و آنگاه که خورشید پرده بر رخ کشیده است، نور از جهان من هم میرود. دلم به هم فشرده میشود و تیرگیهای عالم در خاطرم مینشیند.
اندکی صبر و تامل کن ای دل! به فردا بیندیش. فردایی که خورشید دوباره میتابد، و جهان ما باز هم روشن میشود.
سرانجام خداوند نور دیدهام را به من بازمیگرداند... میدانم!
به انتظار نایست تا او بیاید و خودش را به تو برساند. و در خود فرو نرو و ساکن اشک نریز. نه... به استقبال خورشید برو و بگذار هنگام طلوعش، تو اولین کسی باشی که پرتو نور خورشید بر چهرهاش میتابد.
ساکن اشک نریز... که اینطور باید همیشه در کنج بمانی تا غمها تمام شوند. تا نایستی و راه نروی، به هیچ مسیری نمیرسی. راه برو و اگر خواستی، اشک هم بریز.
که من اشک شوق و دلتنگی را بیش از اشک ندامت دوست دارم.
سرانجام خداوند نور دیدهام را به من بازمیگرداند... میدانم!⁵⁹
همرزم
اومدم بنویسم یعنی چی که دیگه نیستید؟ ولی دیدم شهیدید، هستید؛ اما ما نمیبینیم. و حقیقتاً که: «پندار
به روی خودمون نمیاریم؛ ولی داریم برای شنیدن صداتون و دیدن قامتتون وقتی وارد حسینیه میشید، جون میدیم.
گفت: یه وقتایی از طرف بندهها، یه ظلمی به ما میرسه که سنگینه برامون. خیلی مهمه بدونیم که این ظلم، از طرف بنده بوده و نه خدا و از خدا شاکی نشیم. از خدا هیچ شر و ظلمی نمیرسه به بندهش.
اون چیزی که ما شر میبینیم، یا واقعاً ظلمی بوده از طرف بنده، یا خیر و رحمتی بوده از جانب خدا که ما نتونستیم اون زمان خیرش رو ببینیم.
تکلیف رحمتی که از جانب خدا میرسه مشخصه.
اما دربارهی ظلم، درسته که از طرف خدا نبوده؛ اما خدا در تمام لحظاتش کنارت میایسته و کاری میکنه که تحمل برات آسونتر بشه. واسهت نشونه میفرسته، هوات رو داره و مسیرهایی پیش روت قرار میده که زودتر از اون رنج گذر کنی و بتونی ازش درس بگیری.
ضمناً، خودش گفته که جلوی ظلم و ناحقی بایستیم... پس هیچ جایی برای شاکی شدن ازش نیست.
گفتم: خدا هم غریبه ها...