eitaa logo
رفیق صمیمی
138 دنبال‌کننده
66 عکس
16 ویدیو
0 فایل
آثارقلمی حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار
مشاهده در ایتا
دانلود
🖊️ جای خالی آغوش پدربزرگ 📝 * داستانکی بر اساس تصویری به یاد مانده از * حالا هروقت به خانه پدربزرگ می روند، تا پایش به زمین می رسد و از آغوش مادر رها می شود، اتاق های خانه را یك به یک می گردد; از کنار سبد اسباب بازی هایش بی توجه رد می شود؛ انگار کن گم کرده ای دارد و نمی یابدش؛ خانه را چرخ می زند، با چشمانی کنجکاو و متعجب، آخر عادت داشت هروقت به خانه پدربزرگ می آمدند اولین جایی که در آن آرامش را حس می کرد و مشامش پر می شد از آن بوی خوش عطر و غرق در بوسه می شد، آغوش پدربزرگ بود. حالا چند وقت بود گرمای صورت و نرمی ریش های جوگندمی اش را حس نکرده بود؛ به در و دیوار سیاه پوش خانه هنوز با تعجب نگاه می کرد و می گشت اتاق به اتاق خانه پدربزرگ را؛ سید عادت شان داده بود که هروقت به آن خانه می آیند اولین جا که باید بروند آغوش اوست ولی دیگر پدربزرگ نبود که با پاهای کوچکش بدود و به اتاق اش برود و غرق شود در آن اقیانوس مهر و محبت؛ چه می دانست که سید بدست پلیدترین انسان نماها ه‍مچو یاران جد بزرگوارشان، ابی عبدالله الحسین علیه السلام همه ی کودکان و نوجوانان و مردم کشورش شده است. جستجو که تمام می شد و پدربزرگ را نمی یافت، غم زده، می رفت پای میز کوچکی که مدتی است پارچه سیاه روی آن انداخته اند و یک ترمه بر روی آن؛ دوتا سینی حلوا و خرما و دو شمع مشکی در دوطرف قاب عکس او در آغوش پدربزرگ. خیلی آرام و با وسواس قاب عکس راکه جلویش قرآن پدربزرگ بر روی رحل قرار داشت برمی داشت و به کنج اتاق سید پناه می برد و به آغوش اش می کشید. در همان گوشه ی اتاق، ناگاه بوی خوش عطر پدربزرگ مشامش را پر می کرد و شبنم از چشمان اش جاری می شد و دعا می کرد که هرچه زودتر مأموریت پدربزرگ تمام شود، آخر به او گفته بودند سید مأموریت است.....
داستانکی برای شهید«فریبرزکشوردوست» همسایه «آقای شهید» به قلم: ♦️💢 ظهر عاشورا بود… آفتاب، بی‌رحمانه بر آسفالت داغ خیابان «کشوردوست» می‌تابید. صدای سنج و طبل از دور شنیده می‌شد و کم‌کم به خانه‌ای قدیمی نزدیک می‌شد؛ خانه‌ای که سال‌ها بود صاحب اصلی‌اش دیگر در را به روی هیئت باز نمی‌کرد. ناگهان، درست مقابل همان خانه، هیئت ایستاد. چند مرد، «هیکل» سنگین هیئت حضرت علی‌اکبر(ع) را آرام بر زمین گذاشتند. سکوتی عجیب بر جمعیت نشست. فقط صدای گریه پیرزنی از پشت پنجره شنیده می‌شد. همه می‌دانستند این توقف، بخشی از مسیر هیئت نیست؛ اینجا قرار دیدار با شهیدی بود که سال‌ها پیش از میانشان رفته بود. رهگذری که برای نخستین بار این صحنه را می‌دید، آرام از پیرمردی پرسید: «اینجا چه خبر است؟» پیرمرد با نگاهی که سال‌ها خاطره در آن موج می‌زد، گفت: «اینجا خانه فریبرز است… هر سال ظهر عاشورا، بچه‌های هیئت برای سلام دادن به او می‌آیند.» 