رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
#قسمت_هشتاد_و_پنجم_رمان_نسل_ سوخته: اولین قدم غیر قابل وصف ترین لحظات عمرم ... رو به پایان بود ...
#قسمت_هشتاد_و_هفتم_رمان_نسل_ سوخته: بچه های شناسایی
بهترین سفر عمرم تمام شده بود ... موقع برگشت، چند ساعتی توی دوکوهه توقف کردیم ... آقا مهدی هم رفت ... هم اطلاعات اون منطقه رو بده ... و هم از دوستانش ... و مهمان نوازی اون شب شون تشکر کنه ... سنگ تمام گذاشته بودن ... ولی سنگ تمام واقعی ... جای دیگه بود ...
دلم گرفته بود و همین طوری برای خودم راه می رفتم و بین ساختمان ها می چرخیدم ... که سر و کله آقا مهدی پیدا شد ... بعد از ماجرای اون دشت ... خیلی ازش خجالت می کشیدم ... با خنده و لنگ زنان اومد طرفم ...
- می دونستم اینجا می تونم پیدات کنم ...
یه صدام می کردید خودم رو می رسوندم ... گوش هام خیلی تیزه ...
توی اون دشت که چند بار صدات کردم تا فهمیدی ... همچین غرق شده بودی که غریق نجات هم دنبالت می اومد غرق می شد ...
شرمنده ...
بیشتر از قبل، شرمنده و خجالت زده شده بودم ...
شرمنده نباش ... پیاده نشده بودی محال بود شهدا رو ببینم ... توی اون گرگ و میش ... نماز می خوندیم و حرکت می کردیم ... چشمم دنبال تو می گشت که بهشون افتاد ...
و سرش رو انداخت پایین ... به زحمت بغضش رو کنترل می کرد ... با همون حالت ... خندید و زد روی شونه ام ...
بچه های شناسایی و اطلاعات عملیات ... باید دهن شون قرص باشه ... زیر شکنجه ... سرشونم که بره ... دهن شون باز نمیشه ... حالا که زدی به خط و رفتی شناسایی ... باید راز دار خوبی هم باشی ... و الا تلفات شناسایی رفتن جنابعالی ... میشه سر بریده من توسط والدین گرامی ...
خنده ام گرفت ... راه افتادیم سمت ماشین ...
راستی داشت یادم می رفت ... از چه کسی یاد گرفتی از روی آسمون ... جهت قبله و طلوع رو پیدا کنی؟ ...
نگاهش کردم ... نمی تونستم بگم واقعا اون شب چه خبر بود ... فقط لبخند زدم ...
بلد نیستم ... فقط یه حس بود ... یه حس که قبله از اون طرفه ...
.
#قسمت_هشتاد_و_هشتم_رمان_نسل_ سوخته: پوستر
اتاق پر بود از پوستر فوتبالیست ها و ماشین ... منم برای خودم از جنوب ... چند تا پوستر خریده بودم ... اما دیگه دیوار جا نداشت ... چسب رو برداشتم ...چشم هام رو بستم و از بین پوسترها ... یکی شون رو کشیدم بیرون ... دلم نمی خواست حس فوق العاده این سفر ... و تمام چیزهایی رو که دیدم بودم ... و یاد گرفته بودم رو فراموش کنم ...
اون روزها ... هنوز "حشمت الله امینی" رو درست نمی شناختم ... فقط یه پوستر یا یه عکس بود ... ایستادم و محو تصویر شدم ...
یعنی میشه یه روزی ... منم مثل شماها ... انسان بزرگی بشم؟ ...
فردا شب ... با خستگی و خوشحالی تمام از سر کار برگشتم ... این کار و حرفه رو کامل یاد گرفته بودم ... و وقتش بود بعد از امتحانات ترم آخر ... به فکر یاد گرفتن یه حرفه جدید باشم ...
با انرژی تمام ... از در اومدم داخل ... و رفتم سمت کمد ... که ...
باورم نمی شد ... گریه ام گرفت ... پوسترم پاره شده بود ... با ناراحتی و عصبانیت از در اتاق اومدم بیرون ...
کی پوستر من رو پاره کرده؟ ...
مامان با تعجب از آشپزخونه اومد بیرون ...
کدوم پوستر؟ ...
چرخیدم سمت الهام ...
من پام رو نگذاشتم اونجا ... بیام اون تو ... سعید، من رو می زنه ...
و نگاهم چرخید روی سعید ... که با خنده خاصی بهم نگاه می کرد ...
چیه اونطوری نگاه می کنی؟ ... رفتم سر کمدت چیزی بردارم ... دستم گرفت اشتباهی پاره شد ...
خون خونم رو می خورد ... داشتم از شدت ناراحتی می سوختم ...
.ادامه دارد...
🌟نويسنده:سيدطاها ايماني🌟
رمان های عاشقانه مذهبی
🌹🌹🌹🌹🌹🌹
بامــــاهمـــراه باشــید🌹
┄┅══••✼❣🍃🌺🍃❣✼••══┅┄
@Refighe_Shahidam313
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
📿آرامش یعنی میان صدها مشکل خیالت نباشد... 😊ـلبخند بزنی چون می دانی ❤️ـخدایی داری که هوایت را دارد
یا الهی فَکمْ مِنْ عَیبٍ سَتَرْتَهُ عَلَی فَلَمْ تَفْـضَـحْنی.
