همه چیز یک دروغ بزرگ بود. دروغی به وسعت دنیا.
ما عاشق میشدیم تا از دست بدهیم.
دل می بستیم تا دلتنگ شویم.
حسادت میکردیم و حسرت میخوردیم.
قصه میساختیم و غصه میخوردیم.
زیر آوار غم از اندوه کوه میساختیم.
تا ابد عشق می دادیم و رنگ می باختیم...
_پناهگاه
گیر افتاده در خاک و خاکستر؛
میان آتشی که "حسرت" نام داشت.
می سوزاند و تکرار نمیشد. پیکر خیس
هیچ اشکی توانی برای خاموش کردنش
نداشت و با نسیم هر نفسِ سرخ بیشتر
افروخته میشد؛جهنمی از آتش مرگ نوبت
برخاستن ققنوس هاست اما بال هایشان
نه سوخته بلکه از انتهای روح شکسته است.
-پناهگاه𓏲࣪.
دلتنگی؟ سرگرم کردن خودم با یه آدم جدید رو ترجیح میدم☝️🏻
من جاشو پر نکردم جایگزینش کردم به کل