eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
119 دنبال‌کننده
25 عکس
23 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_19 --خب دوست دارم بیشتر ازت بدونم. شنیدم
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -به امید دیدار . . پوزخندی زده و همراه امین از شرکت خارج می‌شویم. از نظر روحی واقعا نیاز به یک همچین مهمونی داشتم. درست بود زیاد اهل مهمونی رفتن نبودم ولی چندباری دور از چشم مامان همراه ریحانه و مریم به مهمونی رفته بودیم و حسابی خوش گذشته بود. اینبار هم حتما خوش میگذرد! · · ─ ·🍃· ─ · · امین رفته بود ماموریت. مامانی هم مشغول خیاطی کردن بود. از بابایی اجازه رفتن را گرفته بودم. البته نگفته بودم خانه یوسف میروم بلکه گفتم خانه دوستم مرضیه میروم! میخندم! عجب خبیثی بودم! معلوم بود اگر می‌گفتم مهمونی میروم اجازه رفتن نداشتم! قرار بود یوسف خودش دنبالم بیاید. ساعت نزدیک هفت بود که گوشی‌ام زنگ می خورد. یوسف بود! -الو . . -سلام خوبی؟ -سلام اومدی؟ -دم درم . . لب میگزم. -دم در چرا؟ این محله کوچیکه. برو سر خیابون وایستا خودم میام! میخندد. -باشه! تلفن را قطع کرده و سریع کیف دستی‌ام را برمی دارم و بعد از خداحافظی مختصری از مامانی و بابایی از خانه بیرون میزنم. قبل رفتن نگاهم بی اختیار به اتاق علی کشیده می شود. برق اتاقش روشن بود. پس خانه بود! سوار ماشین که می شوم یوسف سلامی میکند. با لبخند جوابش را میدهم که راه می‌افتد. -احساس کردم باید دوساعت منتظر میموندم پوزخند میزنم. -انگاری زیاد منتظر گذاشتنت . . . من‌من میکند. -نه نه آخه همیشه مرضیه دیر آماده میشه آره جان خودت. منم گوشام دراز! -زحمت کشیدی اومدی دنبالم. نمیگی صاحب مجلس باید وسط مجلس باشه . . ؟ نیشخند میزند. -مرضیه هست . . شانه ای بالا می اندازم. پس از دمی مکث میگوید. -چه خبرا؟ -هیچی! -دیروز که بهت پیشنهاد مهمونی دادم فکر نمیکردم قبول کنی! -زیاد اهل مهمونی رفتن نیستم. برای عوض شدن حال و هوام اومدم. -خوب کردی . . -خونتون کجاست؟ -نزدیکه، اقبال میشینیم! کلاً دختر راحتی بودم. یعنی با هر کسی همین قدر راحت صحب میکردم. اگر کسی نادان بود گمان بد میکرد و کسی هم که عاقل بود مثل امین سیب‌زمینی می توانست بفهمد من همیشه همینطورم! اما یوسف نادان انگاری که تیرش به هدف خورده با ذوق با من صحبت می کرد! بیچاره نمی دانست من کلاً اخلاقم همینطور است! وارد مهمانی که میشویم لبخند میزنم. خب خب خیلی داغون هم نبود. البته منظورم از داغون یعنی بوی گند دود و کثافت نمی آمد. مثل همیشه همه وسط بودند. مشغول کنجکاوی بودم که دستی روی کمرم می‌نشیند و به جلو هدایتم میکند. متعجب سرم را کج میکنم. یوسف بود! -برو بالا لباساتو عوض کن . . . دستی به موهای بیرون آمده‌ام میکشم. -همینطوری راحتم! لبخند میزند. -هرطور راحتی! خیلی لباسم رسمی نبود. یک مانتوی کتی لیمویی همراه شال و شلوار سفید! -مرضیه نیست؟ لب میگزد. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_20 -به امید دیدار . . پوزخندی زده و همرا
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -احتمالاً همین دور و براست! کمی خودم را جلو میکشم که دستش را برمیدارد. -راحت باش، من همین گوشه میشینم. میخندد و روبه رویم قرار میگیرد. -بیخیال، نمی‌خوای بیای وسط؟ نیشخند میزنم. -رقص دوست ندارم! چشمانش گرد می شوند. -بیخیال!!!! شانه‌ای بالا می اندازم. -از ادا در آوردن واسه بقیه خوشم نمیاد. سینی نوشیدنی مقابلمان قرار میگیرد. -کدومشون الکل داره؟ یوسف با خنده نوشیدنی نارنجی رنگ را به دستم میدهد. -بیا پاستوریزه! آب پرتقاله! لبخند رضایتمندی میزنم و روی مبل می‌نشینم. یوسف هم بعد از برداشتن نوشیدنی قرمز رنگی کنارم می نشیند. با خونسردی مشغول دیدزدن اطراف بودم که یکدفعه دختر بسیار آرایش کرده ای با طنازی نزدیک یوسف شده و روی پایش می‌نشیند. خدا مرگم نده! -کجا بودی از وقتی؟ بیا بریم برقصیم دیگه یوسی . . . جـــان؟ یوسی ؟ یوسی دیگه چیه؟ مثل بچه آدم بگو یوسف ! یوســــف! آفرین دخترم. یکبار دیگه بگو! یوسف که مشخص بود معذب شده، لبخند کجی میزند. -تو برو من میام . . . دختر نگاه متعجبی به من می اندازد. -تو کی هستی ؟ پوزخند میزنم. -آیه! نیشخند میزند. -مطمئنی درست اومدی؟چرا با این وضع نشستی؟ دست زیر چانه‌ام میگذارم. -فکر کردم میام مهمونی نه حموم زنونه! چشمانش گرد میشوند. -چی گفتی؟ با عصبانیت از جایش بلند میشود که یکدفعه لباس تنگش با صدای بدی پاره می شود. جیغ میزند. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
تقدیمی‌هاتون رفت «📦». همه تقدیمی‌ها کامل ارسال شده ...
