[ گلچینی از سال۱۴۰۴ ]
به ساعت نگاه کردم، هنوز چند ساعت به تحویلسال مانده. تمام خاطرات۱۴۰۴ را مثل گلبرگهای بهاری در دلم مرور میکنم. دلم در تاریکی گذشته غرق شد، چه سالِ عجیبو غمانگیزی بود.
سالی که با آبلهمرغون شروع شد و نگرانی و شببیداریهای کنکور همراهش بود.
کنکوری که آمیخته شده بود با بیماری تکتک عزیزانم، هر روز خبر بستری و بیماری جدیدی به گوشم میرسید و این نگرانیِمن را برای جان عزیزانم بیشتر میکرد.
یک روز مانده به کنکور شرایط برام سختتر شد.ساعت هشت شب بود که پانسیون تمام شد و خاله آمد دنبالم. رفتیم خانه، برق نبود و با نور چراغقوهی گوشیام وسایلم را مرتب کردم و در کمترین زمان سعی کردم لباس و وسایل مربوط به روز کنکور را جمع کنم چون حالا اینبار بابایی بستری بود و همه رفته بودند بیمارستان و من تنها باید برای کنکور آماده میشدم،رفتم خونهی خاله.
برای کنکور شاید چهارساعت و حتی کمتر خوابیدم. صبح بابا چند دقیقه برای حفظ روحیه و انرژی آمد و دوباره رفت و با خاله و مامان رفتیم حوزه کنکور.
امتحانات نهایی سختتر از همیشه و پشتبهپشت برگزار میشد و اواسطش بود که جوابهای کنکور رسید.
جنگ شد، در میان غرش موشکها تست تمرین میکردم و روزِ کنکور با سالنی پر از اشک و خواب روبه رو شدم.
جنگ آرام شدم و کور سوی امیدی برای رسیدن به کربلا میدیدم، یک هفتهی تمام از صبح زود از این اداره به آن اداره میرفتم تا پاسپورت بگیرم. بالاخره خدا خودش بلیط به دستم داد و زمانی که از آسمان ایران رد شدم خیالم راحت شد که منم امسال کربلایی هستم. هجده ساله بودم و اولین سفری بود که تنها میرفتم. سفری تنها به دیار غربت که با هزاران آدم از نژادهای مختلف رو به رو بودم.
آنجا دو هفته در درمانگاهی با دکتران زبده همکار شدم و به زوار خدمت میکردم.
شیفت شش ساعتهی خودم که هیچ، بیستو چهار ساعته در درمانگاه بودم و لحظهای از خدمت خسته نمیشدم. با مترجم عمو شروع کردم به آموختن عربی و با افرادی از اقصی نقاطجهان دوست شدم، خاطراتی که هنوز قند در دلم آب میکند.
زمانی که برگشتم، نشستم در فرودگاه و اشک روانهی گونههایم شده بود اما به محض دیدن مامان، لبخند به لبهایم نشست.
جواب انتخابرشته آمد، انتخابرشتهای که به معنای واقعی افتضاح داده بودم.
وقتی رشته و دانشگاهم را دیدم بهت زده شدم، ناراحت بودم و عصبانی.
اینقدر تعجب کرده بودم که چندبار دفترچه را چک کردم تا ببینم واقعا این انتخاب من بوده یا نه؟ همانرشتهای بود که بابا آرزو داشت و همان دانشگاهی که مامان میخواست.
ابتدا گریستم اما بعدها فهمیدم خدا همیشه بهترینها را برای بندهاش مینویسد.
مهرماه عروسی رفیقی بود که زیباترین عروس دنیاست.
تولد نوزدهسالگیم شد،سوپرایز تولدی از طرف رفیقم داشتم و آدمهایی که دوستشان دارم تکبهتک با کادو و تبریک خوشحالم کردند.
درگیر درس و دانشگاه و اهدافم بودم که اغتشاش شد و خانه نشین شدیم.
دوباره افتادیم روی غلتک که جنگ شد و داغ رهبر به دلم نشست و به قولی جنگ زده شدم.
این روزها بیشتر از همیشه دلتنگ هستم،
دلتنگ برای عزیزانم و برای آرزوهایی که دارم.
چهارصد و چهار، سال من و خدا و صبر بود.
آخرین روز از چهارصد و چهار...
بعد از هر شبِ تیره و تاریکی، خورشید طلوع میکنه.
این قاعدهی دنیاست پس منتظر طلوع میمونم.