بمناسبت ۱۵ مردادماه سالروز شهادت دلیرمرد آسمان ایران:امیرسرلشکر خلبان حاج عباس بابایی ؛معاون عملیات نیروی هوایی
به قلم :#حسین_زکریائی
💢♦️💢
هوای پایگاه بوی غریبی میداد؛ بوی غربت، بوی انتظار، بوی آیندهای که هنوز تکلیفش روشن نبود. آفتاب آرام روی باند فرودگاه میلغزید و سایه هواپیماها کش میآمد، اما دل عباس، آرام نمیگرفت. دو سال از عمرش را در آن سرزمین دور، میان آدمهایی با زبان و فرهنگی بیگانه، صرف کرده بود؛ دو سال امید، تلاش و چشمدوختن به روزی که با دست پر به وطن بازگردد.
اما حالا، همهچیز در یک اتاق خلاصه شده بود. اتاقی که پشت درهایش، سرنوشتش رقم میخورد.
وقتی نامش را صدا زدند، گویی قلبش برای لحظهای ایستاد. قدمهایش را محکم برداشت، اما درونش غوغایی بود. وارد اتاق شد. ژنرال آمریکایی پشت میز نشسته بود؛ مردی با چهرهای سخت، نگاهی نافذ و پروندهای که مثل یک حکم، مقابلش باز بود.
عباس سلام نظامی داد. صدای برخورد کفشهایش با زمین، سکوت اتاق را شکست.
ژنرال با اشارهای کوتاه گفت: «بنشین.»
صدایش سرد بود، اما نگاهش گرم نمیشد. سؤالها یکی پس از دیگری آمدند. دقیق، حسابشده و گاهی طعنهآمیز. عباس پاسخ میداد؛ محکم، بیلرزش، بیتظاهر. اما از لحن ژنرال پیدا بود که دل خوشی از او ندارد.
در ذهن عباس، تصویرها یکی پس از دیگری میگذشتند؛ چهره خانواده، کوچههای وطن، آیندهای که برایش ساخته بود… همه در مرز فروپاشی ایستاده بودند. اگر اینجا رد میشد، باید با دست خالی بازمیگشت. نه فقط با یک شکست، بلکه با زخمی بر غرور و حیثیتش.
در همین فکرها بود که ناگهان در اتاق به صدا درآمد. مردی وارد شد، با احترام چیزی در گوش ژنرال گفت و او را با خود بیرون برد.
سکوت.
اتاق برای لحظاتی به پناهگاهی از تنهایی تبدیل شد.
عباس به ساعتش نگاه کرد. عقربهها بیصدا حرکت میکردند، اما پیامشان روشن بود: وقت نماز.
دلش لرزید. زیر لب گفت: «کاش جای دیگری بودم…»
چشمهایش را بست. صدای اذان در ذهنش پیچید، همان صدایی که سالها در وطن با آن بزرگ شده بود. اینجا اما خبری از اذان نبود، خبری از مسجد نبود؛ فقط یک اتاق بود و یک تصمیم.
لحظهای مکث کرد.بعد آرام با خودش گفت: «هیچ کاری مهمتر از نماز نیست.»
گوشهای از اتاق را انتخاب کرد. روزنامهای که همراه داشت را روی زمین پهن کرد. ایستاد. قامت بست. دنیا از اطرافش کنار رفت.
اللهاکبر…
در همان لحظه، دیگر نه در آمریکا بود، نه در یک اتاق رسمی. او در محضر خدا ایستاده بود؛ بیواسطه، بیتکلف.
اما ناگهان، صدای باز شدن در آمد.
ژنرال بازگشته بود.لحظهای کوتاه، ذهن عباس درگیر شد: نماز را بشکند یا ادامه دهد؟
این، آزمون واقعی بود. نه آزمون خلبانی، نه امتحانهای نظامی… بلکه آزمون ایمان.
در دل گفت: «هر چه خدا بخواهد.»
و ادامه داد.
با آرامشی که از یقین میآمد، رکوع رفت، سجده کرد، و نمازش را به پایان رساند. وقتی سلام داد، انگار باری از دوشش برداشته شده بود.
برگشت. ژنرال ایستاده بود. نگاهش دیگر مثل قبل نبود.
عباس نشست و با احترام گفت: «ببخشید.»
چند ثانیه سکوت حکمفرما شد. سکوتی سنگین، اما پرمعنا.
ژنرال پرسید: «چه کار میکردی؟»
عباس با صدایی آرام اما استوار گفت: «عبادت میکردم.»
ژنرال ابرو بالا انداخت: «بیشتر توضیح بده.»
عباس نفس عمیقی کشید. اینجا دیگر جای تردید نبود. گفت:«در دین ما، در ساعتهای مشخصی از شبانهروز باید با خداوند نیایش کنیم. وقتش رسیده بود… و من از نبودن شما استفاده کردم تا این وظیفهام را انجام دهم.»
ژنرال به پرونده نگاه کرد. انگار تکههای پازل در ذهنش کنار هم قرار میگرفتند.
گفت: «این چیزهایی که دربارهات نوشتهاند… مربوط به همینهاست؟»
عباس بیهیچ تردیدی گفت: «بله.»
لبخند آرامی روی لبان ژنرال نشست. لبخندی که پیش از آن هرگز دیده نشده بود. نگاهش تغییر کرده بود؛ از تردید به احترام.
خودنویسش را از جیب بیرون آورد. لحظهای مکث کرد… و بعد امضا کرد.
صدای کشیده شدن قلم روی کاغذ، برای عباس مثل صدای گشوده شدن درهای آینده بود.
ژنرال از جا برخاست. اینبار نه با سردی، بلکه با احترام. دستش را به سوی عباس دراز کرد و گفت:«تبریک میگویم. شما قبول شدید. برایتان آرزوی موفقیت دارم.»
عباس دستش را فشرد. گرمایی در آن دست دادن بود که از هر تأییدی بالاتر میرفت.از اتاق خارج شد.
آسمان همان بود، باند همان، هوا همان… اما دل عباس دیگر همان دل نبود.
چند قدم که دور شد، جایی خلوت پیدا کرد. ایستاد. به آسمان نگاه کرد. لبخندی آرام روی لبش نشست.
و دوباره قامت بست.اینبار، برای شکر.
در سکوت آن سرزمین دور، صدای نیایشش بالا رفت؛ صدایی که نه فقط از یک خلبان، که از مردی میآمد که در سختترین لحظه، خدا را انتخاب کرده بود… و خدا نیز، راه را برایش گشوده بود.
🔴💢 رفیق صمیمی
آثار قلمی دکتر حسین زکریائی عزیزی؛نویسنده و روزنامه نگار
ودبیرکل مجمع خبرنگاران ونویسندگان دفاع
مقدس ومقاومت
https://eitaa.com/refighesamimi
https://ble.ir/refighsamimi
https://t.me/+VaoODaAcMVAjgdRa