رِفام .
میگویند هر چیزی پایان دارد ، اما هیچکس نگفته که پایان ، لزوماً به معنای تمام شدن نیست . گاهی پایا
من به آن رشتهی سرخِ تقدیر که شاعران از آن دم میزنند ، با شک و تردید مینگرم .
اگر این رشته واقعاً وجود دارد ، پس چرا اینقدر خشن و بیرحم است ؟
چرا تقدیر ، به جای آنکه با ظرافت ، روحها را به هم گره بزند ، با یک ضربهی سنگین ، پیوند را برقرار میکند و بلافاصله آن را با شکافی عمیق ، از هم میگسلد ؟
انگار تقدیر ، از لذتِ دیدنِ ویرانیِ ما تغذیه میکند .
در این شش ماه و یک روز ، من یاد گرفتهام که سوگواری ، یک عملِ رمانتیک نیست .
سوگواری ، یک جنگِ فرسایشی است . جنگی میانِ حافظهای که نمیخواهد رها کند ، و زمانی که با بیتفاوتیِ محض ، از کنارِ زخمهای من عبور میکند .
من در این صفحه ، به دنبالِ آرامش نیستم .
من به دنبالِ آن حقیقتی هستم که در زیرِ لایههایِ این درد دفن شده است . میخواهم بدانم آیا این ویرانی ، بخشی از یک معمای بزرگتر است ، یا اینکه من ، صرفاً قربانیِ یک تصادفِ کیهانی در دنیایی هستم که هیچ معنایی برای من ندارد . :)
#ع_د
#ششماهویکروز
رِفام ..
هنوز هم وقتی نامش در ذهنم میپیچد ، قلبم با همان ولعِ همیشگی میتپد ؛
او هنوز هم برای من ، مقدسترینِ تمامِ جهانهاست .
اما در میانهی این عشقِ بیکران ، من با استخوانهایی میجنگم که انگار از شدتِ شنیدنِ حرفهای او ، شکسته و قلبم را دریده اند .
او وقتی از بدیهای من میگفت ، من نه تنها باور میکردم ، بلکه با تمامِ وجود میخواستم آن بدیها را به جان بخرم و اصلاح کنم تا فقط بتوانم در کنارش باشم .
آنقدر با دقتِ کلماتش ، خودم را در قالبِ یک آدمِ بد بازسازی کردم که دیگر راهی برای بازگشت به خودِ واقعیام نمیدیدم .
او از بدیهای من میگفت و من ، در اوجِ عاشقی ، فکر میکردم شاید واقعاً همانگونه هستم که او مرا میبیند .
او از نفرتِ خود به من میگفت و من ، از سرِ عشق ، آن نفرت را هم میپذیرفتم .. :)
#ع_د
#ششماهویکروز