🔹⸻🔹 شاید بسیاری از کسانی که امروز از خیابان کشوردوست عبور می‌کنند، تصور کنند نام این خیابان یادگار رهبر شهید انقلاب اسلامی است؛ رهبری که نماد عشق به ایران بود. اما حقیقت این است که سال‌ها پیش، این خیابان به نام جوان دیگری مزین شد؛ شهید فریبرز کشوردوست، ورزشکاری خوش‌نام که در سال ۱۳۵۸ به شهادت رسید. برای شناخت او، سراغ خواهرش، دکتر فرزانه کشوردوست، رفتیم؛ خواهری که هنوز با گذشت دهه‌ها، وقتی از برادرش حرف می‌زند، انگار خاطرات دوباره جان می‌گیرند. او لبخند می‌زند و می‌گوید: «فریبرز عاشق هیئت بود؛ عشقی که از مادرم به ارث برده بود. آن روزها، در دوران حکومت شاه، هیئت رفتن مثل امروز نبود. اما هیچ‌چیز نمی‌توانست او را از مسجد حضرت سجاد(ع) در ابتدای خیابان فخررازی دور کند. هیئت آن مسجد، هیئت حضرت علی‌اکبر(ع) بود و فریبرز همیشه خودش را به آنجا می‌رساند.» کمی سکوت می‌کند؛ انگار تصویری قدیمی از برابر چشمانش می‌گذرد. «رسمش این بود که “هیکل” هیئت را روی دوش بگیرد. هیکل خیلی سنگین بود؛ آن‌قدر که هر کسی توان بلند کردنش را نداشت. اما فریبرز با عشق آن را حمل می‌کرد. برای او، این فقط یک وسیله نبود؛ افتخار خدمت به سیدالشهدا(ع) بود.» 🔹⸻🔹 بعد از شهادت فریبرز، انتظار می‌رفت همه‌چیز به خاطره تبدیل شود؛ اما عاشورا، هر سال، خاطره را دوباره زنده می‌کرد. خواهرش می‌گوید: «تا حدود پنج سال بعد از شهادتش که هنوز در همان خانه زندگی می‌کردیم، هر ظهر عاشورا هیئت حضرت علی‌اکبر(ع) مسیرش را طوری تنظیم می‌کرد که مقابل خانه ما بایستد. درست هنگام اذان ظهر، هیکل‌ها را بر زمین می‌گذاشتند، سکوت می‌کردند و به احترام فریبرز ادای احترام می‌کردند.» شاید آن چند دقیقه برای رهگذران فقط توقف یک هیئت بود؛ اما برای مادر شهید، برای خواهر و برادرانش، انگار فریبرز دوباره به خانه برگشته بود. 🔹⸻🔹 بعضی آدم‌ها با مدال‌هایشان شناخته می‌شوند، بعضی با مقام و مسئولیتشان؛ اما فریبرز کشوردوست، سال‌ها بعد از شهادتش، با همان عشق بی‌ادعا به هیئت امام حسین(ع) شناخته می‌شود. و شاید راز ماندگاری انسان‌ها همین باشد؛ اینکه پیش از آنکه نامشان بر تابلوی یک خیابان بنشیند، در دل مردم جا باز کرده باشند. یادمان باشد او «شهید فریبرزکشوردوست» قبل از اینکه در دل میلیون ها انسان حق طلب وعاشق حسین«ع»بنشیند در دل «آقای شهیدما» جاباز کرده بود. عاش سعیدا ومات سعیدا 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومت https://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi
داستانکی‌برای قهرمان تیزپرواز آسمان ایران جان ؛امیرسرلشکرخلبان«عباس دوران» ♦️به مناسبت ایام‌شهادت♦️ 🔹به قلم‌: 💢♦️ تابستان ۱۳۶۱ بود. بغداد می‌خواست لباسی از امنیت و شکوه بر تن کند. خیابان‌های شهر را با بنزهای تشریفاتی تازه‌خریداری‌شده آراسته بودند، پرچم‌ها آماده برافراشته شدن بودند و صدام حسین با اطمینان از میزبانی اجلاس سران کشورهای غیرمتعهد سخن می‌گفت. او باور داشت که جنگ، هرچقدر هم در مرزها شعله بکشد، هرگز به قلب بغداد نخواهد رسید. اما تاریخ، گاهی تنها به تصمیم یک انسان گره می‌خورد. در همان روزها، در آن سوی مرز، خلبانی ایرانی آرام و مصمم خود را برای پروازی آماده می‌کرد که با هیچ مأموریت دیگری شباهت نداشت. سرهنگ خلبان عباس دوران، مردی که سال‌ها آسمان را خانه خود کرده بود، به خوبی می‌دانست مأموریتی که پیش رو دارد، شاید بلیت بی‌بازگشت او باشد. با