انجمن راویان فجر فارس(NGO)
شهید پرویز فهندژ سعدی (1316 – 1357) پرویز فهندژ سعدی، رادمردی بزرگ بود که در خانواده ای مستضع
شهید تیمور ابوالحسنی فروغی
(1333- 1357 ه.ش)
در یکی از روزهای خوب خدا خانواده مذهبی و فرهنگی فروغی، تولد طفلی را از خدا انتظار می کشیدند. طولی نکشید که این انتظار لذت بخش با صدای گریه نوزادی به شادی مبدل شد. نامش را تیمور گذاشتند. سه بهار از عمرش طی نشده بود که دست تقدیر، خورشید پدر را در افق ماتم به غروب کشانید. اما وجود مادری فرهیخته و فداکار، جای پدر را پر کرد و تیمور در دامان پاک مهربان مادرِ معلمش پرورش یافت و تا بدانجا رسید که در عرصه درس و ورزش سرآمد همسالان خود شد.
تیمور بعد از پایان دوره تحصیلات متوسطه، در شرکت «کاتر پیلار» مشغول به کار شد و آن هنگام در شراره های آتشفشان شعله می کشید و فریاد آزادی و اسلام خواهی مردم به آسمان رفت، به خیل تظاهر کنندگان پیوست. او که از مادر درس آزادگی آموخته بود، به اقیانوس خروشان الله اکبرها متصل شد و با دستگاه چاپ دست سازی که با همکاری دوستش ساخته بود، اعلامیه های امام را تکثیر کرده و در بین مردم توزیع می کرد، آن زمان هم که نیاز شد تا شمارگان اعلامیه ها را افزایش دهد، با به خطر انداختن خود این مسئولیت خسیر را بوسیله دستگاه های چاپ موجود در شرکت به صورت مخفیانه و در وقت تعطیلی اداره به امجام می رساند.
عشق به مولا و خصلت های پهلوانی در وجودش، مایه شوقی شد و فرزندش را علی نام گذاشت.
همزمان با اوج گیری قیام عاشورایی مردم، مادر تیمور به عشق حسین(علیه السلام) به زیارت کربلا شتافت و او از مادرش نزد حیسن(علیه السلام) درخواست حلیت نمود و خود نیز به دنبال عزیمت مادر، مکتوب عشقی از خون دل نوشت و سر به مهر در مکانی نگهداشت.
روز 22 بهمن، وقتی که تیمور به همراه برادرانش، صحن شاهچراغ(علیه السلام) را با خشم خروشان مردمی، به
محشری از شعار و شعور مبدل ساخته بودند،خبری برق آسا جمعیت را همچو موجی خروشان به حرکت در آورد. تیمور که شنید کلانتری 3 سقوط کرده، همچون شهابی ثاقب آماده هجوم به کلانتری شد و در برابر پافشاری برادرانش که از وی خواستند«صبر کند تا همگی با هم بروند» پاسخ می داد:«شما کند حرکت می کنید و من طاقت نمی آورم».
بر فرس تندرو هر که تو را دید گفت برگ گل سرخ را باد کحا می برد
تیمور رها شده از همه تعقلات و مشتاق وصل حق، از برادران جدا گردید و به همراهی امواج توفنده ی جمعیت، به شهربانی رسید و با جدیتی تمام تلاش کرد تا مجروحانی را که در تیررس آتش نیروهای دولتی بر روی زمین افتاده بودند، از معرکه نجات دهد. در حالیکه برادر مجروح را به دوش گرفته بود، به ناگاه صفیر تیری، سر پر از شور او را نشانه رفت و بلافاصله به روی دست مردم شهرش به بیمارستان منتقل گردید تا مداوا شود.
اما او کربلایی شده بود و کالبد خاکی تحمل روح بلندش را نداشت و عاقبت نیز در معراجی عاشورایی به خدا پیوست. پس از رجعت مادر از زیارت کربلای عشق، مکتوب سر به مهر را در حضور داغدارش گشودند.تیمور در نامه از حسین(علیه السلام) خواسته بود که جز با شهادت به دیدارش نرود.
همچو حافظ غریب در ره عشق به مقامی رسیده ام که مپرس
مادر نیز در هجران فرزند، سرود وصل خوانده بودتا در سالروز شهادت تیمور به روضه الشهدا متصل شود و در سال 1373 درست در سالروز شهادت تیمور، خدا او را پذیرفت.
از دامن زن مرد به معراج رود
بر دامن مادر شهیدان صلوات
صحیفه نامه بلندشان جاودان باد.
