تو از کدام آسمان طلوع کردی که هیچ پنجره ای به رویش باز نیست؟
و کدام غروب تو را از من گرفت؟
از دستان سوخته آفتاب تنها سایه های تیره بازمانده بود.
و بعد از تو این خانه به هیچ مشرقی پنجره ندارد...
_پناهگاه
-پناهگاه𓏲࣪.
فاصله کدام بهانه برای تنهایی بود؟ و تنهایی چه لذت ناشناخته ای برای انسان؟
فاصله کدام بهانه برای تنهایی بود؟
و تنهایی چه لذت ناشناخته ای برای انسان؟
که من همه را از خود راندم...
که من به سردی نم زده لبخندم روی تلالو گرم لبخند آنها خاک ریختم.
و محبتشان را در پستوی گم شده بی تفاوتی پنهان کردم.
حالا دیگر همه من را به حال خود رها کردند، در سیاهچاله های تنهایی که روزی آنها را میخواستم.
حالا دیگر هیچکس سوی من نمی آید.
حالا حتی مرگ هم سراغم را نمیگیرد.
_پناهگاه