#باهم_بہ_نیت_ظھور...🌿
إِلٰهِی عَظُمَ الْبَلاءُ، وَبَرِحَ الْخَفاءُ، وَانْکَشَفَ الْغِطاءُ، وَانْقَطَعَ الرَّجاءُ، وَضاقَتِ الْأَرْضُ، وَمُنِعَتِ السَّماءُ، وَأَنْتَ الْمُسْتَعانُ، وَ إِلَیْکَ الْمُشْتَکیٰ، وَعَلَیْکَ الْمُعَوَّلُ فِی الشِّدَّةِ وَالرَّخاءِ. اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلیٰ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ أُولِی الْأَمْرِ الَّذِینَ فَرَضْتَ عَلَیْنا طاعَتَهُمْ، وَعَرَّفْتَنا بِذَلِکَ مَنْزِلَتَهُمْ، فَفَرِّجْ عَنّا بِحَقِّهِمْ فَرَجاً عاجِلاً قَرِیباً کَلَمْحِ الْبَصَرِ أَوْ هُوَ أَقْرَبُ. یَا مُحَمَّدُ یَا عَلِیُّ، یَا عَلِیُّ یَا مُحَمَّدُ اکْفِیانِی فَإِنَّکُما کافِیانِ، وَانْصُرانِی فَإِنَّکُما ناصِرانِ. یَا مَوْلانا یَا صاحِبَ الزَّمانِ، الْغَوْثَ الْغَوْثَ الْغَوْثَ، أَدْرِکْنِی أَدْرِکْنِی أَدْرِکْنِی، السَّاعَةَ السَّاعَةَ السّاعَةَ، الْعَجَلَ الْعَجَلَ الْعَجَلَ، یَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِینَ بِحَقِّ مُحَمَّدٍ وَآلِهِ الطَّاهِرِینَ.
#اللّٰهُمَّعَجِّللِوَلیِّڪالفَرَج 🍃
.
•.˹@refigh_shahidam˼
. 🕊 تلاوت آیات قرآن ڪریم ؛
۩ بــِہ نـیّـت
برادرشھیدابراهیمهادے 🌿'
#صفـ ۴ــفحه 📚
•﴿رفیقشھیدمابراهیمهادے﴾•
شهید ابراهیم هادی🌷
اگرانسانسرشرابهسمتآسمان
بالابیاوردوکارهایشرافقطبرای
رضایخداانجامدهدمطمئنباشزندگیش
عوضمیشودوتازهمعنیزندگیڪردنرا
میفھمد'!:)
#شهیدابراهیمهادی
°•🌱|@refigh_shahidam
#استوری دعای هر روز ماه صفر
❌در مفاتیح الجنان آمده است که اگر کسی خواهد محفوظ ماند از بلاهای نازله در این ماه، در هر روز ده مرتبه این دعا را بخواند❌
رفیق شهیدم ابراهیم هادی
با سلام و عرض ادب خدمت متقاضیان روضه نیابتی مجموعه رفیق شهیدم🍁 هر روضه ای که نیت دارید می توانید در
سلام و رحمت
شما هم میتوانیدبانی روضه های نیابتی باشید!روضه های نیابتی این دهه از ماه صفر و چله ها
@Mahdi1326
جهت هماهنگی روضه های خود
هدیه روضه هم هر چقدر در توانتون باشه
رفیق شهیدم ابراهیم هادی
از وقتی فهمیدم حضرت زهرا به خواب
شهید ابراهیم هادی اومده بودن و به شهید
گفته بودن ما تو رو دوست داریم..
با خودم میگم ای کاش همه ما
یک شهید ابراهیم هادی بودیم..
تا میرفتیم تو لیستِ
مورد علاقه های حضرت زهرا :)♥️
#سلام برابراهیم
گفتم: داش ابرام تو رو خدا اين طوري حرف نزن. بعد بحث را عوض كردم و گفتم: بيا با گروه فرماندهي بريم جلو، اين طوري خيلي بهتره. هر جا هم كهاحتياج شد كمك ميكني. گفت: نه، من ميخوام با بسيجيها باشم.
بعد با هم حركت كرديم و آمديم سمت گردانهاي خط شكن.
آنها مشغول آخرين آرايش نظامي بودند.گفتم: داش ابرام، مهمات برات چي بگيرم؟ گفت: فقط دو تا نارنجك، اسلحه هم اگه احتياج شد از عراقيها ميگيريم!حاج حسين از دور خيره شده بود به ابراهيم! رفتيم به طرفش. حاجي محو چهره ابراهيم بود.بي اختيار ابراهيــم را در آغوش گرفت. چند لحظهاي در اين حالت بودند.گويي ميدانستند كه اين آخرين ديدار است.
بعد ابراهيم ســاعت مچی اش را باز كرد و گفت: حســين، اين هم يادگاربراي شما!چشــمان حاج حسين پر از اشك شــد، گفت: نه ابرام جون، پيش خودت باشه، احتياجت ميشه.ابراهيم با آرامش خاصي گفت: نه من بهش احتياج ندارم.
#اینحکایتادامهدارد