خدایا!
چه بسیار عیب هایـــی که تو
از نگاه دیگران پنهان کردی و آبرویم را نبردی!
+ هی من خراب کردم و تو نذاشتی کسی بفهمه!
#صحیفه_سجادیه
#جمعه
#خدا
🕊رفیق شهیدم🕊
@Refighe_Shahidam313
┈••✾•🥀☘❤️☘🥀•✾••┈
آخرين جمعه ى ماه شعبان،
نمى خواهم به نيامدنت فكر كنم،
مى خواهم
چشمانم را
منتظر به آسمان بدوزم
تا نشانى و صدايى از تو بيابم...
مى خواهم
تا ماهت تمام نشده،
رويت را ببينم...
مى خواهم بيايى
و مهر قبولى بر تمام خدمت گزارى هايى كه هركس براى جشن هاى ميلادت انجام داده، بزنى...
ميخواهم نه به دعاى ما،
بلكه به دعاى مادرت،
آمين بگويى
و خداوند ظهورت را محقق فرمايد...
يابن الحسن!
كاش ماه مبارك پيش رو، حسرت نبودنت، نباشد...
آمين يا رب العالمين.
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#امام_زمان
#جمعه
🕊رفیق شهیدم🕊
@Refighe_Shahidam313
┈••✾•🥀☘❤️☘🥀•✾••┈
رفیق شهیدمෆ࿐•°|ོ
ای دل شيدای ما گرم تمنای تو... كی شود آخر پديد طلعت زيبای تو... نور خدایی چرا روي نهان می کن
00:00
💕💕:💕💕
#صفرعاشقی
نگاهت کافیست
تا در هوای آمدنت
...بمیرم...
تو
همیشه
دعوتی...
💕..راس ساعت دلتنگی..💕
#اللهم_عجل_لولیک_الفرج
#امام_زمان
🕊رفیق شهیدم🕊
@Refighe_Shahidam313
┈••✾•🥀☘❤️☘🥀•✾••┈
+اولاً احبڪ..؛
ثانیـاً اولاً.. :)
.
- اولاً دوســتت دارم..؛
دومـاً.. اولاً.. ❤️
.
#هادی_دلها
#شبتون_شهدایے
#شهید_ابراهیم_هادی
🕊رفیق شهیدم🕊
@Refighe_Shahidam313
┈••✾•🥀☘❤️☘🥀•✾••┈
دوس داشتی👇👇👇
حرفتو ناشناس بهم بگو
بجز تبادل😉
انتقاد
نظر
پیشنهاد
دلنوشته
یا هر حرفو پیامی که بشه تو رفیق شهیدم ارسال کنم✌️✌️✌️
https://harfeto.timefriend.net/16138013651191
جوابتو اینجا ببین
https://eitaa.com/joinchat/42401864Caf7e7e9e7b
🍃🌹 سالروز شهادت ، شهید امیر سپهبد علی صیاد شیرازی گرامی باد.
💐 هدیه به روح مطهرش ،فاتحة مع الصلوات.
🤲 خداوندا ، ما را هم شایسته شهادت در راهت بگردان.
@Refighe_Shahidam313
گرامیباد 21 فروردین سالروز شهادت شهید سپهبد علی صیاد شیرازی
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
🌹رنگ و بوی خدا
•🦋⃟❥•فرمانده نیرو که شدم خیلی نامهی تبریک برایم آمد، اما در میان این نامهها، نامه #صیاد از همه زیباتر بود.
معلوم بود برای نوشتن آن وقت گذاشته؛ هنوز هم آن نامه را دارم.
•🦋⃟❥•او برایم نوشته بود: «در حدیث برای ما نقل کردهاند که اگر میخواهی حال و روح درستی در اقامهی نماز واجبت داشته باشی، به این بیندیش که این #نماز، نماز آخرت است.
•🦋⃟❥•وبعد افزوده بود:با الهام از این نکته همیشه به خودم نهیب میزنم اگر میخواهی از تکلیف خدا درست بیرون بیایی باید به این بیندیشی که مسئولیت کنونیات آخرین #تکلیف_الهی است که بر دوشت نهاده شده است.
•🦋⃟❥•آن وقت است که زمینه پیدا میکنم تا نیت، فکر، زبان، قلم و عملم رنگ گیرد و کار را برای خدا انجام دهم. با چنین روحیه و تفکری قلبم مالامال #امید میشود به اینکه خدای متعال به من معرفت، بصیرت و دست گیری(از جانب خودش) بخشد. چون کار به خودش تعلق دارد...»
و بعد هم تبریکات معمول را گفته بود.
📚برگرفته از کتاب دلم برایت تنگ شده
اَلّلهُمَ صَلِّ عَلی مُحَّمدِ وَ آلِ مُحَّمد وَعَجِّل فَرَجَهُم 🦋🤲🦋 ✨✨✨✨
@Refighe_Shahidam313