دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد ؛
شاید به خواب شیرین ، فرهاد رفته باشد . :)
#حزینلاهیجی
از داستان شیرین و فرهاد اینجوری تعریف میکنن که ؛
فرهاد ، مردی از کوه و سنگ ، تنها با دیدن تصویر شیرین ، دلش در تبِ عشقِ شیرین سوخت .
اما خسرو هم دلباختهی همان ماه بود و از بیمِ رقیب ، او را به شکافتنِ کوه بیستون فرستاد .
روزها گذشت و تیشهی عشق ، سنگ را نرم کرد .. تا آنکه فریبِ خسرو رسید :
گفتند شیرین مرده است . :)
فرهاد ، تیشهبردست ، بیجان شد و عشقش را با خون امضا کرد .
شیرین چون شنید ، تاب نیاورد رفت تا کنار عاشقِ خفته در دل کوه ، جاودانه شود .
و حالا بیستون ماند ، و نالهی دو عاشق که هنوز از دل سنگ شنیده میشود .. :)
#ع_د
چو فرهاد ، آن بانگِ مرگش شنید ؛
زِ جا ، رفت و گفت : آنِ من ، ای یزید !
بزد تیشه بر فرقِ خود ، چون شنید ؛
که شیرین بمرد و جهان ناپدید ،
به یک ضربت از مرگِ شیرین ، زِ جان
گذشت آن فراموشِ ناکامِ مان .
#نظامیگنجوی
چو شیرین خبر یافت کز کوهسار ؛
نگونسار شد یارِ دلدارِ یار .
به بالینِ او رفت و جان داد زود ؛
که در عشق ، جان دادن از بهرِ او بود .
#نظامیگنجوی
شمعدونیای روی تراسِ آشپزخونه انگار غرقِ شکوفه شدن ،
درست مثلِ دلِ من که پر شده از یادِ تو .
عطرِ تو ، پیچیده تو خونه ،
شعمدونیا اسمِ قشنگ تورو صدا میزنن .
حتی نورِ اتاق هم انگار ، دنبالِ گرمایِ حضورِ تو میگرده .
خیالت ، همون وهمِ قشنگ ، جلوم ظاهر شده .
میگم ؛ میای پیشم ؟
میای و بغلم میکنی ،
میگم ؛ چه خوب شد که اومدی دنبالم .
میگی ؛ من فقط یه خیالم که اومدم دنبالت . :)
ولی الان .. الان کجایی ماهم ؟ دلتنگتم .:) 💔
#ع_د
رِفام .
شمعدونیای روی تراسِ آشپزخونه انگار غرقِ شکوفه شدن ، درست مثلِ دلِ من که پر شده از یادِ تو . عطرِ تو
میگم ؛ خیالِ قشنگی هستی ، ولی باید بری .
میگی ؛ فیلم تموم شده ، بیا با هم برگردیم .
میگم ؛ نه من توهم زدم .. برو ! :)
تو کمکم محو میشی و منم ، ذرهذره آب میشم ..
انگار که روحم داره پر میکشه .
تمامِ دنیا خلاصه میشه توی این قابِ عکسِ قشنگت که کنارم مونده .
بویِ تو هنوز توی هواست ، ولی دیگه نیستی که نفس بکشم .
از خواب میپرم .
باز هم کنارِ قابِ عکسِ قشنگت خوابم برده بود . :)
کاش همون موقع که گفتی ؛ برگردیم ، منم باهات میومدم ..
ولی الان دیگه دیره .
_ یا بمیر یا برو .. و من رفتم و مردم . :)
#ع_د
Hamed Askari - Rafto Ghazalam (320).mp3
زمان:
حجم:
3.2M
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد ..:)
رِفام .
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد ..:)
[ 0:56 ]
ما ﺣﺴﺮت دﻟﺘﻨﮕﻰ و ﺗﻨﻬﺎﻳﻰ ﻋﺸﻘﻴﻢ ؛ ﻳﻌﻘﻮب ﭘﺴﺮ دﻳﺪ ، زﻟﻴﺨﺎ ﻛﻪ ﺟﻮان ﺷﺪ . :)
#حامدعسگری
#شهیدچمران چقدر زیبا از ایمان و امید میگه و دلهای مرده رو با کلامش جونِ تازهای میده . میگه که ؛
تا صدای اذان از گلدستهها بلنده ،
ناامیدی گناه کبیرهست . :)✨
یعنی اینکه نگا کن رفیق ،
تا وقتی خدا هست ، غصهی چی رو میخوری ؟:)