این حال، نه تردیدی در نگاهش دیده می‌شد و نه لرزشی در دستانش. تنها چیزی که در دلش موج می‌زد، احساس مسئولیت در برابر سرزمینی بود که برایش از جان عزیزتر بود. جنگنده F-4 او با غرش سهمگین موتورهایش از باند برخاست و آسمان را شکافت. بغداد هنوز در خواب غرور بود؛ خوابی که قرار بود تا دقایقی دیگر برای همیشه آشفته شود. هواپیما از میان دیوارهای آتش و پدافند عبور کرد و پالایشگاه الدوره را هدف قرار داد. انفجار، سکوت صبحگاهی بغداد را در هم شکست. دود سیاه به آسمان پیچید و آژیرهای خطر، شهری را که قرار بود نماد امنیت باشد، در وحشت فرو بردند. اما مأموریت هنوز پایان نیافته بود. آتش، بال‌های جنگنده را در آغوش گرفته بود. هر لحظه احتمال سقوط بیشتر می‌شد. در کابین عقب، کمک‌خلبان «منصور»هنوز فرصت نجات داشت. عباس بدون درنگ فرمان خروج اضطراری را صادر کرد و ضامن صندلی پران را کشید. او می‌خواست هم‌رزمش «منصور»زنده بماند؛ اما برای خودش تصمیم دیگری گرفته بود. سال‌ها پیش به دوستانش گفته بود: «بعثی‌ها آرزوی اسارت مرا به گور خواهند برد.» اکنون زمان عمل به همان عهد فرا رسیده بود. جنگنده شعله‌ور، دیگر تنها یک هواپیما نبود؛ تیری آتشین بود که با اراده خلبانش به سوی قلب بغداد می‌رفت. عباس می‌توانست برای نجات خود تلاش کند، اما انتخابش چیز دیگری بود. او هواپیما را به مسیر آخر هدایت کرد؛ مسیری که پایانش در میان دود، آتش و انفجار گم شد. لحظه‌ای بعد، آسمان بغداد با ستونی از دود پوشیده شد و رویای صدام نیز در همان دود فرو رفت. خبر این عملیات، خیلی زود از مرزها گذشت. جهان دریافت که بغداد آن شهر امن و آرامی نیست که حکومت بعثی ادعا می‌کرد. اندکی بعد، تصمیم گرفته شد اجلاس سران کشورهای غیرمتعهد در بغداد برگزار نشود و محل برگزاری آن تغییر کند. نتیجه‌ای که برای جمهوری اسلامی ایران از نظر سیاسی اهمیتی بسیار داشت. اما آن سوی این پیروزی، خانواده‌ای چشم‌انتظار ماندند؛ سال‌هایی طولانی، بی‌آنکه پیکر عزیزشان به خانه بازگردد. بیست سال گذشت. سرانجام در دوم مرداد ۱۳۸۱، بقایای پیکر عباس دوران به میهن بازگشت. مردم، قهرمانی را بدرقه کردند که سال‌ها پیش در آسمان بغداد جاودانه شده بود. او این بار نه با غرش موتورهای جنگنده، بلکه بر دوش مردمی بازگشت که نامش را فراموش نکرده بودند. در دارالرحمه شیراز، آرام گرفت؛ اما روایتش هرگز آرام نگرفت. زیرا بعضی انسان‌ها با مرگ از یاد نمی‌روند. آنان در حافظه یک ملت زندگی می‌کنند؛ در هر بار که نام وطن برده می‌شود، در هر روایت از شجاعت و در هر صفحه‌ای از تاریخ که ثابت می‌کند گاهی سرنوشت یک ملت، با تصمیم استوار یک انسان در کابین جنگنده‌ای شعله‌ور تغییر می‌کند. 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومت https://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi
✍🏻یادداشت اختصاصی ادب، میراث مردان انقلاب است ♦️حسین زکریائی عزیزی دکتر مجتبی زارعی را بیش از بیست‌وپنج سال است که می‌شناسم. آشنایی من با او به روزهایی بازمی‌گردد که کنگره بزرگداشت سرداران و شهدای استان مازندران فعالیت خود را آغاز کرده بود. در آن مقطع، او مسئولیت‌ها و جایگاه اداری خود را در وزارتخانه محل خدمت رها کرد و تنها به عشق خدمت به شهدا و مردم استان، به ساری بازگشت. ثمره آن حضور، انتشار ماهنامه «سبزسرخ» بود؛ نشریه‌ای که در زمان خود، از نظر محتوا، کیفیت و نگاه فرهنگی، کم‌نظیر و به باور بسیاری بی‌نظیر بود. خاطرات، مقالات و یادداشت‌هایی که در آن منتشر می‌شد، تنها روایت تاریخ نبود؛ تلاشی بود برای معرفی الگوهای واقعی دفاع مقدس و ایجاد پلی میان نسل جوان و نسلی که با ایثار و جانفشانی، امنیت و عزت امروز ایران را رقم زده بود. سال‌ها پیش، برای مشورت درباره تألیف کتابی پیرامون سردار شهید حاج حسین بصیر، از تهران به ساری رفتم. بیش از پنج ساعت با مجتبی زارعی به گفت‌وگو نشستیم. امروز که آن جلسه را مرور می‌کنم، بیش از هر چیز، عمق اندیشه، آینده‌نگری، تسلط علمی، صداقت و صفای باطن او در ذهنم مانده است. کسانی که دکتر زارعی را از نزدیک می‌شناسند، به‌خوبی آگاهند که او برخاسته از خانواده‌ای اصیل، ریشه‌دار و انقلابی است؛ خانواده‌ای که نه‌تنها سهمی از انقلاب برای خود مطالبه نکرد، بلکه در مقاطع مختلف، از دارایی و امکانات شخصی خود نیز در راه انقلاب اسلامی و دفاع مقدس هزینه کرد. این سابقه، سرمایه‌ای است که با هیچ منصب و عنوانی قابل مقایسه نیست. از همین رو، مشاهده ادبیات نامناسب، توهین‌آمیز و دور از شأن یک نماینده مجلس در قبال شخصیتی با این سابقه و منش، مایه تأسف و تعجب است. اختلاف نظر در عرصه سیاست امری طبیعی و حتی لازمه پویایی جامعه است؛ اما هیچ اختلافی، مجوز عبور از مرزهای اخلاق، ادب و احترام نیست. شأن مجلس شورای اسلامی اقتضا می‌کند که نمایندگان، حتی در شدیدترین نقدها نیز حرمت کلام را حفظ کنند؛ چرا که مردم، پیش از آنکه سخنان آنان را بشنوند، رفتار و منش آنان را قضاوت می‌کنند. انتظار می‌رود هیئت نظارت بر رفتار نمایندگان مجلس با دقت و بی‌طرفی به این موضوع رسیدگی کند و در صورت احراز تخلف، مطابق قانون اقدام لازم را انجام دهد؛ زیرا حفظ شأن خانه ملت، در گرو حفظ اخلاق، ادب و مسئولیت‌پذیری نمایندگان آن است. ادب، سرمایه‌ای است که نه با رأی مردم به دست می‌آید و نه با پایان یک دوره نمایندگی از میان می‌رود. آنچه از انسان در تاریخ باقی می‌ماند، بیش از هر چیز، منش و اخلاق اوست. 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومت https://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi
برای خلبان تیزپرواز آسمان «شهیدمجیدکاظمی»مردی که نامش در تاریخ ایران زمین آسمانی شد ✍🏻به قلم: 💢♦️ غروب، همیشه برای خلبان‌ها معنای دیگری دارد؛ لحظه‌ای که آسمان، آخرین نگاه را به مردانی می‌اندازد که دل به پرواز سپرده‌اند. آن روز نیز، مأموریت به پایان رسیده بود. جنگنده، راه خانه را در پیش گرفته بود؛ همان خانه‌ای که خانواده‌ای چشم‌انتظار، هر لحظه صدای باز شدن در را در خیالشان مرور می‌کردند. شاید مادری زیر لب دعا می‌خواند، شاید همسری به عکسش خیره شده بود و شاید کودکی هنوز باور داشت پدر، مثل همیشه با لبخند بازخواهد گشت. اما گاهی سرنوشت، پایان دیگری برای قهرمانان می‌نویسد. بر فراز آب‌های نیلگون خلیج فارس، در همان مسیری که بوی وطن می‌آمد، پرواز ناتمام ماند؛ اما مردی که سال‌ها