eitaa logo
هم‌رزم
44 دنبال‌کننده
108 عکس
6 ویدیو
0 فایل
و مگر نه اینکه زندگانی جز با مبارزه، در جانِ آدمیزاد جریان نمی‌یابد؟ پس خوشا به هنگامه‌ی رزم، مرگ را در آغوش کشیدن... 🦋📬: @abes059
مشاهده در ایتا
دانلود
همیشه وقتی به یک عکس نگاه می‌کردم، کلی واژه تو سرم می‌چرخید. دلم می‌خواست داستانی که از اون عکس تو ذهنم می‌شینه و کلمه‌هایی که حس و حال عکس‌ رو توصیف می‌کنن رو بنویسم. از این به بعد، با عنوانِ داستانِ ، اینجا می‌ذارمشون.
داستانِ ... وجودش نور داشت. لبخندش نور داشت. نگاهش نور داشت. این دم آخری، تابوتش هم نور داشت. میان بوی اسپند و گلاب می‌بردندش و اشک‌هایم پشت سرش به زمین می‌ریخت. به نظرم آمد که اشک‌هایی که برایش ریخته شدند هم نور داشت. این همه نور از کجا آمده بود؟ از نمازهایش؟ قرآن خواندن‌هایش؟ اشکِ روضه‌هایش؟ خادمی‌هایش؟ دست‌گیری‌هایش؟ نمی‌دانم؛ اما هر چه بود، قلب من نورش را حس می‌کرد. روشنایی در همه‌ی وجودش نشسته بود؛ خصوصا این دم آخری. خصوصا در تابوتش...
«امسال همه غایبند» امسال ما برای بچه‌هایمان کیف و کفش و دفتر کتاب نمی‌خریم. ما که می‌گویم، منظورم من و ۱۶۷ خانواده‌ی دیگر است. نمی‌دانم... شاید اول مهر به جای بردن بچه‌هایمان به مدرسه، سری به قبرهایی بزنیم که نُه اسفند صاحبانشان را سالم راهیِ مدرسه کردیم و چند ساعت بعد، تکه تکه به ما برگشتند. ما امسال کوله پشتی نو نخریدیم. یعنی دیگر کسی نبود که کیف نو از ما بخواهد. عوضش به همان کیف خاکی و پاره و به خون آغشته شده دست می‌کشیم و برای کودکی که زیر آوار ماند، اشک می‌ریزیم. کفش نو هم نخریدیم. خوب اگر بودند که حتماً کفش جدید می‌خواستند. دخترها کفش را می‌پوشیدند، به پدرشان نشان می‌دادند و کیلو کیلو قند در دل کوچکشان آب می‌شد و پسرها هم حتماً یک فوتبال مشتی می‌زدند؛ اما حالا... بعضی‌ها پیکرهایشان پیدا شده؛ اما پاهایشان نه. بعضی‌ها هم پاهایشان پیدا شده و پیکرشان نه. یکی هم مثل ماکان نصیری و مسیحا سالاری که اصلاً.‌.. راستش برای تن ظریف و کوچک بچه‌های ما، موشک خیلی زیادی بود. حالا کم کم اول مهر از راه می‌رسد. بچه‌های ما دیگر کیف و کفش و نوشت افزار نمی‌خواهند. دیگر قد نمی‌کشند و زیر خروار خروار خاک دفن شده‌اند. حالا خانم بازیگر در جشنواره‌های بین المللی روی خون بچه‌های ما می‌ایستد و از آزادیِ گرفته شده‌ی زنان ایرانی می‌گوید؛ اما نمی‌گوید چه کسی بچه‌های زنان ایرانی را از آنها گرفت؟! چه کسی آنها را کشت؟! چه کسی حق زندگی را برای بچه‌های میناب ندید و نخواست؟! حالا بچه‌های ما در مدرسه شجره طیبه فارغ‌التحصیل شده‌اند. البته دکتر، پرستار، معلم، پلیس یا فوتبالیست نشده‌اند؛ اما شهید و عاقبت بخیر چرا. شهید و عاقبت بخیر شده‌اند. حالا کم کم اول مهر از راه می‌رسد؛ اما حیف که بچه‌های میناب همه غایبند.💔
داستانِ ... هر شب جلوی در خانه‌شان می‌ایستاد و به پنجره‌های روشنِ پرده‌ کشیده نگاه می‌کرد تا اندکی غم و دلتنگی‌اش تسکین یابد. دلتنگ‌تر می‌شد. دلتنگ‌تر برمی‌گشت. دلتنگ‌تر می‌خوابید. هر شب با خود قرار می‌گذاشت که دیگر نیاید. که شاید فراموش کند و دیگر دوستش نداشته باشد؛ هر شب با خودش می‌گفت امشب شب آخر است؛ حتی اگر از دلتنگی بمیرم... هر شب باز هم همانجا بود. باز هم دلتنگ‌تر برمی‌گشت...
