eitaa logo
رِفام .
1.2هزار دنبال‌کننده
272 عکس
9 ویدیو
0 فایل
'به نام خالق مادر"س" . -رِفام ؟! پژواکِ اصالت ، نشانی از وقارِ بی‌صدا ، نور و لطافتی که در سکوت می‌درخشد ؛🕯🌱 -فداییِ مولا ؛ @rahbar_ir -محتوا ؟ فاقد کپشن cr . -پلی رِفام ؟🎧 @refam_mom -اینفو رِفام ؟📚 @refam_info
مشاهده در ایتا
دانلود
هیچ ناوی غم دلتنگی من را نکشید ، من که از تنگه‌ی هرمز به تو دلتنگ ترم ..
به یاد آوردنت را دوست دارم ؛ چه زیبا مرا از هم میپاشی . :)
و من تورا در گوش قاصدک بسیار آرزو کردم ..
رِفام .
می‌گویند هر چیزی پایان دارد ، اما هیچ‌کس نگفته که پایان ، لزوماً به معنای تمام شدن نیست . گاهی پایا
من به آن رشته‌ی سرخِ تقدیر که شاعران از آن دم می‌زنند ، با شک و تردید می‌نگرم . اگر این رشته واقعاً وجود دارد ، پس چرا این‌قدر خشن و بی‌رحم است ؟ چرا تقدیر ، به جای آنکه با ظرافت ، روح‌ها را به هم گره بزند ، با یک ضربه‌ی سنگین ، پیوند را برقرار می‌کند و بلافاصله آن را با شکافی عمیق ، از هم می‌گسلد ؟ انگار تقدیر ، از لذتِ دیدنِ ویرانیِ ما تغذیه می‌کند . در این شش ماه و یک روز ، من یاد گرفته‌ام که سوگواری ، یک عملِ رمانتیک نیست . سوگواری ، یک جنگِ فرسایشی است . جنگی میانِ حافظه‌ای که نمی‌خواهد رها کند ، و زمانی که با بی‌تفاوتیِ محض ، از کنارِ زخم‌های من عبور می‌کند . من در این صفحه ، به دنبالِ آرامش نیستم . من به دنبالِ آن حقیقتی هستم که در زیرِ لایه‌هایِ این درد دفن شده است . می‌خواهم بدانم آیا این ویرانی ، بخشی از یک معمای بزرگ‌تر است ، یا اینکه من ، صرفاً قربانیِ یک تصادفِ کیهانی در دنیایی هستم که هیچ معنایی برای من ندارد . :)
غم‌انگیز نیست ، که آدم در جوانی دنبال گور بگردد ؟
هرمز اگر تنگ است دلیلش رسم عاشقیست ؛ دوری از بانو خزر دل را به تنگ آورده است .. :)
که گفت خانه ی دل کردم از غمت خالی نکرده ام .. نکنم هرگز این .. خدا مکند ..! :)
رِفام .. هنوز هم وقتی نامش در ذهنم می‌پیچد ، قلبم با همان ولعِ همیشگی می‌تپد ؛ او هنوز هم برای من ، مقدس‌ترینِ تمامِ جهان‌هاست . اما در میانه‌ی این عشقِ بی‌کران ، من با استخوان‌هایی می‌جنگم که انگار از شدتِ شنیدنِ حرف‌های او ، شکسته و قلبم را دریده اند . او وقتی از بدی‌های من می‌گفت ، من نه تنها باور می‌کردم ، بلکه با تمامِ وجود می‌خواستم آن بدی‌ها را به جان بخرم و اصلاح کنم تا فقط بتوانم در کنارش باشم . آن‌قدر با دقتِ کلماتش ، خودم را در قالبِ یک آدمِ بد بازسازی کردم که دیگر راهی برای بازگشت به خودِ واقعی‌ام نمی‌دیدم . او از بدی‌های من می‌گفت و من ، در اوجِ عاشقی ، فکر می‌کردم شاید واقعاً همان‌گونه هستم که او مرا می‌بیند . او از نفرتِ خود به من می‌گفت و من ، از سرِ عشق ، آن نفرت را هم می‌پذیرفتم .. :)
- از این چند شبِ گذشته باشه ؟✨