امروز هم .. باز آمدی .
مرز میان خواب و بیداری ، دوباره با رد پای تو مخدوش شد .
خواب دیدم برگشتهای ؛
آرام ، بیتکلف ، درست همانگونه که جهان را پیش از این واژگونی میشناختم .
عطر تنت در هوای اتاقِ وهمآلودِ رویا جاری بود و من ، در آن تعلیقِ بینهایت ، باور کرده بودم که گاهی زمان به عقب برمیگردد تا خطاهای تقدیر را پاک کند .
در آن حجم از حضور ، تمامِ نبودنها تکذیب شده بود .
اما بیداری .. بیداری رحم ندارد !.
چشم که گشودم ، ضربهی بیرحمِ واقعیت مثل یک پتکِ سنگین بر پیشانیام فرود آمد ؛
سنگین ، کوبنده و بدونِ پناه .
اتاق خالی بود و وزنِ سکوت ، از دیوارهای اتاق هم تنخراشتر .
جای خالیات در پهنهی تخت ، تنم را به لرزه انداخت و سوزشِ آن ضربه ، تا اعماق استخوانم دوید .. :)
#ع_د
#ششماهویکروز
هدایت شده از پلی رِفام .
Aboyaz4_5954155021196080275.mp3
زمان:
حجم:
10.2M
دیگه غریبه ای باهام .. :)💔
برایش وطن بودم ،
اما او در جبههی مخالفِ جنگ ایستاد و چیزی برایم باقی نگذاشت .
#الیناتاجالدین
رِفام .
امروز هم .. باز آمدی . مرز میان خواب و بیداری ، دوباره با رد پای تو مخدوش شد . خواب دیدم برگشتهای
این همان لحظهی مرگِ تدریجی بود ؛
لحظهای که بفهمی تمامِ جهانِ دیشبت ، تنها یک سرابِ خوشرنگ بوده است .
با این همه ، این بار چیزی در درونِ این ویرانه تغییر کرد .
من از این سقوطِ محتوم ، از این زخمِ تازه ، داستانی دیگر ساختم .
این دردِ عریان و این بیدار شدنِ پر از حسرت را نه یک پایان ، که یک نشانه خواندم .
نشانهای از اینکه روحِ تو در این جهانِ گمگشته ، هنوز هم راهِ خانهی مرا بلد است .
این ضربه ، پتکِ نابودی نبود ؛ زنگاری بود که از روی یک باورِ کهنه پاک شد . من به این زخم ، به این حضورِ لرزان در قابِ خواب ، و به آن نخِ سرخِ سرنوشت که میان انگشتانِ ناپیدای تقدیر گره خورده و هیچ فاصلهای نمیتواند پارهاش کند، ایمان دارم .
تو بازمیگردی ..
من گواهم ؛ این دلتنگیِ مُؤمنانه ، خودش آغازِ یک شاهکار است . :)
#ع_د
#ششماهویکروز
دلم بدون تو غمگین و با تو افسردست ؛
چه کرده ای که ز بود و نبودت آزردست .
#فاضلنظری
گاهی از عمد می ایستاد و از پشت پنجره تماشا میکرد ،
میماند تا عذاب بکشد ،
تقریبا وحشتناک ترین راه را برای دل کندن انتخاب کرده بود .. :)
#ع_د
#ششماهویکروز