ترکی بر گونه سنگی اش نشست و لبخند تراش خورده اش شکست.
دنیا پر بود از مجسمه های سنگی.
مجسمه هایی که چشم هایشان دیگر اشکی برای جاری شدن و قلبی برای شکستن نداشتند.
و آنگاه آتشی تمنای نگاهش را به سوی خود فراخواند و او را در آغوش کشید.
عشق به پیکری از جنس سنگ پیوست و همچون شیشه ظریفی شکسته شد. هنگامی که شیشه ها قلبش را در مخزن سینه اش خراش میدادند، عشق به رنگ تیره سنگ درآمد و قلب های سنگی پدید آمدند.
اما اینبار تفاوت داشت. او حالا تماما سنگی شده بود. حتی روحش هم در ضخامت بی رحم سنگ قطعه قطعه شد و ردپای اشک با گونه اش غریبی میکردند.
دیگر حتی درخشش مغموم و سرخ خون در سیاهی پیکرش آمیخته نمیشد.
انسان ها همه به مجسمه های سنگی بدل شدند که احساسات آنها را چنگ نمیزد.
آنها ما بودیم و ما بودیم که این کار را کردیم.
ما خود قاتل سنگی خود بودیم. قاتلان سنگی!
_پناهگاه
هدایت شده از 🎀کفترموفرفری|kaftaremooferfery🎀
سید مجید نقطه زن بازم نقطه بزن آتش بس چیه.