برای دفاع از سرزمینش از زمین دل کنده بود، این بار برای همیشه به آسمان پیوست. ماه‌ها گذشت… ماه‌هایی آمیخته با انتظار، امید، اشک و دعا. چشم‌هایی که هر روز به خبری تازه دوخته می‌شد و دل‌هایی که هنوز به بازگشت امید داشتند. سرانجام، علم پاسخ داد؛ آزمایش DNA، حقیقتی را مهر تأیید زد که دل‌ها از شنیدنش هراس داشتند. امیر سرتیپ دوم خلبان مجید کاظمی، دیگر مسافر هیچ باند پروازی نبود؛ او مسافر آسمانی شده بود که پایان ندارد. اما مگر شهادت، پایان یک خلبان است؟ نه…خلبانان واقعی هرگز سقوط نمی‌کنند؛تنها ارتفاع پروازشان آن‌قدر زیاد می‌شود که دیگر از چشم ما دیده نمی‌شوند. نام مجید کاظمی، دیگر فقط نام یک خلبان نیست؛روایت مردی است که در واپسین لحظات مأموریت، راه بازگشت به خانه را با راه جاودانگی عوض کرد. روایت پرنده‌ای که بال‌هایش را برای امنیت وطن گشود و در آغوش آسمان آرام گرفت. امروز، خانواده‌ای داغدار است؛ اما ملتی، به داشتن چنین فرزندی افتخار می‌کند. و هنوز، سه صندلی خالی دیگر، چشم‌انتظار خبری هستند… سه خانواده که امید را رها نکرده‌اند و دعا می‌کنند روزی حقیقت، هرچه که باشد، آرامش را به دل‌هایشان بازگرداند. سلام بر آنان که پرواز را برای دفاع از میهن برگزیدند، سلام بر آنان که آسمان، آخرین خانه‌شان شد، و سلام بر شهید امیر سرتیپ دوم خلبان مجید کاظمی؛مردی که از زمین برخاست، اما این بار برای همیشه در آسمان ماند. 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع مقدس ومقاومت https://eitaa.com/refighesamimihttps://ble.ir/refighsamimi
بمناسبت ۱۵ مردادماه سالروز شهادت دلیرمرد آسمان ایران:امیرسرلشکر خلبان حاج عباس بابایی ؛معاون عملیات نیروی هوایی به قلم : 💢♦️💢 هوای پایگاه بوی غریبی می‌داد؛ بوی غربت، بوی انتظار، بوی آینده‌ای که هنوز تکلیفش روشن نبود. آفتاب آرام روی باند فرودگاه می‌لغزید و سایه هواپیماها کش می‌آمد، اما دل عباس، آرام نمی‌گرفت. دو سال از عمرش را در آن سرزمین دور، میان آدم‌هایی با زبان و فرهنگی بیگانه، صرف کرده بود؛ دو سال امید، تلاش و چشم‌دوختن به روزی که با دست پر به وطن بازگردد. اما حالا، همه‌چیز در یک اتاق خلاصه شده بود. اتاقی که پشت درهایش، سرنوشتش رقم می‌خورد. وقتی نامش را صدا زدند، گویی قلبش برای لحظه‌ای ایستاد. قدم‌هایش را محکم برداشت، اما درونش غوغایی بود. وارد اتاق شد. ژنرال آمریکایی پشت میز نشسته بود؛ مردی با چهره‌ای سخت، نگاهی نافذ و پرونده‌ای که مثل یک حکم، مقابلش باز بود. عباس سلام نظامی داد. صدای برخورد کفش‌هایش با زمین، سکوت اتاق را شکست. ژنرال با اشاره‌ای کوتاه گفت: «بنشین.» صدایش سرد بود، اما نگاهش گرم نمی‌شد. سؤال‌ها یکی پس از دیگری آمدند. دقیق، حساب‌شده و گاهی طعنه‌آمیز. عباس پاسخ می‌داد؛ محکم، بی‌لرزش، بی‌تظاهر. اما از لحن ژنرال پیدا بود که دل خوشی از او ندارد. در ذهن عباس، تصویرها یکی پس از دیگری می‌گذشتند؛ چهره خانواده، کوچه‌های وطن، آینده‌ای که برایش ساخته بود… همه در مرز فروپاشی ایستاده بودند. اگر اینجا رد می‌شد، باید با دست خالی بازمی‌گشت. نه فقط با یک شکست، بلکه با زخمی بر غرور و حیثیتش. در همین فکرها بود که ناگهان در