انجمن راویان فجر فارس(NGO)
🚩 یافاطمه الزهرا سلام الله علیها 🚩 خاکهای نرم کوشک _ ۴۶ شهید عبدالحسین برونسی هدیه های شخصی راوی :
🚩 یافاطمه الزهرا سلام الله علیها 🚩
خاکهای نرم کوشک _ ۴٧
شهید عبدالحسین برونسی
تالیف : سعید عاکف
شمع بیتالمال
راوی : سید کاظم حسینی
بنام خدا
شهید برونسی وقتی فرمانده تیپ شد، اجباراً یک ماشین برای استفاده به او تحویل دادند، یک راننده هم قرار بود در اختیارش بگذارند که قبول نمی کرد.
من به او گفتم: شما که گواهینامه نداری پس راننده باید حتماً با شما باشد!.
حاجی گفت: در منطقه جنگی که از نظر شرعی بدون راننده عیبی ندارد من خودم پشت فرمان می نشینم، ولی در شهر چون نمیشود بدون گواهینامه، رانندگی کرد با راننده میروم. چند وقت بعد که به مشهد رفتم، یک روز شهید برونسی پیش من آمد و از من خواست در خصوص گواهینامه برای او یک فکری بکنم.
من گفتم: شما که راننده داری گواهینامه برای چه میخواهی؟. شهید برونسی گفت: همه مشکل همینجاست که یک راننده مدام باید بند من باشد. آن هم رانندهای که حقوق بیت المال را بگیرد.
من به او گفتم: خوب این حق یک فرمانده تیپ هست!.
شهید برونسی گفت: سید جان شوخی نکن همین ماشین هم که دست منه برای من خیلی سنگین است میترسم روز قیامت نتوانم جواب بدهم حال چه برسد به داشتن راننده.
تصمیمش جدی بود و خیلی هم مصر!.
من پرسیدم: حالا شما چند روز مرخصی داری؟.
گفت: حدود ۸ روز.
کمی فکر کردم و گفتم: در هشت روز مشکل بشه کاری انجام داد ولی با توکل بر خدا می روم ببینم چه کار میشود کرد.
رفتم به اداره راهنمایی و رانندگی و هر طور بود کارها را روبه راه کردم. دوتا از افسران خیر و نسبتا آشنا، خیلی کمک کردند. عبدالحسین ابتدا امتحان آیین نامه داد و بعد هم امتحان رانندگی در شهر. بالاخره گواهینامه را دادند. البته همین کار حدوداً یک هفته طول کشید. وقتی می خواست راهی جبهه شود، برای خداحافظی پیش من آمد. ابتدا بابت گواهینامه تشکر زیادی کرد و دعا کرد که انشالله خدا خودش بمن اجر بدهد.
من به او توصیه کردم: حاج آقا در کارها سعی کن زیاد سخت نگیری. در هر صورت تو یک راننده داشتی که او می توانست امورات تو را انجام بدهد.
عبدالحسین لبخندی زد وسپس حساسیت و دقت امام امیرالمومنین علی علیه السلام را در ارتباط با درخواست طلحه و زبیر برایم تعریف کرد. و اینکه امام چگونه از بیت المال مسلمین با دقت و حساسیت حفاظت می کردند. حتی در حضور ظلحه و زبیر، امام شمع بیت المال را خاموش میکند و شمع شخصی خودش را روشن میکند. وقتی اینها را تعریف میکرد ذهنش طور خاصی شده بود. با گریه ادامه داد: خدا روز قیامت از پول و اموال خصوصی و حلال انسان که بدست خودش باشد حساب می کشد. که این پول و مال را چگونه مصرف کردی؛ چه برسد به اموال بیت المال که حتی یک سر سوزنش هم حساب دارد..
ادامه دارد...
صلوات
انجمن راویان فجر فارس(NGO)
بنام خدا ان شاالله اعزام کاروان های راهیان نور دانش آموزی با محوریت 《شهدای حرم شاهچراغ علیه السلام》
اعزام های اول راهیان نور دانش آموزان فارس
راوی استقراری فارس:
برادر محمدرضا هادوی
🔰 پویش ملی کتابخوانی «شهید علی خلیلی»
🔸طرح نهضت مردمی امر بمعروف و نهی از منکر
📖 با محوریت کتاب «واجب فراموش شده»
🔹لطفا جهت ثبتنام و شرکت در پویش بر روی لینک زیر کلیک کنید 👇
https://digiform.ir/nehzat
https://digiform.ir/nehzat
https://digiform.ir/nehzat
✅ فایل اندروید و پی دی اف کتاب «واجب فراموش شده» در پست بعدی قابل دریافت است.
🔶پایگاه مقاومت بسیج ولی امر🔶
🆔 https://eitaa.com/joinchat/2121859161C5cebb15e6f
انجمن راویان فجر فارس(NGO)
🚩 یافاطمه الزهرا سلام الله علیها 🚩 خاکهای نرم کوشک _ ۴٧ شهید عبدالحسین برونسی تالیف : سعید عاکف شمع
🚩 یافاطمه الزهرا سلام الله علیها 🚩
خاکهای نرم کوشک _ ۴٨
شهید عبدالحسین برونسی
ماشین لباسشویی
راوی : سید کاظم حسینی
بنام خدا
برای مرخصی از جبهه به مشهد آمدم، در حالیکه عبدالحسین هنوز در منطقه بود. صبح روز بعد به مقر سپاه در ملک آباد رفتم. یکی از مسئولین رده بالا بمن گفت: به هر کدوم از فرماندهان وسیله ای داده اند. یک ماشین لباسشویی هم سهم آقای برونسی شده است. حالا که ایشان در مشهد حضور ندارد میتوانید شما زحمت آن را بکشید و به خانهاش ببرید؟. من میدانستم که حاجی اگر حضور داشت به هیچ عنوان آن را قبول نمیکرد. پیش خودم گفتم: الان موقعیت خوبی هست، تا حاجی خودش حضور ندارد، باید که این لباسشویی را به خانه او ببرم.
به این ترتیب وقتی حاجی خبر دار می شد، در مقابل عمل انجام شده قرار میگرفت و دیگر نمی توانست کاری بکند. برای همین به آن مسئول گفتم: با کمال میل من این کار را انجام
می دهم.
ماشین لباسشویی را پشت یک وانت گذاشتم و سریع آن را به خانه عبدالحسین رساندم.
بعداً که حاجی از موضوع ماشین لباسشویی خبردار شد و فهمیده بود که قضیه از کجا آب خورده است یک راست آمده بود سراغ من.
من هیچوقت عصبانیت و ناراحتی او را به آن شدت ندیده بودم. با صدایی که میلرزید گفت: شما به چه اجازه به خونه من ماشین لباسشویی آوردی؟.
من انتظار همچین برخوردی را نداشتم و هول کرده بودم با دستپاچگی گفتم: از طرف بالا به من دستور دادند.
ناراحت و عصبانی تر از قبل گفت: عذر بدتر از گناه است. همین حالا می آیی و آنرا برمیداری و به همان جایی میبری که آن را آوردی!.
کم کم به خودم مسلط شدم و گفتم: حالا مگر چی شده که اینجوری داری زمین و آسمان را به هم میدوزی حاج آقا!. خوب این یک چیزه کوچکه و حقت بوده که به تو داده اند.
در جواب گفت: تو میخواهی اجر من را از بین ببری!. ما برای چیز دیگه می رویم جنگ. ما داریم به وظیفه شرعی و دینیمان عمل میکنیم؛ همین چیزها است که ممکنه ما را از مسیر منحرف کند.
آهی از ته دل کشید، نگاهش را به طرف دیگر انداخت و خیره طرف دیگری را نگاه می کرد.
سپس گفت: در ضمن همین حقوقی را هم که من می گیرم، مطمئن نیستم که حق من باشد! اصلاً اوقاتی هم که به مرخصی می آیم، باید بروم کار کنم و خرج خانواده را در بیاورم. همواره بر من واجب است که به جبهه ها بروم و آنجا خدمت هم بکنم. حالا تو چگونه به خودت اجازه دادی که این لباسشویی را به خانه من بیاوری؟. این کار از تو بعید بود،آقا سید!.
در نهایت زیر بار نرفت محکم و جدی گفت: خودت آن را آوردی خودت هم میایی آن را میبری.
من که دیدم اینطور شد با لجبازی گفتم: اون ماشین حق زن و بچه شماست و باید در خانه شما بماند.
موقع خداحافظی و در حال رفتن گفت: ما به اون دست نمیزنیم تو باید بیایی و آن را ببری!.
پیش خود گفتم:اگر من در هر موردی حرف او را گوش کنم، در این مورد دیگر زیر باره این حرفش نخواهم رفت. در نهایت هم همینطور شد؛ با آن، برخوردش، برای جابجایی لباسشویی،
من اصلاً زیر بار نرفتم.
خدا او را رحمت کند، عبدالحسین هم به خانمش گفته بود نباید ماشین را از توی کارتنش در بیاوریم.
تا زمان شهادتش، ماشین همانطور در کارتون باقی ماند و اصلاً کسی با آن دست نزد. بعد از شهادتش، آن ماشین را با یک ماشین لباسشویی نوع جدیدتر عوض کردم و ماشین جدید را برای خانواده اش بردم..
ادامه دارد...
صلوات