متفقین. تبعید شاه پهلوی به موریس. کشف حجاب. برایش گفتم که در روستای حاج مامان تازه عروسی حامله از ترس اینکه حجابش را بردارند وسط کوچه از ترس مرد. با بچه توی شکمش دفنش کردند. بعد یکی یکی از کوچه ها گذشتیم و قصه شهیدهایش را برایش گفتم. اینجا کوچه شهید خزلی ... برادران شعبانی. گفتم رفته بودم بستنی بخرم. پنج سالم بود شاید. شاید هم کمتر. نامزد شهید شعبانی هم در مغازه بود. یک دفعه خبر دادند نامزدش اومده مرخصی. ظرف ماست از دستش افتاد. با چادر سفیدش توی کوچه می دوید. چادرش توی باد می رقصید. وسط کوچه زمین خورد. من داشتم نگاهش می کردم. خیلی نگذشت که نامزدش شهید شد. شد اسم همین کوچه. با اسم برادرش با هم. من هنوز نامزدش رو گاهی توی خواب می بینم. توی کوچه داره می دوئه. بهش گفتند نامزدش اومده مرخصی. چادرش پر از پروانه های صورتی یه. اینجا کوچه شهید امیر حسنی ... می دانی این شهید چطور شهید شده؟ میدانی این یکی چطور ؟
برایش گفتم تا به اینجا برسیم ۴۰۰ هزار شهید داده ایم.
خیلی حرف زدیم آن روز. یعنی من فقط حرف زدم. مهلا فقط گوش می داد.
سردم شده بود دیگر. خواهرم هم مدام زنگ می زد که برگردید.
صبح فردا سر کار بودم که خواهرم زنگ زد و با خنده گفت
- چی گفتی به این بچه دیروز. میگه من از شاه متنفرم. میگه رهبرم رو دوست دارم.
گوشی را که قطع کردم داشتم به این فکر می کردم که چقدر با بچه هایمان حرف زده ایم؟ با بچه هایمان حرف بزنیم. قبل از اینکه دشمن با آنها حرف بزند ...
✍ رقیه کریمی
#روایت_روز_سیزدهم
#جنگ_روایتها
__________________________
https://eitaa.com/raviya_pishran
هدایت شده از ایران
وقتی دو روز جنگ نرم، دو برابر دوازده روز جنگ نظامی شهید میگیرد، یعنی سکوت و انفعال ما در جهاد تبیین جبرانناپذیر است.
🎉 رویداد «هزار چراغ» آغاز جریانی بزرگ است؛ جریانی که از کنار هم قرار گرفتن جمعهای کوچک و نورهای پراکنده شکل میگیرد تا مسیر تغییر را روشن کند.
این رویداد مخصوص کسانی است که میخواهند در بزرگترین نبرد تاریخ معاصر، در این پیچ تاریخی مهم، نقش خود را داشته باشند اما راه و روش ایفای آن را هنوز نمیدانند.
در این برنامه، ابتدا به تحلیلی جامع و دقیق از اتفاقات مهم این روزها و روزهای پیش رو میپردازیم.
سپس با کنشگرانی آشنا میشویم که تا پای جان هزینه دادهاند و در این روزهای حساس، سکوت نکردهاند.
بعد از آن، دور هم جمع می شویم تا به صورت گروهی و با آموزشها و تمرینهای عملی، خود را برای کنشگری مؤثر و آگاهسازی مردم آماده کنیم.
🔻در نهایت، استاد شیخ اسماعیل رمضانی تجربهها و چشماندازهای ویژهای از قدرت جمعهای کوچک در ساختن کارهای بزرگی که میتواند تحولآفرین باشد، برایمان بیان خواهند کرد.
مهمترین نکته این است که: «هزار چراغ» آغاز راهی است که با هم و به همت یکدیگر آغاز میکنیم؛ نه پایان آن...
🕖 زمان: یکشنبه 5 بهمن ماه از ساعت 8 الی 17
📍مکان: حوزه هنری انقلاب اسلامی
✅ جهت ثبت نام و حضور به شناسه زیر در پیامرسان ایتا یا بله پیام دهید :
@hezarcheragh_admin