eitaa logo
‹ رایحۀمـٰاه ›
121 دنبال‌کننده
27 عکس
23 ویدیو
1 فایل
. وهوالمحبوب . محب‌عطر ِچای / شیعۀحضرت ِحیدر / دوست‌دار ِجبهه مقاومت 🥲🇵🇸☕>>> - جعبۀتقدیمی 🌟: @Jabe_tag و رایحۀماه / عطر ِماه 🌙. [ کپي ؟ یک صلوات برای حضرت‌ِحجة 🌝 ]
مشاهده در ایتا
دانلود
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_108 میخندم: - مطمئنی قراره من پیاده روی
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› ناراحت میگویم: - خیلی خب! حالا کی قراره بیان؟ - تصمیم رو به عهده خودمون گذاشتن... این که ما بریم یا اونا بیان؟ بغض میکنم: - فکر میکنم اونا بیان بهتره! دوست ندارم از این جا برم... اصلا! علی لبخند می زند: -آیه خانم؟ شما خیلی وابسته بچه ها شدیا! وابسته اینجا! ما اومدیم برای رضای خدا تا میتونیم تلاش کنیم و فعالیت کنیم. مطمئن باش تا اونجایی که خدا بخواد و بطلبه ما این جاهستیم! اما اگر خودش مقدر کرده باشه، شاید وظیفه و مسئولیت ما یکجای دیگه باشه! پس همه چیز رو بسپر به خودش...تلاش خودمون رو بکنیم اما همه چیز رو میسپاریم به خودش! با حرف هایش آرام میشوم: - خدا کنه! من دلم پایه موندنه! دلم میخواد بمونم اینجا و تا زمانی که زنده ام فعالیت کنم! نمیدونم... شاید به قول تو خدا باید بگه چیکار کنیم؟ ما تلاشمون رو می کنیم؛ یا میشه یا نمیشه دیگه! مهم اینه خدا بدونه من خیلی دوست داشتم بمونم. درحالی که سفره رو میچیند، میگوید: - ببین آیه خانم ماها نمیدونیم که هرکاری چه ثوابی داره. شاید خدا قراره یه وظیفه بزرگتر بهت بده! پس اصلاً نگران نشو! خدا با توجه به ظرفیت آدما بهشون مسئولیت میده، اینو تو آیه قرآن هم گفته! به بابابزرگ گفتم که ما آمادگیش رو داریم. اما قبل از این که بیان میخوان همه چیز رو به مامانت بگن. نگران نشو! دیگه حتما خودشون میدونن چطوری باید بگن، احتملاً تا دوسه روز دیگه اینجا باشن؛ باید خودمون رو آماده کنیم برای یک مهمونی! نگران می گویم: - یعنی سخت میشه؟ لبخند می زند: - اتفاقا من که خیلی هیجان دارم، احساس میکنم قراره بهمون خوش بگذره، چون که قراره مهمون داشته باشیم! مگه دوست نداشتی عید دیدنی؟ رفت وآمد؟ خب اینم هست دیگه . . . مامانت و همسرش میخوان بیان دیدنت. پدربزرگ و مادربزرگ هامون هستند دیگه! قراره کلی خوش بگذره. بی‌اختیار می گویم: - کاش امین همه بیاد، خیلی دلم براش تنگ شده! سری تکان می دهد: - درسته منم خیلی دلم براش تنگ شده! انشاءالله اونم به زور مجبور می کنن بیاد. علی ویلچرم را به جلو هل می دهد، هوای خنک بهاری به مشامم می رسد. گرچه اکثر روزهای سال اینجا گرم و همراه با باد بود؛ اما باز هم اول بهار صفای دیگری داشت. در میان تپه ها مشغول قدم زنی یا به قول علی، فقط او قدم میزد، بودیم و باهم صحبت میکردیم. علی بیشتر سعی بر این داشت که مرا آرام کند و دلداری دهد که چگونه وقتی مادرم آمد با او مقابله کنم و رفتار درستی داشته باشم. علی از من میخواست اگر مادرم خیلی اصرار داشت به رفتن؛ تلاشم را بکنم اما اگر نتیجه نداد، روی حرف مادرم حرف نزنم، بی‌احترامی نکنم. او یک مادر بود! بهم می گفت، احترام به مادر خیلی مهم تر از هرچیزی است حتی اگر بارها تلاش کنیم، نمیتوانیم ذره ای از زحمات او و بیدار خوابی هایی که برایمان کشیده را جبران کنیم! ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_110 ناراحت میگویم: - خیلی خب! حالا کی قر
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› هنوز مادر نشده بودم، اما حرف های علی را میتوانستم درک کنم. مادر بودن چیز عجیبیست! این که این همه مدت بدون یک دیگر طاقت آورده بودیم، کارشاقی کرده بودیم! تشنه‌ام شده بود، از علی بطری آب را میخواهم، وقتی که کمی آب می نوشم ی ک دفعه با دیدن مردی که به سمت ما می‌آید هردو تعجب میکنیم! کمی که نزدیک تر میشوم، متوجه همان راننده نیسانی میشوم که با ماشین اش تصادف کرده بودم، شرمنده جلو می‌آید: - حالتون خوبه خانم؟ سلام عرض می کنم. میدانستم... میدانستم که او مقصر نبود! در آن شب تاریک من باید مراقب می بودم و این گونه تند مقابل ماشین اش پرت نمیشدم. هرکه تقصیر داشت، او بی تقصیر بود! - بله... خیلی خوبم، خیلی متشکرم! شما خوبید؟ خانواده چطور؟ شرمنده سری خم میکند: - لطف دارید! با علی هم سلام و احوالپرسی می کند؛ علی به گرمی جوابش را میدهد. خوشحال بودم! حداقل به خاطر این که خانواده ای به خاطر من یا حتی به خاطر اتفاقی که برایم افتاده بود، پشت میله های زندان نبودند! گرچه اگر اتفاق ناگواری برایم می افتاد، نمیدانم علی چه می کرد؟ بعید می دانستم او هم ناحقی کند، بالاخره هرکار هم نکنیم این من بودم که مقصر بودم! راننده نیسان با ناراحتی می گوید: - بازم از هردوتون معذرت خواهی می کنم. من واقعا قصد بدی نداشتم! نمی دونم اصلاً چیشد؟ تا دنیا ، دنیا هست، من شرمنده شما می مونم! هربار که میام و می بینم که شما خانم روی ویلچر هستید؛ عذاب‌وجدان ولم نمیکنه. علی دست روی شانه‌اش میگذارد: - این چه حرفیه مرد؟ اصلاً نباید ذره ای عذاب وجدان داشته باشی! شما بی تقصیری، همسر بنده طی یک حادثه اتفاقی جلوی ماشین شما افتادن. توی اون شب تاریک، هیچکس هم دیگه رو نمی بینه. پس اصلاً نگران نشو و عذاب وجدان نداشته باش! راننده نیسان تشکری کرده و بعد از کمی صحبت از پیش مان می رود. نزدیک ظهر شده بود، خطاب به علی میگویم: - بهتره برگردیم، باید بالاخره مقدمات یک مهمانی کوچیک رو حاضر کنیم دیگه. لبخندی شیطنت آمیز میزند. - قطعا! نگران هیچی نباش! خونمون که کوچولو هست؛ راحتم تمیز می شه! باید بریم یکم خرت و پرت بخریم... همین! آهی می کشم: - کاش منم باهات می‌اومدم، خیلی دوست داشتم! لبخند می زند: - معلومه که میای! مگه قرار بود تنها برم؟ چشمانم درشت می شود: - یعنی واقعا منم میبری؟ خب پس، سختت می شه ها! شانه‌ای بالا می اندازد: - دنده ام نرم، شوهرتما... باید با خودم ببرمت. شما نیای کی بیاد؟ ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @Rayehe_mah1 ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_111 هنوز مادر نشده بودم، اما حرف های علی