- بلأخره طلسم‌شکست ُ به جمع ِ+100ایون پیوستیم 😂💘.
بریم سراغ پارت‌گذاری رمان 🌟🦦؟!
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_21 -احتمالاً همین دور و براست! کمی خودم
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› با خنده می‌گویم. -ای وای عزیزم لنگت پاره شد. بهتره بری یکی دیگه دورت بندازی! با حرص نگاهم میکند و در حالی که سرخ شده بود به سرعت سمت یکی از اتاق ها میدود. با خنده مسیر رفتنش را نگاه میکنم که یوسف غش‌غش نگاهم میکند. رو آب بخندی ! -باورم نمیشه دختر، امین راست میگفت زبونت حسابی تیزه‌هااااا. پوزخند میزنم. -مواظب باش تو رو هم نبره . . . کمی سمتم خم میشود و با لحنی عجیب میگوید. -بزار ببره! شاید خوشم اومد! پوفی میکشم. خب کار داشت به جاهای باریک می‌کشید. یکدفعه میگویم. -وای حوصلم سر رفت. همین بود مهمونی!؟ متعجب می شود. -بده؟ -کسل کنندست. همه فقط وسطن! با کنجکاوی نگاهم میکند. انگار دارد به پدیده‌ای جالب می‌نگرد. -مهمونی باحال یعنی چی؟ لب میچینم. -خب یعنی یک پی اس فور وسط مجلس باشه با کلی هله هوله و تنقلات که تا خود صبح فقط بگیم و بخندیم .‌ . لحنش عوض شده بود. معلوم نیست چه کوفتی خورده بود! -مطمئنی وقتی دوتا جنس مخالف کنار هم باشن تا خود صبح فقط میگن و میخندن؟ در سکوت نگاهش میکنم. نه انگاری این خطری شده بود! باید میرفتم! -امم میگم یوسف من باید زودتر برم. پدربزرگم گفت زودتر برگردم خونه! دستش را روی دستم میگذارد. -هنوز که تازه اومدی . . . پوزخند میزنم و دستم را میکشم. -خیلی وقته کنارت نشستم! حواست نبود! می خواهد چیز دیگری بگوید که به سرعت بلند میشوم. تا می خواهد دنبالم بیاید، دوباره سر و کله همان دختر پیدا میشود و کنار یوسف می نشیند. با خنده موقعیت را خوب می‌شناسم و از خانه‌شان بیرون میزنم. خانه‌شان ویلایی بود و حیاط کوچکی داشت. یکدفعه مرضیه را میبینم که با نگرانی وسط حیاط راه میرفت. با دیدنش ذوق میکنم. -سلام مرضیه! با دیدنم یک متر از جا میپرد! -سلام!!!! تویی آیه؟ میخندم. -نه روحشم! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_22 با خنده می‌گویم. -ای وای عزیزم لنگت پ
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› --تو اینجا چیکار میکنی؟ متعجب میشوم. -مگه نمیدونستی؟ مگه تو نبودی تو مهمونی؟ اینجا چیکار میکنی؟ پوفی میکشد. -وای از دست این یوسف من از آخر دیوونه میشم!!! یک تای ابرویم بالا میرود. -چیشده؟ -باز چشم مامان و بابامون رو دور دیده مهمونی گرفته و دوستای داغونشو دعوت کرده! میخندم. -مرسی! میخندد. -منظورم تو نبودی . . -پس تو بانی نبودی . یوسف منو به اسم تو دعوت کرد. پوفی میکشد. -از دست این مرد. انگار نه انگار سی‌سالشه! میخندم. -خب زنش بدین دیگه!!! --مگه به حرف میکنه. انقدر این مسخره بازیا بهش خوش گذشته دوست نداره زیر بارمسئولیت بره . . . دست روی شانه‌اش میگذارم. -تو چرا نمیری تو؟ لب میگزد. -میترسم! بعضیاشون وضعیت عادی ندارن . . -خب پس بیا بریم خونه ما لبخند محوی میزند. -ممنون عزیزم. الانا دیگه باید تموم‌شه.. ماشین داری؟ میخندم. -خواهرم من هنوز گواهینامه ندارم! لپم را میکشد. -کوچولو! -خب کاری با من نداری؟ -کجا؟ -برم‌ دیگه . . . -اها باشه عزیزم. ببخشید دیگه اینجوری اومدی. راستی چرا داری میری؟ میخندم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_23 --تو اینجا چیکار میکنی؟ متعجب میشوم.
