کتاب منِ اوی امیرخانی رو شروع کردم به مطالعه. توی همین دوفصلی که خوندم میخکوب شدم. عجب قلم و توصیفی. بیاید من او بخونید بچهها.
حاجی امشب میگفت معرفتتون رو توی این شرایط جنگی هم مدام با مطالعه و شنیدن بالا ببرید. با اقل معرفت میشه در جبههگیری بین حق و باطل، راه درست رو انتخاب کرد، اما با معرفت حداقلی نمیتونیم بر تصمیممون پافشاری کنیم و توی راه بمونیم و ناگزیر یکجایی ما هم چپ میکنیم.
حوصلمون داره سر میره. کاش ترامپ یه زیردریایی بفرسته توی دریای کرمانشاه.
الان که شما دارید آماده میشید برای خواب، عمو حسن اینجا نشسته و داره سعی میکنه این انتگرال کوفتی رو حل کنه. امنیت اتفاقی نیست.
در دنیای موازی با همسرم در حال برگشت از تجمعات هستیم و سر راه چشممون میخوره به کلهپزی و میریم داخل و یه دست کلهپاچه میخوریم، همراه یک بطری نوشابه روش و بعد برمیگردیم.
بچهها شما با پولی که هر شب بابت شرکت در تجمع میگیرید چکار میکنید؟
بگید که شما هم عینکی هستید و در شب های بارونی آرزوی داشتن یک برف پاک کن برای عینکتون رو میکنید.
اگر اول الکل میزنی به شیشه عینکت و دستمال میکشی روش باید بگم تو یک انسان جاهل هستی. اول الکل رو بپاش به دستمال عینک و بعد بکش روی شیشهاش.
اگر یک درصد هم یک موشکی خورد به ما خیال برتون نداره که ما شهید شدیم. ماها رو معمولا به هلاکت میرسونن اما چون به شما دخلی نداره بگو شهید که دهنت عادت کنه.
اسم دخترهام رو انتخاب کردم: آیه، ضحی و مائده.
اسم پسرها هم بقره و انعام.
ای حسن یوسف دکمهی پیراهن تو
دل میشکوفد گل به گل از دامن تو
جز در هوای تو مرا سیر و سفر نیست
گل گشت من دیدار سرو و سوسن تو:
آغاز فروردین چشمت، مشهد من
شیراز من اردیبهشت دامن تو
هر اصفهان ابروی تو نصف جهانم
خرمای خوزستان من خندیدن تو..
من جز برای تو نمی خواهم خودم را
ای از همه من های من بهتر، من تو
هر چیز و هرکس رو به سویی در نمازند
ای چشم های من، نماز دیدن تو!
حیران و سرگردان چشمت تا ابد باد
منظومهی دل بر مدار روشنِ تو!
- قيصر امينپور.