اتاق به صدا درآمد. مردی وارد شد، با احترام چیزی در گوش ژنرال گفت و او را با خود بیرون برد. سکوت. اتاق برای لحظاتی به پناهگاهی از تنهایی تبدیل شد. عباس به ساعتش نگاه کرد. عقربه‌ها بی‌صدا حرکت می‌کردند، اما پیامشان روشن بود: وقت نماز. دلش لرزید. زیر لب گفت: «کاش جای دیگری بودم…» چشم‌هایش را بست. صدای اذان در ذهنش پیچید، همان صدایی که سال‌ها در وطن با آن بزرگ شده بود. اینجا اما خبری از اذان نبود، خبری از مسجد نبود؛ فقط یک اتاق بود و یک تصمیم. لحظه‌ای مکث کرد.بعد آرام با خودش گفت: «هیچ کاری مهم‌تر از نماز نیست.» گوشه‌ای از اتاق را انتخاب کرد. روزنامه‌ای که همراه داشت را روی زمین پهن کرد. ایستاد. قامت بست. دنیا از اطرافش کنار رفت. الله‌اکبر… در همان لحظه، دیگر نه در آمریکا بود، نه در یک اتاق رسمی. او در محضر خدا ایستاده بود؛ بی‌واسطه، بی‌تکلف. اما ناگهان، صدای باز شدن در آمد. ژنرال بازگشته بود.لحظه‌ای کوتاه، ذهن عباس درگیر شد: نماز را بشکند یا ادامه دهد؟ این، آزمون واقعی بود. نه آزمون خلبانی، نه امتحان‌های نظامی… بلکه آزمون ایمان. در دل گفت: «هر چه خدا بخواهد.» و ادامه داد. با آرامشی که از یقین می‌آمد، رکوع رفت، سجده کرد، و نمازش را به پایان رساند. وقتی سلام داد، انگار باری از دوشش برداشته شده بود. برگشت. ژنرال ایستاده بود. نگاهش دیگر مثل قبل نبود. عباس نشست و با احترام گفت: «ببخشید.» چند ثانیه سکوت حکمفرما شد. سکوتی سنگین، اما پرمعنا. ژنرال پرسید: «چه کار می‌کردی؟» عباس با صدایی آرام اما استوار گفت: «عبادت می‌کردم.» ژنرال ابرو بالا انداخت: «بیشتر توضیح بده.» عباس نفس عمیقی کشید. اینجا دیگر جای تردید نبود. گفت:«در دین ما، در ساعت‌های مشخصی از شبانه‌روز باید با خداوند نیایش کنیم. وقتش رسیده بود… و من از نبودن شما استفاده کردم تا این وظیفه‌ام را انجام دهم.» ژنرال به پرونده نگاه کرد. انگار تکه‌های پازل در ذهنش کنار هم قرار می‌گرفتند. گفت: «این چیزهایی که درباره‌ات نوشته‌اند… مربوط به همین‌هاست؟» عباس بی‌هیچ تردیدی گفت: «بله.» لبخند آرامی روی لبان ژنرال نشست. لبخندی که پیش از آن هرگز دیده نشده بود. نگاهش تغییر کرده بود؛ از تردید به احترام. خودنویسش را از جیب بیرون آورد. لحظه‌ای مکث کرد… و بعد امضا کرد. صدای کشیده شدن قلم روی کاغذ، برای عباس مثل صدای گشوده شدن درهای آینده بود. ژنرال از جا برخاست. این‌بار نه با سردی، بلکه با احترام. دستش را به سوی عباس دراز کرد و گفت:«تبریک می‌گویم. شما قبول شدید. برایتان آرزوی موفقیت دارم.» عباس دستش را فشرد. گرمایی در آن دست دادن بود که از هر تأییدی بالاتر می‌رفت.از اتاق خارج شد. آسمان همان بود، باند همان، هوا همان… اما دل عباس دیگر همان دل نبود. چند قدم که دور شد، جایی خلوت پیدا کرد. ایستاد. به آسمان نگاه کرد. لبخندی آرام روی لبش نشست. و دوباره قامت بست.این‌بار، برای شکر. در سکوت آن سرزمین دور، صدای نیایشش بالا رفت؛ صدایی که نه فقط از یک خلبان، که از مردی می‌آمد که در سخت‌ترین لحظه، خدا را انتخاب کرده بود… و خدا نیز، راه را برایش گشوده بود. 🔴💢 رفیق صمیمی آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع