چقدر عجیب است. گاهی کوچکترین چیزها میتوانند انسان را تغییر دهند.
کودک نمیدانست من برای کشتن او آمده ام. او هیچ چیز درباره مرگ نمیدانست. چشمانش نمیدانستند که حالا زمان اشک ریختن است. گمان میکرد زندگی همانند گل سرخ درون دستانش زیبا است.
قدمی به سویش برداشتم و سایه ام او را در بر گرفت. لبخندش به روشنی نقش بست و آنگاه که گل را به سویم گرفت گل سرخ مانند چشمانش درخشید. چیزی در وجود من نیز درخشید. دگرگونی گسترده ای که باعث شد تیغه از دستم رها شود.
سال ها همه مردم با تیزی شمشیر به جنگ ما آمدند و شکست خوردند اما او چطور توانست با لطافت یک گل سرخ رو به رویم بایستد و پیروز شود؟
_پناهگاه