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› -اینجورجاها جای من نیست! پشیمون شدم! لبخند میزند. -خداروشکر! می خوای برسونمت؟ ذوق‌زده می شوم. -ماشین داری؟ با خجالت میخندد. -نه!!! عاقل اندرسفیهانه نگاهش میکنم. -تعارفت تو حلقم! -ببخشید دیگه! میبوسمش! -مراقب خودت باش...من برم دیگه..خداحافظی! -خداحافظ عزیزم! آژانس خبر میکنم. زودی می‌آید. سوار که میشوم بعد دادن آدرس چشم روی هم میگذارم. خیلی خوابم می‌آمد. -خانوم رسیدیم! به سرعت از خواب میپرم. خدای من! من خواب بودم؟! -ممنون! کرایه را حساب کرده و از ماشین پیاده میشوم. خداروشکر ساعت هنوز ده بود. درب حیاط را آرام باز کرده و پاورچین پاورچین سمت اتاقم میروم که با صدای ورق زدن برگه های کتاب سرجایم می‌ایستم. با دیدن علی که روی تخت چوبی حیاط مشغول مطالعه بود وحشت میکنم. خدایا این بشر آدم بود؟ این وقت شب اینجا چه میکرد؟ نفس عمیقی میکشم. باید به اعصابم مسلط باشم. بی تفاوت و با آرامش از کنارش میگذارم و زیر لب سلام آهسته‌ای میکنم. -علیکم السلام! درد...! لا الله اله لا! واسه من چقدر خودش رو می‌گیره! شیطونه میگه برم بزنمش ها!!! -آخه تو میتونی بزنیش دختر؟ -آره چرا نتونم؟ -یک نگاه به هیکلش بکن! -آره والا بهش نمی‌خوره! انگار ورزشکاره! مخصوصا با این پیراهن خردلی که پوشیده بود. همینطور که آهسته از کنارش رد میشدم نگاه اجمالی بهش می اندازم. درست بود خیلی ازش خوشم نمی آمد اما قیافه اش بد نبود. خیلی خوشگل نبود ولی محجوبیت و جذبه خاصی داشت. پوست سفید و ته ریش بورش به این محجوبیت دامن میزد. وارد اتاقم می شوم و لباس هایم را به سرعت از تنم میکنم! با خستگی روی تخت دراز میکشم. شام هم نخوردم. از دست توی یوسف! آخ خداکند دیگر چشم در چشمش نشوم که درسته خفه‌اش میکنم! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_24 -اینجورجاها جای من نیست! پشیمون شدم!
