دخترم
سنتشان بود
زنده به گورت کنند
تو کشته شدى
ملتی زنده به گور مىشود.
ببین که چه آرام سر بر بالش مىگذارد
او که پول مرگ تو را گرفته
شام حلال مىخورد.
تو فقط ایستاده بودى
و خوشدلانه نگاه مىکردى
که به خانهات برگردى
اما دیگر اتاق کوچک خود را نخواهى دید دخترم
و خیل خیالهاى خوش آینده
بر در و دیوارش پرپر مىزنند.
تو مثل مرغ حلالى به دام افتادى
مرغى حیران
که مضطربانه چهرهى صیادش را جستجو مىکند
تو به دام افتادى
همچون خوشهى انگورى
که لگدکوب شد
و بدل به شراب حرام مىشود.
کیانند اینان
پنهان بر پنجرهها، بامها
کیانند اینان در تاریکى
که با صداى پرندهى خانگى
پارس مىکنند؟
کشتندت دخترم
کشتندت
تا یک تن کم شود
اما تو چگونه این همه تکثیر مىشوى.
آه نداى عزیز من
گل سرخى که بر گلوى تو روئیده بود
باز شد
گسترده شد
و نقشهى ایران را در ترنم گلبرگ هایش فرو پوشانید
و اینانى که ندا دادهاند
بلبلانند
میلیونها تن که گرد گلى نشسته
و نام تو را مىخوانند.
یعنی ممکن است صداشان را که براى تو آواز مىخوانند نشنوى
یعنی پنجرهات را بستند که صداى پیروزى خود را هم نشنوى
ببین که چه آرام سر بر بالش مىگذارد
او که صید حلال مىخورد.
شمس لنگرودی
من زنهایی را میشناسم که از دور خشک و مغرور، از نزدیک سرخوش و مست، و از خیلی نزدیک بسیار غمگیناند.
کیمیا رجبی
با تمامِ خشمِ خویش
با تمام نفرت دیوانه وارِ خویش
می کشم فریاد;
ای جلاد!
ننگت باد!
آه، هنگامی که یک انسان
میکُشد انسان دیگر را
میکُشد در خویشتن
انسان بودن را
بشنو ای جلاد!
میرسد آخر
روز دیگرگون
روز کیفر
روز کین خواهی
روز بار آوردنِ این شوره زار خون
زیر این باران خونین
سبز خواهد گشت بذر کین
وین کویر خشک
بارور خواهد شد از گلهای نفرین
آه، هنگامی که خون از خشم سرکش
در تنور قلبها میگیرد آتش
برق سرنیزه چه ناچیزست!
و خروش خلق
هنگامی که میپیچد
چون طنین رعد از آفاق تا آفاق
چه دلاویزست!
بشنو ای جلاد!
میخروشد خشم در شیپور
می کوبد غضب بر طبل
هر طرف سر میکشد عصیان
و درونِ بسترِ خونینِ خشمِ خلق
زاده می شود طوفان
بشنو ای جلاد!
و مپوشان چهره با دستان خون آلود!
میشناسندت به صد نقش و نشان مردم
می درخشد زیر برق چکمه های تو
لکه های خون دامنگیر
و به کوه و دشت پیچیده ست
نام ننگین تو با هر مرده باد خلق کیفرخواه
و به جا مانده ست از خون شهیدان
بر سواد سنگ فرش راه
نقش یک فریاد
ای جلاد!
ننگت باد!
هوشنگابتهاج