نسخهٔ خیال
امروز بعد از اتمام کلاسهای دانشگاه، جمع کردیم و زدیم به دل جاده. جادهی شمال بود و پلیلیست بابا که طبق معمول، انقدر خوب و بهجا بود که آدم دلش میخواست شیشه رو بده پایین، صورتشو بسپره به باد و فقط زندگی کنه.
کنارشم خوراکیهای خوشمزه و مامانپسند که انگار نصفِ لذت سفرن. وسط راه وایسادیم و بستنی لار خوردیم، همون بستنیای که وسط جاده یه مزهی دیگه میده، یه جور شیرینی دلچسب که میچسبه به لحظه.
خیره شده بودم به جنگلها، به اون درختهای ساکت و عمیق و سبز، وسط اون همه قشنگی، دلم رفت سمت فکرای دور. به کوتاه بودن عمر، به اینکه چقدر بعضی لحظهها زود رد میشن و چقدر آدم باید حواسش باشه که قشنگیهای کوچیکِ بین راه رو از دست نده.
تا رسیدیم خونه، هوای شمال طبق رسم همیشگیش خودش رو نشون داد و بارون شروع کرد به باریدن. از اون بارونهایی که انگار برای کامل کردن حالخوبِ روز میاد.
بعدش هم یه دوش گرم و یه لیوان چای داغ، روز رو رسماً مطلوب کرد برام.
نسخهٔ خیال
چهلوهشت ساعت و60٬000 صلوات؛ دمتون گرم.
-
میخوایم این روزها دلامون رو به نگاهِ اباعبدالله گره بزنیم و از امروز تا اول محرم، چلهی زیارت عاشورا بگیریم.🕯
هرکسی میخواد توی این مسیر همراه بشه با یه یا حسین اعلام کنه.
دیروز غروب، وقتی هوا میان روشنی و تاریکی معلق مانده بود، زنگ زد و گفت میآید پیشم. همین یک جمله کافی بود تا باقی عصر رنگ دیگری بگیرد.
نیمساعت بعد که در را باز کردم، با یک لبخند گرم و بانمک مقابلم ایستاده بود؛ از آن لبخندهایی که انگار اول به خانه سلام میکنند و بعد به آدم. آمد و خیلی زود، خانه با حضورش شکل دیگری پیدا کرد. انگار همهچیز کمی نرمتر شد، کمی روشنتر، کمی دوستداشتنیتر.
حرف زدیم؛ نه از چیزهای عجیب و مهم، بلکه از همان جزئیات ریز و شیرینی که فقط با بعضی آدمها معنا پیدا میکنند. حرفهایمان خودشان راه میرفتند، شاخه میگرفتند، یکجا به خاطره میرسیدند، یکجا به خنده، یکجا هم به سکوتی شیرین که از صد تا حرف قشنگتر بود.
وقتی شب آرامآرام روی شانههای خانه نشست، دلمان نیامد این همه صمیمیت را ناتمام بگذاریم. گفتم بماند و بعد، شب ما تبدیل شد به مجموعهای از لحظههای ساده و بامزه؛ از خندههای دلنشین، از حرفهایی که شاید در ظاهر چیز خاصی نبودند اما میان ما آنقدر لطیف و عزیز میشدند که دلمان نمیخواست تمام شوند. آنقدر خندیدیم که فکهایمان خسته شد، اما باز هم خنده از گوشهی لبمان کنار نمیرفت.
آبیآسمانیمن، دختری با سادگیِ نجیب، با صمیمیتی بیادعا، با آن لطافتشیرین که در دل آدم مینشیند و سروصدا نمیکند. شادی را بلد است، اما نه از نوع پر زرق و برقش؛ از آن شادیهای ظریف و کوچکی که آرام میآیند و تا مدتها در دل میمانند.
همیشه هم با خودش یکعالمه هدیههای کوچک، بامزه و دوستداشتنی دارد. کادوهایی که انگار نه برای غافلگیر کردن، بلکه برای دل گرم کردن ساخته شدهاند. اما حقیقت این است که بزرگترین هدیه، حضور اوست.🩵☁️
زیباترین سرنوشتِ ممکن برای انسان، مردن در راه عشق است وگرنه این خود عشقاست که میمیرد.
-اینسکانیاتی
زندگی ما در دنیای مجازی، تنها بازتابِ لحظاتی است که دلمان سبکتر بوده و نورِ زندگی، بهتر بر ما نشسته است.
اینها تیکههای خوشرنگ پازل ماست، اما تمامِ پازل نیست. پشت این جملاتِ الهامبخش و تصاویر آرام، قصههای ناگفتهای از خستگی، سکوت و لحظههای تردید نهفته است.
هر زمان که تصویر زندگی کسی بیش از حد کامل به نظر رسید، به یاد داشته باشید که شما تنها در حالِ تماشای قطعات گلچینشدهی زندگی او هستید. مقایسهی باطنِ پر از جزئیات خودتان با ظاهرِ مرتب دیگران، تنها راهی برای آسیب زدن به روحِ خویش است.
ما همگی در سایهها و نورها زندگی میکنیم. اگر گاهی از یک فنجان قهوه یا یک غروبِ زیبا نوشتیم، به معنای بینقص بودنِ زندگیمان نیست؛ بلکه معنایش این است که در میان تمام شلوغیها و خستگیها، هنوز هم توانستهایم تکهای از زیبایی را برای خودمان پیدا کنیم.
ناوگان عظیمی از درس های خوانده نشده و جزوه های ننوشته شده به سویم روانه شده، خواهیم دید چه می شود.