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› · · ─ ·🍃· ─ · · مشغول سبزی پاک کردن همراه مامانی بودیم که بابایی با لبخند وارد خانه می‌شود. به احترامش می‌ایستم . سلام می کند و جواب سلامش را میدهیم. -چه خبرا دخترم؟ -خوب خوب! -جواب کنکور هنوز نیومده؟ لبخند میزنم. -نه هنوز! مامانی به آشپزخانه می رود تا چای بیاورد. رسم همیشه‌شان بود! -مطمئنم بهترین نتیجه رو می‌گیری! لبخند میزنم. -ممنونم بابایی. با دعای خیر شما . . . -راستش دخترم ما فردا همراه مادربزرگت میریم تا نیشابور خونه یکی از دوستام. مریض احواله. تا عصری برم یگردیم انشاءالله. امین و علی هم فکر کنم نباشن. گفتم خبرت بدم که اگه صبح بلند شدی نیستیم نگران نشی . . ! مامانی با سینی چای می آید. -چشم بابایی. وای ممنون مامانی چقدر چای میچسبه! لبخند میزند. -خداخیرت بده دخترم. اگه نمیبودی معلوم نبود این سبزیا کی تموم میشد . . . -دیگه قول آش دادین دیگه میخندد. -ای شکمو! آره دیگه. حبوباتش جوشیدن. تا شماها نمازاتونو بخونید انشاءالله آش هم آماده میشه! با ذوق زیرانداز سبزی را جمع می‌کنم که صدای اذان بلند می‌شود. -به به خدا هم میدونه کی اذان بگه! هر سه میخندیم! · · ─ ·🍃· ─ · · مامان با حرص نگاهمان می‌کند. -دخترا بس کنید دیگه سرما می خوریدها!!! نرگس با خنده هلم میدهد که خودم را محکم می‌گیرم. -واسه چی هلم میدی دختره؟ -خب بیفتی تو استخر دیگه . . ! آقای صادقی نرگس را صدا میزند. -نرگس بابا بیاین شام حاضره . . . محمد با ذوق به شاهکارش اشاره می کند. -بیاین ببینین چه شامی براتون کباب کردم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_25 · · ─ ·🍃· ─ · · مشغول سبزی پاک کردن ه
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› نرگس با ذوق می‌خواهد سمت جوجه ها بدود که در یک حرکت سریع و خبیثانه بلوزش را میکشم و او هم چون انتظارش را نداشت با جیغ بلندی به داخل استخر پرت می‌شود. اما او هم نامردی نمی‌کند و همان حینی که دارد می افتد بلوز مرا میکشد! هردو جیغی میزنیم و داخل آب شروع به جفتک زدن می کنیم و سر همدیگر را زیر آب می‌کنیم. من زیاد شنا بلد نبودم اما خداروشکر عمق آب زیاد نبود و نرگس بغلم میکند و از غرق شدن احتمالی نجات پیدا می‌کنم. مامان با نگرانی لبه استخر با حوله‌ای ایستاده بود و از روی تاسف برایمان سر تکان میداد. -من نمیدونم شماها کی میخواید بزرگ شید با خنده همراه نرگس از استخر بیرون می آیم و با حوله موهایمان را خشک می‌کنیم. نرگس اهل حجاب بود اما من خیلی برایم مهم نبود. آقای صادقی که محرمم می شد اما محمد هم که اصلاً مسئله‌ام نبود. چون تاب بندی تنم بود احتمال سرما خوردنم زیاد بود اما بی اهمیت به غرغرهای مامان کنار منقل کباب می‌ایستم و با لذت تکه جوجه ای از محمد می‌گیرم. مامان با حرص همانطور که میز شام را می‌چیند سرم جیغ میزند. -آیه بیا برو یک چیزی بپوش!!! نرگس با خنده موهایش را خشک میکند. -بیخیال آیه بشین. لجباز تر از این حرفاست! محمد با لبخند نگاهم میکند. -آدم باید لجباز باشه . . . یک تای ابرویم را بالا می اندازم -آفرین پسر خوشم اومد! آقای‌صادقی با خنده پشت میز می‌نشیند. -دخترم مادرت راست میگه، سرما می خوری! پوفی می کشم و به احترام آقای‌صادقی حوله‌ای روی موهایم میگذارم و پشت میز می‌نشینم. نرگس میخندد و کنارم می نشیند. -سر نمی‌کردی ش سنگین تر بودی . . . مامان لب میگزد و برایمان برنج میکشد. آقای‌صادقی با محبت ازش تشکر میکند. خداروشکر مرد خوبی نصیب مامان شده بود! -من نمی دونم تو به کی رفتی! چشمکی‌زده و با ولع شروع به خوردن برنج و جوجه می کنم. -شک نکن به مامانم! آقای‌صادقی با خنده تایید میکند که مامان چشم غره‌ای به هردویمان می رود! دست هایم را بالا میبرم. -من تسلیم!!! · · ─ ·🍃· ─ · · با چشمانی پف کرده از روی تخت بلند میشوم. نگاهی به ساعت اتاق می‌اندازم. ساعت از دو بعدازظهر گذشته بود. انقدر بدنم کوفته بود که نمی توانستم قدم از قدم بردارم. کمی به مغزم فشار می اورم. دیشب که برخالف اصرارهای مامان و آقای‌صادقی به خانه بابابزرگ می آیم تا الان خواب بودم. یکدفعه سینه‌ام می‌سوزد. وای سرما خورده بودم!!! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