ای تیرِ رنج! چه باک گر بر سینه‌ام بنشینی و قلبم را بشکافی و خونم بریزی؟ که من در آغوش حسینم... و زخم‌هایم را او مرهم خواهد بود.
تو شعری! اگر نه، پس چرا با هر شعر، تو را پیش چشمم می‌بینم؟ چرا غمت در ذهنم نقش می‌بندد و قلبم تیر می‌کشد؟ در تو ابیات را می‌بینم که می‌رقصند. در چشم‌هایت غزل‌ها سروده می‌شوند و به آسمان می‌رسند... تو شعری! اگر نه، چرا در تو گم می‌شوم و زندگی را فراموش می‌کنم؟
و آنگاه که خورشید پرده بر رخ کشیده است، نور از جهان من هم می‌رود‌. دلم به هم فشرده می‌شود و تیرگی‌های عالم در خاطرم می‌نشیند‌. اندکی صبر و تامل کن ای دل! به فردا بیندیش. فردایی که خورشید دوباره می‌تابد، و جهان ما باز هم روشن می‌شود. سرانجام خداوند نور دیده‌ام را به من بازمی‌گرداند... می‌دانم! به انتظار نایست تا او بیاید و خودش را به تو برساند. و در خود فرو نرو و ساکن اشک نریز. نه... به استقبال خورشید برو و بگذار هنگام طلوعش، تو اولین کسی باشی که پرتو نور خورشید بر چهره‌اش می‌تابد. ساکن اشک نریز... که اینطور باید همیشه در کنج بمانی تا غم‌ها تمام شوند. تا نایستی و راه نروی، به هیچ مسیری نمی‌رسی. راه برو و اگر خواستی، اشک هم بریز. که من اشک شوق و دلتنگی را بیش از اشک ندامت دوست دارم‌. سرانجام خداوند نور دیده‌ام را به من بازمی‌گرداند... می‌دانم!⁵⁹
هم‌رزم
اومدم بنویسم یعنی چی که دیگه نیستید؟ ولی دیدم شهیدید، هستید؛ اما ما نمی‌بینیم. و حقیقتاً که: «پندار
به روی خودمون نمیاریم؛ ولی داریم برای شنیدن صداتون و دیدن قامتتون وقتی وارد حسینیه می‌شید، جون می‌دیم.
‌ یک جای دنج از حرمِ تو برای من من هر چه دارم ای همه چیزم... برای تو
داستان رهایم کن. نه در موج موهایت و نه در زیبایی لبخندت و نه در گرداب سیاهیِ چشمت؛ از بند خودت رهایم کن. و خواهی دید که چنان جلد شده‌ام که بازخواهم گشت...
گفت: یه وقتایی از طرف بنده‌ها، یه ظلمی به ما می‌رسه که سنگینه برامون. خیلی مهمه بدونیم که این ظلم، از طرف بنده بوده و نه خدا و از خدا شاکی نشیم. از خدا هیچ شر و ظلمی نمی‌رسه به بنده‌ش. اون چیزی که ما شر می‌بینیم، یا واقعاً ظلمی بوده از طرف بنده، یا خیر و رحمتی بوده از جانب خدا که ما نتونستیم اون زمان خیرش رو ببینیم. تکلیف رحمتی که از جانب خدا می‌رسه مشخصه. اما درباره‌ی ظلم، درسته که از طرف خدا نبوده؛ اما خدا در تمام لحظاتش کنارت می‌ایسته و کاری می‌کنه که تحمل برات آسون‌تر بشه. واسه‌ت نشونه می‌فرسته، هوات رو داره و مسیرهایی پیش روت قرار می‌ده که زودتر از اون رنج گذر کنی و بتونی ازش درس بگیری. ضمناً، خودش گفته که جلوی ظلم و ناحقی بایستیم... پس هیچ جایی برای شاکی شدن ازش نیست. گفتم: خدا هم غریبه ها...