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› ذوق زده می خندم: - وای مرسی علی خیلی ممنونم! فکر اینکه قرار بود تو خونه تنها بمونم داشت دیوونه‌ام میکرد. سمتم خم شده و لپم را می کشد: - مگه من شما رو تنها میذارم؟ هرجا هستی بیخ ریشتم! زیاد از خانه دور نشده بودیم، حدود ده دقیقه بعد به خانه رسیدیم. اینکه علی میان تپه ها و خاکی‌ها با ویلچر برده بود؛ کمی کار را سخت می کرد اما واقعا ازش ممنون بودم، صفای دیگری داشت و حالمان عوض شده بود. وارد خانه که میشویم، لباسی عوض کرده و به سرعت سوار ماشین می شویم. علی ویلچرم را جمع کرده و صندلی عقب میگذارد و خودشم سوار ماشین میشود. - خب؟ خانمم کجا بریم؟ من دربست در خدمت شما هستم. با لبخند انگشتم را به لپش میکشم. - اول که بریم نماز بخونیم مسجد! انگاری یادت رفته ها یک دفعه به سرش میزند: - وای راست میگی، کاملاً فراموش کرده بودم خوب شد گفتیا! میخندم: - بله...اول بریم مسجد نمازمون رو که خوندیم بعدش انشاءالله بریم خرید کنیم. اونم هرجا که شما گفتی. با لبخند اطاعت می کند: - خیلی خب! به روی چشم! پس اول میریم مسجد بعد هم انشاءالله شهر و خرید . مشغول نماز خواندن روی ویلچرم بودم. با حس خوبی اذکار نماز را میخواندم. با این که خیلی نمیتوانستم حرکات نماز را به درستی انجام دهم اما حال و هوای دیگری داشتم، همیشه نماز خواندن در مسجد بهم آرامش می داد. زیاد این توفیق را نداشتم اما از وقتی ویلچر نشین شده بودم، اکثر اوقات همراه علی به مسجد می آمدم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
‹ رایحۀمـٰاه ›
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› #پارت_112 ذوق زده می خندم: - وای مرسی علی خیلی
⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦ ‹.همسر ِطلبه 🥲,💚.› از وقتی که علی آمده بود به گفته خانم های روستا جمعیت نمازگزاران خیلی بیشتر شده بود و از این بابت خیلی خوشحال بودیم. سلام نماز را که میدهم یک دفعه متوجه حضور سمیه بین صف نمازگزاران می شوم. قلبم دوباره می لرزد، یعنی تمام این مدت زمانی که ما اینجا بودیم و علی به مسجد می‌آمد، سمیه هم می آمد؟ یکی در دلم نهیب میزند. -بس کن آیه، خب بیاد! مسجد که فقط برای تو و علی نیست. او هم آدمه! خوبه که از علاقه علی به خودت مطمئن شدی باز این چه افکاریه که سراغت میاد؟ نفس عمیقی کشیده و سعی می کنم به حضورش بی توجه باشم. دستی به صورتم می کشم و مهر نمازم را می بوسم. در همین بین بودم که لیلاخانم هم می بینم، خیلی کم پیش می آمد که مسجد بیاید! از همان دور سلام مهربانی بهم می کند و حالم را می پرسد؛ با تکان دادن سرم حال و احوالپرسی می کنم. در همین بین بودیم که یک دفعه سعیده نزدیک میشود. - سلام سلام خانم خانما! چطوری؟حالت خوبه؟ لبخند می زنم: - سلام خیلی ممنون! شما چطوری؟ - خیلی خوشحالم که میبینم میای مسجد آیه. اصلا انگار از دیدنت انگیزه می گیرم. دمت گرم! تو که بیای ماها اگر نیایم خیلی خدا باید از دست مون شاکی بشه. میگه این بنده من رو ببینید با چه سختی و مشقتی میاد نماز میخونه اونم تو مسجد اما شماها که صحیح و سالمید نمی‌اید. میخندم. - منم که قبلا نمیومدم سرم شلوغ بود، حتما شمام سرت شلوغه دیگه، بی دلیل نمیشه که نیای. با سر تائید می کند: - دقیقا! نمی دونی اینقدر درگیر بچه ها هستم که گاهی وقت ها فراموش می کنم که اصلاً خودم کیم؟ البته ناراضی نیستما، به قول حاج آقا ما خانم‌ها نیازی نیست بریم جبهه و جنگ، تفنگ و تک تیرانداز دستمون بگیریم؛ با دشمن مبارزه کنیم. همین که تو خونه خودمون بچه داری میکنیم و همسرداری میکنیم توی اعلی‌علیین بهشت جا داریم. با سرم حرفش را تایید می کنم. -درستشم همینه، شغل شما مادرا خیلی باارزش تره. بقیه آدما شاید یه خدماتی ارائه بدن ولی شما دارید انسان تربیت میکنید. لبخند می زند و از سر شوق می خندد: - اصلاً خدا خیر بده این حاج آقا رو، یعنیا از وقتی حرفاشون رو شنیدم کلی انگیزه پیدا کردم برای زندگی کردن. همین که دارم تو خونه‌ام چایی درست میکنم انگار دارم به شیعه های امام‌علی[علیه‌السلام]خدمت میکنم. نمیدونی چه صفایی داره، راستش رو بگم من گاهی وقت ها به خاطر همین سخت بودن هزینه ها خیلی نمیتونم هیئت برپا کنم خیلی دوست دارما، خیلی دوست دارم که یه هیئتی داشته باشم تو خونمون ولی خب گاهی وقتا نمیشه. قربون آقام برم هرچقدر هم توانمونه سعی میکنیم تو همین هیئت مسجد خرج کنیم. امانمیدونی..یکبار حاج آقا گفت: هیئت و مسجد همین بچه‌های خودمونن، همیشه هرروز ما هیئت داریم. صبح، ظهر، شب! چایی میدیم دستشون، غذا میدیم دستشون، خدمت میکنیم بهشون. ما اصلاً خودمون خادم اهل بیت[ع]هستیم. چرا؟ چون داریم از بچه شیعه ها مراقبت میکنیم. با خنده سری تکان میدهم: - انگاری شما از حاج آقا بهتر درس ها روی یادگرفتی، احسنت و آفرین! میخندد: - بله پس چی فکر کردی ؟ تمام حرف های حاج‌آقا رو من می نویسم، گاهی وقت ها با گوشیمم ضبط میکنم. ‹.به‌قلم: زهرا علیپور.› - این رمان ادامه دارد 🌿... 𝑹𝒂𝒚𝒆𝒉𝒆 𝒎𝒂𝒉 / @RayeheMah ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦  ⸝⸝ ✦ ⸝⸝ ✦
امشب اطراف ِحرم خیلی حس ِخوبی رو به آدم منتقل میکرد، اینکه یه دسته وایسن و برای امام حسین سینه بزنن، حس شیرین و قشنگی رو به آدم هدیه میده .. البته از نظر من هیچی سینه‌زنی ِبوشهری نمیشه 🙂✨*
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ای‌کاش خونه بودم و رگ‌های حیاتم رو بهتون میگفتم ولی؛ شما رو نمی‌دونم اما امام ِخراسان نبض ِحیات منه 🥲🌿🌙.
‹ رایحۀمـٰاه ›
ای‌کاش خونه بودم و رگ‌های حیاتم رو بهتون میگفتم ولی؛ شما رو نمی‌دونم اما امام ِخراسان نبض ِحیات منه
به عنوان یه انسان، طبیعیه رگ‌های مختلفی داشته باشم مثل: کتاب، خانواده، نوشتن، شعر و... اما خب نتونستم مابقی اون‌ها رو بزارم، به نظرم شاهرگ ِهر انسان اون چیزیه که دوستش داره 🙃♥️*